کالسکه
نيكلاي گوگول
برگردان: خشایار دیهیمی
شهر كوچك از زماني كه هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطي پيدا كرده بود. پيش از آن، شهر خيلي سوت و كور بود. وقتي كه سوار بر كالسكة یا درشكه از شهر ميگذشتي قيافة عُنق آلونكهاي كثيفي كه به خيابان زل زده بودند چنان دمغات ميكرد كه نگو و نپرس، انگاري كه تو قمار پاك لختات كرده باشند يا يك جايي حسابي خيط كاشته باشي. خلاصة كلام، حالات را حسابي ميگرفت. گچ و دوغاب ديوار خانهها ريخته بود و به جاي اين كه سفيد باشند، لك و پيسي بودند. پشت بام خانهها، مثل اكثر شهرهاي جنوب كشورمان، گالي پوش بود. و سالها پيش يكي از شهردارهاي شهر دستور داده بود باغچههاي جلوي خانهها را از هر چه گل و گياه بود پاك كنند تا شهر هر چه نظيفتر شود. وقتي كه از خيابان ميگذشتي احدي را نميديدي، مگر شايد خروسي كه براي خودش قدم ميزد. خيابانِ خاكي مثل بالشي نرم بود و خاك اش چنان كه با كم ترين باراني گل و شل ميشد. وقتي كه باران ميگرفت، چارپايان چاق و چلهاي كه شهردار دوست داشت”فرانسويها” خطابشان كند همه به خيابان ميريختند، حمام گِل ميگرفتند، پوزههاي گندهشان را از تو گل و لاي بيرون ميكردند، و چنان نعرههاي بلندي ميكشيدند كه تُوي ِ مسافر چارةي نداشتي جز آن كه اسبات را هِي كني و چهار نعل دور شوي و پشت سرت را هم نگاه نكني. اما در آن زمان في الواقع مسافري هم از شهر نميگذشت.
به ندرت، بسا به ندرت، مالكي صاحب يازده سرف در ملكاش، پوستيني بر دوش، سوار بر چيزي كه نه درشكه بود و نه كالسكه و چيزي ما بين آن دو بود، تلق و تلق از روي سنگهاي گِرد و قلنبه ميگذشت و از لاي كيسههاي آرد اين طرف و آن طرف را نگاه ميكرد و ماچه خر قهوهاياش را كه جفتاش اسب نرِ جواني بود، هِي ميكرد. حتي بازار شهر هم دل گير بود. مغازة خياطي، ابلهانه است اما، به جاي آن كه برِ خيابان باشد، اريب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختماني سنگي بود، با دو پنجره، كه پانزده سال بود در دست احداث بود. كميآن طرفتر دكة چوبي بود كه خاكستري رنگاش كرده بودند تا به گل و لاي خيابان بيايد. اصلاش اين دكه را براي اين ساخته بودند كه بقيه از آن الگو بر دارند. ساختن دكه از ابتكارهاي شهردار در دورة جوانياش بود، آن وقتها كه هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگي خشك عادت نكرده بود.
الباقي بازار حصيرهايي بودند گِرد تا گِرد كه مثلاً به جاي دكه بودند. وسط اينها هم كوچك ترينِ مغازهها بودند كه ميتوانستي مطمئن باشي هميشة خدا توشان ده – دوازده تايي نان نمكي به نخ كشيده، يك زن دهاتيِ لچك قرمز به سر، بيست كيلويي صابون، چند كيلويي بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه كه دمِ در قاپ بازي ميكنند، پيدا ميشود.
اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چيز عوض شد. خيابانها جان گرفتند و رنگ و رويي پيدا كردند، و خلاصه شهر ديگر همان شهري نبود كه وصفاش كرديم. حالا آنهايي كه در محلههاي پايين بودند اغلب ميتوانستند افسران را با كلاه پردار ببينند كه به ديدن افسر هم رزم ديگري ميرود تا دربارة ترفيع و توتونِ خوب صحبت كنند و گاهي هم، دور از چشم ژنرال، پاسوري بزنند سرِكالسكهاي كه در واقع بايد آن را كالسكة هنگ ناميد، چون همة افسرها به نوبت از آن استفاده ميكردند: يك روز جناب سرگرد با آن جولان ميداد، روز بعد سر و كلهاش در اصطبل جناب سروان پيدا ميشد، و روز بعد باز ميديدي كه مصدر جناب سرگرد مشغول روغنكاري محورهاي آن است. حالا ديگر كلاههاي نظاميافسرها زينت بخش حصارهاي چوبي ميان خانهها بود كه في الوقع آن جا ميآويختند تا آفتاب بخورد. بعضي وقتها هم فرنج خاكستري افسري زينت بخش در ورودي خانهايي ميشد. دركوچههاي باريك گاه به سربازهايي برميخوردي كه سبيلشان از ماهوت پاك كن هم زبرتر بود. البته اين سبيلها در جاهاي مربوط و نامربوط به چشم ميخورد. همين كه چند تا زن خانهدار در بازار پيداشان ميشد، ميتوانستي حتم داشته باشي كه سبيلي هم بلافاصله بالاي سرشان ظاهر خواهد شد.
افسرها جاني تازه به اين اجتماع دادند كه تا آن وقت فقط شامل جناب قاضي بود كه با زن يك بنده خداي خادم كليسا زندگي ميكرد، و جناب شهردار كه آدم معقولي بود ولي عملاً همة روز خواب بود – يعني از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.
زندگي اجتماعي وقتي كه ستاد فرمان دِهي ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بيش تري پيدا كرد. مالكين همة دور و اطراف، كه قبلاً اثري از آثارشان نبود، كم كَمك شروع به رفت و آمد به شهر كوچك كردند. همه شان دل شان ميخواست ساعتي را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بيست و يكي بزنند – بازييي كه تا آن موقع براي كساني كه فكر و ذكرشان فقط جو و گندم، خرده فرمايشات زنهاشان و شكار خرگوش بودن خواب و خيال مينمود.
بايست ببخشيد، اما يادم نيست به چه مناسبتي ضيافت بزرگي ترتيب دادند. تداركات معركه بود. صداي كاردها از آشپزخانة ژنرال تا آن سر شهر ميرسيد. هر چه خوراكي توي بازار بود براي ضيافت خريدند، طوري كه قاضي و زن آن خادم كليسا مجبور شدند آن روز فقط كيك و ژله بخورند. حياط خانهيي كه در اختيار ژنرال بود پر از كالسكههاي رنگ و وارنگ شده بود. مهماني، مهماني مردانه بود و فقط افسرها و مالكين آن دوروبر به ضيافت دعوت شده بودند.
در ميان مالكين، از همه شاخصتر فيثاغور فيثاغوروويچ چرتوكوتسكي بود – يكي از سرآمدان اشراف محل كه در انتخابات بيش از همه سر و صدا به پا ميكرد و سوار كالسكهيي تماشايي ميشد و خدم و حشميداشت. او زماني در سواره نظام خدمت كرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگاش به شمار ميرفت. دست كم، اگر اينها هم شايعه باشد، هميشه در اجتماعات و مهمانيهاي سواره نظام شركت كرده بود و هر جا كه سواره نظام اطراق ميكرد، سر و كلة او هم پيدا ميشد. اگر باورتان نميشود، برويد از خانمهاي استانها تامبلوف و سيمبيرسك بپرسيد. اگر كه مجبور نشده بود به دليل واقعهيي به اصطلاح “ناگوار” استعفا بدهد، به احتمال قوي شهرت او به ديگر استانها هم ميرسيد. راست اش نميدانم او به كسي سيلي زده بود يا كسي به او سيلي زده بود، ولي به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا اين مسئله ذرةاي از ابهت او كم نكرده بود.
