بسیار ساده ست

حریم سزاواری را به آویز برگ ها جستن

و تو را

آن نشانه ی طلوع دانستن

 

تو رفته ای

بر تنهایی گذران شده بر من

 

و ای من

راه تو برگریزان صداست در انتهای زمستان

در ویرانه ی دانش

 

که مادرم را گرم ترین امن ترین پاک ترین

 

90/8/15

هیها

خدای نزدیک من

خدای دور من

وجودم

آسیمه گی روزانه

اقتباس بی مفهوم صبر

و تلاشی که پیاپی به در می کوبد ...


هیها 89/6/10


چه کسی خسرو گلسرخی را به ساواک لو داد؟

چه کسی خسرو گلسرخی را به ساواک لو داد؟




14214_742.jpgبه گزارش پارسینه، ماجرای بازداشت، برگزاری دادگاه جنجالی و اعدام خسرو گلسرخی یکی از فرازهای قابل توجه تاریخ پهلوی دوم است، گلسرخی و کرامت دانشیان به اتهام تلاش برای ربودن ولیعهد و خانواده سلطنتی اعدام شدند و تبدیل به اسطوره های کاریزماتیک جریان چپ شدند، اما بازخوانی تاریخ نشان می دهد گلسرخی، در حقیقت هیچ ارتباطی با گروه ترور شاه نداشت و ضعف و همکاری یکی از اعضای گروه با ساواک و البته یکدندگی و روحیات خاص گلسرخی، باعث اعدام وی شد.

ماجرا از این قرار بود که در سال 1350، «خسرو گلسرخی» به همراه «عاطفه‌ی گرگین» (همسرش) و «شکوه‌میرزادگی» (یا شکوه فرهنگ) که هر سه برای روزنامه ی یومیه «کیهان» کار می‌کردند، بهمراه چند نفر دیگر، محفلی را شکل داده و سعی می‌کنند تا «محمد رضا پهلوی» را ترور کنند. «شکوه میرزادگی» از طریق روابط خاصی که با خلبان مخصوص شاه داشته، در جریان رفت و آمدها و محل‌های که شاه در آن‌ها اقامت می‌کرده، قرار می‌گیرد و اطلاعات جمع آوری شده‌اش را در اختیار گروه قرار می‌دهد. طرح‌های ابتدایی متفاوتی ریخته می‌شود، ولی از آنجایی که هیچ یک از آن‌ها عملی نبودند، مساله ترور شاه منتفی می‌شود.

گروه گلسرخی به فکر شکل دادن یک گروه مطالعاتی مارکسیستی می‌افتند، البته این بار بدون حضور «شکوه میرزادگی». اعضای این گروه یعنی «خسرو گلسرخی»، «عاطفه گرگین» و «منوچهر مقدم سلیمی» همگی در همان ابتدای شکل‌گیری گروه، در بهار 1352، دستگیر می‌شوند.

آغاز ماجرا

-عباس سماکار (فیلمبردار) و رضا علامه زاده (کارگردان) به این فکر می‌افتند تا در مراسم فستیوال کودک در سال 1352، فرح دیبا (همسر شاه) یا رضا پهلوی (پسر شاه) را به گروگان گرفته و شعار و مطالبه‌ی آزادی بدون قید و شرط زندانیان سیاسی را مطرح کنند. در رابطه با طراحی یا انجام این نفشه، «خسروگلسرخی» و دوستانش اصلا نقشی نداشتند چراکه آن‌ها ماه‌ها پیش از طراحی این نقشه دستگیر و در زندان به سر می‌بردند.

برای انجام طرح گروگان‌گیری، «سماکار» و «علامه‌زاده» نیاز به اسلحه داشتند. در همین راستا، «سماکار» با «طیفور بطحایی»(فیلمبردار) که او را از زمان دانشجوئی در مدرسه «عالی تلویوزیون و سینما» می‌شناخته، مراجعه کرده و داستان را با او در میان می‌گذارد. «بطحایی» نیز با «کرامت دانشیان» در این مورد صحبت می‌کند و کرامت سعی می‌کند که از طریق رابطی که او را از زندان می‌شناخته یعنی «امیر فتانت» با «سازمان چریکهای فدایی خلق» تماس گرفته و اسلحه‌های مورد نیاز را تهیه کند.


