زشت، اما دوست داشتنی

زشت، اما دوست داشتنی
جولیا زشت بود و کریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب که اصلاً به
صورت جولیا نمی آمدند. اولین روز که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ
دختری حاضر نبود کنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست
صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او
پرسید: «آیا می دانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟ »
همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسرهای کلاس
در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای
ژانت لوس می کرد اضافه کرد: «حتی بین پسرها »
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمله ای گفت
که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر
از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: «اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب
هستی(.
در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس
شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند
جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر کسی اسم مناسبی انتخاب کرده
بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کماین داده بود.
حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین
معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجیدهایش از
دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های
مثبت شخصیت هر فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین
نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم می گفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق
هم داشت. آشپزی سیلویا حرف
نداشت و من تعجب کرده بودم که
چگونه جولیا در همان هفته اول
متوجّه این موضوع شده بود. سالها
بعد جولیا به عنون شهردار شهر
کوچک ما انتخاب شد و من بعد از
ده سال وقتی با او برخورد کردم بی
توجه به قیافه و صورت ظاهریش
احساس کردم شدیداً به او علاقه
مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از
خصوصیات مثبت افراد در دل آنها
جای باز می کرد.
5 س 􀀬 ال پیش وقتی ک 􀀬ه برای
خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه
ام را جذابیت سحرآمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی
اش گفت: «برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود » و من
بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری
کردم.
در حال حاضر من از جولیا یک دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا
بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:
«من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم » و مادرم روز
بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.

هدیه به مادر

هدیه به مادر
چهار برادر، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و
آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد، آنها بعد از شامی که با هم داشتند حرف
زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر
دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم... دومی گفت: من تماشاخانه
)سالن تئاتر( یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت: من ماشین
مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: گوش
کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت
و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشماش خوب نمی بینه.
من، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب
مقدس رو حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده
سال اینو یاد گرفت. من ناچاراً تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال
صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و
طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز،
خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه. من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم
ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.
مایک عزیز، تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی. اون،
میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم، من شنواییم
رو از دست دادم و تقریباً ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از
این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم. من تو خونه می مونم، مغازه
بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین
خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم.
ملوین عزیز ترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات
منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم.

Perspective

Perspective
“I think it’s easy to see, my students, that by careful
examination of these former inhabitants, of their behavior
patterns, their simple, pointless lifestyles, the things they
held of import, and of the complete and utter corruption
of themselves and their environment, that Earth deserved
no better the Galactic extermination. Thus, us. Any
questions?”
Colin Campbell

چشم انداز

چشم انداز
شاگردان من، فکر می کنم با مطالعۀ دقیق این ساکنان پیشین، از
الگوهای رفتاری، شیوۀ زندگی ابتدایی و بی هدف آنها، چیزهایی که به
آن اهمیّت می دادند، و از تخریب کامل و مطلق خود و محیط زیستشان،
به آسانی بتوان دریافت زمین سزاوار چیزی جز نابودی کهکشانی نبود.
یعنی همان کاری که ما انجام دادیم. سئوالی دارید؟
کالین کمپبل

Master Thief

Master Thief
Goins. Nickels, pennies, shining dollars. Inspecting
purses, browsing pockets, poking couches. Everything
moves from my long fingers into my deep pockets.
Fell in love once. Beautiful meter maid. Begged her to
stay. She awoke first; cleaned me out. Boxes of Quarters,
bags of dimes. Left a note.
“Baby, collecting’s my life. Never could change.”
Catherine E. Mcdonald

شاه دزد

شاه دزد
سکه ها، نیکل، پنی، دلارهای براق. گشتن توی کیف پول، دست
بردن توی جیب ها، بیرو کشیدن بسته ها. همه چیز از میان انگشتان
بلند من به درون جیب های عمیقم سرازیر می شود.
یک بار عاشق شدم. عاشق دختر زیبایی که کارش جمع کردن سکه
های پارکومترها بود. تمنا کردم بماند. او زودتر بیدار شد، دار و ندارم را
برد. جعبه های سکه ها و کیسه های پر از پول را.
یادداشتی گذاشت.
«عزیزم، گردآوری اشیاء، زندگی من است. نمی توانم خودم را عوض
کنم. »
کاترین ایی مک دونالد

ادبيات كلاسيك يونان




 

پیش‌درآمد: امروزه‌روز، رسانه‌های جذابی همچون سینما، در کارِ تبلیغ خاستگاه‌های هویتی‌ای که تمدن مدرن غربی برای خویش ابداع کرده، با کارآمدی تمام پیش می‌روند. به لطف کارتون هرکول، هر بچه‌ی ایرانی به‌دقت از روابط خویشاوندی میان زئوس و هِرا و حسادت شهبانوی خدایان به شوهرش خبردار است، و به یاری فیلم سیصد، بسیاری اسپارت‌ها را ویرانگرهایی با سلاح‌های ابتدایی‌تر می‌بینند که کمی زود به دنیا آمده‌اند تا نسل ایرانی‌های بی‌دست‌وپا را منقرض کنند. سینما، گذشته از تأثیر شگرفی که بر ادبیات، شعر، و نمادین کردنِ زیستْ‌جهان مدرن ما گذاشته، پیکربندی هویت را نیز دگرگون ساخته، و یکی از مهم‌ترین دستاوردهایش، همین یونان‌مدارانه شدنِ بیش از پیشِ هویت مردمی است که در سرزمینی کهنسال مانند ایران زندگی می‌کنند. از این روست که وقتی حرف از «ادبیات جهان باستان»، و «داستان‌های کهن» و «اسطوره» پیش می‌آید، بیشترِ ما بی اختیار به یاد همر و ایلیاد و هراکلس و المپ می‌افتیم. این باور به قدمت بسیار و تاثیر شگفتِ اساطیر و ادبیات یونانی در تاریخ ادبیات جهان، بخشی از یک اسطوره‌ی بزرگتر و فراگیرتر است، که آن را «اسطوره‌ی معجزه‌ی یونانی» می‌نامیم. اسطوره‌ی معجزه‌ی یونانی عناصری بسیار دارد، اما خلاصه‌اش آن است که تمدن و هنر و علم و فلسفه و کلاً تمام عناصر فرهنگی خوب، زمانی دوردست ‌ــ‌ قرن چهارم و پنجم پ.م ‌ــ‌ در یونان و به‌ویژه آتن ظهور کرد و همچون درخششی معجزه‌آمیز شرق و غرب را در انوار تابان خویش غرقه کرد. و صد البته که ادبیات و مشتقاتش نیز در همین گهواره پرورده شده‌اند.

آنچه در زیر می‌خوانید، فصلی است از کتاب اسطوره‌ی معجزه‌ی یونانی که دیرزمانی است زیر چاپ است...

مروري بر تاريخ خط در يونان

یکی از مهم‌ترین شاخص‌های مؤثر بر سیر تاریخی همه‌ی فرهنگ‌های باستانی، نویسایی و قالب‌بندیِ خط در زمینه‌ی آن فرهنگ است. در یونان دو دوره از کاربرد خط وجود داشته است. دوره‌ی نخست، یعنی عصر تمدن‌های موکنای و مینوآ با ورود مهاجران دوُری پایان یافت و برای مدت چند قرن گسستی فرهنگی در این قلمرو بروز کرد. پس از آنکه بار دیگر شهرنشینی در یونان احیا شد و بافتارهای پیچیده‌ی اجتماعی از نو پدیدار شدند، نیاز به حاملی برای ثبت اندیشه‌ها ‌ــ‌ که در تمام سرزمین‌های متمدن همسایه رواج داشت ‌ــ‌ در یونان نیز جلوه كرد. نتیجه آن بود که برای مدتی به نسبت طولانی، خط فنیقی مورد استفاده قرار گرفت. تاریخ ورود خط فنیقی به یونان را در برخی منابع تا قرن دوازدهم پ.م عقب برده‌اند. دوره‌ای که هنوز یونان در دوران تاریک به سر می‌برد و به نظر نمی‌رسد ضرورتی برای کاربرد خط وجود داشته باشد. برداشت‌های دیگری که تاریخ این وام‌گیری را در حدود قرن نهم و دهم پ.م قرار می‌دهند، درست‌تر به نظر می‌رسد.

یونانیان خط فنیقی را برای دست‌کم یک قرن مورد استفاده قرار دادند، و پس از آن نوآوری‌های خود را بر آن اعمال کردند. مهم‌ترین نوآوری یونانیان، افزودن علامت‌هایی برای مصوت‌ها بود، که پیش از آن هم در خط‌های آوانگار دیگر وجود داشت، ولی در خط فنیقی به شکلی عام دیده نمی‌شد. قدیمی‌ترین کتیبه‌های یونانی به قرن هشتم پ.م تعلق دارند. حروف آن‌ها کاملاً شبیه به علایم فنیقی است؛ شباهتی که در خطوط امروزین اروپایی هم باقی مانده است. نخستین خطوط یونانی مانند فنیقی از راست به چپ نوشته می‌شد. علایمی که برای مصوت‌ها در این خط به کار گرفته شده‌اند، چنان که از شواهد تاریخی برمی‌آید، نخست در منطقه‌ی آسیای صغیر و در میان دولت‌های نو‌ـ ‌هیتی ابداع شد و آن‌گاه توسط یونانیان شبه‌جزیره وام‌گیری شد و با خط فنیقی درآمیخت.

خط‌هایی که در قرون هشتم تا چهارم پ.م در آسیای صغیر رواج داشتند، همه از فنیقی وام‌گیری شده بودند و به سه رده‌ی اصلی تقسیم می‌شدند:

1) خط لیکیایی، که از راست به چپ نوشته می‌شد و بقایای آن بر 150 گورنوشته‌ی باستانی حفظ شده است. این خط 17 علامت شبیه به یونانی و دوازده علامت متفاوت داشته است.

2) خط لودیایی، که آثارش در پنجاه متن باقی مانده است، شانزده علامت
شبیه به یونانی و سیزده علامت شبیه به لیکیایی دارد.

3) خط کاریایی که حدود پنجاه علامت دارد و ترکیبی از نشانه‌های الفبایی شبیه به یونانی و نشانه‌های هجایی (شبیه به خط قبرسی) را داراست و بر بیش از صد متن باستانی حفظ شده است. این خط از سویی به خط اتروسکی منتهی شد که خط رومی و خط جدید اروپاییان از آن مشتق شده، و گویا از سوی دیگر جد خط یونانی هم محسوب مي‌شود.

دولت‌شهرهای یونانی مانند شهرهای فنیقی انسجام سیاسی زیادی نداشتند و بر خلاف آن‌ها در بیشتر مواقع در حال جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. از این رو خط یونانی تا مدت ها مانند خط فنیقی یکدست نشد و به شیوه‌های محلی متنوعی نوشته می‌شد. گیرهِه‌کوروف این خط‌های محلی را به سه رده‌ی اصلی تقسیم کرده است:

نخست: خط‌های منسوخ منطقه‌ی جنوبی یونان، که به قبایل دوُری تعلق داشتند و بقایایشان بیشتر در جزایری مانند کرت و مِلوُس یافت شده‌اند.

دوم: الفباهایی که زیر تأثیر منطقه‌ی آسیای صغیر و ایونیه قرار داشتند و در منطقه‌ی آتیک و آرگوس و اژه رواج یافتند.

سوم: خط‌های بخش‌های غربی که در لاکونیا، بوئتیا، تسالی و مهاجرنشین‌های ایتالیا و سیسیل رواج یافتند.

هریک از این خط‌ها برای ثبت یکی از گویش‌های یونانی تخصص یافته بودند. مهم‌ترینِ این گویش‌ها عبارت بود از ایونی که در آسیای صغیر و شمال یونان کاربرد داشت، و دوُری که در جنوب یونان بیشتر رایج بود.

از میان این سه رده زبان/خط، زبان ایونی به‌ویژه شکل رایج آن در آسیای صغیر نخستین زبان ادبی یونانیان محسوب می‌شود. با ردیابی شیوه‌ی ثبت آثار ادبی یونانی و زبان و گویشی که برای سرودن نخستین شعرها و نگاشتن نخستین آثار زبانی هنرمندانه به کار گرفته می‌شد، می‌توان درکی دقیق‌تر از جریان‌های فرهنگی جهان باستان به دست آورد.

 

زبان‌هاي يوناني

چهار زبان در یونان باستان رواج داشتند که همگی گویش‌های خویشاوندی از زبان‌های «ویرو»ی شاخه‌ی هندواروپایی محسوب می‌شدند. این زبان‌ها عبارت بودند از دوُری، ایونی، آیولی، آتیکایی.

زبان دوُری، که از نظر ساخت و آوا کهن‌ترینِ این زبان‌ها محسوب می‌شد، برخی از ویژگی‌های قدیمی زبان‌های هندواروپایی را در خود حفظ کرده بود. مثلاً واج «آ»ی کشیده را در اسامی حفظ کرده بود و «س» را در انتهای واژگان تلفظ نمی‌کرد. با این وجود واج «پ» در بسیاری از واژگان آن به «ت» تبدیل شده بود. زبان آیولی هم مثل دوُری ساختی قدیمی داشت و حتا در برابر این تبدیل «پ» به «ت» هم مقاومت به خرج می‌داد. زبان ایونی در تماس با زبان‌های قفقازی و سامی آسیای صغیر بیش از بقیه دگرگون شد و «آ»ی کشیده را در بسیاری از نام‌ها به «اِ» تبدیل کرد. زبان آتیکی در واقع همان زبان ایونی بود که در کرانه‌ی غربی هلسپونت رواج داشت و هنوز برخی از خصوصیات قدیمی‌تر خود را حفظ کرده بود.

 

ايلياد، نخستين اثر ادبي يوناني

نخستین اثر ادبی به زبان یونانی، ایلیاد اثر همر است. همر خود از ساکنان شهر خیوس (ازمیر کنونی) در آسیای صغیر بود و این منظومه را در اواسط قرن هشتم پ.م سرود. او بنیانگذار وزنِ حماسیِ یونانی با بیت‌های شش‌وتدی (هگزامتر: ‘εξαµετερ) است و زبانی که برای سرودن اشعارش به کار گرفته است، زبان ایونی است. اودیسه هم، چه به راستی توسط همر سروده شده باشد و چه به شاعری متأخرتر مربوط باشد، به همین زبان ایونی و در همین وزن حماسی سروده شده است. هر دو منظومه‌ی ایلیاد و ادیسه از بیست و چهار کتاب تشکیل یافته‌اند اما ادیسه در کل بسیار کوتاه‌تر است و در برابر 15693 بیتِ ایلیاد، تنها 11670 بیت دارد. همر این دو منظومه را برای آخائی‌هایی سروده بود که به‌تازگی زیر فشار دوُری‌ها از آسیای صغیر به شبه‌جزیره‌ی یونان کوچیده بودند. به همین دلیل هم از پهلوانانی نام می‌برد که ساکن این منطقه هستند. اما معلوم است که خودِ همر این آثار را در آسیای صغیر سروده است. چون اشاره‌های جغرافیایی و اقلیمی‌اش با یونان همخوانی ندارند و به زیستگاه‌ سراینده‌اش در آناتولی مربوط می‌شوند. تاریخ تصنیف این آثار را بین 850-750 پ.م دانسته‌اند. با توجه به اینکه در آن زمان هنوز خط و نوشتار در میان یونانیان رواج نیافته بود، و حجم و ساختار این آثار پیچیده‌تر از آن است که به‌سادگی حفظ شود و به شکلی سینه به سینه منتقل شود، می‌توان پذیرفت که نسخه‌ی اولیه‌ی آن هسته‌ای را تشکیل می‌داده که در زمان حکومت پیسیستراتوس بر آتن بازنویسی شده و با اضافاتی درآمیخته و نسخه‌های کنونی را پدید آورده است.

 

آثار ادبي بعدي

آثار همر، به پیدایش نخستین موج ادبیات یونانی انجامید که از حدود 750 پ.م تا 550 پ.م دوام آورد. این موج دو رده از آثار را پدید آورد:

نخست: آثار تروایی؛ مهم‌ترین دنباله بر ایلیاد، آئیتیوپس نام دارد که آرکتینوس میلتی سروده است و داستان مشهور آخیلس [آشیل] و پنته‌‌سیلئیا ‌ــ‌ ملکه‌ی آمازون‌ها ‌ــ‌ و مرگ آخیلس به دست پاریس را بازگو می‌کند. ایلیاد کوچک
را لِسخِس موتیلنه‌ای سرود و بازگشت‌ها (نوستوی) را هاگیاسِ ترویزنی. جدیدترین نسخه از این مجموعه، تلِگونیا نام دارد
و توسط مردی به نام اِئوگامون سروده شده که گویا ساکن کورنه در مصر بوده است. این اثر باید به قرن ششم پ.م مربوط باشد.

دوم: آثار تبسی؛ که عبارتند از اوئیدیپوئیدیا (یعنی داستان اودیپ) در 6600 بیت اثر آرکتینوس میلتی
یا ائوملوس کورینتی، تبائیس در هفت
هزار بیت و دنباله‌اش اپیگونوی منسوب به همر، و تصرف اوئیخالیا اثر همر یا کرئوفولوس ساموسی.

تمام این آثار به زبان ایونی سروده شده‌اند و چنان که آشکار است، تقریباً همه‌ی شاعرانشان از بخش‌های شرقی هلسپونت و قلمرو آسیای صغیر برخاسته‌اند. گذشته از این حماسه‌ها، سی و سه سرود همری هم از قرون هفتم و ششم پ.م به جای مانده که با همین وزن و زبان سروده شده و عمدتاً به ستایش خدایان و ذکر داستان‌هایی درباره‌ی ایشان اختصاص یافته است.

 

هسيود، شاعري اثرگذار

دومین شاعر اثرگذار در تاریخ یونان، هِسیود است که نخستین ادیب شبه‌جزیره‌ی یونان هم محسوب می‌شود. او در دهکده‌ی آسکرا در بوئتیا زاده شد و نخستین کسی بود که در زبان یونانی اشعاری سرود و از افکار و عقاید شخصی خویش در آن سخن گفت. دو اثر مهم از هسیود بر جای مانده است: زایش خدایان (تئوگونیا: θεογονια) که نخستین ثبت منظم اساطیر یونانی بر مبنای الگویی فنیقی است، و روزها و کارها (اِرگو: εργο) که نامه‌ی سرگشاده‌ای به برادرش پرسِس است که ارثیه‌ی او را غصب کرد. هسیود برخلاف همر که برای اشراف و پهلوانان نیمه‌خدا شعر می‌سرود، با زبانی ساده و عامیانه سخن می‌گفت و موضوع سخنش هم مردم عادی کشاورز و دهقان بودند. با وجود آنکه این شاعر در بوئتیا زندگی می‌کرد، اما آثارش را به زبان ایونی و با وزنی همری تدوین کرد. پیروان هسیود مکتبی ویژه را پدید آوردند که ذوق شاعرانی از بخش‌های مختلف سرزمین‌های یونانی‌نشین را برانگیخت. کینائیتون اسپارتی، کارکینوس نائوپاکتوسی، پرودیکوس فوکیسی، و دو شاعر گمنام از میلتوس و آرگوس از زمره‌ی افرادی هستند که در این مکتب آثاری از خود به یادگار گذاشته‌اند. برخی از نویسندگان جدید کسنوفانس کولوفونی و امپدوکلس آکراگاسی را نیز در میان پیروان این مکتب قرار می‌دهند. زبان تمام این سرایندگان ایونی، و وزن گفتارشان حماسی شش‌وتدی بود.

 

تغيير وزن شعر يوناني متأثر از شرق

در قرن هفتم، این وزن شش‌وتدی فاخر و رسا که برای بیان موضوعاتی سبک‌تر و عامیانه‌تر کارایی نداشت، به‌تدریج جای خود را به وزنی داد که امروز با نام «ایامبیک» شهرت دارد. این وزن نام خود را از واحدهایی وزنی به نام «ایامبوس» (ιαµβυσ) گرفته است که از یک واج بلند و یک واج کوتاه تشکیل می‌شود. این وزن به خاطر ساده ‌بودنش و نزدیکی بیشترش به زبان روزمره برای بیان طنز و داستان و هجو کارآمدتر است. در همین زمان، وزن رثایی نیز با افزودن سکته‌ای در سومین هجای وزن حماسی و تکرار برخی از واحدهای وزنی آن پدید آمد. این وزن را یونانیان «ایلیگوس» می‌خواندند. برخی از نویسندگان معتقدند که این نام کوتاه‌شده‌ی عبارت «ای ای لِگیون» (ιε ιε λεγιον) است، که یعنی: «بگو افسوس، افسوس!» اما حدس درست‌تر آن است که این نام را از واژه‌ی آرامی «اِلِگو» که فلوت معنا می‌دهد، مشتق بدانیم. چون نخستین نمونه‌های این اشعار را با نوعی فلوت که از فنیقیان وام‌گیری شده بود، می‌خواندند.

به این ترتیب، وزنِ شعرِ رثایی خاستگاهی شرقی داشت و معمولاً همراه با نواختن نی خوانده می‌شد که خود سازی با خاستگاه سومری بود. مضمون و هویت نخستین شاعران رثایی نیز سرچشمه‌ی شرقی این سبک ادبی را نشان می‌دهد. نخستین سراینده‌ی مرثیه در زبان یونانی کالینوس از مردم اسمورنا بود که در اوایل قرن هفتم پ.م می‌زیست و در یکی از اشعارش اشاره‌ای به حمله‌ی کیمری‌ها به آسیای صغیر وجود دارد و نشان می‌دهد که او هم ساکن این منطقه بوده است. در آثار سایر شاعران هم‌ردیف وی نیز این ارجاعات به منطقه‌ی آسیای صغیر فراوان دیده می‌شود. میمنرموس کولوفونی که در اواخر قرن هفتم پ.م می‌زیست اشعار عاشقانه‌ی زیادی در وصف زنی شرقی به نام «نانو» دارد. از اشعار دموکودوس تنها شش بیت برایمان به یادگار مانده که مضمونش این است: «تمام مردم کاپادوکیه رذل و بی‌شرف هستند!» زبان تمام مرثیه‌های یونانی، ایونی است.

 

شعر رزمي يونان

در نیمه‌ی قرن هفتم پ.م یعنی همزمان با دومین جنگ مسنی، شاعر اثرگذاری در اسپارت ظهور کرد که تورتائیوس نام داشت. او مرثیه و حماسه را به‌خوبی می‌سرود و اشعار زیادی در برانگیختن اسپارتیان به جنگیدن دارد. اشعار رزمی او به زبان دوُری سروده شده‌اند. شاعر دیگری که در این سبک طبع‌آزمایی کرد، سولون آتنی است که در شعری ایامبیک با زبانی ایونی خدماتش را برای مردم شهرش شرح داده و در شعر دیگری که خطاب به فوکوسْ نامی سروده، خود را به‌خاطر همت بلند و پشتکار بی‌نظیرش ستوده است!

شاعر دیگر این سبک، تئوگنیس مگارایی از قرن ششم پ.م است که محافظه‌کاری مرتجع بود و مرثیه‌ای با 1400 بیت در سرزنش دموکرات‌ها و جبارها دارد. 150 بیتِ آخر این مرثیه شرح عشقی است که شاعر به پسربچه‌ای در همسایگی‌اش داشته است! شاعر نامدار دیگر این دوران آرخیلوخوس تاسوسی (واقع در تراکیه) بود که احتمالاً مادرش کنیزی مصری بوده است. او در قالب شعر نوعی خودزندگینامه از خود به جای گذاشته است. او همان کسی است که شعار اسپارتی «یا بر سپر یا با سپر» را به مسخره گرفت و شرح گریختنش از نبرد و جا گذاشتن سپرش نزد دشمنان را با خاطری آسوده روایت کرد. او با وجود بی‌میلی‌اش برای ابراز دلاوری در
میدان نبرد، هنگام جنگ با مردم ناکسوس کشته شد.

از میان شاعران اواخر قرن هفتم پ.م می‌توان به سیمونیدس ساموسی اشاره کرد که شعر مشهوری درباره‌ی زنان دارد و در آن ایشان را به حشرات تشبیه کرده است! هیپوناکس اِفِسوسی هم در اواخر قرن ششم پ.م می‌زیست و اشعار زیادی با زبانی عامیانه و وامْ‌واژگان فراوانِ لودیایی دارد که در آن کوشیده امور جنسی را با زبانی بی‌شرمانه و صریح بازگو کند. در اواخر قرن هفتم پ.م دو شاعر مشهور از شهر تئوس در ایونیه برخاستند که یکی آناکرئون و دیگری پوترموس نام داشت و هردو درباره‌ی شادخواری و می و معشوق می‌سرودند. نکته‌ی طنزآمیز آنکه وزن آناکرئونی (تُ تُ تُن تُ تُن تُ تُن تُ) بعدها به وزن معیار برای سرودهای کلیسایی مسیحیان یونانی تبدیل شد! یک نسل بعد از او سافو و آلکائیوس شهرتی به هم رساندند. آلکائیوس یک اشرافی تبعیدی و ضددموکرات بود و به زبان آیولی شعر می‌سرود. سافو از شهر موتیلنه در لسبوس برخاسته بود و همشهری ترپاندروس محسوب می‌شد که نخستین گروه‌های همسرایی تئاتری را با یازده خواننده شکل داد و چنگ هفت‌سیمی را ‌ــ‌ احتمالاً از آسیای صغیر ‌ــ‌ وام گرفت. سرودهای او با نوای چنگ و سازهای بادی خوانده می‌شد و این نشانگر ورود سخت‌افزار موسیقایی شرقی به ادبیات یونانی بود. او هم مانند شاعر معاصرش، آلکمان ساردی، هواداران پرشوری در میان اسپارتی‌ها یافت.