فيثاغور فيثاغوروويچ هميشه كُت بلندي شبيه فرنج نظاميها ميپوشيد، چكمههاي مهميزدار به پا ميكرد، و سبيل ميگذاشت تا مبادا اشراف محل گمان كنند كه او در پياده نظام خدمت كرده است – پياده نظاميكه او با تحقير آن را “پاسوار” يا “پياده پا” ميناميد. او هيچ وقت فرصت را براي رفتن به بازارهاي مكارة شلوغ از دست نميداد. معمولاً قلب روسيه، كه متشكل از للهها، بچهها، دخترها، و مالكين چاق محترم است، در اين بازارها به گرمي ميتپد. اينان معمولاً با درشكه، كالسكه، گاري، و خلاصه وسيلههايي كه بعضاً كسي خواب اش را هم نديده است به اين بازارها هجوم ميآورند. فيثاغور فيثاغوروويچ معمولاً خوب بو ميكشيد و ميفهميد كه هنگ سواره نظام كجا اطراق كرده است و فوري سرو كلهاش همان جا پيدا ميشد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصي از كالسكة درشكه اش پايين ميپريد و بي مقدمه و صميمانه خودش را به افسران معرفي ميكرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلي به اشراف داده بود و سر شام گفته بود كه اگر او را به رهبري خودشان انتخاب كنند، احترام بسيار خواهند يافت. خلاصة كلام، رفتارش به اصطلاح ِ ولايتيها مثل آقاها بود. او با زن زيبايي ازدواج كرده بود و از اين طريق صاحب ملكي با دويست سرف و سرمايهيي چند هزاري شده بود كه جهيزية زن بود.
اين سرمايه بلافاصله صرفِ خريد شش اسب جداً معركه، كلون مطلا براي درها، ميموني دست آموز براي خانه، و نديمهيي فرانسوي شده بود. دويست سرفي هم كه با جهيزيه به او رسيده بود، مثل دويست سرف قبلي خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پولاش داد و ستدهاي پرسود انجام گيرد. خلاصة كلام، فيثاغور فيثاغوروويچ مالك بود.
در ضيافتي كه ژنرال داده بود، غير از او، چند مالك ديگر هم بودند، كه ما حرفي دربارة آنها نداريم. بقية مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافة دو افسر از ستاد بودند: يك سرهنگ و يك سرگرد خيلي چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردي تنومند، گُنده، و قوي هيكل كه تصادفاً فرمان دِهي بسيار خوب هم بود. او با صدايي كلفت و بم و پرابهت سخن ميگفت.
ناهار پرجلال و شكوه و خيره كننده بود. كباب اوزون برون، خوراك ماهي سفيد، خوراك مارچوبه، كباب تيهو، كباب كبك، و خوراك قارچ، همه وهمه، حكايت از اين داشت كه آشپز از يك روز قبل از مهماني لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معيت آشپز كار كرده بودند تا خوراك مرغ و دسر را آماده كنند.
جنگلي انبوه از بطريهاي كه گردن درازهايش حاوي ودكا و گردن كوتاههايش حاوي كنياك بودند، روز تابستاني زيبا، سينيهاي پر از قالبهاي يخ روي ميز، پنجرههاي باز، دگمة آخر همة يونيفورمها باز، جلو سينة چين چين آنهايي كه كت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپي كه صداي بم ژنرال بر آن حاكم بود، و شامپاني كه چون سيل جاري بود، همه عالي بود و همه چيز به همه چيز ميآمد. غذا كه تمام شد، همه با رخوت و سنگيني مطبوعي در دل از جا برخاستند. آقايان همه پيپهاشان را روشن كردند و به ايوان رفتند تا قهوه شان را صرف كنند.
حال ديگر همة دگمههاي يونيفورم ژنرال، سرهنگ، و حتي سرگرد باز بود، طوري كه ميشد بند شلوار ابريشمي اشرافي شان را ديد، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همة دگمههاشان جز سه دگمة پاييني بسته بود.
ژنرال گفت: “ همين حالا خودتون ميتونيد تماشا كنيد و ببينيدش.” بعد رو به آجوداناش، كه جواني برازنده بود، كرد و گفت: “جناب سروان، لطفاً بگو اون ماديان ابلق من رو بيارند. حالا خودتون ميبينيد.” ژنرال پك عميقي به پيپاش زد و ابري از دود از سينه اش خارج كرد.”تازه هنوز قبراقِ قبراق نيست. تو اين شهر خراب يه اصطبل درست و حسابي هم نيست. اما اسب من – پوف، پوف – اسب درست و حسابيه.”