«امیر فتانت» بدون آنکه کرامت دانشیان از آن آگاهی داشته‌باشد، در هنگام گذراندن دوران زندان، با ساواک شروع به همکاری کرده و عملا به یکی از مهره‌های آنان تبدیل شده‌بود. «فتانت» پس از آگاهیش از قضیه گروگان گیری، اطلاعات لازم را در اختیار ساواک می‌گذارد.


-«طیفور بطحائی»، علاوه بر ارتباط با گروه «سماکار-علامه زاده» با یک گروه دیگر که در آن «شکوه میرزادگی»، ابراهیم فرهنگ )همسر اول شکوه(، مرتضی سیاهپوش و ایرج جمشیدی و مریم اتحادیه عضو بودند نیز ارتباط داشته و در حقیقت آنها می‌خواستند بعنوان گروه پشتیبانی عمل کنند.


در همین راستا «ایرج جمشیدی» از این گروه مامور می‌شود که برود و اسلحه‌ها را از ساواکی‌های که می‌خواستند خود را از اعضای چریک‌ها معرفی کنند، تحویل بگیرد. «جمشیدی» می‌ترسد و در قراری که ساواک آن را طرحی کرده حاضر نمی‌شود.‌ ماموران ساواک تصور می‌کنند که اعضای گروه مربوطه از نفوذی بودن «فتانت» آگاهی پیدا کرده و از این جهت است که در سر قرار حاضر نشده‌اند و برای اینکه فرصت فرار کردن را از اعضای گروه بگیرد، همگی آنها را دستگیر می‌کند.


-«شکوه میرزادگی» پس از دستگیری بوسیله‌ی «ساواک» خود را می‌بازد و به موضوع همکاری با گروه گلسرخی در سال 1350 که هیچ ربطی به موضوع پرونده‌ی گروگان گیری فرح ندارد اشاره می‌کند و پای گلسرخی و سلیمی را وسط می‌کشد.‌

روایت ایرج جمشیدی

-ایرج جمشیدی این ماجرا را چنین روایت کرده است:نحوه ورود من به ماجرا، از طریق دوست‌ام با خانم شكوه میرزادگی بود. من و خانم میرزادگی همكار بودیم و به همین دلیل من به دعوت ایشان وارد فعالیت‌های سیاسی شدم. اطلاعاتی كه شكوه میرزادگی به من داد، از این حكایت داشت كه من با تشكل سیاسی ریشه‌داری مواجه هستم؛ شكوه میرزادگی به من گفته بود كه گروهی حرفه‌ای قصد دارند از میان درباریان گروگانگیری كنند. او هیچ‌وقت اسم اعضای گروه را برای من فاش نكرد. من از طریق شكوه میرزادگی با مریم اتحادیه و مرتضی سیاهپوش هم آشنا شدم. حقیقت این است كه از همان روزهای اول مشخص بود كه دارند بزرگنمایی می‌كنند. به من گفته بودند كه گروه، كارهای چریكی و پارتیزانی می‌كند اما من چیزی به خاطر ندارم.  نقشه اولیه گروگانگیری در رستورانی كه فكر می‌كنم «آلپاسو» نام داشت، در شرایط نامتعادلی مطرح شد، شكوه میرزادگی از من خواست با شخصی كه عباس سماكار نام داشت، ملاقت كنم. قرار بود من با یك چریك و پارتیزان خبره ملاقات كنم و از او اسلحه بگیرم، اما وقتی با عباس سماكار ملاقات كردم، دیدم اصلا شباهتی به چریك‌ها ندارد. من هم از همان ابتدا در مورد سماكار دیدگاه خوبی نداشتم.