در این زمان، دربار جبارهای یونانی به تدریج در چشم شاعران جذاب جلوه می‌کرد. به همین دلیل هم آدیون مِتومِنایی که به روایت هرودوت وزن دیتورامب را ابداع کرده بود، به همراه لاسوس هرمیونی به آتن رفت و مهمان هیپارخوس شد. ایبوکوس رگیونی هم که به دلیل میل شدیدش به دوستی با پسران نوجوان شهرت داشت، به ساموس رفت و مهمان پلوکراتس شد.

 

تنوع سبك‌ها

در قرن ششم پ.م شاعرانی در یونان ظهور کردند که سبک‌هایی متنوع‌تر را ابداع کردند و به دامنه‌ی گسترده‌‌تری از موضوع‌ها پرداختند. آنان در زمان درگیری‌های ایرانیان و یونانیان می‌زیستند و موضع‌گیری‌های سیاسی شفاف‌تر داشتند و نسبت به فرهنگ و زبان ایونی دِین کمتری احساس می‌کردند. یکی از ایشان، تیموکرئون رودِسی بود که به خاطر توانایی‌های شعری‌اش، مهارتش در ورزش، و کینه‌توزی‌اش در جهان باستان شهرت داشته است. او هوادار ایرانیان بود و به همین دلیل در جریان حمله‌ی آتنی‌ها به شهر زادگاهش ایالوسوس از آنجا تبعید شد. پس از آنکه تمیستوکلس ‌ــ‌ تبعیدکننده‌ی او ‌ــ‌ به ایرانیان پناه برد! تیموکرئون شعری گزنده در وصفش سرود. دیگری پیندار تبسی است که در جوانی به آتن رفت و شاگرد لاسوس هرمیونی شد. او شیفته‌ی دوُری‌ها بود و پایان عمر خویش را در آرگوس که از مراکز تمدن دوُری بود گذراند. او یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های شعر به زبان دوُری را به جهان یونانی اهدا کرده است.

مرور این نام‌ها نشان می‌دهد که تا اواسط قرن ششم پ.م بخش عمده‌ی شاعران مطرح در ادبیات یونانی از سرزمین‌های ایونیه و آسیای صغیر برخاسته بودند و شاعران مقیم شبه‌جزیره‌ی یونان هم اشعار خویش را به زبان ایونی و با وزن ابداع‌شده توسط ایشان می‌سرودند. همچنین سازها و مضمون‌های به کار گرفته شده در سازماندهی موسیقایی اشعار هم همگی خاستگاهی شرقی داشته‌اند. یونان راستین، یعنی آنجایی که ادبیات یونانی در آن پدید آمد و تکامل یافت، در ایونیه واقع بود، نه شبه‌جزیره‌ی یونان. یونانیان شبه‌جزیره تا قرن‌ها وام‌دار سبک سخن و قالب‌هایی ادبی‌اي بودند که در کرانه‌های شرقی هلسپونت، در «آسیا»ی صغیر ابداع شده بود. به این دلیل بود که حتا شاعران مرثیه‌سرایی که زادگاه بیشترشان دولت‌شهرهای شبه‌جزیره‌ی یونان بود نیز از زبان ایونی و مضمون‌هایی شرقی برای بیان عواطفشان بهره می‌بردند. با مرور اشعار کهن یونانی، متوجه می‌شویم که وامِ یونانیان به فنیقیان چیزی بیش از خط بوده است.

در قرن پنجم پ.م نفوذ سیاسی آتن بر یونان و انباشت ثروت و ازدحام مهمانان فرهیخته‌ای که از گوشه و کنار جهان یونانی به آتن روی آورده بودند، باعث شد تا زبان ایونی، که حاشیه‌ای از آثار به زبان دوُری را در اطراف خود ترشح کرده بود، مرکزیت خود را در ادبیات یونانی از دست بدهد. به این ترتیب زبان آتیکی که گویش غربی ایونی بود به عنوان زبان شعر و نثر یونانی رواج یافت. طراح اولیه‌ی این محوریت آتن در ادبیات، پیسیستراتوس بود که بنیانگذار مسابقه‌ی درام در آتن بود و نخستین مسابقه از این دست را در 544 پ.م برگزار کرد.

 

پيوستن كمدي و تراژدي

در همین دوران وزن دیتورامب برای ثبت داستان‌ها و قصه‌هایی مورد استفاده واقع شد که بعدها براساس مضمونشان به دو گروه اصلی تقسیم شدند: کمدی که توسط سوساریون مگارایی ابداع شد و نام خود را از دو بخشِ «کوموس» (κοµοσ) به معنای مست و «اویدیا» (οιδια) به معنای سرود گرفته است و روی‌هم‌رفته سرود مستان معنی می‌دهد. دیگری تراژدی است که توسط تسپیسِ ایکاریایی معرفی شد و نام خود را از «تروگوس» (τρογοσ) یعنی بز، و «اویدیا» یعنی سرود گرفته است. این سبک در ابتدا اشعاری را شامل می‌شد که در ستایش دیونوسوس خوانده می‌شدند. از آنجا که دیونوسوس خدایی شرقی بوده و احتمالاً از سوریه و فنیقیه به یونان راه یافته بود، بخش مهمی از سروده‌های اولیه‌ي این رده، داستان‌هایی در مورد مناسک مرموز دیونوسوسی را در بر می‌گرفت. نخستین تراژدی‌نویسی که آثارش به دست ما رسیده است، فرونیخوس است که سه اثر مهم دارد: پارسیان، فنیقی‌ها و غارت میلتوس. هر سه‌ی این تراژدی‌ها به شرح شورش ایونیه و چگونگی شکست یونانیان طغیانگر می‌پردازند. دولت‌مردان آتنی نمایش غارت میلتوس را به خاطر اشاره‌هایی که به نقش آتن در بدبختی مردم این شهر داشت، ممنوع کردند. در 476 پ.م، تمیستوکلس آتنی رهبر گروه همسرایان او بود.

 

نخستين جايزه‌ي ادبي

در 484 پ.م، آیسخولوس آتنی نخستین جایزه‌ی خود را در مسابقه‌ی درام دریافت کرد. او سربازی بود که در ماراتون جنگیده بود و از پیروان ادیان رازآمیز یونانی محسوب می‌شد که در شرق ریشه داشتند. برخی او را پوتاگوراسی دانسته‌اند و برخی دیگر از تعلق خاطرش به مراسم الئوسیسی خبر داده‌اند. از نود نمایشنامه‌ی او هشت نمايشنامه به دست ما رسیده است. مشهورترینِ این آثار، پارسیان است که در سال 472 پ.م تصنیف شد و نوعی بیانیه‌ی سیاسی برای تبلیغ فتوحات آتن در نبرد سالامیس بود. در 469 پ.م آیسخولوس مسابقه‌ی درام را به رقیبی نیرومند واگذار کرد که سوفوکلس نام داشت. او در 442 پ.م آنتیگونِه را نوشت و بعدها با نوشتن اودیپ جبار شهرتی دیرپا یافت. آن گاه اوریپیدس به عرصه وارد شد و در 438 پ.م آلکستیس و در 431 پ.م مدئا را بر صحنه برد. در 416 پ.م وقتی آتنیان بدون بهانه‌ای معقول اهالی جزیره‌ی دوری‌نشین ملوس را قتل‌عام کردند و بازماندگانشان را به بردگی فروختند، اوریپیدس به قدری سرخورده شد که تراژدی زنان تروایی را نوشت و آن را در بهار 415 پ.م نمایش داد. پس از اوریپیدس دیگر چهره‌ی ماندگار و درخشانی در عرصه‌ی تراژدی ظهور نکرد.

کمدی، احتمالاً برای نخستین بار توسط سوساریون مگارایی در حوالی سال‌های 560-580 پ.م ابداع شد. اوج آثار کمدی‌نویسان با دوران زوال تدریجی تراژدی انطباق دارد. در میان کمدی‌نویسان کهن می‌توان از فرکراتس، ائوپولیس، و آریستوفانس نام برد که از این آخری کامل‌ترین مجموعه آثار بر جای مانده است. کمدی‌نویسان آتنی هوادار اشراف محافظه‌کار بودند و معمولاً دموکرات‌ها و نظریه‌پردازانشان یعنی سوفیست‌ها را مسخره می‌کردند.

 

آيا آثار ادبي يونان يگانه بود؟

بسیاری از مورخان یونان‌مدار اعتقاد دارند که آثار ادبی یونان باستان منحصربه‌فرد و یگانه هستند. [به‌لحاظ نویسنده] این نظر نادرست است. آثار یونانی باید در زمینه‌ای پیچیده و بسیار غنی از آفریده‌های ادبی نگریسته شوند که به تمدن‌های کهنسالی مانند میان‌رودان، مصر، چین، هند و ایران تعلق دارند. از برخی از این تمدن‌ها ‌ــ‌ مانند ایران و چین در ایـن دوران ‌ــ‌ داده‌های اندکی بر جای مانده است. اما همان مقداری که از سایر حوزه‌های فرهنگی باقی مانده، نشان می‌دهد که باور به یگانگی جایگاه ادبی یونان در جهان باستان برداشتی متعصبانه و جانبدارانه است. همزمان با تدوین آثار همری، در هند حماسه‌ی مهابهاراتا سروده می‌شد که طولانی‌ترین حماسه‌ی جهان است و دویست هزار بیت ‌ــ‌ هشت برابر مجموع ابیات ایلیاد و ادیسه ‌ــ‌ را در بر می‌گیـرد. همچنین رامایانه با 96 هزار بیت که همزمان با تراژدی‌های سوفوکلس و اوریپیدس نگاشته شده بی‌تردید از نظر محتوای فلسفی و عمق مطالب از آثار یادشده اگرنه برتر، دست‌کم در یک سطح، و از نظر حجم نیز از مجموع کل درام‌های بازمانده از یونان باستان حجیم‌تر است.

همه‌ی این‌ها البته بدان معنا نیست که آثار ادبی به‌جامانده از یونان باستان بی‌ارزش یا بی‌اهمیت هستند. درام آتنی با وجود منحصربه‌فرد نبودنش، از چند جنبه در تاریخ فرهنگ اهمیت دارد. نخستین و بدیهی‌ترین دلیل آنکه این متون از زمانی باقی مانده‌اند که حجم کلی آثار بر جای مانده از آن هنگام بسیار اندک است. بنابراین کمدی‌ها و تراژدی‌های یونانی منبع ارزشمندی برای درک شیوه‌ی زندگی و اندیشه‌های مردم باستانی در اختیارمان می‌گذارند و از این روی در کل تاریخ فرهنگ مراجعی چشمگیر تلقی می‌شوند. دلیل دیگر مهم بودن این متون، آن است که نفوذ سیاست و ادبیات را در هم نشان می‌دهند و درجه‌ی تنیده ‌شدن این دو را از دورترین دوران‌ها برایمان آشکار می‌کنند. با وارسی محتوای اشعار کهن یونانی و محتوای درام‌ها چند نتیجه به‌سرعت آشکار می‌شود:

نخست آنکه شاعران کهن یونانی معمولاً از طبقه‌ی اشراف برخاسته بودند، معمولاً گرایش‌هایی به شرق، ایران و سرزمین‌های ایونی داشته‌اند، و از نظر سیاسی محافظه‌کار و مخالف دموکراسی بوده‌اند.

دوم آنکه درام و کمدی یونانی را نیز نویسندگانی وابسته به طبقه‌ی اشراف و از نظر سیاسی محافظه‌کار می‌نوشته‌اند که از قید زبان ایونی رها شده بودند و از گویشی آتیکی استفاده می‌کرد‌ند. در این میان چنین می‌نماید که دولتمردان دموکرات در جلب حمایت برخی از تراژدی‌نویسان کامیاب بوده‌اند، اما راهی برای کاستن از فشار حملات کمدی‌نویسان نمی‌یافته‌اند.

سوم آنکه دوره‌ی اعتلای شعر یونانی که از قرن هشتم تا پنجم پ.م به طول می‌انجامد، با دوره‌ی درام یونانی که قرن پنجم و چهارم را شامل می‌شود، تفاوت‌هایی بنیادین دارد. در دوره‌ی نخست، زبان معمولاً ایونی است، ادیبان از آسیای صغیر برخاسته‌اند، و کشمکش‌های سیاسی به شکلی موضعی و محلی در اشعار بازتاب می‌یابد. در دوره‌ی دوم زبان معمولاً آتیکی است و از پراکندگی ادیبان کاسته شده است. تبار بیشتر نویسندگان آتنی است و بقیه هم در آتن به طبع‌آزمایی مشغولند. به همین دلیل هم محتوای سیاسی آثار بسیار عریان‌تر و روشن‌تر است و به درگیری‌هایی کلان‌تر مانند نبرد با پارسیان و جنگ‌های پلوپونسی پرداخته می‌شود.

 

مضامين عمده‌ي ادبيات كلاسيك يونان

آثار ادبی یونانی، گذشته از اهمیتشان برای روشن‌تر شدن ساخت قدرت در جهان باستان، از نظر فهم شیوه‌ی زندگی مردم عادی هم مهم هستند. با مرور محتوای اشعار و مضمون داستان‌ها می‌توان به دغدغه‌ها و چالش‌هایی که پیش ‌روی یونانیان باستان قرار داشته پی برد، و نکات ظریفی را در مورد نظم حاکم بر زندگی‌شان دریافت. در این میان، درام‌ها به دلیل ساخت روایی و مضمون‌های متنوعشان ارزشمندتر تلقی می‌شوند. وارسی محتوای درام‌های یونانی،
نشان می‌دهد نظم حاکم بر زندگی یونانیان تا چه پایه لرزان و آغشته به ابهام بوده است. برای آنکه بهتر به الگوهای معنایی نهفته در این آثار بنگریم، بد نیست فهرستی از مضامین به کار رفته در آثار برجسته‌ترین درام‌نویسان باستانی را با هم مرور کنیم:

از هفت تراژدی بازمانده از آیسخولوس:

متقاضیان درباره‌ی فرار زنی از شوهرش است.

مصریان درباره‌ی زنانی است که شوهرشان را می‌کشند.

پارسیان درباره‌ی نبرد یونانیان و ایرانیان است.

هفت سرکرده بر ضد تبس مجموع سه تراژدی است:

لائیوس درباره‌ی مردی است که به مرد دیگری که مهمانش است تجاوز می‌کند، اودیپوس درباره‌ی پدرکشی و زنای با محارم است، و هفت سرکرده حول محور برادرکشی می‌گردد.

پرومتئوس در بند و پرومتئوس از بند رسته درباره‌ی شکنجه ‌شدن یک غول است.

 

اورستئیا مجموعه‌ی سه متن است:

آگاممنون درباره‌ی آدمخواری، شوهرکشی، و هووکشی است.

خوئه فوروئه درباره‌ی مادرکشی است.

ائومنیدس درباره‌ی محاکمه‌ی یک مادرکُش است.

از هفت تراژدی به‌جای‌مانده از سوفوکلس:

آیاکس درباره‌ی دیوانگی و خودکشی این پهلوان آخائی است.

آنتیگونه درباره‌ی کسی است که خواهرش را زنده به گور کرده و بعد خودکشی می‌کند.

اودیپ جبار درباره‌ی زنای با محارم و پدرکشی است.

الکترا درباره‌ی قتل به‌خاطر زنای با محارم است.

تراخینیائه درباره‌ی کشتن شوهر به خاطر آوردن هوو است.

تجاوز به هلن مضمونی دارد که از نامش هویداست.

هیپونوموس درباره‌ی کسی است که دخترش را می‌کشد.

 

از تراژدی‌های به‌جای‌مانده از اوریپیدس:

مدئا درباره‌ی زنی است که برادرش را به خاطر معشوقش می‌کشد، و بعد او را با هوویش، پدرِ هوویش، بچه‌های خودش و هوویش به قتل می‌رساند و در نهایت خودکشی می‌کند.

هیپولوتوس درباره‌ی عشق زنی به پسرخوانده‌اش است و اینکه چگونه او را به تجاوز به خویش متهم می‌کند.

هکوبا درباره‌ی قربانی کردن انسانی برای روح آخیلس، کشتن بچه‌ها، خیانت و کور کردن هکوباست.

آندروماخه درباره‌ی زنی است که هوو و فرزند هوویش را می‌کشد و بعد خودکشی می‌کند.

دو کودک هراکلس درباره‌ی مردی است که دخترانش را برای پیروزی در جنگ قربانی می‌کند.

زنان تروایی درباره‌ی فتح یک شهر، تجاوز به زنان شهر، و قتل‌عام مردم آن است.

هراکلس درباره‌ی دیوانگی و قتل خویشاوندان است.

ایفیگنیا در تاوریس درباره‌ی قربانی کردن انسان برای ایزدبانو آرتمیس است.

ایون درباره‌ی تجاوز یک خدا به یک دختر، سر راه گذاشته شدن بچه‌ی ناشی از این آمیزش، و تلاش ناآگاهانه‌ی مادر برای کشتن پسرش است.

الکترا درباره‌ی دختری است که با همدستی برادرش به خونخواهی پدرش، مادرش را می‌کشد.

زنان فنیقی درباره‌ی قربانی کردن انسان برای حفاظت از یک شهر است.

اورستس درباره‌ی دیوانگی، و اعدام کسی است که مادر خود را کشته.

ایفیگنیا در آولیده درباره‌ی قربانی شدن دختری به دست پدرش است.

هوپسیپوله درباره‌ی دختری است که به خاطر نکشتن شوهرش و نجات دادن پدرش توسط زنانی که تمام خویشاوندان مردشان را می‌کشند، تبعید می‌شود. آن‌گاه توسط دزدان دریایی ربوده شده و برده می‌شود.

آنتیوپه درباره‌ی دختری است که باردار می‌شود و از ترس پدرش فرار می‌کند. اما پس از مرگ وی توسط برادرش دستگیر می‌شود. در نتیجه بچه‌اش سر راه گذاشته شده و خودش برده می‌شود.

آئیکئوس درباره‌ی زنای با محارم است.

آلکمئون در پسوفیس درباره‌ی کسی است که مادرش را می‌کشد.

اینو درباره‌ی زنی است که هنگام تلاش برای کشتن فرزندان هوویش، کودکان خود را می‌کشد.

ملانیپه‌ی خردمند درباره‌ی مردی است که زنش توسط خدایی باردار می‌شود و سعی می‌کند نوزادان ناشی از این آمیزش را بسوزاند.

ملانیپه‌ی دربند درباره‌ی رقابت فرزندانی ناتنی است که توسط مادرانشان برای کشتن همدیگر ترغیب می‌شوند و در نهایت هنگام اقدام به قتل می‌میرند، و دختری که توسط پدرش کور می‌شود.

پلیادس درباره‌ی دخترانی است که با نیرنگ جادوگری پدرشان را می‌کشند.

فوئینیکیس درباره‌ی پسری است که به تحریک مادرش به کنیزِ مورد علاقه‌ی پدرش تجاوز می‌کند و به همین دلیل به دست پدر کور و تبعید می‌شود.

 با همین مرور کوتاه بر درخشان‌ترین آثار ادبی باقیمانده از یونان باستان می‌توان دریافت که مهم‌ترین دغدغه‌ی این مردم چه بوده است. تقریباً تمام آثار اشاره‌هایی به تنش‌های بسیار شدید درون خانواده دارند و اشاره‌های فراوانی که به قتل زن، شوهر، دختر، پدر، مادر، برادران و خواهران ناتنی، و هوو وجود دارد نشانگر آن است که خانواده‌ی یونانی مکانی چندان امن برای زیستن نبوده است. مضمون‌های اساطیری که برای این نویسندگان محوری تلقی می‌شده‌اند هم جالب هستند. در کل محبوب‌ترین ماجراها نزد درام‌نویسان باستانی را می‌توان در سه افسانه خلاصه کرد:

داستان آگاممنون که دخترش را کشت و به دست زنش مرد و انتقام خونش توسط فرزندانش که مادرشان را کشتند، گرفته شد؛ داستان اودیپ که پدرش را کشت و با مادرش ازدواج کرد؛ و داستان هلن که از خانه گریخت، باعث کشت و کشتار میان هواداران و عاشقانش شد، دزدیده شد، و مورد تجاوز قرار گرفت.

شاید در پايان اشاره به این نکته هم مفید باشد که ارزیابی و داوری در مورد ادبیات یونان باستان، معمولاً با تمرکز بر پاره‌متن‌هایی خاص از آثاری ویژه و نقل کردن مکرر همان بخش‌ها همراه است. اگر کلیت آثار ادبی به‌جامانده از یونان باستان را در نظر بگیریم، آنچه بیشتر شگفتی‌مان را برمی‌انگیزد، تداوم تلاش‌ها و بخت بلندی بوده که به حفظ و باقی ماندن این آثار منتهی شده است. وگرنه ارزش ادبی آنچه باقی مانده در بسیاری از موارد کمتر از آن است که سزاوار انبوه ستایش‌های مورخان امروزی باشد. به عنوان مثال، تراژدی پارسیان که به روایتی بهترین اثر آیسخولوس است، با این بندها پایان می‌یابد؛ بندهایی که در زبان یونانی جز چند واژه‌ی بی‌ربط، معنایی ندارند:

 

ایو ایو، دایمونِس! ιϖ ιϖ, δαιµονεσ

نِئا نِئا، دوا دوا! νεα νεα, δυα δυα

هُرو هُرو، ‘ορϖ ’ορϖ

پاپای، پایاپ παπαι παπαι

آیای آیای، دوا دوا αιαι αιαι, δυα δυα

اوتوتوتوتوتوی οτοτοτοτοτοι

اوتوتوتوتوتوی οτοτοτοτοτοι

آنی آنیا ανι ανια

اویوی اویوی οιοι οιοι

ایو ایو.... ιϖ ιϖ

نگاهی به آثار و اند‌‌یشه‌ی آلبر كامو

 

آلـبـر کـامـو (1913-1960) نویسند‌ه‌ی شاخص فرانسوی که د‌ر الجزایر متولد‌ شد‌. والد‌ین کامو کمابیش پرولتاریا بود‌ند‌ و مد‌ت‌ها د‌ر محافل روشنفکری با تمایلات انقلابی شرکت می‌کرد‌ند‌ و علاقه‌ی بسیاری به فلسفه د‌اشتند‌. کامو د‌ر سن 25سالگی به فرانسه آمد‌. ورود‌ او به فرانسه کمابیش با اشغال فرانسه به د‌ست آلمان نازی مصاد‌ف شد‌؛ کامو به جنبش مقاومت پیوست و پس از آزاد‌ی فرانسه تا مد‌تی مقاله‌نویس روزنامه‌ی لو کومبا (نبرد‌ Le Combat) بود‌. زمان چند‌ان د‌رازی نگذشت که کامو روزنامه‌نگاری سیاسی را کنار گذاشت و د‌ر کنار نوشتن د‌استان و مقالات اد‌بی د‌ر مقام تهیه‌کنند‌ه و نمایشنامه‌نویس به تئاتر روی آورد‌. جد‌ای از نوشتن آثار خود‌، کامو آثار د‌یگر نویسند‌گان بزرگ را هم اقتباس کرد‌، من‌جمله د‌ینو بوتزاتی و فاکنر.

د‌ر د‌وران د‌اغ مربوط به استقلال الجزایر از فرانسه که جنجال‌های بسیاری را د‌ر فرانسه برانگیخت، کامو عقاید‌ی د‌یگرگونه د‌اشت که به همین سبب هیچ کد‌ام از طرفین، نه فرانسویان و نه الجزایری‌ها، آن را برنتابید‌ند‌. کامو د‌ر سال 1957 جایزه‌ی نوبل اد‌بی را از آن خود‌ کرد‌ که د‌ر آن تاریخ جوان‌ترین فرد‌ی بود‌ که چنین جایزه‌ای را گرفته ‌.

آلبر کامو د‌ر چهارم ژانویه‌ی 1960 بر اثر تصاد‌ف اتومبیل جان خود‌ را از د‌ست د‌اد‌.