فيثاغور فيثاغوروويچ پرسيد: “حضرت اشرف چند وقته – پوف، پوف، پوف – اين اسب رو دارند؟”
“پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خيلي وقت نيست. دو سال پيش از محل پرورش اسبها آوردمش.”
“خوب، وقتي كه آورديدش تربيت شده بود، يا همين جا خودتون راماش كرديد؟”
“پوف، پوف، پوه، پوه ... اوف ... اين جا.” ژنرال پس از آن در ابري از دود گم شد.
پس از آن، سربازي از اصطبل خارج شد و صداي تق تق سم اسبي هم به گوش رسيد. بعد، سرباز ديگري پديدار شد كه سبيل كلفتي داشت و روپوشي سفيد پوشيده بود. او افسار مادياني لرزان و خشمگين را به دست داشت. ماديان به ناگهان سرش را بلند كرد و با اين حركت، سربازِ سبيل كلفت هم با سبيل و همة بند و بساط اش از جا كنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار كند.
سرباز گفت: “ آروم بگير، آروم، آگرافنا ايوانوونا” و اسب را به سوي ايوان حركت داد.
نام اسب آگرافنا ايوانوونا بود. اسبي بود قوي هيكل و وحشي مانند زيبا رويان جنوب روسيه. اسب سماش را چون طبل بر ديوارة چوبي ايوان كوبيد و ايستاد.
ژنرال پيپ را از لباش بر داشت و با نگاه خريدار و رضايت خاطر به تماشاي آگرافنا ايوانوونا پرداخت. سرهنگ از ايوان پايين آمد و شخصاً پوزة اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پايين رفت و به نوازش پاهاي حيوان پرداخت. بقيه از فرط تحسين نچ نچ كردند.
فيثاغور فيثاغوروويچ هم از ايوان پايين آمد و گِرد حيوان چرخيد و به پشتاش رفت. سربازي كه خبردار ايستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقيم در چشمانِ ميهمانان نگاه ميكرد، انگار ميخواست ناگهان به روي آنها بجهد.
فيثاغور فيثاغوروويچ گفت: “ خيلي خوب، خيلي خوب! اسب خوبيه! ممكنه سؤال كنم، حضرت اشرف، كه تاختاش چه طوره؟”
“تاختاش حرف نداره. فقط ... خدا لعنت كنه اين تيماردار احمق رو كه نميدونم چه جور قرصي به خوردش داده كه دو روز تمامه عطسه ميكنه.”
“حيوون خيلي قشنگي ه، خيلي قشنگه. اما ميتونم از حضرت اشرف بپرسم كه كالسكهيي هم دارند كه پا به پاي اين حيوون بره؟”
“كالسكه؟ اما اين كه اسبِ سواريه.”
“ميدونم. اما غرضم اين بود كه حضرت اشرف كالسكة مناسبي براي اسبهاي ديگه دارند؟”
“من كالسكه زياد ندارم. راستش بايد بگم خيلي دلم ميخواست يك كالسكة خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه دادهم يكي برام پيدا كنه، اما نميدونم بالاخره برام ميفرسته یا نه.”
سرهنگ گفت: “ حضرت اشرف، گمان ميكنم بهترين كالسكهها كالسكههاي ويني باشند.”
“حق با شماست. پوف، پوف، پوف.”
“حضرت اشرف، بنده كالسكة معركهيي دارم كه حقيقتاً ساخت دست خود وينيهاست.”
“كدوم يكي؟ همون كه باهاش اومديد؟”
“اوه، نه. اين كالسكة سفري منه، كالسكة سفري. يكي ديگه رو ميگم ... معركه است، عين پر قو نرم و سبكه. وقتي تو اين كالسكه ميشينيد، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب ميده!”
“حتماً خيلي نرم و روون ميره.”
“خيلي نرم، خيلي نرم. صندليهاش، فنرهاش – مثل تابلوي نقاشي كالسكه است.”
“جالبه.”
“نميدونيد چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو نديدهام، حضرت اشرف. زماني كه من خودم خدمت ميكردم، ميتونستم ده بطر شراب و ده كيلو تنباكو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا يونيفورم و لباس زير و دو تا پيپ دست بلنده هم – جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندي كرم كدو – توش جا ميدادم. تازه ميشد يه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.”
“جالبه.”