جمشیدی می گوید:من قرار بود ساعت 2 بعدازظهر روز چهارشنبه در تقاطع خیابان تخت‌جمشید و ایرانشهر شمالی حاضر شوم. من حاضر شدم اما از طرف مقابل من خبری نشد. همه‌چیز به هم ریخته به نظر می‌رسید و من در تماس تلفنی با شكوه میرزادگی به شدت از آشفتگی قرارها گلایه كردم. پس از اینكه من موفق نشدم اسلحه را تحویل بگیرم، از محل دور شدم و چند ساعت بعد، به سمت همدان حركت كردم. به هیچ عنوان مضطرب نبودم و در دلم از اینكه مسخره شده‌ام، احساس خوبی نداشتم. همان‌طور كه حدس می‌زدم شكوه در مورد گروه و آدم‌های آن دروغ گفته بود. من فكر می‌كردم با گروهی صددرصد حرفه‌ای طرف هستم اما دیدم آنها حتی قدرت ساماندهی قول و قرارهای خود را ندارند. من عصر همان روز به همدان رفتم و در حالی كه اصلا فكر نمی‌كردم، دستگیر شدم. ظاهرا یك نفر همه ما را لو داده بود.
روایت عباس سماکار
ماجرا از این قرار بود که دو سال قبل از اون یعنی در سال پنجاه، خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم و شکوه فرهنگ، در ارتباط با هم طرح اعدام شاه رو می ریزند و بعد از یک مدت شناسایی و سنجش امکاناتشون پی می برن که این طرح اصلا عملی نیست و بی نتیجه ولش می کنند. بعد هم خسرو و منوچهر و یکی دو نفر دیگر در بهار سال پنجاه و دو دستگیر می شن یعنی دو ماه قبل از این که من و علامه زاده چنین طرحی رو شروع کنیم.