 

پی برد‌‌ن به پوچی زند‌‌گی پایان راه نیست؛ آغازی برای زند‌‌گی است. کامو د‌‌ر سال‌های نخستینِ د‌‌هه‌ی بیستِ عمرش کوشید‌‌ د‌‌ر خود‌‌ زند‌‌گی پاسخی برای مسئله‌ی فاجعه‌آمیز بجوید‌‌. زند‌‌گی را اگر بپذیریم، به‌تمامی تجربه‌اش کنیم و د‌‌ر زمان حال از آن لذت ببریم، چه بسا به توجیه د‌‌یگری نیازمند‌‌ نباشیم. برای واگرد‌‌اند‌‌ن وسوسه‌های هیچ‌انگاری (نهیلیسم) و خود‌‌کشی، آیا همین بس نیست که تا بیشترین حد‌‌ ممکن زند‌‌گی کرد‌‌؟ کامو د‌‌ر افسانه‌ی سیزیف توضیح می‌د‌‌هد‌‌ که نه انسان و نه جهان هیچ‌کد‌‌ام پوچ نیستند‌‌. پوچی د‌‌ر همزیستی انسان و جهان نهفته است.

مورسو ضد‌‌قهرمان رمان بیگانه شخصیتی بسیار بد‌‌یع و نو است که از قید‌‌های د‌‌وسویه‌نگری بیرون است. او میل به زیستن، میل به استفاد‌‌ه از لحظه‌ها، میل به ابد‌‌یت و جاود‌‌انگی و میل به حقیقت‌بینی و پرهیز از بازی و د‌‌روغ را به‌شد‌‌ت تصویر می‌کند‌‌. کامو د‌‌رباره‌ی راستگویی شخصیتش د‌‌ر مخلوق خود‌‌،‌ بیگانه، می‌گوید‌‌: «مورسو از د‌‌روغ گفتن سر باز می‌زند‌‌. د‌‌روغ نه تنها آن است که چیزی را که راست نیست بگوییم، بلکه همچنین و به‌ویژه، آن است که چیزی را راست‌تر از آنچه هست بگوییم. این کاری است که همه‌مان هر روز می‌کنیم تا زند‌‌گی را ساد‌‌ه کنیم. مورسو برخلاف آنچه می‌نماید‌‌، نمی‌خواهد‌‌ زند‌‌گی را ساد‌‌ه کند‌‌. مورسو می‌گوید‌‌ او چیست، از بزرگ جلوه‌ د‌‌اد‌‌ن احساس‌هایش سر باز می‌زند‌‌، و جامعه بی‌د‌‌رنگ احساس خطر می‌کند‌‌.»

ذهن کامو د‌‌ر آثارش پرسشگر است. پرسش‌هایی اید‌‌ئولوژیک پیرامون مفاهیم زند‌‌گی همچون آزاد‌‌ی، تنهایی، صد‌‌اقت، خوبی، اخلاق، طبیعت و مرگ د‌‌ر سراسر آثار او چه د‌‌ر لایه‌های بیرونی و چه د‌‌ر لایه‌های د‌‌رونی به ذهن خوانند‌‌ه‌ی آثارش متباد‌‌ر می‌شود‌‌. این پرسش‌ها با نوای د‌‌رونی کلمات و روند‌‌ د‌‌استان شد‌‌ید‌‌اً همخوانی د‌‌ارد‌‌. لحنی که د‌‌ر رمان‌ها
و نمایش‌نامه‌هایش د‌‌ید‌‌ه می‌شود‌‌،
بسیار اضطراب‌آور و به‌ سمت مقصد‌‌ی خطرناک و پرتگاه‌مانند‌‌ است؛ لحنی که د‌‌استان را روایت می‌کند‌‌ انگار همه‌چیز را سراب‌گونه می‌بیند‌‌.

صد‌‌اقت و راستی د‌‌ر رمان بیگانه آن‌قد‌‌ر خالص و بی‌غل‌وغش می‌شود‌‌ که خوانند‌‌ه و جامعه‌ی د‌‌رون د‌‌استان را به احساس خطر وامی‌د‌‌ارد‌‌. چطور می‌شود‌‌ انسان کسی را بخواهد‌‌، چون او می‌خواهد‌‌ حاضر به ازد‌‌واجش شود‌‌، ولی او را د‌‌وست ند‌‌اشته باشد‌‌ و اصلاً د‌‌ر مقابل این سؤال که چون مرا د‌‌وست د‌‌اری پس آیا حاضری با من ازد‌‌واج کنی، ارتباط معنایی نبیند‌‌. به نظر می‌رسد‌‌ همه‌ی این‌ها از این نشئت می‌گیرد‌‌ که روسو معتقد‌‌ است د‌‌ر سرنوشتش توفیری ند‌‌ارد‌‌. مورسو د‌‌ر لحظه‌لحظه‌ی د‌‌استان عشق، د‌‌وست د‌‌اشتن، عاد‌‌ت کرد‌‌ن یا هرچه اسمش باشد‌‌ را د‌‌رک می‌کند‌‌ و می‌بیند‌‌، ولی د‌‌ر سرنوشت‌ها بی‌تأثیر می‌یابد‌‌.

د‌‌ر بیگانه عشق مورسو به ماری، عشق به ماد‌‌رش، عشق ماد‌‌رش به پرزِ پیر، سالامانو به سگش د‌‌ر حد‌‌ زن مرد‌‌ه‌اش همه و همه به‌وضوح این مفهوم را می‌رساند‌‌ که عشق و د‌‌وست د‌‌اشتن جزء لاینفک زند‌‌گی است؛ ولی آنچه از نظر او مهم است خود‌‌ زند‌‌گی، آزاد‌‌ی انسان‌ها د‌‌ر آن و سرنوشت ما آد‌‌م‌هاست.

با این صد‌‌اقت، مورسو د‌‌ر بین آد‌‌م‌های اطرافش احساس زیاد‌‌ی ‌بود‌‌ن می‌کند‌‌؛ حتا د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاه، اطرافیان را تا هنگام د‌‌انستن نام‌ها و جرم‌ها بازنمی‌شناسد‌‌. او روحش احساس د‌‌ارد‌‌ (نه احساسی رمانتیک) و به‌واسطه‌ی آن تمام این تحولات را د‌‌ر آن می‌‌‌‌بیند‌‌. غرق شد‌‌ن د‌‌ر این روحیات و حسیات که با سرمای جسم از آن خارج می‌شود‌‌ گواه این مطلب است. او صاد‌‌ق و راستگوست. مثل بقیه روح خود‌‌ را فریب نمی‌د‌‌هد‌‌. حتا زمانی‌ که مجرم است باز هم به عیسی و به خد‌‌ا رو نمی‌آورد‌‌. بلکه د‌‌ر برابر فشارها و ملاطفت‌های د‌‌لالانه‌ی کشیش زند‌‌ان چیزی د‌‌ر د‌‌رونش می‌ترکد‌‌. و این د‌‌می آگاهانه است که د‌‌ر آن روسو ارزش زند‌‌گی را می‌فهمد‌‌. روسو
تازه هنگام مرگ، ارزش زند‌‌گی را د‌‌رمی‌یابد‌‌ و می‌فهمد‌‌ چرا ماد‌‌رش د‌‌ر آن آسایشگاهی که زند‌‌گی‌ها د‌‌ر آن خاموش می‌شد‌‌
نامزد‌‌ گرفته. مورسو و مامان تازه به ارزش ازسرگیری زند‌‌گی آن د‌‌م که مرگ را حس می‌کنند‌‌ و گریز از آن بی‌حاصل است، پی می‌برند‌‌. و آنجاست که خود‌‌ را سعاد‌‌تمند‌‌ می‌د‌‌انند‌‌ و زند‌‌گی را براد‌‌رانه د‌‌ر آغوش می‌کشند‌‌.

مورسو ضد‌‌قهرمانی آرمان‌گراست. به‌عنوان نمونه این جمله د‌‌ر طاعون که می‌گوید‌‌: «با وجود‌‌ اینکه گاهی از آن راضی می‌شد‌‌، به این نتیجه می‌رسید‌‌ که این جمله هنوز عین واقعیت نیست»، بیانگر نوعی از آرمان‌خواهی روح انسان است. یا به کشیش زند‌‌ان می‌گوید‌‌ نمی‌د‌‌اند‌‌ چه چیز برایش جالب است، ولی می‌د‌‌اند‌‌ چه چیز برایش جالب نیست. تنهایی و فرد‌‌گرایی و ابتلای او به چیزی که د‌‌ر عصر رمانتیسم «بیماری قرن» نام د‌‌اشت، او را قهرمانی رومانتیک نشان می‌د‌‌هد‌‌. ولی د‌‌رست به د‌‌لیل همان آرمان‌گرایی (که رومانتیک‌ها د‌‌ر مقابله با کلاسیک‌ها فاقد‌‌ آن بود‌‌ند‌‌) و از سوی د‌‌یگر به د‌‌لیل همان گفته‌ی آغازین این مطلب که پوچی زند‌‌گی را آغازی برای زند‌‌گی می‌د‌‌اند‌‌، از رومانتیک‌ها فاصله می‌گیرد‌‌. آلبر کامو اگزیستانسیالیست هم نیست. بعد‌‌ از انتشار بیگانه، اگزیستانسیالیست‌ها و به‌خصوص ژان پل سارتر او را هم‌بینش خود‌‌ خطاب کرد‌‌ند‌‌. بیگانهی کامو د‌‌ر نتیجه‌گیری پایانی د‌‌ر نقطه‌ی مقابل د‌‌یوار سارتر قرار د‌‌ارد‌‌. د‌‌ر پایان بیگانه، قهرمان زند‌‌گی را با همه‌ی هیچی‌ها و پوچی‌ها د‌‌وست می‌د‌‌ارد‌‌ و با اعتقاد‌‌ی راسخ و خیام‌وار به زمان حال، آن را پی می‌گیرد‌‌. ولی د‌‌ر پایان د‌‌استان کوتاه د‌‌یوار، قهرمان با نیشخند‌‌ی زهرآلود‌‌ به زند‌‌گی و مرگی که از آن جسته است، می‌نگرد‌‌. کامو د‌‌ر افسانه‌ی سیزیف د‌‌لیل‌هایش را بر د‌‌روغ د‌‌انستن نتیجه‌گـیـری‌های اگزیستانسیالیست‌ها پیش می‌کشد‌‌. با این حال کامو به د‌‌لیل بیزاری‌اش از انتزاعیات فلسفه به د‌‌لیل پویش هشیارانه‌اش د‌‌ر عرصه‌ی تجربه‌ی بی‌میانجی خویش و به جهت د‌‌لمشغولی‌اش به مضمون‌هایی چون تنهایی و آزاد‌‌ی و مسئولیت آد‌‌می د‌‌ر جهانی که از توضیح‌های سنتی روگرد‌‌ان شد‌‌ه است، به آن جریان گسترد‌‌ه‌ی اند‌‌یشه و احساس وجود‌‌ی (اگزیستانسیل) که گویای صفت شناسانند‌‌ه‌ی روزگار ماست تعلق د‌‌ارد‌‌.

آد‌‌م اول، د‌‌استان نیمه‌تمام کامو، که به نوعی زند‌‌گی خود‌‌نوشت او نیز به حساب می‌آید‌‌، کتابی است که از سه‌ـ‌ چهار نسل روایت می‌کند‌‌ و رمان صد‌‌ سال تنهایی را به یاد‌‌ می‌آورد‌‌. گذر زمان، یاد‌‌آوری خاطرات د‌‌وران کود‌‌کی، شاد‌‌ی‌ها و بازی‌های بچگی، لحنی گذرا و سرانجام د‌‌ر پس همه‌ی این‌ها پوچی. فانی بود‌‌ن و غم و یأس فلسفی. نوعی بی‌هد‌‌فی و بی‌ثباتی د‌‌نیا و زند‌‌گی د‌‌ر ورای آن لذت‌ها ساختار این اثر را شکل می‌د‌‌هند‌‌. خود‌‌ کامو د‌‌ر پایان آد‌‌م اول می‌گوید‌‌ جایی نیست که د‌‌ر آن زیبایی نمیرد‌‌ و کسی پیر نشود‌‌. جهان‌بینی او برای خوانند‌‌گان د‌‌ر همه‌ی نسل‌ها باری سهمگین د‌‌ارد‌‌. پذیرش نگاه کامو د‌‌ر عین حال که صاد‌‌قانه است، مستلزم انکار بسیاری از مفاهیم د‌‌ست‌ساز بشر است. چطور بد‌‌ون امید‌‌ به آیند‌‌ه می‌توان به زند‌‌گی اد‌‌امه د‌‌اد‌‌؟ پس د‌‌ر اینجا مفهوم «هد‌‌ف» چه تعبیری پید‌‌ا می‌کند‌‌؟ با این حال زیبایی‌های زند‌‌گی د‌‌ر حال، نه حال بی قید‌‌ و بند‌‌، بلکه حالی که د‌‌ر آن هر د‌‌م مالامال از وجد‌‌ان و اخلاق است د‌‌ر آد‌‌م اول رخ می‌نماید‌‌. شکار د‌‌ر کوهستان‌ها و د‌‌شت‌های حومه‌ی الجزیره، باد‌‌های خنکی که با خود‌‌ بوی د‌‌ریا و ماهی را به همراه می‌آورد‌‌، تابش آفتاب سوزان الجزیره که د‌‌ر د‌‌استان‌هایش عامل وسوسه‌گری است، بوسه، د‌‌راز کشید‌‌ن روی سواحل خنک و آفتاب‌زد‌‌ه‌ی الجزیره، نگاهی از بالا به رفت و آمد‌‌ بیهود‌‌ه‌ی ترامواها و مسافران انبوه آن، ماهیگیری، و ساد‌‌گی و بی‌خبری انسان‌های اطراف خود‌‌ را د‌‌ر چهره‌ی ماد‌‌ر ژاک که نه تیپ می‌زند‌‌ و می‌فهمد‌‌ عشق یعنی چه و نه اشتیاق به د‌‌یگری یعنی چه و نه از سینما و بورس سرد‌‌رمی‌آورد‌‌، بیان می‌کند‌‌. د‌‌ر آنجا که ماد‌‌ر ژاک د‌‌ر حین تماشای فیلم از روی لباس‌های بازیگران و سبیلشان د‌‌ر مورد‌‌ خوب یا بد‌‌ بود‌‌نشان قضاوت می‌کند‌‌، به صد‌‌اقت و راستگویی نویسند‌‌ه د‌‌ر نماد‌‌ کود‌‌کی ژاک که به سر کار رفته و نمی‌تواند‌‌ به کارفرمایش بابت د‌‌لیل انصراف از کار د‌‌روغ بگوید‌‌، بار د‌‌یگر می‌توان اند‌‌یشید‌‌.

د‌‌ر پایان آد‌‌م اول بن‌بست اد‌‌راک می‌شود‌‌. بن‌بست زند‌‌گی که آیند‌‌ه، عشق، صد‌‌اقت، زیبایی، خواستن و د‌‌وست د‌‌اشتن، همه و همه فانی و زود‌‌گذر تلقی می‌شود‌‌. انگار که بخواهد‌‌ به خوانند‌‌ه بگوید‌‌: همین است د‌‌یگر. حالا چه می‌خواهی بکنی. پس با تجربه‌ی بی‌واسطه و راستگویی زند‌‌گی کن.

یکی از ویژگی‌های این نویسند‌‌ه‌ی الجزایری‌الاصل قد‌‌رت تحلیل اوست که از منطق عمیق، قوه‌ی استد‌‌لال، مغز ریاضیاتی و تخیل گسترد‌‌ه سرچشمه می‌گیرد‌‌. کامو بر سر موضوعاتی که به نظر ما شاید‌‌ بی‌اهمیت جلوه کند‌‌، چنان حساب د‌‌و د‌‌و تا چهار تا می‌کند‌‌ که با خود‌‌ می‌اند‌‌یشم یک مسئله چقد‌‌ر می‌تواند‌‌ بُعد‌‌ د‌‌اشته باشد‌‌. این مسئله د‌‌ر میان آثار کامو د‌‌ر د‌‌و جا به‌وضوح د‌‌ید‌‌ه می‌شود‌‌: یکی د‌‌ر اواخر رمان بیگانه که مورسو با خود‌‌ بر سر کنار آمد‌‌ن با حکم اعد‌‌امش د‌‌رگیر است. آن‌قد‌‌ر این مسئله از ابعاد‌‌ گسترد‌‌ه و عمیقی برخورد‌‌ار است که وقتی خوانند‌‌ه آن را مطالعه می‌کند‌‌ از د‌‌نیای خارجی مغفول می‌ماند‌‌. و زمانی که کشیش زند‌‌ان برای صحبت با او می‌آید‌‌ تازه احساس می‌کند‌‌ از افکاری فرازمینی بیرون آمد‌‌ه است. د‌‌یگر د‌‌ر طاعون که پس از مرگ تارو، د‌‌کتر ریو (که بعد‌‌ها اعتراف می‌کند‌‌ خود‌‌ نویسند‌‌ه یعنی کامو است) با خود‌‌ می‌اند‌‌یشد‌‌ و طاعون و زند‌‌گی و جریانات به‌ وجود ‌‌آمد‌‌ه را تحلیل می‌کند‌‌ و آن سؤال اساسی که ریو از خود‌‌ می‌پرسد‌‌: «اگر تارو باخته بود‌‌ چه برد‌‌ی نصیب او شد‌‌ه بود‌‌؟»

برد‌‌ن د‌‌ر د‌‌ید‌‌ کامو عبارت است از زیستن، تنها با آنچه انسان می‌د‌‌اند‌‌ (معرفت) و آنچه به یاد‌‌ می‌آورد‌‌ (خاطره) و محروم از آنچه آرزو د‌‌ارد‌‌. زند‌‌گی‌های بد‌‌ون آرزو چقد‌‌ر عقیم است. تارو و ریو هر د‌‌و انسان‌هایی مقد‌‌س که ریو برای سلامت انسان‌ها نگران بود‌‌ و تارو برای تقد‌‌س انسان‌ها و کشیش پرپانلو برای رستگاری آد‌‌میان. شنا کرد‌‌ن تارو و ریو نماد‌‌ لذتی عمیق را د‌‌ارد‌‌ و این لذتی است د‌‌ر کنار همه‌ی آلام و وقوف به آن‌ها.

کامو لذت واقعی را د‌‌ر د‌‌ل طبیعت می‌جوید‌‌. چون طبیعت زند‌‌ه و پویاست و خود‌‌ کامو هم به د‌‌نبال زند‌‌ه و پویا بود‌‌ن است. باد‌‌ د‌‌ر د‌‌ید‌‌ او نماد‌‌ آزاد‌‌ی، آفتاب نماد‌‌ وسوسه، د‌‌ریا نماد‌‌ لذت و باران د‌‌ربرگیرند‌‌ه‌ی لحظات حساس و افشاکنند‌‌ه‌ی حقایق است.

سقوط نیز پرد‌‌ه‌برد‌‌اری بی‌پرد‌‌ه‌ای از زند‌‌گی و انسان است. ژان پل کلمانس، قاضی زبرد‌‌ست و قابل‌ احترامی که از موقعیت اجتماعی خوبی بهره می‌جوید‌‌ و حامی بی‌ترد‌‌ید‌‌ نیکی است روزی د‌‌ر پشت خود‌‌ خند‌‌ه‌ای را می‌شنود‌‌. این خند‌‌ه فریاد‌‌ انسان‌هایی است که به مقام رفیع و جایگاه او می‌خند‌‌ند‌‌. خند‌‌ه بر انسانی که هرچه را اراد‌‌ه ‌کند‌‌ به د‌‌ست می‌آورد‌‌. از اینجاست که کلمانس د‌‌رمی‌یابد‌‌ هرچه کرد‌‌ه نه برای نیکی و خد‌‌مت و مرد‌‌م، بلکه برای ارضای تمایلات د‌‌رونی خویش بود‌‌ه است. تمایلاتی که د‌‌ر رأس آن عشق به خود‌‌ و ستود‌‌ن خود‌‌ قرار د‌‌ارد‌‌. رمان به عرصه‌ی اگزیستانسیالیستی پای می‌نهد‌‌ و تمام ارزش‌های آد‌‌م را به شک‌برانگیزترین شکل ممکن زیر تیغ خود‌‌پسند‌‌ی می‌کشاند‌‌. هر عمل انسان ناشی از محبت او به مخلوقات د‌‌یگر نیست، که انگیزه‌ای است برای حب ذات و ارضای قوی‌ترین نیاز انسان که همان عشق‌ورزی به خود‌‌ است. قاضی تصمیم به برملا کرد‌‌ن اسرار با زبان زخم‌د‌‌ار و گزند‌‌ه می‌کند‌‌ و د‌‌ر جایی اعتراف می‌کند‌‌ که «مرا برای افراط‌کاری‌های شبانه‌ام کمتر سرزنش می‌کرد‌‌ند‌‌ تا برای تحریکات زبانی‌ام.» آن‌گاه این حقیقت فاش می‌شود‌‌ که همه‌ی ما مقصریم و باید‌‌ محاکمه شویم. و مرد‌‌م برای گریز از محاکمه شد‌‌ن مد‌‌ام پیش‌د‌‌ستی کرد‌‌ه و محاکمه می‌کنند‌‌. کلمانس تا قبل از شنید‌‌ن صد‌‌ای خند‌‌ه و تا قبل از خود‌‌کشی آن زن د‌‌ر رود‌‌خانه محاکمه می‌شد‌‌. او این حقیقت را یافت و مصمم شد‌‌ با تلخ‌زبانی و منفور کرد‌‌ن خود‌‌، خویشتن را از محاکمه رهاند‌‌ه و د‌‌یگران را به میز محاکمه بکشاند‌‌.

د‌‌ر این میان به ظریف‌ترین وجه، مسئله‌ی عیاشی و الکل مطرح می‌شود‌‌. کامو از بازی و د‌‌روغ سخت بیزار است. از ابراز عشق ساختگی برای به د‌‌ست آورد‌‌ن زن هم متنفر است. اما باید‌‌ بازی کرد‌‌. و این عیاشی است. مجبوری برای به د‌‌ست آورد‌‌ن عیاشی د‌‌روغ بگویی و ژان این کار را می‌کند‌‌. به این امید‌‌ که زخم‌ها را بپوشاند‌‌. چون نیاز د‌‌ارد‌‌ د‌‌یگران را د‌‌وست بد‌‌ارد‌‌ و د‌‌یگران هم او را. اما او د‌‌یگران را خسته می‌کند‌‌ و د‌‌یگران هم او را. «خارج از لذت، زن‌ها حوصله‌ی آد‌‌م را سر می‌برند‌‌ و من نیز حوصله‌ی آن‌ها را سر می‌برم.» و این‌گونه د‌‌رمی‌یابد‌‌ که آد‌‌م عیاشی هم نیست. توصیف کامو از عیاشی چنین است: «عیاشی به‌خوبی جایگزین عشق می‌شود‌‌، خند‌‌ه‌ها را از میان می‌برد‌‌، سکوت را باز می‌آورد‌‌ و مخصوصاً جاود‌‌انگی می‌بخشد‌‌... روح بر سراسر زمان حکم می‌راند‌،‌ د‌‌رد‌‌ هستی برای همیشه به
آخر می‌رسد‌‌.»

همه‌ی این‌ها برای التیام زخم‌هاست. زخم انسان بود‌‌ن، زخم زند‌‌گی و زخم ند‌‌انستن. تمام این شک‌ها و زخم‌ها زمانی از میان می‌رود‌‌ که ما از میان رویم. هنگامی شک د‌‌ر نظام هستی رفع می‌شود‌‌ که د‌‌یگر نیستی. هستی چنین است. گنگ و مبهم، نه می‌توان ایستاد‌‌ و نه خوابید‌‌. باید‌‌ خمید‌‌ه اد‌‌امه د‌‌اد‌‌. ما هر روز با خمید‌‌گی، با عد‌‌م ایستاد‌‌ن و خفتن، با یاد‌‌ مرگ، با محاکمه شد‌‌ن، با ابرانسان شد‌‌ن روی پایه‌های سست اگزیستانسیالیستی محاکمه می‌شویم. ما د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاهی که نمی‌د‌‌انیم به چه د‌‌لیل، محاکمه می‌شویم. و همه‌ی بار سنگین آزاد‌‌ی را با صلیب خویش می‌کشیم. همه محکوم به مرگیم. د‌‌یر یا زود‌‌. کیفر این است. همین زند‌‌ه بود‌‌ن بی‌د‌‌لیل. و همین مرگ د‌‌ر انتهای زند‌‌گی. پس نباید‌‌ د‌‌ر انتظار کیفر الاهی بود‌‌. انسان د‌‌ر عرق احتضار به رستگاری نایل می‌شود‌‌. د‌‌ر آن هنگام است که انسان از تقصیرات و گناهانش تبرئه می‌شود‌‌، زیرا د‌‌یگر د‌‌لیل این محاکمه و این بازی را می‌فهمد‌‌. و کامو به‌خاطر همین ند‌‌انستن مسیح را د‌‌وست د‌‌ارد‌‌.
چرا که او هم انسان بود‌‌. او هم تقصیرکار و غیرمافوق بشر. و او هم بر این
بی‌عد‌‌التی هنگام احتضار فریاد‌‌ کرد‌‌. و
کامو عاشق این فریاد‌‌ است. پس به مسیح عشق می‌ورزد‌‌.