“چهار هزار تا بالاش پول دادهام، حضرت اشرف.”
“بايد كالسكه خوبي باشه كه اين همه پول بالاش رفته. بگيد ببينم خودتون خريديناش؟”
“نه خير حضرت اشرف، تصادفي گيرم اومد. يكي از دوستانم كالسكه رو خريده بود، يكي از اون آدمها نازنين، هم بازيِ دورة بچگي، از اون آدمهاي استثنايي كه شما هم حتماً ازش خوش تون ميآد، مطمئن ام حضرت اشرف. من و اون خيلي با هم نزديك بوديم، حضرت اشرف. ميدونيد، اصلاً ما من و تو نداشتيم. من كالسكه رو تو بازي ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار ميدند فردا براي نهار در منزل سرافرازمون بفرمايند، نگاهي هم به كالسكه بندازند؟”
“راستش نميدونم چي بگم. فقط ... فكر ميكنم، ميدونيد ... شايد منظورتون اينه كه با بقية آقايون افسرها بياييم؟”
“ از اونها هم خواهش ميكنم بياند. آقايون، افتخار بديد در منزل در خدمت تون باشيم.”
سرهنگ، سرگرد، و بقيه اي افسرها از فيثاغور فيثاغوروويچ تشكر كردند و سري به احترام فرود آوردند.
“من شخصاً فكر ميكنم آدم بايد از هر چيز بهترينش رو بخره، والا بهتره اصلاً چيزي نخره، چون به دردسرش نميارزه. فردا كه افتخار داديد و منزل تشريف آوريد، جسارتاً چند تا چيز رو كه براي ملکم خريدهام، نشونتون ميدم.”
ژنرال نگاهي به او كرد و باز هم دود از دهان خارج كرد.
فيثاغور فيثاغوروويچ از اين كه افسرها را دعوت كرده بود خشنود بود. از همين حالا در ذهن مشغول تهية صورت غذاها بود - كبابها، سسها، و غيره – و در همين حال شادمانه مهمانان فردايش را مينگريست. آنها نيز به نوبة خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فيثاغور فيثاغوروويچ اين را از برق نگاههاشان و حركات خفيف سر و بدن شان، كه به نيمه تعظيميميمانست، در مييافت. فيثاغور فيثاغوروويچ از آن پس آسوده تر قدم برميداشت و آزادانه تر سخن ميگفت و لحن صدايش از لذت و خشنودي نرم تر شده بود.
“حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.”
ژنرال گفت:”ماية مسرت ماست”، و سبيلهاش را تاب داد.
پس از آن فيثاغور فيثاغوروويچ عزم كرد كه به خانه برود تا سر فرصت تدارك مهماني فردا را ببيند. او حتي كلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نميدانم چه طور شد كه باز هم كميمعطل شد. در اين ضمن ميزهاي بازي ورق را آماده كردند و همة جمع چهار تا چهار تا مشغول بازي ويست در گوشه و كنار اتاق پذيرايي شدند.
شمعها را آوردند. فيثاغور فيثاغوروويچ مدتي معطل بود كه برود يا بماند و در بازي ورق شركت جويد، اما وقتي كه افسرها از او خواستند بنشيند و بازي كند، به نظرش بسيار دور از ادب و نزاكت اجتماعي آمد كه درخواست آنان را رد كند. پس نشست، و بلافاصله یك ليوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بي آن كه انديشه كند، لاجرعه آن را سر كشيد و خالي كرد. پس از يك دست بازي ورق، باز ليوان پانچ ديگري را بغل دست خود يافت و باز، بي آن كه انديشه كند، آن را هم سر كشيد و گفت:”آقايون، من ديگه واقعاً بايد برم.” اما باز به بازي ادامه داد.
در اين ضمن، صحبتها در گوشه و كنار اتاق پذيرايي خصوصي شده بود. كساني كه ورق بازي ميكردند ساكت بودند. فقط آنهايي كه بازي نميكردند با هم صحبت ميكردند.