اما شکوه فرهنگ پس از دستگیری مثل ابراهیم فرهنگ و مریم اتحادیه و ایرج جمشیدی فورا تسلیم ساواک شد و حتی برای خوش خدمتی ماجرای طرح اعدام شاه رو در دو سال پیش از اون که ساواک روحش هم خبر نداشت لو داد و به این ترتیب پای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم رو به این پرونده کشوند. در واقع چون ساواک طرحش برای دستگیری ما در صحنه عملیات که حتما براش مقدماتی چیده بود و احتمالا می خواسته ما رو موقع انجام عملیات و شاید هم با کشتن یکی دو تا از ما، دستگیر کنه و ابعاد قابل باور و مهمی به اون بده، ناکام مونده بود با اضافه کردن این طرح منتفی شده اعدام شاه به پرونده به اون اهمیتی که می تونست با دستگیری ما در ضمن انجام عملیات به ماجرا بده، با غلیظ کردن این طرح ها بهش برسه. به همین دلیل هم طرح ترور شاه حتی غلیظتر از طرح گروگانگیری در روزنامه ها اعلام شد و مرکز این نقشه ها جلوه داده شد و گلسرخی و مقدم هم جزو اعضای ردیف دوم و سوم پرونده قرار دادند. یعنی من که قرار بود به عنوان عامل اصلی عملیات رو انجام بدم و شکوه فرهنگ و مریم اتحادیه که قرار بود مهناز پهلوی رو گروگان بگیرن در ردیف بالاتر پرونده قرار گرفتند.
حدس ساواک در اون موقع این بود که هیچکدام از ما مقاومت چندانی در دادگاه نکنیم و این ماجرا با خوبی و خوشی و با دادن چند تا حکم اعدام در مرحله اول و بعد هم بخشش شاهانه و محکومیتهای ده پانزده ساله و پایین تر و بعد از چند سال هم آزاد کردن، یک وجه انسانی به رژیم بده که حتی کسانی رو که نسبت به جان شاه سوء قصد کردن چندان در زندان نگه نداشته و آزادشون کرده.
علت این برداشت ساواک هم این بود که در وهله اول همونطور که گفتم تعداد زیادی از اعضای گروه ما از خودشون ضعف نشان دادند و فورا اعتراف کردند. یعنی بیشتر از همه ایرج جمشیدی و شکوه فرهنگ و ابراهیم فرهنگ و مریم اتحادیه و مرتضی سیاهپوش جزو کسانی بودند که خیلی زود وا دادند.
ساواک حدس می زد که مقاومت در دادگاه حداکثر توسط یکی دو نفر صورت بگیره. به خصوص روی کرامت دانشیان زیاد حساب می کرد. چون که کرامت در مقابل توهینهای بازجوها دست به مقابله زده بود.
در مورد خسرو گلسرخی ساواک چون فکر می کرد که خسرو در هیچ کدام از این طرحها شرکت نداشته، حداکثر مقاومتش یک دفاع حقوقی باشه که بگه من اصلا شرکت نداشتم و این حرفها بیخوده.
و چون در ارتباط با بازجویی ها مطلبی وجود نداشت که از خسرو بپرسند ( از مدتها قبل در زندان بود و ساواک هم این چیزا رو می دونه) برای ساواک روشن نبود که واکنش خسرو در دادگاه چه جوریه.
 ساواک روی من و طیفور هم که تا حدی مقاومت کرده بودیم زیاد حساب نمی کرد و این بیشتر به این خاطر بود که ما اصلا هیچ تجربه ای در این جور مسائل نداشتیم.
در رابطه با جامعه هم تقریبا همینطور بود . طبعا اعلام اون طرح بزرگ که اجرای هر کدومشون به تنهایی واقعا نیازمند تجربه و امکانات وسیع سازمانی بود از نظر مردم قابل باور نبود که توسط ماها که شغل و موقعیت ظاهریمون هم به چریکها نمی خورد و همه ما اهل هنر و این جور چیزا بودیم، انجام بگیره.
به همین دلیل این طرح در ابتدا توسط مردم، فکر می کنم که یک طرح ساخته ساواک جلوه می کرد یعنی این رو بارها هم بعدا شنیدم که همه فکر می کردن که ساواک می خواست با اهمیت دادن به یک سری عملیات خیالی برای خودش و هوشیاری دستگاههای امنیتی اش و ایجاد ترس و رعب بیشتر تو جامعه، برای خودش اعتبار ایجاد کنه.
در نتیجه تا مقطع دادگاه که کسی باز فکر نمی کرد به اون شکل علنی بشه این موضوع در سطح یکی از پرونده های موجود قلمداد می شد. انگیزه ساواک هم برای علنی کردن جریان دادگاه چیزی جز همون عدم مقاومت اکثر اعضای گروه که گفتم، نبود.
اما اگر مقاومت واقعا جانانه خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان نبود، هم ساواک به اهدافش نزدیک می شد و هم جامعه به یقین در مورد حدسش در مورد ما و ماهیت این پرونده می رسید.

محاکمه گروه
-در جریان محاکمات دستگیرشدگان در دادگاه اول، 7 نفر به اعدام ( گلسرخی، دانشیان، سلیمی، بطحائی، سماکار، علامه زاده، جمشیدی)، دو نفر به پنج سال حبس ( اتحادیه، سیاهپوش) و سه نفر به 3 سال حبس ( میرزادگی، فرهنگ، قیصری (محکوم می شوند. این همان دادگاهی است که خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان شجاعانه دفاع عقیدتی از خود کردند.

در دادگاه تجدید نظر که در سه شنبه دوم بهمن ماه 1352 تشکیل شد، حکم اعدام دو نفر از محکومین دادگاه اول یعنی سلیمی به 15 سال و جمشیدی به 10 سال تغییر پیدا کرد و پنج نفر از متهمان (بطحائی، گلسرخی، دانشیان، سماکار و علامه زاده) همچنان به اعدام محکوم شدند.