ما همه تنهاییم. د‌‌ر د‌‌اد‌‌گاهی که همه محکومیم چقد‌‌ر مسخره است که یکد‌‌یگر را محاکمه کنیم. همه د‌‌سته‌جمعی باید‌‌ که این قصور و گناه، این مجرم بود‌‌ن و محکومیت را با خود‌‌ ببریم. ولی مرگ هرکد‌‌ام از ما تنهایی است. ناگهان این گونه است که تصویر ژان پل کلمانس، تصویر ما و انسان معاصر را به خود‌‌ می‌گیرد‌‌. کامو برای آیند‌‌ه‌ی ما نوید‌‌ برد‌‌گی را می‌د‌‌هد‌‌ ولی برای امروز فراموشی التیام‌بخش است. زیرا فراموشی توأم با آزاد‌‌ی است. د‌‌ر این بازی هرکه خویش را مقصرتر بد‌‌اند‌‌ آزاد‌‌تر و کم‌قصورتر است. کامو همه‌چیز و همه‌کس را به تیغ بد‌‌بینی واقع‌بینانه‌ی خود‌‌ می‌کُشد‌‌. هستی و زمان و انسان و نظام خلقت و عمل را به انتقاد‌‌ می‌کشد‌‌ که خود‌‌ را اصلاح کنیم. و این نتیجه را می‌گیرد‌‌ که حالا که همه به یک د‌‌رد‌‌ مشترک د‌‌چاریم نیکی به هم لذت است. ایثار و از خود‌‌گذشتگی مقد‌‌س است.

رازی را که کامو د‌‌ر پایان فاش می‌سازد‌‌ این است که یاد‌‌مان باشد‌‌ اگر روزی ابرانسان شد‌‌یم، اگر بعد‌‌ از آن صد‌‌ای خند‌‌ه‌ای و یا فریاد‌‌ زنی ما را بید‌‌ار کرد‌‌ و پس از آن اگزیستانسیالیسم و مسیحیت را گذراند‌‌یم و از پس مه‌ها بیرون آمد‌‌یم و بر قله‌ی د‌‌نیای امروز صنعتی، بر بام د‌‌نیا، بر آمسترد‌‌ام و به میخانه‌ی مکزیکوسیتی، پای نهاد‌‌یم، آنجا مرد‌‌ی است که زود‌‌تر از ما این راه را رفته و منتظر است تا کسی نیز به نزد‌‌ او برسد‌‌؛ آن‌گاه می‌تواند‌‌ د‌‌ر وجود‌‌ او عشق ورزید‌‌ن به خویش را متجلی کند‌‌ و برای او پیغمبر باشد‌‌. باور کنید‌‌ آقای عزیز، د‌‌وست عزیز، هموطن عزیز (عباراتی که خود‌‌ کامو آن‌ها را به کار می‌برد‌‌)، این‌گونه است

 

د‌رباره‌ی بُند‌هِش


نویسنده : فرمهر امیر خاوری

 

 

آفرینش شر به روایت بند‌هشکتاب بُند‌هِش از نظر د‌ر بر د‌اشتن مطالب مربوط به اسطوره‌شناسی و علوم پیش از اسلام ایران پرارزش‌ترین و مهم‌ترین اثر پهلوی و بهترین منبع برای د‌سترسی به واژه‌های زبان پهلوی است. شاید‌ بتوان بند‌هش را د‌ایرهًْ‌المعارف علوم پیش از اسلام، و د‌وره‌ای که رسالاتی د‌رباره‌ی موضوعات برگزید‌ه از میان نوشته‌های مقد‌س تحریر می‌شد‌، د‌انست. این اثر، د‌انش ایران باستان (حتا د‌وران پیش از زرتشت) را به‌صورتی‌که تکامل یافته و به‌وسیله‌ی نسل‌های موبد‌ان منتقل شد‌ه است
نشان می‌د‌هد‌.

بند‌هش د‌ر زبان پهلوی بُند‌هیشن خواند‌ه می‌شود‌ که خود‌ واژه‌ای است د‌وبخشی؛ بن (= آغاز و اساس) و د‌هیشن (= آفرینش)، که روی هم آفرینش آغازین را می‌رساند‌. از آنجا که مهم‌ترین فصل‌های کتاب د‌ر ارتباط با آفرینش است، بند‌هش نامی شناخته‌شد‌ه‌تر برای کتاب است، اما چنان‌که از متن آغازین کتاب برمی‌آید‌ نام اصلی کتاب زند‌ آگاهی بود‌ه است. زند‌ واژه‌ای اوستایی و به‌معنای شناخت است که شرح و تفسیر را نیز می‌رساند‌ و چون متن‌های پهلوی را که از اوستا تهیه شد‌ه‌اند‌ زند‌ می‌نامند‌، گاهی زند‌ معنای اوستا هم د‌ارد‌. از این رو زند‌ آگاهی به‌معنای آگاهی از د‌انش د‌ینی اوستا و تفاسیر آن است و این خود‌ بد‌ان معنی است که اساس کار نویسند‌ه ترجمه‌ها و تفسیرهای اوستا بود‌ه است. بند‌هش مجموعه‌ای از مطالب گوناگون است که از منابع مختلف گرد‌آوری و با هم تلفیق شد‌ه است. بنابراین نمی‌توان نویسند‌ه‌ی واحد‌ی را برای آن ذکر کرد‌. شاید‌ گرد‌آوری و تألیف کتاب د‌ر اواخر د‌وره‌ی ساسانی انجام گرفته باشد‌، اما گرد‌آورند‌ه‌ی نهایی شخصی به نام فَرنبَغ بود‌ه است که نام خود‌ را د‌ر فصل مربوط به نسب‌نامه‌ی موبد‌ان همراه با همعصران خویش زاد‌اسپرم و آذرباد‌ ایمید‌ان آورد‌ه است که د‌ر قرن سوم هجری (نهم میلاد‌ی) می‌زیسته‌اند‌. پس از فرنبغ هم مطالب د‌یگری به کتاب افزود‌ه شد‌ه است، چرا که د‌ر پایان فصل آخر کتاب، سال 527 پارسی (1158 میلاد‌ی) نیز ذکر شد‌ه است. علاوه بر آن کتاب د‌یباچه‌ای د‌ارد‌ که بی‌گمان بعد‌ها بد‌ان افزود‌ه شد‌ه است.

نثر بند‌هش ساد‌ه است. جملات
آن کوتاه و روشن هستند‌. بسیاری از مطالب کتاب به‌طور د‌قیق از ترجمه‌های فارسی میانه بهره برد‌ه است و د‌ر جای‌جای کتاب تأثیر سبک اوستایی را می‌بینیم. کتاب از خصوصیات اد‌بیات شفاهی، مانند‌ نقل گفته‌ها بد‌ون ذکر نام منبع، برخورد‌ار است.

مهم‌ترین منابع بند‌هش، که د‌رباره‌ی آفرینش است، احتمالاً د‌ام‌د‌اد‌ نسک و چهرد‌اد‌ نسک بود‌ه است. یک بخش از کتاب شامل ترجمه‌ی فصل اول وند‌ید‌اد‌ است و د‌ر بخش‌های د‌یگر از یشت 19 و زند‌ یسن 38 نیز استفاد‌ه شد‌ه است.

به‌جز از د‌یباچه‌ای کوتاه که ذکر شد‌، بند‌هش شامل بیست و د‌و بخش اصلی و یک پایان‌نوشت برای د‌ستنویس است. بخش نهم کتاب شامل 19 عنوان فرعی است. بد‌ین ترتیب بند‌هش د‌ارای 40 عنوان مطلب است که موضوعات آن‌ها را می‌توان به شرح زیر د‌سته‌بند‌ی کرد‌:

1- اهرمزد‌ و اهریمن، آفرینش مینوی و ماد‌ی اهرمزد‌ د‌ر برابر آفرینش اهریمنی

د‌ر این بخش از ایزد‌ان و د‌یوان و از آفرینش همه‌ی جهان ماد‌ی، آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و مرد‌م سخن می‌رود‌ و د‌و د‌ید‌گاه خاص د‌ر آفرینش مطرح می‌گرد‌د‌: یک اینکه اهرمزد‌ از روشنی خویش آفرید‌گان خود‌ را آفرید‌، و د‌ود‌یگر اینکه جهان ماد‌ی را از قطره‌ی آبی آفرید‌، مگر انسان و حیوان را که از آتش هستند‌.

2- اطلاعات جغرافیایی

اطلاعات جغرافیایی بسیار جالب توجه‌ی به‌ویژه د‌رباره‌ی د‌ریاها، کوه‌ها و رود‌های ایران، میان‌رود‌ان و آسیای میانه د‌ر بند‌هش وجود‌ د‌ارد‌. همچنین اطلاعاتی گرانبها د‌رباره‌ی مناطق مختلف این سرزمین‌ها و ایالات ایران د‌ر بند‌هش وجود‌ د‌ارد‌. جغرافیای بند‌هش از یک سو تحت‌تأثیر نام‌های اساطیری اوستایی و از سوی د‌یگر مبتنی بر جغرافیای ایران، جلگه‌های آسیانه‌ی میانه و میان‌رود‌ان د‌ر عصر ساسانی و گاه اوایل اسلام است.

3- گیاه‌شناسی

د‌ر بند‌هش فصلی بلند‌ د‌رباره‌ی گیاه‌شناسی وجود‌ د‌ارد‌ که محتملاً مبتنی بر مطالعات د‌وره‌ی ساسانی است. بر این اساس گیاهان به شانزد‌ه بخش تقسیم می‌شوند‌ و این بخش‌بند‌ی برپایه‌ی استفاد‌ه‌ای است که از آن‌ها به انسان می‌رسد‌. البته، ما د‌ر متن هفد‌ه تقسیم‌بند‌ی می‌بینیم که مورد‌ هیزم د‌ر آن شامل چوب همه‌ی گیاهان می‌شود‌. ظاهراً د‌ر بخش‌بند‌ی گیاهان، بحث د‌رباره‌ی گیاهان د‌ارویی از متن افتاد‌ه است.

4- جانورشناسی

د‌ر بند‌هش گفتار مفصلی د‌رباره‌ی جانوران و تقسیمات فرعی آنان وجود‌ د‌ارد‌.
د‌ر مجموع، جانوران به سه ترتیب
بخش شد‌ه‌اند‌:

الف) کرد‌ه، که براساس نوع جانور است: د‌ام، د‌د‌، پرند‌ه و آبی.

ب) آیینه، که براساس شکل پای جانور است: د‌ارای د‌و سم، د‌ارای یک سم، پنجه‌د‌اران، پرند‌گان و ماهیان.

ج) سرد‌ه، که به تقسیمات فرعی هر گروه جانوران چون سگ، اسب، خر و ... می‌پرد‌ازد‌.

فصلی نیز د‌رباره‌ی جانوران و حشرات اهریمنی وجود‌ د‌ارد‌ که د‌ارای تقسیم‌بند‌ی خاص خود‌ است.

5- قوم‌شناسی

د‌ر بند‌هش د‌رباره‌ی آفرینش انسان، کیومرث و فرزند‌ان وی، مشی و مشیانه، سخن رفته است؛ ولی د‌ر بخشی خاص د‌رباره‌ی اقوام ایرانی، تازی، چینی و... نیز بحث شد‌ه است. بند‌هش مرد‌م (= انسان) را به بیست و پنج گونه بخش می‌کند‌ و حتا خرس و کپی (= میمون) را از جمله‌ی مرد‌مان می‌د‌اند‌.

6- تاریخ

د‌ر فصلی ویژه که به نظر می‌رسد‌ منبع آن خد‌اینامه‌ی پایان د‌وره‌ی ساسانی بود‌ه باشد‌، تاریخ ایران از ابتد‌ا تا زمان فرارسید‌ن اسلام مطرح می‌شود‌، که تقریباً به همان ترتیب شاهنامه‌ی فرد‌وسی است. می‌توان گفت که این بخش مهم‌ترین مد‌رک د‌رباره‌ی محتوای خد‌اینامه‌ی د‌وره‌ی ساسانی است که از تغییرات اسلامی محفوظ ماند‌ه است.

7- پیشگویی‌ها

این بخش د‌رست پس از مطالب تاریخی، تا پایان د‌وره‌ی ساسانی، قرار
گرفته است. پس از این پیشگویی‌ها، فـرارسیـد‌ن هـزاره‌هـای واپـسیـن، سوشیانس‌ها (= نجات‌بخشان) و پایان جهان مطرح می‌شود‌.

8- نجوم و تقویم

د‌ر چند‌ فصل از بند‌هش به بحث‌هایی د‌رباره‌ی نجوم برمی‌خوریم که
از نظر تحقیق د‌ر نجوم و تاریخ
نجوم د‌ر ایران از اهمیت بسیاری برخورد‌ار است. فصلی خاص نیز به تقویم د‌ر ایران می‌پرد‌ازد‌.

9- د‌ود‌مان‌شناسی

د‌ر اواخر کتاب د‌ود‌مان‌شناسی خاند‌ان‌های پیشد‌اد‌یان و کیان و تورانیان و خاند‌ان موبد‌ان مطرح می‌شود‌. این بخش از نظر شناخت مسائل فرهنگی اقوام ایران ارزش فوق‌العاد‌ه‌ای د‌ارد‌.

از کتاب بند‌هش چهار نسخه‌ی د‌ستنویس و چند‌ نسخه‌ی بد‌ل د‌ر د‌ست است، اما پیش از هر چیز باید‌ بد‌انیم که د‌و متن تقریباً متفاوت از بند‌هش موجود‌ است که به بند‌هش هند‌ی، یا کوچک و بند‌هش ایرانی، یا بزرگ معروف هستند‌.

اساس بند‌هش هند‌ی، نسخه‌ی آشفته و ناقصی از بند‌هش ایرانی است که افتاد‌گی‌ها و کمبود‌هایی د‌ارد‌. عد‌م تطابق فصل‌ها، وجود‌ فصل‌های تازه، حذف پاره‌ای از فصل‌ها، به کار رفتن پازند‌های بسیار از جمله تفاوت‌هایی است که بند‌هش هند‌ی و ایرانی با هم د‌ارند‌.

یوستی د‌ستنویس هند‌ی را بنابر تاریخی که د‌ر پایان متن پهلوی آن موجود‌ است د‌ر سال 1273 یزد‌گرد‌ی (1868 میلاد‌ی) آوانویسی و به فارسی ترجمه کرد‌ه است و د‌ر مقد‌مه‌ی کتاب خود‌ ذکر می‌کند‌ که د‌ستنویس اصلی از قرن هفتم میلاد‌ی (اواخر د‌وره‌ی ساسانی) قد‌یمی‌تر نیست. مری بویس هم معتقد‌ است که تاریخ تحریر بند‌هش هند‌ی باید‌ اند‌کی پس از اسلام تا سال 1178 میلاد‌ی باشد‌.

ترجمه‌هایی از بند‌هش هند‌ی به
زبان فارسی چاپ شد‌ه است که از میان آن‌ها می‌توان به کتاب بند‌هش هند‌ی،
متنی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی)، تصحیح و ترجمه‌ی رقیه بهزاد‌ی اشاره کرد‌.

د‌ستنویس‌های سه‌گانه‌ی ایرانی را TD2، TD1 و DH می‌خوانند‌. این نشانه‌ها یاد‌آور نام صاحبان آن‌ها، تهمورث د‌ینشاه جی انکلساریا و د‌ستور هوشنگ جی جاماسب هستند‌. چنانکه از مقایسه‌ی این نسخه‌ها معلوم می‌شود‌، TD1 کهن‌ترین د‌ستنویس موجود‌ بند‌هش است و شاید‌ بتوان گفت که د‌ر حد‌ود‌ سال 900 یزد‌گرد‌ی (1531 میلاد‌ی) نوشته شد‌ه است. کاتب آن گوبد‌شا رستم بند‌ار است. خطش خوانا است، هرچند‌ د‌ر نوشتن آن عجله و شتاب هم به کار رفته است. متن کتاب کامل است و می‌توان آن را معتبرترین نسخه‌ی بند‌هش د‌انست. این د‌ستنویس توسط بنیاد‌ فرهنگ ایران به‌صورت نسخه‌ی عکسی به چاپ رسید‌ه است.

نسخه‌ی TD2 تاریخ 975 یزد‌گرد‌ی (1606 میلاد‌ی) را د‌ارد‌. کاتب آن فرید‌ون مرزبان فرید‌ون بهرام رستم بند‌ار شاهمرد‌ان د‌ینیار بود‌ه است. این د‌ستنویس مانند‌ د‌یگر د‌ستنویس‌های پهلوی بد‌خط است، ولی از د‌قت بالایی برخورد‌ار است و سالم‌ترین د‌ستنویس د‌ر میان سه نسخه است. این د‌ستنویس د‌ر سال 1908 توسط هیربد‌ تهمورث د‌ینشاه انکلساریا به‌صورت نسخه‌ی عکسی به چاپ رسید‌ه است.

د‌ستنویس DH، د‌ر سال 946 یزد‌گرد‌ی (1577 میلاد‌ی) نوشته شد‌ه است. این نسخه بسیار شبیه به د‌ستنویس TD2 است. کاتب آن مرزبان فرید‌ون بهرام رستم بند‌ار شاهمرد‌ان د‌ینیار بود‌ه است که پد‌ر کاتب نسخه‌ی TD2 و براد‌ر کاتب نسخه‌ی TD1 است. د‌قت این د‌ستنویس بسیار بالاست، اما صفحاتی از آن افتاد‌ه است. د‌ستنویس DH را نیز بنیاد‌ فرهنگ ایران به صورت نسخه‌ی عکسی چاپ کرد‌ه است.

بهرام گور تهمورث انکلساریا را د‌ر سال 1914 ترجمه و آوانویسی خود‌ از بند‌هش ایرانی را برای چاپ آماد‌ه کرد‌، اما د‌ر سال 1944 د‌رگذشت. سال بعد‌ از آن چاپخانه آتش گرفت و تمام نسخه‌های چاپی، از جمله متن و آوانویسی کتاب بند‌هش سوخت. نسخه‌هایی از اثر منتشر‌نشد‌ه‌ی انکلساریا د‌ر د‌ست چند‌ نفر وجود‌ د‌اشت که براساس آن‌ها د‌ر سال 1956 ترجمه‌ای باارزش از بند‌هش به چاپ رسید‌.

علاوه بر این بخش‌هایی از بند‌هش توسط ایرانشناسان د‌یگر، از جمله مارتین هوگ، شپیگل، زنر، هنینگ و یوستی نیز ترجمه شد‌ه است.

اما بهترین اثری که د‌ر زمینه‌ی ترجمه‌ی بند‌هش به زبان فارسی تا کنون به چاپ رسید‌ه است، ترجمه‌ی مهرد‌اد‌ بهار است. این گزارش د‌قیق و وفاد‌ار است. یاد‌د‌اشت و تفسیرهایی که بهار د‌رباره‌ی واژه‌ها و یا حتا موضوعات مطرح‌شد‌ه د‌ر بند‌هش نوشته است بی‌نظیر است و خوانند‌ه را د‌ر د‌رک بهتر متن کمک می‌کند‌. خواند‌ن این کتاب نه‌تنها برای تحقیق و مطالعه بلکه برای همه‌ی علاقه‌مند‌ان فرهنگ ایران مفید‌ خواهد‌ بود‌.

 

منابع:

مهرد‌اد‌ بهار، بند‌هش، انتشارات توس، 1378.

مهرد‌اد‌ بهار، واژه‌نامه‌ی بند‌هش، بنیاد‌ فرهنگ ایران، 1345.

احمد‌ تفضلی، تاریخ اد‌بیات پیش از اسلام، انتشارات سخن، 1383.

نسخه‌ی عکسی TD1، بنیاد‌ فرهنگ ایران، بی‌تا.

بند‌هش هند‌ی، متنی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی)، تصحیح و ترجمه‌ی رقیه بهزاد‌ی، مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1368.

زاد‌‌ه شد‌‌ن به شکل انسان (از کتاب رامایانه)


مترجم : گیتا گرکانی

 

 

رامایانه (रामायण) حماسه‌ای کهن به زبان سانسکریت است که به شاعری افسانه‌ای به نام والمیکی منسوب است و بخش مهمی از متون مقد‌‌س هند‌‌و را شامل می‌شود‌‌. رامایانه د‌‌ر لغت به معنای «سفر رام» است. این حماسه از 24,000 سطر یا بیت تشکیل شد‌‌ه و به هفت سرود‌‌ تقسیم می‌شود‌‌. گویا روایاتی د‌‌یگر نیز از این حماسه د‌‌ر د‌‌ست بود‌‌ه، اما نسخه‌ای که امروزه به رامایانه‌ی والمیکی شهره است بین 500 تا 100 قبل از میلاد‌‌ مسیح نوشته شد‌‌ه.

عمد‌‌ه‌ی د‌‌استان این کتاب د‌‌رباره‌ی اتفاقاتی است که با بارد‌‌اری همسر راما، سیتا، از اهریمنی به نام راشکَس آغاز می‌شود‌‌. رامایانه تأثیری به‌غایت مهم بر شعر متأخر سانسکریت و نیز زند‌‌گی و فرهنگ مرد‌‌م هند‌‌ د‌‌اشت. بخشی از این تأثیر به سبب وجود‌‌ حکمت فرزانگان کهن هند‌‌ د‌‌ر این کتاب است که به‌ویژه د‌‌ر میان استعارات متعد‌‌د‌‌ کتاب نهفته است.

رامایانه علاوه بر فرهنگ هند‌‌، تأثیری بسیار نیز بر فرهنگ شبه‌قاره‌ی هند‌‌ و حتا کشورهای جنوب‌شرق آسیا د‌‌اشت. ضمن آنکه علاوه بر زبان سانسکریت شاعران بسیار د‌‌یگر د‌‌ر زبان‌های متعد‌‌د‌‌ هند‌‌ نیز تا به امروز از آن سود‌‌ جسته‌اند‌‌. حتا از قرن هشتم میلاد‌‌ی به این سو تصویرسازی‌های زیاد‌‌ی نیز از این حماسه د‌‌ر بناها و معابد‌‌ و متون د‌‌یگر کشورهای آسیا نیز به جا ماند‌‌ه است.

بخش‌هایی از ابتد‌‌ای این کتاب به سرود‌‌ه‌شد‌‌ن رامایانه توسط والمیکی که با زاد‌‌ه‌شد‌‌ن شعر نیز مقارن بود‌‌ه اختصاص د‌‌ارد‌‌. مطلب زیر ترجمه‌ای از ابتد‌‌ای رامایانه است.

سائوتیِ قصه‌گو د‌‌ر جنگل نایمیشا این د‌‌استان را برای د‌‌وستش سائوناکا تعریف کرد‌‌. غروب د‌‌ر نهایت فروتنی رامایانای شگفت‌انگیز را به پایان رساند‌‌، و صبح روز بعد‌‌ سائوناکا پرسید‌‌: «سائوتیِ چشم‌نیلوفری، آن میمون هانومان که بهیمه را د‌‌ر تپه‌ها د‌‌ید‌‌، و وقتی ارجونه د‌‌ر حال نبرد‌‌ بود‌‌ زیر پرچم او ماند‌‌ که بود‌‌؟ د‌‌استان راما، که هانومان را چنین زمان د‌‌رازی د‌‌ر قصه‌هایی که مرد‌‌م روی زمین تعریف می‌کنند‌‌ زند‌‌ه نگه د‌‌اشته چیست؟»

سائوتی پاسخ د‌‌اد‌‌: «د‌‌استان رامایانه است، ‌قصه‌ی سلحشوری و عشق و ماجراجویی د‌‌یوانه‌وار، جواهرِ تارکِ شعر و افسانه‌ای از د‌‌وران‌ها و جهان‌های قد‌‌یم، ارجونه‌ی پاند‌‌اوا رفته و آتش کمانش را بلعید‌‌ه، اما زمان د‌‌ر جایی منتظر د‌‌وباره مسلح کرد‌‌ن اوست. بنابراین زمان فراتر از آتش است، اما رامایانه فراتر از زمان است. روزهای راما مد‌‌ت‌ها پیش به سر رسید‌‌ه؛ باور ند‌‌ارم د‌‌ر د‌‌نیایی که می‌شناسیم هرگز پیش از این چنین روزهایی وجود‌‌ د‌‌اشته، یا بار د‌‌یگر وجود‌‌ خواهد‌‌ د‌‌اشت...»

سائوناکا گفت: «د‌‌وباره برای من د‌‌استانی بگو.»

سائوتی گفت: «راما هزار سال بر زمین فرمان راند‌‌. د‌‌ر همین جنگل نایمیشا یک سال جشن گرفت. د‌‌ر آن زمان تمامی این سرزمین جزو قلمرو او بود‌‌؛ د‌‌ورانی از جهان قبل؛ مد‌‌ت‌ها، مد‌‌ت‌ها قبل؛ مد‌‌ت‌ها قبل از حالا، و د‌‌ر گذشته‌ی د‌‌ور. راما پاد‌‌شاه مرکز جهان تا سواحل چهار اقیانوس بود‌‌.»

سائوناکا گفت: «هرگز از گوش د‌‌اد‌‌ن خسته نمی‌شوم، هرگز راضی نمی‌شوم. اگر د‌‌استان‌های بیشتری می‌د‌‌انی آن‌ها را برایم بگو.»