در گوشهيي، افسري روي نيمكت ولو شده بود، بالشي زير دندههاش و پيپي گوشة لباش گذاشته بود و با خيال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو كردن ماجراهاي عشقياش بود. همة توجه كساني كه گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالك خيل چاقي كه دستهايي كوتاه مثل سيب زميني كش آمده داشت، با توجه بسيار به سخنان او گوش ميداد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهي سعي ميكرد دستهاي كوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفيه دان اش را از جيب عقب بيرون بياورد. در گوشهيي ديگر، بحثي پروشور در مورد آموزشهاي توپخانه اي در گرفته بود، و فيثاغور فيثاغوروويچ، كه تا آن موقع دوبار اشتباهي به جاي سرباز بي بي به زمين زده بود، وارد اين بحث خصوصي شد و از همان جا كه نشسته بود، با فرياد، جملاتي از اين قبيل ميگفت:”چه سالي؟” يا “در كدام هنگ؟” و متوجه نبود كه در اكثر موارد سؤالات او ربطي به بحث ندارد.
سرانجام، چندين دقيقه قبل از شام، از بازي ويست دست كشيدند، هر چند صحبت دربارة آن ادامه داشت. فيثاغور فيثاغوروويچ كاملاً به خاطر داشت كه پول زيادي برده است، اما حالا دستاش خالي خالي بود و وقتي كه از سر ميز بلند شد، مثل آدمي بود كه دستمالي هم در جيب نداشته باشد. در اين ضمن شام هم چيده شد. بديهي است كه از بابت شراب كم و كسري نبود و فيثاغور فيثاغوروويچ هم ناچار و ناخواسته ليواناش را پر ميكرد، زيرا هميشه در سمت چپ و سمت راست او يك بطري شراب بود.
سر ميزي شام گفت وگوئي بسيار بسيار طولاني آغاز شد كه در مسيري بسيار عجيب و غريب افتاد. مالكي كه در نبرد 1812 در ارتش خدمت كرده و عليه ناپلئون جنگيده بود، از درگيرييي صحبت ميكرد كه كسي نديده و نشنيده بود. بعد هم به دلايل كاملاً نامعلوم چوب پنبة درِ بطري را برداشت و وسط كيك كاشت. خلاصه، زماني كه مهمانان اندك اندك قصد رفتن ميكردند، ساعت سه صبح بود و كالسكه چيها ناچار شدند عدهيي را مانند كيسة برنج زير بغل بزنند و ببرند. فيثاغور فيثاغوروويچ، با همة ظاهر اشرافي اش، وقتي كه در كالسكه نشست، چنان تعظيم غرائي به چپ و راست ميكرد كه وقتي به خانه رسيد دو گلولة خار به سبيل اش چسبيده بود.
در خانه، همه چيز و همه كس در خواب ناز بود. كالسكهچي با زحمت زياد نوكر را پيدا كرد و نوكر آقا را به دست يكي از زنان خدمت كار سپرد و فيثاغور فيثاغوروويچ با كمك او خود را به اتاق خواب اش رساند و در كنار همسر جوان و زيبايش، كه چون فرشتهها در خواب بود و لباس خواب بلند سفيدي به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تكان ناشي از افتادن شوهر در تخت، زن را بيدار كرد. او كش و قوسي به خود داد، پلكهايش را بلند كرد و سه بار چشماناش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندي نيمه خشم آلود آن را گشود، اما چون ديد او اين بار اصلاً مهر و محبتي ابراز نميكند، به پهلو غلتيد و صورت باطراواتاش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.
ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود ميگويند بسي گذشته بود كه زن در كنار شوهر خروپفي بيدار شد. وقتي كه یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دلاش به حال او سوخت و نخواست بيدارش كند و پاهايش را در دم پايهايي لغزاند كه فيثاغور فيثاغوروويچ با پست از پطرزبورگ برايش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفيدي كه انگار بر تن او ميلغزيد پيچيد وبه حمام رفت و با آبي كه به طراوت خود او بود تن و بدناش را شُست و بعد سراغ ميز آرايش رفت. وقتي كه در آينه نگاه به خودش انداخت، از قيافة آن روز صبح اش بدش نيامد به همين دليلِ نه چندان مهم، دقيقاً دو ساعت ديگري جلوي آينه نشست. سرانجام لباس پوشيد و با ظاهري آراسته و جذاب بيرون رفت تا در باغ هواي تازه استنشاق كند.