به فرمان شاه که در روزنامه‌های روز 28 بهمن ماه 1352 انتشار یافت، سه نفر از محکومین ( بطحائی، سماکار و علامه زاده) از اعدام عفو و به حبس ابد محکوم گردیدند.


حکم اعدام دانشیان و گلسرخی هیچ تغییری نکرد و آنان را یک روز بعد عفو ملوکانه‌ی شاه خائن، در بامداد 29 بهمن 1352 تیرباران کردند.

تصمیم گلسرخی برای برهم زدن نقشه ساواک
- ساواک با نقشه ی برپایی دادگاه‌ها و محاکمات علنی این دوازده نفر سعی داشت ضمن مقتدر نشان دادن دستگاه‌های امنیتی، هر گونه انگیزه مبارزاتی را در جوانان بخشکاند و بیشترین بهره تبلیغاتی از این مساله ببرد؛ اما گلسرخی شجاعانه در زندان و در مقابل بازجویان که به او می‌گفتند آن‌ها را نخواهند کشت، می گفت: من کاری نمی‌کنم که شما بتوانید مرا نکشید و یا کرامت دانشیان در این رابطه در زندان به سایر رفقایش گفت: اگر این پرونده خونی دهد و کسی از افراد متهم در این پرونده شهید شود. آن وقت تمام نقشه‌های ساواک برای بهره‌برداری از این پرونده سازی‌ها نقش بر آب شده‌است .‌و همین طور هم شد. دستگاه ساواک علی‌رغم سرمایه‌گذاری‌های وسیعی که بر سر نتیجه‌ی دادگاه‌ها در به رکود کشیدن جنبش انقلابی کرده‌بود، دفاعیات و جان باختن شجاعانه‌ی گلسرخی و دانشیان سبب شد که بخش وسیعی از جوانان عاصی و مخالف جذب جنبش انقلابی ضد رژیم شاه شوند.

شکوه میرزادگی بعد از عفو توسط شاه، جذب حزب رستاخیز شد و همکاری های خود با ساواک را ادامه داد و در شمار افرادی چون پرویز نیکخواه قرار گرفت و سردبیری نشریه "تلاش" را بر عهده گرفت.

به گزارش پارسینه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در اسفند 1357 شکوه میرزادگی که قصد خروج از کشور را داشت، توسط پاسداران انقلاب موقتا بازداشت شد،به نوشته روزنامه اطلاعات، در فرودگاه مهرآباد شکوه فرهنگ معروف به شکوه میرزادگی دستگیر شد. روزنامه اطلاعات نوشت: «شکوه میرزادگی از سرسپردگان حزب منحله رستاخیز و سردبیر مجله تلاش هنگام خروج از کشور توسط پاسداران انقلاب اسلامی دستگیر شد.»

اجازه آزادی شکوه میرزادگی توسط دادستانی انقلاب

به نوشته اطلاعات «به شکوه فرهنگ این اتهام زده شده است که خسرو گلسرخی، دانشیان و یارانشان را به مأموران ساواک لو داده بود.» به نوشته همین روزنامه در همان خبر، مینا عابدی و عابدی، دو تن از مسئولان کارخانه شراب‌سازی پاکدیس با مقدار زیادی ارز در فرودگاه مهرآباد دستگیر شدند.

شکوه میرزادگی بعد از خروج از ایران،به همراه اسماعیل نوری علاء، همسرش ، زندگی خود را وقف ترویج سکولاریسم و آموزه های ضدمذهبی کرده اند.


منابع:


من یک شورشی هستم از عباس سماکار


مصاحبه‌ی رضا علامه زاده در روزنامه کیهان مورخه‌ی سوم اسفند 1357


راوی بهاران، زندگی و مبارزات کرامت الله دانشیان، تهران: نشر قطره، چاپ دوم ۱۳۸۲.