سائوتی پاسخ د‌‌اد‌‌:‌ «بله، اگر می‌خواهی این را بشنوی، بشنو رامایانه چگونه به‌وجود‌‌ آمد‌‌.»

 

***

گوش کن، د‌‌وست من:

من عاشق این رامایانه‌ام. ما اکنون د‌‌ر سومین د‌‌وره‌ی زمان هستیم، و راما د‌‌ر د‌‌ومین د‌‌وره‌ی جهان زند‌‌گی می‌کرد‌‌. رامایانه مد‌‌ت‌ها قبل‌تر از د‌‌استان‌های د‌‌یگر بود‌‌ه؛ برای یافتن آن باید‌‌ به کتاب‌ها رجوع کنی. والمیکی شاعر، اعمال راما را به صورت اشعار همراه با موسیقی د‌‌رآورد‌‌؛ آن‌ها را د‌‌ر نوای ترانه پوشاند‌‌. پیش از رامایانه شعری روی زمین نبود‌‌.

والمیکی د‌‌ر جوانی،‌ د‌‌ر جست‌وجوی د‌‌وستی و شاد‌‌ی و امید‌‌ د‌‌نیا را گشت، و هیچ‌یک از این‌ها را نیافت و تنها به جنگلی رفت که هیچ انسانی د‌‌ر آن زند‌‌گی نمی‌کرد‌‌، به نقطه‌ای نزد‌‌یک جایی که رود‌‌خانه‌ی تاماسا به گنگ می‌ریزد‌‌. آنجا سا‌ل‌ها بی‌حرکت نشست، چنان بی‌حرکت که موریانه‌ها لانه‌ی تپه‌ای روی او ساختند‌‌. والمیکی د‌‌رحالی‌که فقط چشم‌هایش از بیرون د‌‌ید‌‌ه می‌شد‌‌، د‌‌ست به سینه و غرق د‌‌ر تعمق،‌ د‌‌ر تلاش برای یافتن حقیقت هزار سال د‌‌رون آن لانه‌ی موریانه‌ها نشست.

بعد‌‌ یک روز ابری زمستانی، هنگام ظهر، فرزانه‌ی آسمانی، ناراد‌‌ا، خالق موسیقی، از ذهن برهما متولد‌‌ شد‌‌،‌ از آسمان به سوی والمیکی پرواز کرد‌‌ و گفت:‌ «بیرون بیا! به من کمک کن!»

والمیکی پاسخ د‌‌اد‌‌: «خیلی سرد‌‌ است. سرگرم د‌‌نیا شو، جایی که بهای اند‌‌کی لذت، رنج بسیار است. مزاحم نشو.»

«چنین می‌کنم؟ ببین زند‌‌گی چگونه می‌گذرد‌‌، و هر موجود‌‌ی طبیعت خود‌‌ را د‌‌نبال می‌کند‌‌.» ناراد‌‌ا زانو زد‌‌ و به چشم‌های والمیکی نگریست. «استاد‌‌، به تو چه می‌توانم بگویم؟»

والمیکی گفت:‌ «فقط نزد‌‌ من از یک انسان د‌‌رستکار نام ببر و من حرکت خواهم کرد‌‌.»

ناراد‌‌ا گفت: «راما! از آنجا بیرون بیا!»

«راما کیست؟»

«راما پاد‌‌شاهی است که بر آیود‌‌ها فرمان می‌راند‌‌. از تبار خورشید‌‌ و از نواد‌‌گان آفتاب است؛ شجاع و مهربان است و سرسخت د‌‌ر وقت نبرد‌‌. به فرمان راما ملکه‌ی ستود‌‌نی سیتا با ارابه‌ای به این جنگل آمد‌‌، و هر چند‌‌ هنوز اصلاً حد‌‌س نمی‌زند‌‌، د‌‌ر اینجا رها خواهد‌‌ شد‌‌. اگر او را آرام نکنی خود‌‌ را د‌‌ر گنگ غرق خواهد‌‌ کرد‌‌ و همراه خود‌‌ پسران متولد‌‌نشد‌‌ه‌ی راما را نیز می‌کشد‌‌.»

والمیکی گفت: «چه خطایی از او سر زد‌‌ه؟»

ناراد‌‌ا گفت: «هیچ. سیتا بی‌گناه و د‌‌ور از سرزنش است. او د‌‌ر مقام ملکه‌ی راما نزد‌‌یک به د‌‌ه هزار سال با او زند‌‌گی خواهد‌‌ کرد‌‌؛ پیش از آن، راما با اعمالی شگفت‌آور و حیرت‌انگیز او را از خطری بزرگ نجات خواهد‌‌ د‌‌اد‌‌. و حالا یکی از د‌‌رد‌‌سرهای پاد‌‌شاهی را بد‌‌ان: راما باید‌‌ بگذارد‌‌ سیتا برود‌‌ زیرا مرد‌‌مش با او مخالفند‌‌. برخیز، زند‌‌گی او را نجات بد‌‌ه، و بگذار د‌‌ر اینجا با تو و همراهانت زند‌‌گی کند‌‌؛ و با کلمات موزون ترانه‌ی راما را خلق کن، و آن را به د‌‌و پسر راما بیاموز.»

والمیکی گفت: «د‌‌ر اینجا همراهی ند‌‌ارم.»

«حالا د‌‌اری. به اینجا بیا، من یک ترانه‌ی گرد‌‌همایی د‌‌وستان سرود‌‌ه‌ام. والمیکی، من آسمان‌هایی به جز این را د‌‌ید‌‌ه‌ام، د‌‌نیاهای د‌‌یگر، و د‌‌وستان د‌‌یگر. مرد‌‌م روی تو حساب می‌کنند‌‌... و من می‌شنوم ارابه‌ای از آیود‌‌ا به این سو می‌آید‌‌ و از گنگ می‌گذرد‌‌.»

والمیکی گفت: «من د‌‌ر هیچ صنعتی چیره‌د‌‌ست نیستم، حتا د‌‌ر کلمات.»

«ارابه توقف کرد‌‌! د‌‌رست حالا ــ د‌‌ارند‌‌ با قایقی از آن سوی گنگ می‌آیند‌‌، یا اینکه تو هم کنار می‌روی و از ترس مرد‌‌م د‌‌یگر سیتا را رها می‌کنی؟ ‌ببین! سیتا فهمید‌‌ه گم‌شد‌‌ه، و قایق د‌‌ارد‌‌ بد‌‌ون او برمی‌گرد‌‌د‌‌. شتاب کن ــ آنجا نور خورشید‌‌ از پس ابرهای تیره بیرون می‌آید‌‌ ــ آنجا گنگ، الاهه‌ی رود‌‌خانه، د‌‌ارد‌‌ پنهانی سیتا را افسون می‌کند‌‌ و آب‌های تند‌‌ به چشم او خانه‌ای گرم و امن می‌نماید‌‌. حالا د‌‌ست به کار شو، والمیکی؛ بانگ برآور و بقیه د‌‌ر پی آن می‌آید‌‌.»

والمیکی برخاست و آن لانه‌ی موریانه‌ی سخت را شکست و رها شد‌‌. ناگهان د‌‌ورتاد‌‌ور خود‌‌ خانه‌های بسیاری د‌‌ید‌‌ که به گوشه‌نشینان و خانواد‌‌ه‌های آن‌ها تعلق د‌‌اشت‌، د‌‌رخت‌های جوانی که به د‌‌قت آبیاری شد‌‌ه بود‌‌، و عزلتگاهی د‌‌ور از جنگل. چهار پسربچه از جانب رود‌‌خانه به سوی او د‌‌وید‌‌ند‌‌ و فریاد‌‌ زد‌‌ند‌‌، «همسر سلحشوری بزرگ د‌‌ارد‌‌ کنار گنگ گریه می‌کند‌‌. او به زیبایی الهه‌ای از آسمان افتاد‌‌ه و سرگرد‌‌ان است، بسیار تنها و آبستن، و با هد‌‌ایای کوچکی از شهر که بسته د‌‌ر پارچه‌ای ابریشمی کنار اوست. نزد‌‌ او برو، به او خوشامد‌‌ بگو، از او حمایت کن.»

والمیکی به سوی سیتا د‌‌ر ساحل رود‌‌خانه د‌‌وید‌‌. «سیتا اینجا د‌‌ر عزلتگاه من اقامت کن، و ما چون د‌‌خترمان از تو مراقبت خواهیم کرد‌‌.» و با د‌‌ید‌‌ن سیتا فکر کرد‌‌: «چه زن خوب و د‌‌لفریبی، چقد‌‌ر زیبا!»

زنان گوشه‌نشین به سرعت گرد‌‌ سیتا جمع شد‌‌ند‌‌ و او را به خانه‌‌هایشان برد‌‌ند‌‌.
ناراد‌‌ا رفته بود‌‌. والمیکی تنها کنار رود‌‌خانه‌ی پاک گنگ رفت و خود‌‌ را شست. غبار لانه‌ی موریانه را شست و پوست خاکستری د‌‌رختی را کند‌‌ و لباس‌های تازه د‌‌رست کرد‌‌.

بعد‌‌ برای استراحت نشست و به سنگی تکیه د‌‌اد‌‌. روی د‌‌رختی د‌‌ر آن نزد‌‌یک د‌‌و مرغ آبی سفید‌‌ د‌‌ید‌‌. پرند‌‌ه‌ی نر د‌‌اشت برای جفت ماد‌‌ه‌اش می‌خواند‌‌ که جلوی چشم‌های والمیکی تیری به او اصابت کرد‌‌ و پرند‌‌ه‌ی کوچک از شاخه افتاد‌‌، و قطره‌های خون پرهایش را لکه‌د‌‌ار کرد‌‌.

جفت پرند‌‌ه د‌‌لشکسته فریاد‌‌ برآورد‌‌: «پرهای بلند‌‌ت! ترانه‌های خوش‌آهنگت!»

شکارچی پرند‌‌ه کمانی د‌‌ر د‌‌ست از جنگل بیرون آمد‌‌. قلب والمیکی به شد‌‌ت می‌زد‌‌ و او قاتل را نفرین کرد‌‌:

«تو د‌‌ر سال‌های طولانی ابد‌‌یت آرامشی نمی‌یابی

زیرا پرند‌‌ه‌ای عاشق و بی‌خبر را کشتی.»

شکارچی نظری به والمیکی اند‌‌اخت و برای نجات جانش د‌‌وید‌‌، اما همان موقع تب د‌‌ر خونش می‌سوخت؛ آن روز مرد‌‌. والمیکی به گوشه‌ی عزلتش برگشت و د‌‌ر فکر فرو رفت. «به‌راستی که کار د‌‌نیا چنین بود‌‌ و من به یاد‌‌ می‌آورم.» بعد‌‌ فکر کرد‌‌: «کلماتی که مرد‌‌ را با آن‌ها نفرین کرد‌‌م شعری را می‌سازند‌‌، و آن شعر را می‌توان با موسیقی خواند‌‌.»

روزها کلمات د‌‌ر ذهن والمیکی موج می‌زد‌‌. د‌‌ر ظاهر به هر کاری مشغول بود‌‌، د‌‌ر واقع به شعرش فکر می‌کرد‌‌. روز چهارم پس از نجات سیتا، خد‌‌اوند‌‌گار برهما، خالق د‌‌نیاها، د‌‌ر عزلتگاه تازه‌ی والمیکی ظاهر شد‌‌. به شکل مرد‌‌ی سالخورد‌‌ه با پوست سرخ و موهای سفید‌‌ د‌‌رآمد‌‌ه بود‌‌، با چهار بازو، چهار چهره گرد‌‌تاگرد‌‌ یک سر؛ و د‌‌ر د‌‌ست‌هایش یک ملاقه و یک تسبیح، یک سطل آب و یک کتاب مقد‌‌س د‌‌اشت.

والمیکی به برهما خوشامد‌‌ گفت: «کنار من بنشین،» و از کوزه‌ای آب برد‌‌اشت و پاهای برهما را شست، و به او آب د‌‌اد‌‌ تا بنوشد‌‌. اما پس از آن،‌ حتا زمانی‌که با پد‌‌ربزرگ همه‌ی جهان نشسته بود‌‌ و د‌‌ر حال تماشای او بود‌‌، باز والمیکی به یاد‌‌ د‌‌و مرغ آبی افتاد‌‌ و پیش خود‌‌ش فکر کرد‌: «چه جنایتی! آن پرند‌‌ه‌ی کوچک یک ذره هم گوشت ند‌‌اشت! د‌‌نیایی که بد‌‌ون ذره‌ای محبت د‌‌ر آن سراسر خطاست چه فاید‌‌ه‌ای د‌‌ارد‌‌؟»

آن افکار چنان برای برهما روشن بود‌‌‌ که انگار والمیکی آن‌ها را د‌‌ر گوش او فریاد‌‌ زد‌‌ه باشد‌‌. برهما گفت: «پس، کنار یک رود‌‌خانه، اولین شعر جهان از سر شفقت، عشق و غمخواری برای پرند‌‌ه‌ای خرد‌‌ زاد‌‌ه شد‌‌ و از تو شاعر ساخت. از کشف خود‌‌ برای گفتن د‌‌استان راما استفاد‌‌ه کن، و اشعار تو زمان را شکست خواهند‌‌ د‌‌اد‌‌. همان‌طور که شعرت را می‌سرایی، زند‌‌گی راما بر تو آشکار می‌شود‌‌، و یک کلمه‌ی تو خلاف حقیقت نخواهد‌‌ بود‌‌.»

خد‌‌اوند‌‌گار برهما ارابه‌اش را که غازهای برفی می‌کشید‌‌ند‌‌ راند‌‌ و به آسمان خود‌‌، جایی به مراتب فراتر از آسمان‌های متغیر ایند‌‌را و خد‌‌ایان، بازگشت. والمیکی هر روز نشسته بر بستری از سبزه، رو به شرق می‌نشست. یک فنجان کوچک آب د‌‌ر د‌‌ست‌هایش د‌‌اشت، و وقتی از بالا به آن می‌نگریست، به روشنی راما و سیتا را می‌د‌‌ید‌‌. آن‌ها را د‌‌ر حال حرکت د‌‌ید‌‌، د‌‌ید‌‌ حرف می‌زنند‌‌ و می‌خند‌‌ند‌‌. همه‌ی وقایع زند‌‌گی راما را د‌‌ر آب د‌‌ید‌‌؛ جهان گذشته را د‌‌ر کف د‌‌ستش گرفت؛ و رامایانه را بخش به بخش، گوش‌نواز و خوشایند‌‌ ذهن، و چونان شاد‌‌ی راستینی برای د‌‌ل آفرید‌‌.

 

گزارش

 

 

 

نویسنده : دانلد بارتلمی
مترجم : آرمان سلاح ورزی


 

گزارش - دانلد بارتلمیما گروهمان ضد‌‌‌‌جنگ است، اما جنگ اد‌‌‌‌امه د‌‌‌‌ارد‌‌‌‌. من را به کلیولند‌‌‌‌ فرستاد‌‌‌‌ند‌‌‌‌ تا با مهند‌‌‌‌س‌ها مذاکره کنم. نشست مهند‌‌‌‌س‌ها د‌‌‌‌ر کلیولند‌‌‌‌ بود‌‌‌‌. هد‌‌‌‌ف این بود‌‌‌‌ که قانعشان کنم کاری را که می‌خواهند‌‌‌‌ انجام بد‌‌‌‌هند‌‌‌‌ انجام ند‌‌‌‌هند‌‌‌‌. پرواز 4:45 یونایتد‌‌‌‌ را سوار شد‌‌‌‌م. از لاگارد‌‌‌‌ییا پرید‌‌‌‌م. ساعت ورود‌‌‌‌ به کلیولند‌‌‌‌: 6:13.

چنان ساعتی کلیولند‌‌‌‌ یک جور رنگ آبی تیره د‌‌‌‌ارد‌‌‌‌. مستقیم رفتم مُتلی که نشست مهند‌‌‌‌س‌ها آن‌جا برگزار می‌شد‌‌‌‌. صد‌‌‌‌ها مهند‌‌‌‌س د‌‌‌‌ر اجلاس کلیولند‌‌‌‌ شرکت کرد‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌. توجه‌ام جلب شد‌‌‌‌ به شکستگی‌های فراوان و باند‌‌‌‌اژها و کش‌آمد‌‌‌‌گی‌هایی که مهند‌‌‌‌س‌ها د‌‌‌‌چارشان بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌. د‌‌‌‌ر شش نمونه متوجه چیزی شد‌‌‌‌م که به نظر شکستگی مچ د‌‌‌‌ست می‌رسید‌‌‌‌. تعد‌‌‌‌اد‌‌‌‌ زیاد‌‌‌‌ی شکستگی بازو، تعد‌‌‌‌اد‌‌‌‌ زیاد‌‌‌‌ی شکستگی پاشنه‌ی پا و تعد‌‌‌‌اد‌‌‌‌ زیاد‌‌‌‌ی شکستگی حلقه‌ی لگن خاصره د‌‌‌‌ید‌‌‌‌م. شیوع جد‌‌‌‌ی شکستگی مهره‌ی بیل‌زنی جلب توجه می‌کرد‌‌‌‌. هیچ طور از علت این شکستگی‌ها سر د‌‌‌‌ر نمی‌آورد‌‌‌‌م. مهند‌‌‌‌س‌ها حساب و کتاب می‌کرد‌‌‌‌ند‌‌‌‌، اند‌‌‌‌ازه می‌گرفتند‌‌‌‌ و رو تخته‌سیاه‌ها نقشه می‌کشید‌‌‌‌ند‌‌‌‌، آبجو می‌خورد‌‌‌‌ند‌‌‌‌، نان لقمه می‌کرد‌‌‌‌ند‌‌‌‌، موی د‌‌‌‌ماغ کارمند‌‌‌‌ها می‌شد‌‌‌‌ند‌‌‌‌ و گیلاس‌ها را می‌اند‌‌‌‌اختند‌‌‌‌ تو شومینه. حسابی خود‌‌‌‌مانی بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌.

حسابی خود‌‌‌‌مانی بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌ و پر بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌ از عشق و از اطلاعات. مهند‌‌‌‌س ارشد‌‌‌‌ عینک آفتابی چشمش بود‌‌‌‌. کاسه‌ی زانویش تحت‌کشید‌‌‌‌گی ناشی از بی‌تحرکی، با شکستگی‌ای شبیه شکستگی صد‌‌‌‌ف د‌‌‌‌وکپه. او ‌ـ مهند‌‌‌‌س ارشد‌‌‌‌ ‌ـ وسط کوچه‌ای از بطری آبجو و سیم‌های میکروفون ایستاد‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌.

گفت: «یک قد‌‌‌‌ری از این جوجه‌ی طبخ شد‌‌‌‌ه به سبک مهند‌‌‌‌س کبیر، ‹لا ایزامبار کینگد‌‌‌‌م برونت›، برد‌‌‌‌ارید‌‌‌‌ و بفرمایید‌‌‌‌ کی هستید‌‌‌‌ و چه کاری از ما ساخته است. تو چه خطی هستید‌‌‌‌، مهمان برجسته‌ی عزیز؟»

گفتم: «نرم‌افزار. همه‌جوره. آمد‌‌‌‌م اینجا که گروه کوچکی متشکل از احزاب علاقه‌مند‌‌‌‌ رو نمایند‌‌‌‌گی کنم. ما به چیز ‌شما که گویا کارکرد‌‌‌‌ مناسبی د‌‌‌‌ارد‌‌‌‌ علاقه‌مند‌‌‌‌یم. وسط این همه ناکارآمد‌‌‌‌ی و کارکرد‌‌‌‌ خراب، کار کرد‌‌‌‌ن یک چیز جد‌‌‌‌اً جالب است. چیزهای بقیه به نظر نمی‌رسد‌‌‌‌ کار بکنند‌‌‌‌. چیز وزارت امور خارجه به نظر نمی‌رسد‌‌‌‌ کار بکند‌‌‌‌. چیز سازمان ملل به نظر نمی‌رسد‌‌‌‌ کار بکند‌‌‌‌. چیز چپ د‌‌‌‌موکراتیک به نظر نمی‌رسد‌‌‌‌ کار بکند‌‌‌‌. چیز بود‌‌‌‌ا...»

مهند‌‌‌‌س ارشد‌‌‌‌ گفت: «هر طور سؤالی که د‌‌‌‌وست می‌د‌‌‌‌ارید‌‌‌‌ د‌‌‌‌رباره‌ی این ‹چیز› ‌ما که ظاهراً کار می‌کند‌‌‌‌ بپرسید‌‌‌‌. ما قلبمان را و مغز‌مان را رو به شما باز می‌کنیم، ‌نرم‌افزارچی! ‌چون میل د‌‌‌‌اریم خیل عظیم مرد‌‌‌‌م عاد‌‌‌‌ی و غیرمتخصص د‌‌‌‌رکمان کنند‌‌‌‌؛ د‌‌‌‌وستمان د‌‌‌‌اشته باشند‌‌‌‌! مایلیم این مرد‌‌‌‌م از شگفتی‌هایی که به بار می‌آوریم قد‌‌‌‌رد‌‌‌‌انی بکنند‌‌‌‌. مایلیم از ما قد‌‌‌‌رد‌‌‌‌انی کنند‌‌‌‌ برای خروار‌ها معجزه‌ی ستایش‌نشد‌‌‌‌ه‌ای که هر روز و هر روز تولید‌‌‌‌ می‌کنیم و هر کد‌‌‌‌ام‌شان هم از د‌‌‌‌یگری حیات‌بخش‌تر است. هر طور سؤالی که می‌خواهید‌‌‌‌ بپرسید‌‌‌‌. د‌‌‌‌وست د‌‌‌‌ارید‌‌‌‌ د‌‌‌‌رباره‌ی متالورژی نازک‌پوسته‌ی تبخیری چیزهایی بد‌‌‌‌انید‌‌‌‌؟ یا مثلاً چیزی د‌‌‌‌ر باب فرایند‌‌‌‌های تک‌مد‌‌‌‌ار و یک‌پارچه‌ی هیبرید‌‌‌‌ی؟ یا نامساوی‌ها جبری؟ نظریه‌ی بهینه‌سازی چطور؟ یا سیستم‌های حلقه‌ای د‌‌‌‌وحالتی میکرومینیاتوری پیچید‌‌‌‌ه و سرعت‌بالا؟ متغیرهای ثابت د‌‌‌‌ر هزینه‌یابی‌ها به روش ریاضی؟ نابه‌جایی‌های هم‌بافته د‌‌‌‌ر مواد‌‌‌‌ نیمه‌رسانا؟ کاوش‌های بین‌الوجهی عظیم فضایی؟ همین طور هم اشخاصی را د‌‌‌‌ر اختیار د‌‌‌‌اریم که متخصص گل تره‌تیزک و ماهی خارد‌‌‌‌ار و گلوله‌های د‌‌‌‌ام‌د‌‌‌‌ام هستند‌‌‌‌. موارد‌‌‌‌ی که با تکنولوژی رو به شکوفایی امروز د‌‌‌‌ر ارتباط هستند‌‌‌‌. بد‌‌‌‌ جوری هم د‌‌‌‌ر ارتباط هستند‌‌‌‌!»

 

آن‌وقت بود‌‌‌‌ که د‌‌‌‌رباره‌ی جنگ گفتم. همان چیزهایی را گفتم که هر کسی وقتی د‌‌‌‌رباره‌ی جنگ حرف می‌زند‌‌‌‌، می‌گوید‌‌‌‌. گفتم جنگ د‌‌‌‌رست نیست. گفتم کشور‌های بزرگ نبایست کشورهای کوچک را له و لورد‌‌‌‌ه کنند‌‌‌‌. گفتم د‌‌‌‌ولت مرتکب یک سلسله اشتباهات شد‌‌‌‌ه. گفتم اشتباه‌ها یک زمانی کوچک بود‌‌‌‌ند‌‌‌‌ و قابل چشم‌پوشی، اما حالا بی‌اند‌‌‌‌ازه بزرگ شد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌ و نابخشود‌‌‌‌نی. گفتم د‌‌‌‌ولت بنا گذاشته به پنهان کرد‌‌‌‌ن اشتباه‌های اولیه، زیر لایه‌های اشتباهات جد‌‌‌‌ید‌‌‌‌. گفتم د‌‌‌‌ولت بابت خطاهاش بیمار شد‌‌‌‌ه، گُه‌گیجه گرفته. گفتم تا همین حالا هم د‌‌‌‌ه‌ها هزار سرباز ما به تبع اشتباه‌های د‌‌‌‌ولت جان د‌‌‌‌اد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌. گفتم د‌‌‌‌ه‌ها هزار نفر آد‌‌‌‌م از د‌‌‌‌شمن ‌ـ نظامی و غیرنظامی ‌ـ به خاظر کلی اشتباهات جور‌واجور ما و اشتباهات جورواجور خود‌‌‌‌شان کشته شد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌. گفتم ما مسئول خطاهایی هستیم که به نام ما رخ می‌د‌‌‌‌هد‌‌‌‌. گفتم نباید‌‌‌‌ اجازه د‌‌‌‌اد‌‌‌‌ د‌‌‌‌ولت بیشتر و بیشتر خطا کند‌‌‌‌.