هوا در آن موقع عالي بود، آن قدر عالي كه فقط روزهاي تابستاني خوب ميتوانند چنان باشند. آفتاب، كه به وسط آسمان رسيده بود، با تمام نيرو ميتابيد و ميدرخشيد، اما در ساية درختان كه قدم ميزدي خنك بود، و گلها در گرماي آفتاب، سه با ربيش تر عطرافشاني ميكردند. خانم زيباي خانه به كلي فراموش كرده بود كه ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صداي خروپف دو كالسكهچي و يك مهتر را ميشنيد كه در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهري فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالي دوخت. زماني كه مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباري در دوردست برخاست و توجه او را جلب كرد. با دقت كه نگاه كرد، ديد چندين كالسكه به آن طرف ميآيند. پيشاپيشِ كالسكهها يك كالسكة دونفره بود. ژنرال در اين كالسكه نشسته بود؛ سردوشيهاي طلايي او زير نور افتاب ميدرخشيد؛ سرهنگ نيز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، كالسكهيي چهار نفره ميآمد، كه سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر ديگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن كالسكه، همان كالسكه مشهور هنگ ميآمد كه حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نيز كالسكة سفري چهارنفرة ديگري ميآمد. در اين كالسكة چهار نفره پنج افسر بودند كه يكي از آنها روي زانوي رفيقاش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همة اينها، سه افسر سوار بر سه اسب ميآمدند و اسبها زين و يراق زيبايي داشتند.
خانم خانه با خودش فكر كردن مطمئناً اينها به خانة ما نميآيند، اما ناگهان جيغ كشيد:”واي، خاك عالم، از پل هم رد شدند!” سپس دستها را بالاي سر برد و از روي گلها و باغچهها دويد تا خودش را يك راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتي رسيد، ديد شوهرش مثل مرده خواب است.
دست او را كشيد و تكان اش داد و گفت:”بلند شو! زود باش بلند شود!”
فيثاغور فيثاغوروويچ بي آن كه چشمان اش را باز كند، و در همان حال دراز كش، گفت:”ها؟”
“بلند شو خوشگلكم!ميشنوي؟مهمان!”
“مهمان؟ كدوم مهمان؟” و بعد از گفتن اين حرف، ماغ كشيد، مثل گوساله ئي كه دنبال پستان مادرش ميگردد. بعد به نجوا گرفت:”سرت رو بيار جلو يه ماچ بهت بدم.”
“عزيزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خداي من، نگاه كن، دو تا گولة خار به سبيلت چسبيده!”
“ژنرال؟ منظوت اينه كه اومدهاند؟ لعنت بر شيطون، چرا كسي من رو بيدار نكرد؟ ناهار چي؟ همه چي رو به راهه؟”
“كدوم ناهار؟”
“يعني من دستورش رو ندادم؟”
“تو؟ تو كه چهار صبح اومدي و هر چي هم ازت سؤال كردم جوابم رو ندادي. خوشگلكم بيدارت نكردم، چون دل م برات سوخت. تو كه هيچ نخوابيده بودي ...” او اين حرفهاي آخرش را با عشوه گري و طنازي گفت.
فيثاغور فيثاغوروويچ يك لحظه مثل صاعقه زدهها روي تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواباش بلند شد و اصلاً يادش رفت كه اين ريخت و وضع دور از آراستگي است.
با دست به پيشاني اش كوبيد و گفت:” عجب خري هستم. من اونها رو براي ناهار دعوت كردم. حالا چه خاكي به سرم بكنم. خيلي مونده برسند؟”
“نميدونم ... هر لحظه ممكنه سر برسند.”
“عزيزم ... قايم شو! ... هِي، كي اون جاست؟ دختر، بيا ببينم، از چي ترسيدي؟ يه عده افسر دارند ميآند و همين الان سر ميرسند. به شون بگو آقا خونه نيست و نميآد هم. صبح گذاشته رفته، ميشنوي؟ برو به همة خدمت كارها بگو؛ دِ بجنب!”