خاطرات عزت شاهی به کوشش محسن کاظمی


روزنامه‌ی کیهان مورخه ی 29 دی ماه 1352


روزنامه‌ی کیهان مورخه 4 بهمن 1352


روزنامه‌ی کیهان مورخه 28 بهمن 1352


وبلاگ کوخ(شهرام جهان وطن)

تنهایی، آزادی (احمد شاملو)


من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام


عشق به آزادی ، سختی جان دادن را


بر من هموار می سازد.


عشق به آزادی   مرا همه ی  عمر درخود گداخته است .


آزادی معبود من است .


به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.


هر دردی بی درد است.


هر زندانی  رهایی است .


هر جهادی  آسودگی است .


هر مرگی حیات است.


آخر، ...چه بگویم ؟


من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم .


وحال می خواهم چه كنم؟


قلب كه می زند برای كیست ؟


برای چیست؟


وصبح كه سر بر می كشد برای كیست؟


برای چیست ؟


رفیقان من با من مدارا كنید!


به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟


فراخنای زمین ،سخت تنگ است.


                                                      احمد شاملو

برای دوستانی که به آزادی رسیدند!(احمد شاملو)

یاران ناشناخته ام             

 چون اختران سوخته                                                                                                    

چندان به خاک تیره فروریختندسرد

که گفتی                                                                                                                              

دیگرزمین همیشه                                                                   

شبی بی ستاره ماند.

*

آنگاه من که بودم

جغدسکوت لانه تاریک دردخویش،

چنگ زهم گسیخته زه رایک سونهادم

فانوس برگرفته به معبردرآمدم

گشتم میان کوچه مردم

این بانگ بالبم شررافشان:

"-آهای!

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!

خون رابه سنگفرش ببنید!...

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

که اینگونه می تپددل خورشید

درقطره های آن ..."

*

بادی شتابناک گذرکرد

برخفتگان خاک ،

افکندآشیانه متروک زاغ را

ازشاخه برهنه انجیرپیرباغ

"-خورشیدزنده است !

دراین شب سیاه(که سیاهی روسیاه تاقندرون کینه بخاید

ازپای تابه سرهمه جانش شده دهن ،)

آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشیدرا

من

روشن تر

پرخشم تر

پرضربه ترشنیده ام ازپیش ...

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!

ازپشت شیشه ها

به خیابان نظرکنید!

ازپشت شیشه ها...


نوبرگهای خورشید

برپیچک کناردرباغ کهنه رست.

فانوس های شوخ ستاره

آویخت بررواق گذرگاه آفتاب ...

*

من بازگشتم ازراه،جانم همه امید

قلبم همه تپش.

چنگ زهم گسیخته زه را

زه بستم

پای دریچه بنشستم

وزنغمه ای که خواندم پرشور

جام لبان سردشهیدان کوچه را

بانوشخندفتح شکستم :

"-آهای!

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

که اینگونه می تپددل خورشید

درقطره های آن ...

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید

خون رابه سنگفرش ببینید!

خون رابه سنگفرش

ببینید!

خون رابه

 سنگفرش ..."




(احمد شاملو)

زشت، اما دوست داشتنی

زشت، اما دوست داشتنی
جولیا زشت بود و کریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب که اصلاً به
صورت جولیا نمی آمدند. اولین روز که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ
دختری حاضر نبود کنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست
صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او
پرسید: «آیا می دانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟ »
همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسرهای کلاس
در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای
ژانت لوس می کرد اضافه کرد: «حتی بین پسرها »
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمله ای گفت
که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر
از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: «اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب
هستی(.
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس
شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند
جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کسی اسم مناسبی انتخاب کرده
بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کماین داده بود.
حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین
معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجیدهایش از
دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های
مثبت شخصیت هر فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین
نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم می گفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق
هم داشت. آشپزی سیلویا حرف
نداشت و من تعجب کرده بودم که
چگونه جولیا در همان هفته اول
متوجّه این موضوع شده بود. سالها
بعد جولیا به عنون شهردار شهر
کوچک ما انتخاب شد و من بعد از
ده سال وقتی با او برخورد کردم بی
توجه به قیافه و صورت ظاهریش
احساس کردم شدیداً به او علاقه
مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از
خصوصیات مثبت افراد در دل آنها
جای باز می کرد.
5 س 􀀬 ال پیش وقتی ک 􀀬ه برای
خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه
ام را جذابیت سحرآمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی
اش گفت: «برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود » و من
بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری
کردم.
در حال حاضر من از جولیا یک دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا
بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:
«من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم » و مادرم روز
بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.