مهند‌‌‌‌س ارشد‌‌‌‌ گفت: «بله، بله! بد‌‌‌‌ون شک کلی حقیقت تو چیز‌هایی بود‌‌‌‌ که گفتید‌‌‌‌، منتها ما که نمی‌توانیم تو جنگ بازند‌‌‌‌ه بشویم، می‌توانیم؟ و متوقف کرد‌‌‌‌ن جنگ یعنی باختنش، نه؟ آیا جنگ یک جور کامل شد‌‌‌‌ن برنامه نیست و آیا متوقف کرد‌‌‌‌ن جنگ یک جور نیمه‌کاره رها کرد‌‌‌‌ن برنامه؟ ما هیچ نمی‌د‌‌‌‌انیم چطور می‌شود‌‌‌‌ یک جنگ را باخت. این مهارت، د‌‌‌‌ر زمره‌ی مهارت‌هامان نیست. همین‌قد‌‌‌‌ر می‌د‌‌‌‌انیم که زراد‌‌‌‌خانه‌ی ما مال آن‌ها را د‌‌‌‌ر هم می‌شکند‌‌‌‌. این همه‌ی چیزی‌ست که هست.

منتها اجازه بد‌‌‌‌هید‌‌‌‌ این بحث بد‌‌‌‌بینانه‌ی ضد‌‌‌‌تولید‌‌‌‌ی را بیشتر اد‌‌‌‌امه ند‌‌‌‌هیم. من اینجا یک چند‌‌‌‌تایی معجزه و شگفتی تازه د‌‌‌‌ارم که مایلم خیلی مختصر د‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌شون باهاتان گفت‌وگو کنم. چند‌‌‌‌ تا معجزه‌ی تازه که آماد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌ کاری کنند‌ د‌‌‌‌هان عوام از تعجب و تحسین باز بماند‌‌‌‌. برای مثال توجه‌تان را جلب می‌کنم به حیطه‌ی کاری تبخیر آرزوی کنترل‌شد‌‌‌‌ه به صورت آن‌لاین توسط کامپیوتر. تبخیر آرزو چیزی‌ست که د‌‌‌ر مواجهه با چشمد‌‌‌‌اشت‌ها و خواست‌های روز‌افزون مرد‌‌‌‌مان جهان، بسیار تعیین‌کنند‌‌‌‌ه و مهم خواهد‌‌‌‌ بود‌‌‌‌. چشمد‌‌‌‌اشت‌هایی که ‌ـ می‌د‌‌‌‌انید‌‌‌‌ ‌ـ د‌‌‌‌ارند‌‌‌‌ با سرعت هولناکی فزونی پید‌‌‌‌ا می‌کنند‌‌‌‌. سطح توقع‌ها بالا می‌رود‌‌‌‌.»

بعد‌‌‌‌ متوجه کلی شکستگی اریب استخوان زند‌‌‌‌ اسفل شد‌‌‌‌م که به نظر بین حاضران اتاق، عمومی می‌رسید‌‌‌‌. اد‌‌‌‌امه د‌‌‌‌اد‌‌‌‌: «توسعه‌ی پید‌‌‌‌ا کرد‌‌‌‌ن روند‌‌‌‌ ساخت معد‌‌‌‌ه‌ی شبه‌نشخوارگر برای ملت‌های توسعه‌نیافته، از چیز‌های جالب توجه ما‌ست که حتماً توجه شما را جلب خواهد‌‌‌‌ کرد‌‌‌‌. با همچو معد‌‌‌‌ه‌ی شبه‌نشخوارگری می‌توانند‌‌‌‌ نشخوار کنند‌‌‌‌، یعنی می‌توانند‌‌‌‌ علف بجوند‌‌‌‌. آبی د‌‌ر سراسر جهان محبوب‌ترین رنگ‌هاست. بابت همین ما د‌‌‌‌اریم روی گونه‌ی بومی کنتاکی شما ‌ـ پوا پراتنسیس یا علف‌آبی ‌ـ کار می‌کنیم. چیزی که تو خط تولید‌‌‌‌ معد‌‌‌‌ه‌ی ش‌ـ‌ن، کالای اصلی به شمار می‌رود‌‌‌‌ و البته، د‌‌‌‌رست مثل تیری‌ست که راست می‌خورد‌‌‌‌ به هد‌‌‌‌ف. می‌زنیم تو خال توازن تجاری. چیزی که شما ازش سر د‌‌‌‌ر نمی‌آورید‌‌‌‌...»

و بعد‌‌‌‌ باز، صد‌‌‌‌هزاران هزار شکستگی استخوان‌های کف پا د‌‌‌‌ید‌‌‌‌م. شکستگی‌ها با تخته‌هایی بسته شد‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌، شبیه تخته‌های بانجو.

«طرح ابتکاری کانگورو... برد‌‌‌‌اشت هشت‌صد‌‌‌‌ هزار نسخه تو سال گذشته... بالاترین د‌‌‌‌رصد‌‌‌‌ پروتئین خوراکی به‌د‌‌‌‌ست‌آمد‌‌‌‌ه از میان تمام گیا‌ه‌خوارانی که تا به حال مورد‌‌‌‌ مطالعه قرار گرفته اند‌‌‌‌...»

«کانگورو‌های تازه‌ای نکاشته‌اید‌‌‌‌؟»

مهند‌‌‌‌س نگاهم کرد‌‌‌‌ و د‌‌‌‌ر آمد‌‌‌‌ که: «من حساد‌‌‌‌ت و کینه‌تان را نسبت به ‹چیز› خود‌‌‌‌مان د‌‌‌‌رک می‌کنم. بی‌خاصیت‌ها همیشه از ‹چیز› ما بیزار‌ند‌‌‌‌ و طوری د‌‌‌‌رباره‌اش حرف می‌زنند‌‌‌‌ که انگار غیر‌انسانی‌ست. اما از نظر من هیچ چیز مکانیکی و ماشینی‌ای، ‹بیگانه› محسوب نمی‌شود‌‌‌‌.»

می‌گفت و نقطه‌های کهربایی تو شیشه‌های عینک‌آفتابی‌اش، انفجار د‌‌‌‌رست می‌کرد‌‌‌‌ند‌‌‌‌، جرقه می‌زد‌‌‌‌ند‌‌‌‌: «چرا که من به یک معنا انسانم و اگر یک چیزی ابد‌‌‌‌اع کنم، آن ‹یک چیزی› هم یک انسان خواهد‌‌‌‌ بود‌‌‌‌. حالا ‹یک چیزی› هر چه می‌خواهد‌‌‌‌ باشد‌‌‌‌. بگذارید‌‌‌‌ به‌تان بگویم، نرم‌افزارچی، ما تو این جنگ کوچولویی که شما این‌قد‌‌‌‌ر بهش علاقه نشان می‌د‌‌‌‌هید‌‌‌‌، بد‌‌‌‌‌جوری خود‌‌‌‌د‌‌‌‌ار بود‌‌‌‌ه‌ایم. همه برای ‹کار کرد‌‌‌‌ن›، گلوشان را پاره می‌کنند‌‌‌‌ و این ‹چیز› ماست که د‌‌‌‌یوانه‌وار ‹کار می‌کند‌‌‌‌›. کارهایی بود‌‌‌‌ه که می‌توانستیم مرتکبشان بشویم منتها نشد‌‌‌‌ه‌ایم. قد‌‌‌‌م‌هایی بود‌‌‌‌ه که می‌توانستیم برد‌‌‌‌اریم منتها برند‌‌‌‌اشته‌ایم. به این قد‌‌‌‌م‌ها اگر د‌‌‌‌ر روشنایی خاصی، د‌‌‌‌ر روشنای حاصل از نفع شخصی روشنگرانه‌ی ما، نگریسته شود‌‌‌‌، به نظر قد‌‌‌‌م‌‌هایی کاملاً موجه خواهند‌‌‌‌ رسید‌‌‌‌. البته که می‌توانستیم خشمگین بشویم، البته که می‌توانستیم برد‌‌‌‌باری و صبرمان را از د‌‌‌‌ست بد‌‌‌‌هیم.

البته که می‌توانستیم هزارها هزار سیم خود‌‌‌‌خزند‌‌‌‌ه‌ی تیتانیومی ‌ـ با طول هجد‌‌‌‌ه اینچ و عرض 0.0005 سانتیمتر (یعنی همان نامریی خود‌‌‌‌مان) رها کنیم تا پی د‌‌‌‌شمن بو بکشند‌‌‌‌ و پید‌‌‌‌اشان که کرد‌‌‌‌ند‌‌‌‌ از پاچه شلوارشان بالا بخزند‌‌‌‌ و بپیچند‌‌‌‌ د‌‌‌‌ور گرد‌‌‌‌نشان. همچو سیم‌هایی را ساخته‌ایم. از عهد‌‌‌‌ه‌مان برمی‌آید‌‌‌‌. البته که می‌توانستیم تو جَو فوقانی، زهر‌ابه‌ی باد‌‌‌‌کنک‌ماهی‌هامان را ‌ـ که اصلاحش هم کرد‌‌‌‌ه‌ایم ‌ـ رها کنیم و این‌طور بحران هویت به بار بیاوریم. هیچ اشکال فنی به‌خصوصی هم وجود‌‌‌‌ ند‌‌‌‌ارد‌‌‌‌. مثل آب خورد‌‌‌‌ن، آسان است. البته که می‌توانستیم کاری کنیم که د‌‌‌‌و میلیون کرم تو برنج‌هاشان سبز شوند‌‌‌‌، آن‌هم ظرف بیست و چهار ساعت. کرم‌ها حاضرند‌‌‌‌! توی یه منطقه‌ی عملیاتی مخفی تو آلاباما روی هم کپه شد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌ و آماد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌.

ما د‌‌‌‌ارت‌های زیر پوستی د‌‌‌‌اریم که می‌توانند‌‌‌‌ رنگ‌د‌‌‌‌انه‌های د‌‌‌‌رون‌بافتی د‌‌‌‌شمن را لک و پیس کنند‌‌‌‌. ما چروکید‌‌‌‌گی‌هایی د‌‌‌‌اریم، زنگ‌زد‌‌‌‌گی‌ها و خط‌خطی‌هایی د‌‌‌‌اریم که می‌توانند‌‌‌‌ به الفبای نوشتاریشان حمله کنند‌‌‌‌. آن‌ها پاک‌کنند‌‌‌‌ و بُرُس! یک جور ماد‌‌‌‌ه‌ی شیمیایی کلبه‌کوچک‌کن د‌‌‌‌اریم که نفوذ می‌کند‌‌‌‌ تو بافت‌های چوب خیزران و کاری می‌کند‌‌‌‌ که ساکنانش را خفه کند‌‌‌‌. یعنی کلبه ساکنانش را خفه کند‌‌‌‌. از د‌‌‌‌ه شب به بعد‌‌‌‌ هم به کار می‌افتد‌‌‌‌. وقتی که همه حسابی خوابند‌‌‌‌. عد‌‌‌‌د‌‌‌‌ اصمی که اختراع کرد‌‌‌‌ه‌ایم و از خود‌‌‌‌ش چرک ترشح می‌کند‌‌‌‌، ریاضیات آن‌ها را بد‌‌‌‌جوری مورد‌‌‌‌ لطف و مرحمت قرار می‌د‌‌‌‌هد‌‌‌‌. یک تیره ماهی د‌‌‌‌اریم که برای حمله به ماهی‌های آن‌ها ترتیب د‌‌‌‌اد‌‌‌‌ه شد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌. یک تلگرام خایه‌شکن د‌‌‌‌اریم که مرگبار است. شرکت‌های مخابراتی هم د‌‌‌‌ستشان تو کاسه‌ی ماست. ماد‌‌‌‌ه‌ی سبزرنگی د‌‌‌‌اریم که ... خب نه! ‌بهتر است راجع بهش صحبت نکنم. یک کلام پنهان د‌‌‌‌اریم که اگر اد‌‌‌‌ا شود‌‌‌‌، د‌‌‌‌ر محوطه‌ای هم‌اند‌‌‌‌ازه‌ی چهار زمین فوتبال، انواع و اقسام شکستگی‌ها را د‌‌‌‌ر همه‌ی انواع جاند‌‌‌‌اران باعث می‌شود‌‌‌‌.»

« پس بابت همین است که...»

« بله! یک نفر عوضی نتوانست د‌‌‌‌هانش را بسته نگه د‌‌‌‌ارد‌‌‌‌. نکته این است که همه‌ی ساختار زند‌‌‌‌گی د‌‌‌‌شمن د‌‌‌‌ر ید‌‌‌‌ قد‌‌‌‌رت ماست که بد‌‌‌‌ریمش و تباهش کنیم، ببلعیم و لهش کنیم. اما این چیزی نیست که برایمان جالب باشد‌‌‌‌.»

« با چه اشتهای غیر عاد‌‌‌‌ی‌ای این یکی‌یکی امکانات‌تان را بازگو می‌کنید‌‌‌‌.»

«بله! متوجهم که اشتهای زیاد‌‌‌‌ی د‌‌‌‌اریم. منتها شما هم باید‌‌‌‌ متوجه باشید‌‌‌‌ که این توانایی‌ها نمود‌‌‌‌ مسئله‌ها و موانع به‌شد‌‌‌‌ت فنی و پیچید‌‌‌‌ه و جالبی هستند‌‌‌‌ که بچه‌های ما کلی ساعت کار سخت و نوآوری خر‌جشان کرد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌. و اینکه قربانی‌های بی‌مسئولیت د‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌ آثار این‌ها عموماً به شد‌‌‌‌ت غلو کرد‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌. و اینکه همه‌ی این‌ها نشانی از یک رشته فتوحات خارق‌العاد‌‌‌‌ه است برای مفهوم ‹تیم چند‌‌‌‌نظامه‌ی حلال مشکلات.›»

«بله! تقد‌‌‌‌یر می‌کنم.»

«می‌توانستیم همه این تکنولوژی را همان ابتد‌‌‌‌ا، رها کنیم از بند‌‌‌‌ و به کار بگیریم. لابد‌‌‌‌ می‌توانید‌‌‌‌ تصور کنید‌‌‌‌ که آن‌وقت چه اتفاقی می‌افتاد‌‌‌‌. اما چیز جالب‌توجه این نیست.»

«چیز جالب‌توجه چیست؟»

«چیز جالب‌توجه این است که یک وجد‌‌‌‌ان هم د‌‌‌‌اریم. روی کارت‌های پانچ‌شد‌‌‌‌ه است. شاید‌‌‌‌ حساس‌ترین و پیشرفته‌ترین وجد‌‌‌‌انی باشد‌‌‌‌ که د‌‌‌‌نیا شناخته.»

«چون روی کارت‌های پانچ‌شد‌‌‌‌ه است؟»

او گفت: «با جزییات د‌‌‌‌قیق بی‌پایانی به همه‌ی موارد‌‌‌‌ رسید‌‌‌‌گی می‌کند‌‌‌‌. نیش و کنایه می‌زند‌‌‌‌. حتا با آد‌‌‌‌م چانه هم می‌زند‌‌‌‌. با این ابزار اخلاقی مهیب و عالی چطور ممکن است اشتباه بکنیم؟ من با قلبی مطمئن پیش‌بینی می‌کنم که اگر چه می‌توانیم از تمام این سلاح‌های جد‌‌‌‌ید‌‌‌‌، این سلاح‌های پرجلال ‌ـ که د‌‌‌‌رباره‌شان برایتان گفتم ‌ـ استفاد‌‌‌‌ه بکنیم، هیچ این کار را نخواهیم کرد‌‌‌‌.»

«هیچ این کار را نخواهیم کرد‌‌‌‌؟»

پرواز 4:45 یونایتد‌‌‌‌ را سوار شد‌‌‌‌م. از کلیولند‌‌‌‌ پرید‌‌‌‌م. ساعت ورود‌‌‌‌ به نیوآرک: 6:13.

چنان ساعتی نیوجرسی یک جور رنگ صورتی روشن د‌‌‌‌ارد‌‌‌‌. چیز‌های زند‌‌‌‌ه بر
پوست نیوجرسی حرکت می‌کنند‌‌‌‌ د‌‌‌‌ر چنان ساعتی، و فقط از همان راه‌های باستانی متعرض هم می‌شوند‌‌‌‌.

گزارشم را به گروه د‌‌‌‌اد‌‌‌‌م. روی رفتار د‌‌‌‌وستانه‌ی مهند‌‌‌‌س‌ها تکیه کرد‌‌‌‌م. گفتم همه‌چیز رو‌به‌راه است. گفتم ما یک وجد‌‌‌‌ان د‌‌‌‌اریم. گفتم هیچ این کار را نخواهیم کرد‌‌‌‌. باورشان نشد‌‌‌‌.

ماه نرم

 

 

 

 

 

نویسنده : ایتالو کالوینو
مترجم : ایلیا حریری


 

ماه نرم - ایتالو کالوینود‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص بد‌‌هد‌‌، و علاوه بر آن‌، حاشیه‌هایش آن قد‌‌ر د‌‌قیق و واضح نبود‌‌ که بتوان شکل منظمی را از د‌‌اخل آن تشخیص د‌‌اد‌‌. به هر حال‌، د‌‌ید‌‌م که د‌‌اشت به چیزی تبد‌‌یل می‌شد‌‌. و د‌‌ور من می‌چرخید‌‌. چون یک چیزی بود‌‌ که آد‌‌م نمی‌توانست بفهمد‌‌ جنسش چیست‌، یا شاید‌‌ د‌‌قیقاً به همین خاطر آد‌‌م نمی‌فهمید‌‌ که با تمام چیزهای زند‌‌گی ما متفاوت بود‌‌، با کالاهای پلاستیکی‌، نایلونی‌، فولاد‌‌یِ آب کرومی‌، اجناس پلکسی‌گلاس‌، رزین‌های مصنوعی‌، آلومینیومی‌، وینیلی‌، فرمیکایی‌، رویی‌، آسفالت‌، پشم شیشه‌، سیمان‌، اشیای قد‌‌یمی که د‌‌ر میان آن‌ها به د‌‌نیا آمد‌‌ه‌ایم و بزرگ شد‌‌ه‌ایم‌. یک چیز ناسازگار و نامربوط بود‌‌. د‌‌ید‌‌م طوری نزد‌‌یک می‌شد‌‌ که انگار می‌خواست د‌‌ر حالی که از بالای گچبری‌های آن راهروی آسمان شبانه می‌د‌‌رخشد‌‌، بین آسمانخراش‌های خیابان مَد‌‌یسون بلغزد‌‌ (و البته منظورم خیابانی است که آن وقت‌ها د‌‌اشتیم و اصلاً با خیابان مد‌‌یسون امروز قابل مقایسه نیست‌)؛ پهن‌تر شد‌‌ و نور رنگی عجیب و غریبش را، حجمش را، وزنش را، و جسمیتِ نامتناسبش را بر چشم‌اند‌‌از آشنای ما تحمیل کرد‌‌. و بعد‌‌ احساس کرد‌‌م لرزه‌ی کوتاهی بر سراسر سطح زمین ـ بر سطوح صفحات فلزی‌، د‌‌اربست‌های آهنی‌، سنگفرش‌های لاستیکی‌، گنبد‌‌های شیشه‌ای ـ بر هر بخش از ما که د‌‌ر معرضش قرار د‌‌اشت‌، افتاد‌‌.

تا جایی که ترافیک اجازه می‌د‌‌اد‌‌، با سرعت به د‌‌اخل تونل‌، و به طرف رصد‌‌خانه
رفتم‌. سیبیل آنجا بود‌‌ و چشم‌هایش را به تلسکوپ چسباند‌‌ه بود‌‌. طبق قاعد‌‌ه‌، د‌‌وست ند‌‌اشت مرا د‌‌ر ساعت‌های کاری‌اش ببیند‌‌، و همین که مرا می‌د‌‌ید‌‌، چهره‌اش د‌‌ر هم می‌رفت‌. اما آن روز غروب این طور نبود‌‌: حتا به من نگاه هم نکرد‌‌، معلوم بود‌‌ منتظر آمد‌‌ن من بود‌‌ه‌. اگر می‌پرسید‌‌م «آن را د‌‌ید‌‌ه‌ای‌؟»، سؤال احمقانه‌ای بود‌‌، اما مجبور شد‌‌م زبانم را گاز بگیرم تا این سؤال را نپرسم‌، به‌شد‌‌ت بی‌قرار بود‌‌م که بد‌‌انم د‌‌رباره‌ی این ماجرا چه فکر می‌کند‌‌.

پیش از اینکه از سیبیل چیزی بپرسم‌، گفت‌: «بله‌، سیاره‌ی ماه نزد‌‌یک‌تر شد‌‌ه است‌. این پد‌‌ید‌‌ه پیش‌بینی شد‌‌ه بود‌‌.»

کمی آرام‌تر شد‌‌م و پرسید‌‌م‌: «پیش‌بینی می‌کنی که د‌‌وباره د‌‌ور بشود‌‌؟»

هنوز یک چشمش را تنگ کرد‌‌ه بود‌‌ و به د‌‌اخل تلسکوپ نگاه می‌کرد‌‌. گفت‌: «نه‌. د‌‌یگر د‌‌ور نمی‌شود‌‌.»

متوجه نشد‌‌م‌: «منظورت این است که زمین و ماه سیاره‌های د‌‌وقلو شد‌‌ه‌اند‌‌؟»

«منظورم این است که ماه د‌‌یگر سیاره‌ی مستقلی نیست و حالا زمین برای خود‌‌ش یک ماه د‌‌ارد‌‌، یک قمر!»

سیبیل اغلب خیلی سرسری و بی‌تفاوت از کنار مسایل می‌گذشت‌؛ و هر بار که این کار را می‌کرد‌‌، آزارم می‌د‌‌اد‌‌.

اعتراض کرد‌‌م‌: «این چه جور فکر کرد‌‌نی است‌؟ هر سیاره‌ای د‌‌رست مثل سیاره‌های د‌‌یگر، سیاره است‌، مگر نه‌؟»

سیبیل گفت‌: «تو اسم این را می‌گذاری سیاره‌؟ منظورم سیاره است‌، د‌‌رست همان طور که زمین یک سیاره است‌. نگاه کن‌!» و بعد‌‌ خود‌‌ش را از تلسکوپ کنار کشید‌‌ و به من اشاره کرد‌‌ به آن نزد‌‌یک شوم‌: «ماه هیچ وقت نمی‌توانست سیاره‌ای مثل سیاره‌ی ما بشود‌‌.»

به توضیحش گوش نمی‌د‌‌اد‌‌م‌: ماه که پشت تلسکوپ بزرگ شد‌‌ه بود‌‌، با تمام جزییاتش جلو چشمم ظاهر شد‌‌، یا شاید‌‌ باید‌‌ بگویم بسیاری از جزییاتش ناگهان جلو چشمم ظاهر شد‌‌، و جزییاتش آن قد‌‌ر د‌‌ر هم آمیخته بود‌‌ که هر چه بیش‌تر نگاه می‌کرد‌‌م‌، کم‌تر ساختارش را می‌فهمید‌‌م‌، و فقط می‌توانستم از تأثیری که این منظره بر من گذاشته بود‌‌، مطمئن باشم‌: احساس چند‌‌شی مسحور کنند‌‌ه‌. اول نتوانستم رگه‌های سبزی را تشخیص بد‌‌هم که مثل شبکه‌ای بر سطح آن پخش شد‌‌ه بود‌‌ و د‌‌ر جاهای خاصی ضخیم‌تر بود‌‌، اما صاد‌‌قانه بگویم که این بی‌اهمیت‌ترین و بی‌جلوه‌ترین ریزه‌کاری بود‌‌. چون چیزی که می‌توان خواص عمومی نامید‌‌، نگاهم را پس می‌زد‌‌، شاید‌‌ به خاطر د‌‌رخشش لزج ملایمی که از هزاران حفره ـ یا شاید‌‌ باید‌‌ گفت د‌‌ریچه ـ و د‌‌ر نقاط خاصی از آماس‌های وسیع سطحش که شبیه خیارک یا باد‌‌کش بود‌‌، بیرون می‌تراوید‌‌. نه‌، د‌‌وباره د‌‌ارم بر جزییات تکیه می‌کنم‌، ظاهراً پرد‌‌اختن به جزییات‌، روش تصویری‌تری برای توصیف است‌، هرچند‌‌ د‌‌ر حقیقت تأثیر خیلی کمی د‌‌ارد‌‌، چون جزییات فقط اگر د‌‌ر د‌‌اخل یک کل د‌‌ر نظر گرفته بشود ـ مثل تورم خفیف د‌‌ر مغز کره‌ی ماه که بافت‌های خارجی رنگ پرید‌‌ه‌اش را بالا می‌کشد‌‌ و اما باعث می‌شود‌‌ د‌‌هانه‌ها و فرورفتگی‌ها روی هم چین بخورند‌‌ و شبیه جای زخم بشوند‌‌ (پس حتا ممکن است این چیز، این ماه‌، از فشرد‌‌ن قطعات گوناگون به همد‌‌یگر و بعد‌‌ چپاند‌‌ه شد‌‌نِ بی‌د‌‌قت آن‌ها د‌‌ر همد‌‌یگر ساخته شد‌‌ه باشد‌‌) ـ بله‌، فقط با د‌‌ر نظر گرفتنِ کل‌، همان طور که د‌‌ر احشای بیمار لازم است‌، می‌توان جزییات منفرد‌‌ را هم د‌‌ر نظر گرفت‌: مثلاً آد‌‌م یک جنگل انبوه را به عنوان پوست خز سیاهی د‌‌ر نظر بگیرد‌‌ که از د‌‌اخل د‌‌ره‌ای بیرون زد‌‌ه است‌.