بعد از گفتن اين حرفها روب دوشامبرش را برداشت و دويد تا توي اصطبل قايم شود، چون فكر ميكرد آن جا كاملاً امن و امان است. اما زير سايبان كه رفت، فكر كر حتي ممكن است در آن جا هم ديده شود. فكري به خاطرش رسيد:”آره، اين جوري بهتره!” و در يك چشم به هم زدن پلة كالسكة نزديكاش را پايين كشيد و به درون جست و در را پشت سر خود بست و براي اطمينان بيش تر روكش چرمي كالسکه را هم روي خود انداخت و از جا نجنبيد.
در اين ضمن، كالسکهها به دم ايوان رسيده بودند.
ژنرال پياده شد و خودش را تكاند. به دنبال او سرهنگ هم پياده شد وپر كلاهاش را مرتب كرد. آن گاه از كالسکة ديگر سرگرد چاق، شمشير به زير بغل، پايين پريد. از آن كالسكة سفري هم چهار افسر لاغر با پنجمي كه روي زانوي رفيقاش نشسته بود پايده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسيدند.
سرايدار روي ايوان آمد و گفت:”آقا خونه نيستند.”
“چه طور خونه نيستند؟ حتماً براي ناهار كه ميآند؟”
“نه خير، قراره تمام روز بيرون باشند. تا فردا صبح برنميگردند.”
ژنرال گفت:” سر در نميآورم، چه طور چنين چيزي ممكنه؟”
سرهنگ خنديد و گفت:”فكر ميكنم همهش شوخي بوده.”
ژنرال با ناخشنودي گفت:”باز هم سر در نميآورم، چه طور چنين چيزي ممكنه؟ اگر نميتوانست از ما پذيرايي كنه چرا ما رو دعوت كرد؟”
يكي از افسران جوان گفت:”حضرت اشرف، هيچ نميفهمم چه طور ممكنه شخصي هم چي كاري بكنه!”
ژنرال بنا به عادتي كه به هنگام صحبت با افسران جزء داشت گفت:”چي؟”
“حضرت اشرف، عرض كردم هيچ نميفهمم چه طور ممكنه شخصي هم چي كاري بكنه!”
“البته، البته... خوب شايد مشكلي پيش اومده ... اما دست كم بايد به ما خبر ميداد و دعوتاش رو لغو ميكرد.”
سرهنگ گفت:”پس حضرت اشرف، اجازه بديد برگرديم.”
“البته، ما ديگه اين جا كاري نداريم. اما صبر كنيد. بد نيست حالا كه تا اين جا اومدهایم نگاهي به كالسكه بندازيم. لازم نيست كه حتماً خودش باشن هِين با شمام، بيا اين جا.”
“بله، حضرت اشرف؟”
“تو مهتر هستي؟”
“بله، حضرت اشرف.”
“پس كالسكهيي رو كه اربابت تازه خريده به ما نشون بده.”
“چشم، لطف كنيد دنبال من تشريف بياريد.”
ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.
“بفرمايين حضرت اشرف، بيارم ش جلوتر؟ اين جا تقريباً تاريكه.”
“خوب، خوب، بسه... متشكرم.”
ژنرال و افسران گِرد كالسكه گشتند، به دقت نگاه اش كردند، و فنرهايش را آزمايش كردند.
ژنرال گفت:”كالسكة خيلي خاصي نيست. بايد بگم خيلي هم معموليه.”
سرهنگ گفت:”همين طوره، واقعاً چيز خيلي خاصي نداره.”
يكي از افسران جوان گفت:”گمان نكنم چهارهزار تا بيارزه.”
“چي؟”
“حضرت اشرف عرض كردم، گمان نكنم چهار هزار تا بيارزه.”
“چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زياده. واقعاً چيز خاصي نداره. مگر اين كه چيز خاصي توش باشه ... هي پسر اين روكش چرميرو بازكن!”
و در برابر چشمان حيرت زدة افسران و ژنرال فيثاغور فيثاغوروويچ از زير روكش چرميپديدار شد كه در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.
ژنرال با شگفت گفت:”آه، پس شما اين جاييد ...”
پس از اين حرف ژنرال روكش چرميرا روي او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترك كرد.
از مجموعه تجربههاي كوتاه – چاپ دوم شماره 8
حروفچین: شهاب لنکرانی