بسیار ساده ست
حریم سزاواری را به آویز برگ ها جستن
و تو را
آن نشانه ی طلوع دانستن
تو رفته ای
بر تنهایی گذران شده بر من
و ای من
راه تو برگریزان صداست در انتهای زمستان
در ویرانه ی دانش
که مادرم را گرم ترین امن ترین پاک ترین
90/8/15
هیها
بسیار ساده ست
حریم سزاواری را به آویز برگ ها جستن
و تو را
آن نشانه ی طلوع دانستن
تو رفته ای
بر تنهایی گذران شده بر من
و ای من
راه تو برگریزان صداست در انتهای زمستان
در ویرانه ی دانش
که مادرم را گرم ترین امن ترین پاک ترین
90/8/15
هیها
خدای دور من
وجودم
آسیمه گی روزانه
اقتباس بی مفهوم صبر
و تلاشی که پیاپی به در می کوبد ...
هیها 89/6/10
به گزارش پارسینه، ماجرای بازداشت، برگزاری دادگاه جنجالی و
اعدام خسرو گلسرخی یکی از فرازهای قابل توجه تاریخ پهلوی دوم است، گلسرخی و
کرامت دانشیان به اتهام تلاش برای ربودن ولیعهد و خانواده سلطنتی اعدام
شدند و تبدیل به اسطوره های کاریزماتیک جریان چپ شدند، اما بازخوانی تاریخ
نشان می دهد گلسرخی، در حقیقت هیچ ارتباطی با گروه ترور شاه نداشت و ضعف و
همکاری یکی از اعضای گروه با ساواک و البته یکدندگی و روحیات خاص گلسرخی،
باعث اعدام وی شد.
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به آزادی ، سختی جان دادن را
بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همه ی عمر درخود گداخته است .
آزادی معبود من است .
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است .
هر جهادی آسودگی است .
هر مرگی حیات است.
آخر، ...چه بگویم ؟
من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم .
وحال می خواهم چه كنم؟
قلب كه می زند برای كیست ؟
برای چیست؟
وصبح كه سر بر می كشد برای كیست؟
برای چیست ؟
رفیقان من با من مدارا كنید!
به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟
فراخنای زمین ،سخت تنگ است.
احمد شاملو
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فروریختندسرد
که گفتی
دیگرزمین همیشه
شبی بی ستاره ماند.
*
آنگاه من که بودم
جغدسکوت لانه تاریک دردخویش،
چنگ زهم گسیخته زه رایک سونهادم
فانوس برگرفته به معبردرآمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:
"-آهای!
ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!
خون رابه سنگفرش ببنید!...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
که اینگونه می تپددل خورشید
درقطره های آن ..."
*
بادی شتابناک گذرکرد
برخفتگان خاک ،
افکندآشیانه متروک زاغ را
ازشاخه برهنه انجیرپیرباغ
"-خورشیدزنده است !
دراین شب سیاه(که سیاهی روسیاه تاقندرون کینه بخاید
ازپای تابه سرهمه جانش شده دهن ،)
آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشیدرا
من
روشن تر
پرخشم تر
پرضربه ترشنیده ام ازپیش ...
ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!
ازپشت شیشه ها
به خیابان نظرکنید!
ازپشت شیشه ها...
نوبرگهای خورشید
برپیچک کناردرباغ کهنه رست.
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بررواق گذرگاه آفتاب ...
*
من بازگشتم ازراه،جانم همه امید
قلبم همه تپش.
چنگ زهم گسیخته زه را
زه بستم
پای دریچه بنشستم
وزنغمه ای که خواندم پرشور
جام لبان سردشهیدان کوچه را
بانوشخندفتح شکستم :
"-آهای!
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
که اینگونه می تپددل خورشید
درقطره های آن ...
ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید
خون رابه سنگفرش ببینید!
خون رابه سنگفرش
ببینید!
خون رابه
سنگفرش ..."