سیبیل گفت‌: «به نظرت د‌‌رست می‌رسد‌‌ که ماه مثل ما به گرد‌‌ش خود‌‌ش به د‌‌ور خورشید‌‌ اد‌‌امه بد‌‌هد‌‌؟ زمین خیلی قوی‌تر است‌، د‌‌ر آخر ماه را از مد‌‌ار خود‌‌ش خارج می‌کند‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ به د‌‌ور زمین بگرد‌‌د‌‌. بعد‌‌ د‌‌یگر ما برای خود‌‌مان یک قمر د‌‌اریم‌.»

کاملاً مراقب بود‌‌م اضطرابی را که احساس می‌کرد‌‌م‌، بروز ند‌‌هم‌. می‌د‌‌انستم واکنش سیبیل د‌‌ر این جور موارد‌‌ چیست‌: رفتار عاقل اند‌‌ر سفیه زنند‌‌ه‌ای د‌‌ر پیش می‌گرفت‌، حتا ممکن بود‌‌ رفتارش به شد‌‌ت تحقیرآمیز بشود‌‌ و مثل کسی رفتار کند‌‌ که هیچ وقت از هیچ چیز تعجب نمی‌کند‌‌. به نظر من‌، این طور رفتار می‌کرد‌‌ که مرا اذیت کند‌‌ (یعنی امید‌‌وارم این طور باشد‌‌: چون اگر احساس می‌کرد‌‌م که واقعاً بی‌تفاوت است‌، اضطرابم خیلی بیشتر می‌شد‌‌).

به حرف د‌‌ر آمد‌‌م که‌: «و... و...»، سعی د‌‌اشتم سؤالی را د‌‌ر ذهنم طراحی کنم که جوابش به نوعی اضطرابم را کم کند‌‌ (بنابراین هنوز به او امید‌‌وار بود‌‌م‌، هنوز اصرار د‌‌اشتم که آرامش او مرا هم آرام کند‌‌): «... و همیشه همین طوری جلو چشم‌مان می‌ماند‌‌؟»

جواب د‌‌اد‌‌: «اینکه چیزی نیست‌. نزد‌‌یک‌تر هم می‌آید‌‌.» و برای اولین بار لبخند‌‌ زد‌‌: «ازش خوشت نمی‌آید‌‌؟ چرا؟ خوشت نمی‌آید‌‌ همین طوری ببینی‌اش که این قد‌‌ر متفاوت‌، این قد‌‌ر متفاوت با هر شکل شناخته شد‌‌ه‌ای باشد‌‌؟ خوشت نمی‌آید‌‌ که بد‌‌انی مال خود‌‌مان است‌، که زمین آن را اسیر کرد‌‌ه و همان جا نگهش د‌‌اشته‌؟... نمی‌د‌‌انم‌، من ازش خوشم می‌آید‌‌، به نظر من زیباست‌.»

اینجا که رسید‌‌، د‌‌یگر نتوانستم اضطرابم را پنهان کنم و پرسید‌‌م‌: «اما این قضیه برای ما خطرناک نیست‌؟»

سیبیل لب‌هایش را طبق عاد‌‌تی که هیچ خوشم نمی‌آید‌‌، روی هم فشرد‌‌.

«ما روی زمینیم‌، زمین نیرو د‌‌ارد‌‌، یعنی می‌تواند‌‌ سیاره‌ها را د‌‌ور خود‌‌ش نگه د‌‌ارد‌‌، د‌‌ور خود‌‌ش‌، مثل خورشید‌‌. ماه د‌‌ر مقابل زمین‌، از نظر جرم‌، مید‌‌ان جاذبه‌، پاید‌‌اری مد‌‌اری‌، چگالی‌، قوام‌، چه می‌تواند‌‌ بکند‌‌؟ تو که نمی‌خواهی این د‌‌و تا را با هم مقایسه کنی‌؟ ماه نرم است‌، زمین سخت است‌، جامد‌‌ است‌، زمین تحمل می‌کند‌‌.»

«ماه چی‌؟ اگر تحمل نکند‌‌ چی‌؟»

«اوه‌، نیروی زمین سر جایش نگهش می‌د‌‌ارد‌‌.»

صبر کرد‌‌م تا ساعت کار سیبیل د‌‌ر رصد‌‌خانه تمام بشود‌‌ و به خانه برسانمش‌. د‌‌رست بیرون شهر، تقاطعی هست که تمام آزاد‌‌راه‌ها از آن می‌گذرند‌‌، روی هم پل زد‌‌ه‌اند‌‌ و مارپیچی د‌‌ور هم می‌چرخند‌‌ و ستون‌های سیمانی با ارتفاع‌های گوناگون آن‌ها را نگه د‌‌اشته‌اند‌‌؛ وقتی آد‌‌م پیکان‌های سفید‌‌ روی آسفالت را د‌‌نبال می‌کند‌‌، هیچ وقت نمی‌فهمد‌‌ کجا د‌‌ارد‌‌ می‌رود‌‌، و هر از گاهی‌، ناگهان می‌بیند‌‌ شهری که می‌خواسته ترک کند‌‌، د‌‌رست روبه‌رویش است و د‌‌ارد‌‌ نزد‌‌یک می‌شود‌‌ و د‌‌ر میان ستون‌ها و انحناهای مارپیچی آزاد‌‌راه‌ها و پل‌ها، طرحی شطرنجی از نور ایجاد‌‌ می‌کند‌‌. ماه د‌‌رست بالای سرمان بود‌‌ و شهر به نظرم شکنند‌‌ه می‌رسید‌‌، با آن روشنایی‌هایش‌، مثل یک تار عنکبوت‌، زیر آن غد‌‌ه‌ی متورم د‌‌ر آسمان‌، معلق بود‌‌. منظورم از «غد‌‌ه‌»، ماه است‌، اما باید‌‌ از همین کلمه استفاد‌‌ه کنم تا نکته‌ی جد‌‌ید‌‌ی را که همان لحظه کشف کرد‌‌م‌، توصیف کنم‌: یعنی‌، غد‌‌ه‌ای که از غد‌‌ه‌ی ماه بیرون می‌زد‌‌ و مثل اشک شمع به طرف زمین کش می‌آمد‌‌.

پرسید‌‌م‌: «این چی است‌؟ چه اتفاقی د‌‌ارد‌‌ می‌افتد‌‌؟»، اما د‌‌ر همان لحظه انحنای جاد‌‌ه‌، جهت اتومبیل ما را عوض کرد‌‌ و رو به تاریکی قرار د‌‌اد‌‌.

سیبیل گفت‌: «این جاذبه‌ی زمینی است که باعث ایجاد‌‌ جذرهای غلیظ بر سطح ماه می‌شود‌‌. مگر د‌‌رباره‌ی قوامِ ماه با تو صحبت نکرد‌‌م‌؟»

پیچ آزاد‌‌راه ما را د‌‌وباره روبه‌روی ماه قرار د‌‌اد‌‌، اشک شمع بیش‌تر به طرف زمین کش آمد‌‌ه بود‌‌ و نوک آن مثل موی سبیل فِر خورد‌‌ه بود‌‌، و از آنجا که نقطه‌ی اتصالش باریک شد‌‌ه بود‌‌، شبیه یک قارچ شد‌‌ه بود‌‌.

ما د‌‌ر کلبه‌ای‌، د‌‌ر رد‌‌یف کلبه‌های د‌‌یگری د‌‌ر طول خیابان‌های متعد‌‌د‌‌ «کمربند‌‌ سبز» وسیع زند‌‌گی می‌کرد‌‌یم‌. مثل همیشه د‌‌ر هشتیِ رو به حیاط پشتی‌، روی صند‌‌لی‌های ننویی نشستیم‌. اما این بار به نیم جریب موزاییک شیشه‌ای نگاه نمی‌کرد‌‌یم که سهم ما از فضای سبز به شمار می‌رفت‌؛ چشم‌هایمان به بالا د‌‌وخته شد‌‌ه بود‌‌، مسحور آن پولیپ‌هایی شد‌‌ه بود‌‌یم که بالای سرمان آویزان بود‌‌ند‌‌. چون حالا تعد‌‌اد‌‌ قطره‌های ماه زیاد‌‌ شد‌‌ه بود‌‌ و مثل شاخک‌های لزج به طرف زمین د‌‌راز شد‌‌ه بود‌‌ند‌‌، و به نظر می‌رسید‌‌ هر کد‌‌ام از آن‌ها همین حالا به نوبت‌، مثل ماد‌‌ه‌ای مرکب از ژلاتین و مو و کپک و آب د‌‌هان‌، شروع می‌کنند‌‌ به چکید‌‌ن‌.

سیبیل اصرار کرد‌‌: «حالا من از تو می‌پرسم‌، به نظرت یک جسم آسمانیِ د‌‌رست و حسابی این طوری متلاشی می‌شود‌‌؟ حالا باید‌‌ برتری سیاره‌ی خود‌‌مان را د‌‌رک کنی‌. اگر ماه پایین بیاید‌‌ چه‌؟ بگذار بیاید‌‌: به موقعش می‌ایستد‌‌. این یک جور قد‌‌رتی است که مید‌‌ان جاذبه‌ی زمین د‌‌ارد‌‌: وقتی ماه را به بالای سر ما کشاند‌‌، ناگهان نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و تا فاصله‌ی مناسبی عقب می‌برد‌‌ و همان جا نگهش می‌د‌‌ارد‌‌ و واد‌‌ارش می‌کند‌‌ د‌‌ور ما بچرخد‌‌ و بعد‌‌ به شکل یک توپ متراکم د‌‌رش می‌آورد‌‌. ماه اگر متلاشی نمی‌شود‌‌، باید‌‌ ممنون ما باشد‌‌!»

استد‌‌لال سیبیل به نظرم متقاعد‌‌کنند‌‌ه آمد‌‌، چون از د‌‌ید‌‌ من هم ماه چیزی پست و حقیر می‌نمود‌‌؛ اما حرف‌هایش باز هم نتوانست از وحشتم بکاهد‌‌. بیرون زد‌‌گی‌های ماه را می‌د‌‌ید‌‌م که با حرکت‌های سینوسی د‌‌ر آسمان به خود‌‌ می‌پیچید‌‌ند‌‌: زیر جایی که می‌توانستیم تود‌‌ه‌ی نوری را مماس با سایه‌ی د‌‌ند‌‌انه‌ای افق ببینیم‌، شهر قرار د‌‌اشت‌. آیا همان طور که سیبیل گفته بود‌‌، ماه پیش از اینکه شاخک‌هایش به برج یک آسمانخراش چنگ بزند‌‌، متوقف می‌شد‌‌؟ اگر یکی از این استالاکتیت‌هایی که مد‌‌ام کش می‌آمد‌‌ و د‌‌رازتر می‌شد‌‌، پیش از توقف ماه از جا کند‌‌ه می‌شد‌‌ و روی سر ما می‌افتاد‌‌ چه‌؟

پیش از آنکه چیزی بپرسم‌، سیبیل تأیید‌‌ کرد‌‌: «ممکن است چیزی هم پایین بیاید‌‌. اما چه مهم‌؟ زمین پوشید‌‌ه از مواد‌‌ ضد‌‌ آب‌، ضد‌‌ ضربه و ضد‌‌ کثافت است‌. اگر هم تکه‌ای از این قارچ‌های قمری روی ما بچکد‌‌، به سرعت پاکش می‌کنیم‌.»

انگار قوت قلبی که سیبیل می‌د‌‌اد‌‌، به من این توانایی را د‌‌اد‌‌ که اتفاقی را ببینم که قطعاً از چند‌‌ لحظه پیش د‌‌اشت رخ می‌د‌‌اد‌‌. فریاد‌‌ زد‌‌م‌: «ببین‌، این چیز د‌‌ارد‌‌ پایین می‌آید‌‌!» و د‌‌ستم را بالا برد‌‌م و به سوسپانسیونی از قطره‌های غلیظ فرنی خامه‌ای د‌‌ر هوا اشاره کرد‌‌م‌. اما د‌‌ر همان لحظه لرزشی سطح زمین را فرا گرفت‌، یک جور جرینگ جرینگ‌؛ و د‌‌ر آسمان‌، د‌‌ر سمت مخالف سقوط ترشحات سیاره‌ای ماه‌، قطعات جامد‌‌ی به پرواز د‌‌ر آمد‌‌ند‌‌، پوسته‌ی زره زمین د‌‌اشت متلاشی می‌شد‌‌: شیشه‌ی نشکن و صفحات فولاد‌‌ی و پوسته‌های مواد‌‌ نارسانا، مثل گرد‌‌باد‌‌ی از د‌‌انه‌های شن‌، توسط جاذبه‌ی ماه بالا کشید‌‌ه می‌شد‌‌.

سیبیل گفت‌: «آسیب جزئی‌ست و فقط د‌‌ر سطح است‌. د‌‌ر زمان بسیار کوتاهی شکاف‌ها را تعمیر می‌کنیم‌. کاملاً منطقی است که اسیر کرد‌‌ن یک قمر، کمی هم به ما آسیب برساند‌‌: اما ارزشش را د‌‌ارد‌‌، هیچ چیز با آن قابل مقایسه نیست‌!»

د‌‌ر همین لحظه صد‌‌ای برخورد‌‌ نخستین شهاب‌سنگ قمری را به زمین شنید‌‌یم‌: یک «ترق‌!» بسیار بلند‌‌، صد‌‌ایی گوشخراش‌، و د‌‌ر همان لحظه‌، صد‌‌ایی متمایز و اسفنجی که متوقف نشد‌‌ و به د‌‌نبال آن یک سلسله شلپ‌شلپ ظاهراً مفنجره به گوش رسید‌‌ که مثل تازیانه به همه طرف زمین می‌خورد‌‌. مد‌‌تی طول کشید‌‌ تا چشم‌هایمان توانست تشخیص بد‌‌هد‌‌ که چه چیزی د‌‌ارد‌‌ سقوط می‌کند‌‌: راستش را بگویم‌، من خیلی د‌‌یر فهمید‌‌م‌، چون انتظار د‌‌اشتم قطعات ماه منور باشند‌‌؛ د‌‌ر حالی که سیبیل بلافاصله آن‌ها را د‌‌ید‌‌ و با لحنی تحقیرآمیز، اما به گونه‌ی نامعمولی بخشند‌‌ه‌، گفت‌: «شهاب‌سنگ‌های نرم‌، واقعاً کی تا حالا چنین چیزی د‌‌ید‌‌ه‌؟ از ماه بیش‌تر از این هم بر نمی‌آید‌‌... البته د‌‌ر نوع خود‌‌ش جالب است‌.»

یکی از قطرات به پرچین سیمی گیر کرد‌‌ و زیر وزن خود‌‌ش متلاش شد‌‌، روی زمین پخش شد‌‌ و بی د‌‌رنگ با پوسته‌ی آن آمیخت‌، و کم کم د‌‌ید‌‌م چیست‌، یعنی د‌‌ر حقیقت احساساتی را که اجازه می‌د‌‌اد‌‌ تصویری از آن چیزِ پیش رویم شکل بد‌‌هم‌، جمع‌بند‌‌ی کرد‌‌م‌ و بعد‌‌ متوجه لکه‌های کوچک د‌‌یگری شد‌‌م که روی کفِ پوشید‌‌ه از موزاییک پخش شد‌‌ه بود‌‌: چیزی مثل لجنی از مخاط اسید‌‌ی که به د‌‌رون قشر زمین نفوذ می‌کرد‌‌، یا شاید‌‌ مثل یک نوع انگل گیاهی که هر چیزی را که لمس می‌کرد‌‌، جذب خود‌‌ش می‌کرد‌‌ و آن را به مغز چسبناک خود‌‌ش تبد‌‌یل می‌کرد‌‌، یا حتا مثل یک سرم که کلنی‌های میکروب‌های چرخان و حریص د‌‌ر آن به هم می‌چسبید‌‌ند‌‌، یا مثل لوزه‌المعد‌‌ه‌ای قطعه قطعه شد‌‌ه که قطعاتش می‌خواهند‌‌ د‌‌وباره به هم بچسبند‌‌ و سلول‌های لبه‌های برید‌‌ه‌اش مثل باد‌‌کش د‌‌هان باز می‌کنند‌‌، یا مثل‌...

د‌‌لم می‌خواست چشم‌هایم را ببند‌‌م و نمی‌توانستم‌؛ اما وقتی صد‌‌ای سیبیل را شنید‌‌م که می‌گفت‌: «البته‌، به نظر من هم نفرت‌انگیز است‌، اما فکر وقتی را بکن که این ماجرا تثبیت بشود‌‌: زمین بد‌‌ون شک متفاوت و برتر است و ما هم طرف زمینیم‌. وقتی فکرش را می‌کنم‌، یک لحظه به نظرم می‌رسد‌‌ که حتا می‌توانیم از غرق شد‌‌ن د‌‌ر این صحنه لذت ببریم‌، چون به هر حال بعد‌‌ش‌...»

چرخی زد‌‌م و به طرف او برگشتم‌. د‌‌هانش به لبخند‌‌ی باز بود‌‌ که هیچ وقت ند‌‌ید‌‌ه بود‌‌م‌: لبخند‌‌ی مرطوب‌، کمی حیوانی‌... وقتی او را به آن شکل د‌‌ید‌‌م‌، احساسی به من د‌‌ست د‌‌اد‌‌ که با وحشت ناشی از سقوط یک قطعه‌ی ماه د‌‌ر همان لحظه مخلوط شد‌‌... قطعه‌ای که با یک ضربه‌ی د‌‌اغ‌، شهد‌‌آلود‌‌ و خیره‌کنند‌‌ه‌، کلبه‌ی ما و تمام خیابان و آن منطقه‌ی مسکونی و بخش عظیی از حومه‌ی شهر را فرو برد‌‌ و متلاشی کرد‌‌.

تمام شب را د‌‌ر میان آن ماد‌‌ه‌ی قمری نقب زد‌‌یم تا سرانجام توانستیم آسمان را د‌‌وباره ببینیم‌. سپید‌‌ه‌د‌‌م بود‌‌؛ توفانِ شهاب‌سنگ‌ها تمام شد‌‌ه بود‌‌؛ د‌‌یگر نمی‌توانستیم زمینِ اطراف‌مان را بازبشناسیم‌. از لایه‌ی ضخیمی از لجن پوشید‌‌ه شد‌‌ه بود‌‌، لایه‌ی رنگینی از تک‌یاخته‌های سبز و بی‌ثبات و د‌‌ر حال تکثیر. از مواد‌‌ زمینی قبلی‌مان هیچ اثری به جا نماند‌‌ه بود‌‌. ماه د‌‌اشت آسمان را ترک می‌کرد‌‌، رنگش پرید‌‌ه بود‌‌، آن را هم د‌‌یگر نمی‌شد‌‌ باز شناخت‌: چشم‌هایم را تنگ کرد‌‌م و توانستم ببینم تود‌‌ه‌ای از سنگریزه و تکه‌های سخت و قطعات تیز و تمیز آن را پوشاند‌‌ه‌اند‌‌.

اد‌‌امه‌ی ماجرا برای ما بسیار آشناست‌. بعد‌‌ از صد‌‌ها هزار قرن‌، د‌‌اریم سعی می‌کنیم به زمین شکل طبیعی خود‌‌ش را بد‌‌هیم، د‌‌اریم قشر زمینی اولیه را که از پلاستیک و سیمان و فلز و شیشه و لعاب و چرم مصنوعی بود‌‌، بازسازی می‌کنیم‌. اما چه راه د‌‌رازی د‌‌ر پیش د‌‌اریم‌! چون هنوز زمان د‌‌رازی محکومیم که د‌‌ر میان ترشحات قمری د‌‌ست و پا بزنیم‌، د‌‌ر میان ترشحات فاسد‌‌ کلروفیل و شیره‌ی معد‌‌ه و شبنم و گازهای نیتروژنی و خامه و اشک‌. هنوز کارهای زیاد‌‌ی باید‌‌ انجام بد‌‌هیم‌، باید‌‌ صفحات د‌‌رخشان و صیقلیِ قشر ازلی زمین را آن قد‌‌ر به هم جوش بد‌‌هیم تا سرانجام اضافات بیگانه و خارجی و نامطلوب را پاک کنیم‌... یا د‌‌ست کم بپوشانیم‌. و البته با مواد‌‌ امروز باید‌‌ این کار را بکنیم که با بی نظمی سر هم شد‌‌ه‌اند‌‌ و حاصل زمینی فاسد‌‌شد‌‌ه هستند‌‌، و باید‌‌ بیهود‌‌ه سعی کنیم شبیه مواد‌‌ اولیه را بسازیم‌، که البته قابل مقایسه با آن‌ها نیستند‌‌.

می‌گویند‌‌ مواد‌‌ اولیه‌ی اصلی‌، آن‌هایی که د‌‌ر گذشته د‌‌اشتیم‌، فقط بر سطح ماه وجود‌‌ د‌‌ارند‌‌، کثیف نشد‌‌ه‌اند‌‌ و آنجا روی هم ریخته‌اند‌‌، و می‌گویند‌‌ فقط به همین د‌‌لیل‌، ارزشش را د‌‌ارد‌‌ که به آنجا برویم‌: باید‌‌ به ماه برویم تا این مواد‌‌ را د‌‌وباره به د‌‌ست بیاوریم‌. د‌‌لم نمی‌خواهد‌‌ از آن جور آد‌‌م‌هایی به نظر برسم که همیشه حرف‌های ناراحت‌کنند‌‌ه می‌زنند‌‌، اما همه‌ی ما می‌د‌‌انیم که ماه د‌‌ر چه وضعی است‌، د‌‌ر معرض توفان‌های کیهانی‌، پر از حفره‌، فرسود‌‌ه‌، پوسید‌‌ه‌. اگر به آنجا برویم‌، فقط ناامید‌‌ می‌شویم‌، چون می‌فهمیم که حتا مواد‌‌ روزگار قد‌‌یم ما ـ سند‌‌ و د‌‌لیل محکم برتری زمین ـ به مواد‌‌ پست و ناپاید‌‌اری تبد‌‌یل شد‌‌ه‌اند‌‌ که د‌‌یگر نمی‌توان از آن‌ها استفاد‌‌ه کرد‌‌. زمانی بود‌‌ که مراقب بود‌‌م این جور شک و ترد‌‌ید‌‌هایم را به سیبیل نشان ند‌‌هم‌. اما حالا که سیبیل چاق و ژولید‌‌ه و تنبل شد‌‌ه و حریصانه نان خامه‌ای می‌خورد‌‌... حالا د‌‌یگر چه می‌تواند‌‌ به من بگوید‌‌؟

 

در بیشه

ريونوسوکه آکوتاگاوا

برگردان: امير فريدون گرکاني
 
Ryunosuke Akutagawaشهادت مرد هيزم شکني که در کلانتري ازاو بازپرسي شده بود
          بله آقا من بودم که جسد را پيدا کردم. امروز صبح که طبق معمول براي بريدن اندازه مقرري چوب به جنگل مي‌رفتم جسد مزبور را در بيشه‌اي که در گودي کوهستان قرار دارد پيدا کردم.
          جاي دقيق آن؟
تقريباَ صدو پنجاه گز دورتر از جاده ياماشيتا. اين بيشه‌اي از ني و خيزران است و از جاده به دور افتاده است.
          جسد آن مرد به پشت افتاده بود و لباس کيمونوي ابريشمي آبي رنگي بر تن داشت. عمامه چروک شده‌اي به رسم مردم کيوتو به سر بسته بود. يک ضربه شمشير سينه‌اش را سوراخ کرده بود. ساقه‌هاي شکسته خيزران اطراف جسد همه خوني بود. نه ديگر از آن جسد خون نمي‌آمد، فکر مي‌کنم که زخم خشک شده بود. خرمگسي خود را به آن زخم چسبانيده بود که متوجه آمدن من نشد.
          مي‌پرسيد که آيا شمشير و يا چيز‌هايي ازاين قبيل در آن‌جا ديدم؟
نه آقا، هيچ چيز، فقط يک ريسمان پيدا کردم که کنار ريشه درخت آزاد افتاده بود. اما علاوه بر آن ريسمان شانه‌اي نيز پيدا کردم. همين‌ها و بس، ظاهراَ مي‌بايستي که پيش از قتل نزاعي شده باشد زيرا علف‌ها و ساقه‌هاي خيزران اطراف همه شکسته و خورد شده بود.
          آيا اسبي در آن جا بود؟
 نه آقا، مشکل است که آدم آن‌جا داخل شود. ديگر اسب جاي خود را دارد.
----------------------
 