هدیه به مادر

هدیه به مادر
چهار برادر، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و
آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد، آنها بعد از شامی که با هم داشتند حرف
زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر
دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم... دومی گفت: من تماشاخانه
)سالن تئاتر( یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت: من ماشین
مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: گوش
کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت
و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه.
من، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب
مقدس رو حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده
سال اینو یاد گرفت. من ناچاراً تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال
صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و
طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز،
خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه. من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم
ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی. اون،
میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم، من شنواییم
رو از دست دادم و تقریباً ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از
این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم، مغازه
بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین
خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم.
ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات
منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم.

شناخت Ego خودیتچه فایده ای دارد؟

شناخت Ego خودیت چه فایده ای دارد؟
برای پی بردن به ماهیّت اصلی خود (خود واقعی) می بایست ego
را بشناسید. وقتی به وجود Ego واقف شوید و آن را بشناسید تازه
متوجه می شوید که چه نیستید. Ego یک توهّم است. با پی بردن
به این واقعیّت بزرگترین مانعی را که سد راه خودشناسی قرار دارد
از سر راه بر می دارید.
Ego از دو بخش تشکیل شده: محتوی و ساختمان
محتوای ایگو )خودیت(:
هر آنچه که شما از طریق آن خود را معرفی می کنید.
* فرهنگتان
* عقاید مذهبی اتان
* ملیّت اتان
* نژادتان
* کشورتان
* حرفه و شغلتان
* دانشی که آموخته اید
* عقاید و نظریات شخصی اتان
* چیزهایی که دوست دارید
* چیزهایی که دوست ندارید
* اتفاقاتی که در گذشته برای شما اتفاق افتاده
* خاطرات گذشته
* نقشهایی که در زندگی دارید )مادر، پدر، خواهر...(
* نحوۀ تربیت و بزرگ شدنتان
* جنسیتتان )مرد، زن(
* اموال و دارائی هایتان
* و...بخش دیگر ego ساختمان و یا Structure آن می باشد.
Ego همواره به دنبال هویت خویش است. این هویت می تواند یک
تصویر مثبت و یا یک تصویر منفی باشد که با آن خود را معرفی می
کند.
تصویر مثبت:
چند مثال:
* من از همه مهمترم.
* من از همه زیباترم.
* من بهترینم.
تصویر منفی:
چند مثال:
* من بدبخت ترین فرد روی زمینم.
* من بیشتر از دیگران مورد ظلم قرار گرفته ام.

Perspective

Perspective
“I think it’s easy to see, my students, that by careful
examination of these former inhabitants, of their behavior
patterns, their simple, pointless lifestyles, the things they
held of import, and of the complete and utter corruption
of themselves and their environment, that Earth deserved
no better the Galactic extermination. Thus, us. Any
questions?”
Colin Campbell

چشم انداز

چشم انداز
شاگردان من، فکر می کنم با مطالعۀ دقیق این ساکنان پیشین، از
الگوهای رفتاری، شیوۀ زندگی ابتدایی و بی هدف آنها، چیزهایی که به
آن اهمیّت می دادند، و از تخریب کامل و مطلق خود و محیط زیستشان،
به آسانی بتوان دریافت زمین سزاوار چیزی جز نابودی کهکشانی نبود.
یعنی همان کاری که ما انجام دادیم. سئوالی دارید؟
کالین کمپبل