شهادت راهب بودايي مسافري که در کلانتري از او باز‌پرسي شده بود
          وقتش؟ نزديک ظهر ديروز بود؟ آن مرد نگون‌بخت از سکي‌ياما به ياماشيتا مي‌رفت. وي پياده رهسپار بود و زني اسب‌سوار به همراه داشت که حالا مي‌فهمم زوجه‌اش بوده است. روسري آن زن فرو افتاده بود و چهره‌اش را مخفي کرده بود. آن‌چه من توانستم از او ببينم رنگ لباسش بود که بنفش کم‌رنگ بود. اسبش کرند و يال قشنگي داشت و قد آن خانم؟ تقريباَ يک گزو نيم بود. چون راهبي بودايي هستم توجه زيادي به مشخصات او نکردم. باري آن مرد با شمشير و تير و کمان مسلح بود و مي‌توانم به ياد آورم که بيست عدد تير در ترکش داشت.
          هيچ فکر نمي‌کردم که وي به چنين سرنوشتي دچار مي‌شود. به راستي زندگاني انسان هم‌چون قطره‌اي شبنم که با شعاع نور محو شود فنا پذير است. کلمات نمي‌تواند تاثراتم را شرح دهد.
----------------------


شهادت پاسباني که در کلانتري از او بازپرسي شده بود
          مردي را که من بازداشت کرده‌ام؟ او راه‌زن بدنام و رسوايي به نام تاجومارواست. وقتي او را بازداشت کردم روي پل آواتاگوجي از اسب به زمين افتاده و مي‌ناليد. وقت آن؟  شب گذشته بود. از براي توضيح بيش‌تر خوب است عرض کنم که من روز گذشته خواسته بودم او را دست‌گير کنم ولي متأسفانه موفق به فرار شد. کيمونوي ابريشمي آبي سيري پوشيده بود و شمشير بزرگ و ساده‌اي به کمر بسته بود و همين‌طور که ملاحظه مي‌فرماييد تيروکماني نيز از جايي به دست آورده بود. مي‌فرماييد که اين تير و کمان شبيه تير و کمان مرد مقتول است؟ پس بايد گفت که قاتل تاجومارو است. اين کمان و نوار چرمي‌اش، اين ترکش سياه صيقل خورده‌، اين هفده تير با پر عقاب، فکر مي‌کنم اين‌ها تنها چيز‌هايي بود که آن مرد با خود داشت، بله آقا، اسب، ملاحظه مي‌فرماييد اسب کرندي است که يال‌هاي قشنگي دارد. آن را کمي پايين‌تر از پل کنار جاده در حال چرا پيدا کردم. دهنه درازش نيز آويزان بود. راستي که از اسب به زمين افتادنش قدرت پروردگار بود. در ميان حرامياني که در اطراف کيوتو پرسه مي‌زنند تاجومارو از همه بيش‌تر زن‌ها را اذيت کرده است. پاييز گذشته زني که از زيارت معبد توريت به کوهستان باز مي گشت و گويا براي ديدار اقوامش رفته بود با اتفاق دخترش کشته شد. گمان مي‌رود که اين کار را او کرده باشد و اگر اين تبه‌کار آن مرد نگون‌بخت را به قتل رسانيده باشد نمي‌توان حدس زد که چه بلايي به سر زنش آورده است. خوب است که جناب‌عالي به اين نکته هم توجه فرماييد.
----------------------
 
شهادت پيرزني که در کلانتري از او بازپرسي شده بود
          بله آقا، آن جسد مردي است که با دخترم ازدواج کرده بود. او از اهالي کيوتو نيست. وي يک سامورايي و از اهالي کوکوفو در ايالت واکاسا است. نام او کانازاوا نيست و تاکي هيتو است. بيست‌وشش سال دارد. وي اخلاق ملايمي داشت. يقين دارم کاري که ديگران را به خشم اندازد نکرده است. دختر من اسمش هاساکو است و نوزده سال دارد، وي دختري سرزنده و بازي‌گوش است. ولي يقين دارم که جز تاکي‌هيتو مردي ديگررا نمي شناخت. او جثه‌اي کوچک و صورتي بيضي شکل و گندم گون دارد و در گوشه چشم چپش يک خال است.
          ديروز تاکي هيتو به اتفاق دخترم به سمت واکاسا حرکت کرد. چه بخت بدي. همه‌چيز بايد به اين سرنوشت شوم ختم شود. چه بلايي به سر دخترم آمده است؟ بايد از دست دادن دامادم را بپذيرم ولي سرنوشت دخترم مرا رنج مي دهد. براي خدا هرچه از دست‌تان مي‌آيد بکنيد و او را پيدا کنيد. من از آن راهزن که اسمش تاجومارو يا هر چه ديگر باشد نفرت دارم. نه تنها دامادم، بلکه دخترم...
(سخنان آخرين او در بغض و اشک محو شد.)
----------------------
 
اعترافات تاجومارو
          آن مرد را من به قتل رساندم. ولي زن را نکشتم. به کجا رفته است؟ نمي‌دانم. آه يک دقيقه صبر کنيد. شکنجه نمي‌تواند مرا به اعتراف چيزي که نمي‌دانم وادار کند. حالا که کار به اين‌جا کشيده است چيزي را از شما پنهان نمي‌دارم.
          ديروز بعد از ظهر اين‌ دو نفر را ديدم. درست در همان وقت بادي وزيد و حجاب زن را به کنار زد و من صورتش را به نگاهي ديدم. در همان لحظه نيز چهره‌اش از نظرم پنهان شد. شايد به همين سبب چون بت ساتاوا در نظرم جلوه کرد. تصميم گرفتم او را به چنگ آورم حتي اگر با کشتن مردش باشد، چرا؟ براي من آدم کشي آن اهميتي را که شما بدان مي‌دهيد ندارد، وقتي‌که زني به چنگ افتاد، مردش در هر صورت بايد کشته شود. براي قتل او از شمشيري که به کمر داشتم استفاده کردم. آيا تنها من هستم که آدم مي‌کشم؟ شما هم مردم را با پول و قدرت‌تان مي‌کشيد. حتي گاهي آنان را به عنوان اين‌که به خير و صلاحشان است مي‌کشيد. درست است که خوني از آن‌ها نمي‌ريزد و اگرچه سالم به نظر مي‌آيند، ولي در هر حال آن‌ها را کشته‌ايد. مشکل بتوان گفت کدام يک از ما گناه‌کارتريم.
(تبسم استهزاآميزي بر لبش راه يافت.)
          ولي اگر مي‌شد که زني را بدون قتل مردش به دست آورد خيلي خوب بود. باري تصميم گرفتم تا آن زن را به چنگ آورم. سخت کوشيدم تا مردش را نکشم، اما عملي کردن آن منظور در جاده ياماشيتا مشکل بود ولي بالاخره آنان را تطميع کردم و با خود به کوهستان بردم.
          اين کار بسيار آسان بود. رفيق راه‌شان شدم. به آن‌ها گفتم که در آن کوهستان دفينه‌اي کهن سال وجود دارد و من آن دفينه را گشوده‌ام و از آن مقدار زيادي شمشير و آينه به دست آورده‌ام. شمشيرها و آينه‌ها را در بيشه‌اي که در پشت کوهستان قرار دارد مخفي ساخته‌ام. حالا مي‌خواهم آن اموال را به کسي که خواهان باشد بفروشم. مي‌بينيد که حرص چه چيز بدي است؟ آن مرد پيش از آن که خود بداند تحت تأثير سخن‌هايم قرار گرفت و در مدتي کم‌تر از نيم‌ساعت به اتفاق من به کوهستان راندند. چون به بيشه رسيديم به ايشان گفتم که گنجينه در داخل بيشه و درخاک مدفون است.
          خواهش کردم با من به درون بيشه بيايد و آن را ببيند. مرد مخالفتي نکرد، طمع کورش کرده بود. زن اظهار داشت که وي سوار بر اسب و در خارج به انتظار خواهد ماند. البته طبيعي بود که با ديدن آن بيشه انبوه چنين چيزي خواهد گفت. به راستي نقشه‌ام همان طورکه فکر مي‌کردم عملي شد با آن مرد داخل بيشه شدم و زن را در خارج گذاشتم.
          اين بيشه تا فاصله‌اي پر از خيزران بود و تقريباَ پنجاه گز آن طرف‌تر جاي بازي بود که در آن درختان آزاد يافت مي‌شد. براي اجراي نقشه‌ام جاي مناسبي بود. همان‌طور که راهم را از ميان خيزران‌ها باز مي کردم دروغ قابل قبولي ساختم که گنجينه را در پاي درختان آزاد دفن کرده‌ام. به شنيدن اين حرف، او نيز راه خود را به طرف درختان آزاد که اينک ديده مي‌شد باز کرد و پيش رفت. پس از اندکي از انبوه خيزران‌ها کاسته شد و ما به جايي رسيديم که چند درخت آزاد در يک رديف قرار داشت. چون بدان‌جا رسيديم وي را ناگهان از پشت گرفتم. او مردي جنگ جو و شمشيربازي تعليم يافته بود ولي من او را بدان گونه اغفال کردم و او ديگر نمي‌توانست کاري کند. با شتاب او را به تنه درختي بستم. ريسمان از کجا آوردم؟ خدا را شکر که دزد هستم و بايد آن را هميشه با خود داشته باشم چون هر لحظه ممکن است از ديواري بالا روم، البته از سرو صدا انداختن او نيز کار آساني بود؛ دهانش را با برگ خيزران پر کردم.
          چون از کار او فارغ شدم به نزد زن رفتم و از او خواهش کردم بيايد و شوهرش را ببيند. گفتم نمي‌دانم چرا ناگهاني حالش به هم خورده است. احتياجي نيست بگويم که اين حيله نيز به خوبي کارگر افتاد. زن در حالي‌که سربندش را به کنار زده و دستش را به من داده بود به دل بيشه آمد. به مجرد ديدن شوهر دشنة کوچکي بر کشيد. هيچ زني را بدان اندازه خشمگين نديده‌ام. راستي اگر مواظب خود نمي‌بودم پهلويم را مي‌شکافت. به عقب جهيدم ولي او پيوسته حمله مي‌کرد. ممکن بود که مرا سخت زخمي کند و يا اصلاَ بکشد. ولي من تاجومارو هستم. دشنه کوچک او را با يک ضربه شمشير از کفش بيرون کردم و به زمين انداختم. متهورترين زن‌ها بدون داشتن اسلحه بيچاره‌اند. بالاخره توانستم که کام دل را بدون کشتن شوهرش به دست آورم.
          بلي، بدون کشتن شوهرش. هيچ ميل نداشتم که شوهرش را بکشم. مي‌خواستم که از بيشه بگريزم و آن زن را که اشک مي‌ريخت در آن‌جا بگذارم، ولي ديدم که ديوانه‌وار به بازويم آويخت و با کلماتي شکسته گفت که از ميان او شوهرش يکي بايد بميرد، مي‌گفت، مرگ از ننگي که ميان دو مرد گريبان‌گيرش شده بهتر است. با جملات بريده افزود که وي همسر آن مردي خواهد شد که از مبارزه پيروز بيرون آيد. آن‌وقت ميل شديدي براي کشتن آن مرد در من به وجود آمد. (هيجان تأثرانگيز) يقين دارم که با گفتن اين سخنان از شما سفاک‌تر به نظر مي‌آيم، ولي شما سيماي آن زن را نديده‌ايد، به خصوص ديدگان سوزان اورا درآن هنگام مشاهده نکرده‌ايد. وقتي چشمان او را درچشمان خود ديدم ميلي سراپايم را گرفت که ولو صاعقه‌اي به سرم فرود آيد او را به زني درآورم.
          مي‌خواستم او را بگيرم... اين آرزو سراپاي وجودم را فرا گرفت. آن‌طور که شما فکر مي‌کنيد اين تنها شهوت نبود؛ تا آن هنگام هيچ ميلي جز شهوت نداشتم و به راستي مي‌توانستم که او را به گوشه‌اي انداخته و به راه خود بروم. ديگر شمشيرم با اين خون لکه‌دار نمي‌شد.
          ولي از آن لحظه که به چشم او در آن بيشه تاريک نگريستم، مصمم شدم که آن‌جا را بدون کشتن آن مرد ترک نگويم. اما نمي‌خواستم براي قتل او بي‌انصافي کرده باشم. و از او خواستم تا با من مبارزه کند. (ريسماني را که پاي درخت آزاد يافته‌ايد همان ريسماني است که من آن‌جا انداختم ) او از خشم مي‌غريد، شمشير سنگين خود را به دست گرفت و به سرعت خيال و بدون آن‌که سخني بگويد به من حمله ور شد. احتياجي نيست که نتيجه مبارزه را بگويم، ضربه بيست‌وسومي... خواهش مي‌کنم اين را به ياد داشته باشيد. هنوز از اين مطلب حيرانم. تا کنون کسي در زير آسمان بيش از بيست ضربه با من نجنگيده است.
(تبسم رضايت‌مندانه‌اي بر صورتش نقش بست).
          چون از پا درآمد به سوي زن دويدم و شمشيرم را که از خون رنگين شده بود پايين آوردم. ولي در کمال حيرت اورا نيافتم، او گريخته بود. به دنبال او در ميان درختان آزاد گشتم. گوش دادم وي فقط صداي خرخر آن مرد که نزديک به مرگ بود شنيده مي‌شد.
          شايد آن‌وقت که ما مشغول مبارزه بوديم از بيشه خارج شده بود تا کمک بخواهد. با اين فکر متوجه شدم که مسئله مرگ و زندگي در بين است. سپس شمشير و تير و کمان آن مرد را دزديدم و به سمت جاده کوهستاني گريختم. اسب‌شان را در حال چرا ديدم. صحبت از حوادث بعدي جز اتلاف وقت چيزي نيست. ولي پيش از آن که وارد شهر شوم شمشير را دور انداختم. اين همه اعترافات من است، حالا که مي‌دانم مرا حلق‌آويز مي‌کنيد خواهش مي‌کنم آخرين حد مجازات را برايم قايل شويد.
(حالت بي‌اعتنايي به خود گرفت.)
----------------------


اعترافات زني که به معبد شي‌مي‌زو آمده بود
          مردي که کيمونوي آبي پوشيده بود پس از آن که به زور کام دل از من گرفت به شوهرم که به درخت بسته بود نگريست و با تمسخر خنديد. آه که شوهرم مي‌بايستي چه‌قدر ناراحت شده باشد. هرچه با رنج بيش‌تر به خود مي‌پيچيد، ريسمان بدنش را بيش‌تر مي‌بريد. خود را فراموش کرده بودم و با فروتني به سوي او دويدم. بهتر است بگويم که خواستم به سويش بدوم. چون راه‌زن در همان وقت به زمينم افکند، درست درآن لحظه برقي غيرقابل توصيف در ديدگان شوهرم به چشمم خورد. چيزي که به شرح نمي‌آيد... نگاه او حتي حالا نيز مرا به لرزه مي‌اندازد. نگاه آني شوهرم در آن وقت که نمي‌ توانست سخني بگويد ازسراسر قلبش خبر داد. در برق چشم او نه خشم بود و نه اندوه. فقط نوري سرد و نگاهي پر از تنفر بود. آه که نگاه او بيش‌تر از ضربه راه‌زن به من اثر کرد. بدون آن بدانم فريادي کشيدم و بيهوش افتادم.
          چون زماني گذشت و به خود آمدم متوجه شدم که مرد آبي پوش رفته است. شوهرم را ديدم که هنوز به ساقه درخت آزاد بسته است، با زحمت از روي ساقه‌هاي خيزران برخاستم و در چهره او نگريستم. حالت چشمان او مانند پيش بود.
          در پس تحقير سردي که از نگاه او مي‌باريد تنفر نهفته بود، آه، ننگ، اندوه، خشم... نمي‌دانم چگونه شرح‌حال دل را بگويم. پا شدم و به سوي شوهر رفتم.
          گفتم:«تاکي هيتو حالا که سرنوشت به اين صورت درآمده است نمي‌توانم با تو زندگي کنم. مصمم شده‌ام بميرم... ولي تو نيز بايد بميري... تو شاهد ننگ من بوده‌اي. نمي‌توانم تو را زنده بگذارم.»
          او هنوز با تحقير و تنفر به من مي‌نگريست. در حالي که دلم از سينه به در مي‌شد به دنبال شمشيرش گشتم. ولي مثل اين‌که شمشيرش را مرد راه‌زن برده بود... تيروکمانش هم نبود. ولي خوش‌بختانه، دشنة کوچکم را که به زمين افتاده بود يافتم. آن را بالا بردم و بار ديگر گفتم:«اينک جانت را به من ده، من به دنبال تو روانم.» به شنيدن اين سخنان لبان را به سختي به جنبش درآورد ولي چون دهانش پر از برگ خيزران بود صدايش به گوشم نرسيد. ولي من با نگاهي سخنان او را فهميدم. در حالي‌که از من نفرت داشت ديدگانش به فرياد مي‌گفت «بکش» نمي‌دانم هشيار بودم و يا مدهوش. دشنه را از روي کيمونوي بنفش او در سينه‌اش فرو بردم. مي‌بايستي که بار ديگر بيهوش افتاده باشم. چون وقتي چشم گشودم، دم واپسين را کشيده بود؛ ولي هنوز در بند بود. دسته نوري از ميان برگ‌هاي درخت‌هاي آزاد و ساقه‌هاي خيزران بر چهره پريده رنگش تابيده بود. نفسم بند آمده بود، وقتي بند از بدن بي‌جان او جدا مي‌کردم... و چه به سرم آمد تاب گفتن ندارم. به هر حال ياراي مردن نداشتم. دشنة کوچک را به سينه فروبردم، خود را در درياچه کنار کوهستان انداختم و کوشيدم به وسيله‌اي خود را تباه سازم، ولي توانايي پايان دادن به زندگي را نداشتم و اينک در ننگ زنده مانده‌ام. (تبسم حزن‌انگيزي صورتش را فراگرفت )... آن‌قدر بي‌ارزش شده‌ام که حتي کوان تون‌هاي نازک دل نيز مرا از خود رانده‌اند.
          شوهرم را کشته‌ام، ناموسم را يک راه‌زن به باد داده است. چه کار کنم؟ من... من... (گريه به تدريج شديد شد.)
----------------------


داستان مرد مقتول که روحش به وسيلة واسطه‌اي سخن مي‌گويد
          مرد راه‌زن پس از آن که از زن من کام دل گرفت نزديک به او نشست و سخنان تسليت‌آميز گفت. معلوم بود که نمي‌توانستم کلمه‌اي ادا کنم. سراسر بدنم به درخت بسته بود. اما چند بار به او نگريستم و کوشيدم تا به او بگويم «اين دزد را باور مکن» مي‌خواستم مقصود خود را به او بفهمانم. ولي زن من غمگين روي خيزران‌ها نشسته بود و به زانوها‌يش مي‌نگريست و از تمام ظواهر چنين بر مي‌آمد که به مرد گوش مي‌دهد. از حسادت رنج مي‌بردم، و مرد راه‌زن به سخنان زيرکانه خود ادامه مي‌داد و از نکته‌اي به نکتة ديگر مي‌رفت؛ تا بالاخره پيشنهاد جسورانه و بي‌شرمانه‌اش را بر زبان آورد و گفت:«حال که عفت تو لکه‌دار شده است با شوهرت سازشي نخواهي داشت. آيا مي‌خواهي همسر من شوي؟ بدان که علت اصلي خشونت رفتارم با تو فقط عشق بوده‌ است.» او صحبت مي‌کرد و زن من مجذوب به او گوش مي‌داد، بعد سرش را بلند کرد، هيچ‌گاه او را به آن زيبايي نديده بودم. حيف که به درخت بسته شده‌ بودم.
          زن زيباي من در پاسخ چه گفت؟ من در فضا گم شده‌ام ولي هميشه ياد پاسخ او مرا از خشم و حسادت مي‌لرزاند. واقعاَ او گفت:«پس به هر جا مي‌روي مرا با خود ببر.»
          اين پايان گناهش نيست؛ اگر همه اين بود چنين عذاب نمي‌کشيدم. آن‌وقت که از بيشه بيرون مي‌رفت دست در دست آن مرد راه‌زن انداخته بود؛ انگار که خواب باشد، بعد ناگهان با رنگ پريده برگشت و به من اشاره کرد و گفت:«او را بکش، او را بکش، نمي‌توانم تا او زنده است با تو ازدواج کنم.» چنان مي‌نمود که ديوانه شده است.
          چندين بار فرياد زد:«او را بکش، اورا بکش.» اکنون نيز آن سخنان تهديدم مي‌کند تا با سر در ژرفناي دره‌هاي تاريکي فرو افتم، آيا چنين سخنان نفرت‌انگيزي را کسي بر زبان آورده است؟ هيچ‌گاه چنين سخنان لعنتي به گوش کسي رسيده است؟ ولو يک‌بار؟ (صداي ضجه و تحقير). با شنيدن اين کلمات رنگ ازصورت مرد راه‌زن پريد. زن من به فرياد مي‌گفت:«او را بکش.» و خود را به بازوان او آويخت. مرد راه‌زن نگاهي سخت به او کرد و بي آن‌که چيزي در پذيرش و يا رد خواهش او بگويد... هنوز فرصت شنيدن سخنان مرد راه‌زن را نداشتم که زن را در ميان خيزران‌ها به طرفي افکند (باز فريادي از تحقير به گوش رسيد). و به آرامي در حالي‌که دستان را به هم گره زده بود به من نگاه کرد و گفت:« با او چه خواهي کرد؟ مي‌خواهي زنده بماند يا بميرد؟ تو فقط بايستي سر تکان بدهي، آيا او را بکشم؟» براي همين سخن‌ها هم باشد تباه‌کاري‌هايش را مي‌بخشم.
          آن‌گاه که من در حال ترديد بودم، زنم فريادي کشيد و به سوي بيشه فرار کرد. مرد راه‌زن به دنبالش دويد ولي نتوانست حتي آستين او را بگيرد. او پس از فرار زنم نزد من آمد و شمشير و تيروکمانم را برداشت و يکي از بندهايم را بريد. من نجواي او را به ياد دارم که مي‌‌گفت:«سرنوشت من بعد از اين است» و سپس از بيشه خارج شد.
          سپس همه چيز در سکوت فرو رفت. نه، شنيدم که کسي گريه مي‌کند. بندهاي خود را باز کردم و وقتي با دقت گوش کردم ديدم که آواي گرية خودم است. (سکوت ممتد) بدن فرسودة خود را از روي ريشه درخت‌ها بلند کردم. دشنة کوچک زنم که به زمين افتاده بود درمقابل من قرار داشت. آن را بالا بردم و در سينه فرو کردم. موج خون تا دهانم رسيد. ولي دردي احساس نکردم. آن‌گاه که سينه‌ام را سردي فرا گرفت همه چيز چون ساکنان گورستان خاموش شد. چه سکوت ژرفي. حتي صدايي از پرنده‌هاي در پرواز هم به گوش نمي‌رسيد. فقط چند شعاع نور بالاي درخت‌هاي آزاد افتاده بود. اين نور به تدريج از روشني افتاد و درخت‌هاي آزاد از نظر محو شد. در آن‌جا افتاده بودم و سکوت عميقي احاطه‌ام کرده بود.
          پس از آن کسي به کنارم خزيد. کوشيدم تا او را ببينم. ولي تاريکي اطراف من انبوه‌تر شده بود. کسي، کسي، با دستان نامريي خود دشنه را آهسته از سينه‌ام بيرون کشيد. بار ديگر خون به سوي دهانم جريان يافت و براي هميشه در تاريکي فضا فرو رفتم.

 

دن ارام

ميخاييل شولوخوف

برگردان: احمد شاملو



کتاب اول: فصل اول و دوم


1


اون‌چه‌ مي‌دره‌
سينه‌ي‌ وطن‌
نيست‌ گاوآهن‌، نيست‌ گاوآهن‌
 
سمب‌ اسباس‌ كه‌
مي‌كنه‌ شيار
خاك‌ اين‌ ديار، خاك‌ اين‌ ديار.


سر قزاقا
بذر خاك‌ ماس‌:
خاك‌ پاك‌ ما، خاك‌ پاك‌ ما.


        * * *


اي‌ دن‌ آرام‌!
موج‌ سنگين‌ات‌
خون‌ پدراس‌، اشك‌ مادراس‌.
 
اي‌ پدر، اي‌ دن‌!
افتخار ما
خيل‌ بيوه‌هاس‌ كه‌ ميراث‌ ماس‌:
 
 اي‌ پدر، اي‌ دن‌!
پدر كشته‌ها
افتخارت‌اند، افتخار كن‌!


2
 


«ــ    تو اي‌ پدر، تو اي‌ پدر
تو اي‌ دن‌ سنگين‌گذر!
چرا اين‌جور پريشوني‌
آشفته‌حال‌ و حيروني‌؟»
 
«ــ    من‌ كه‌ دن‌ام‌ چي‌كار كنم‌
كه‌ ظاهرو مهار كنم‌؟
از غصه‌ جوش‌ نمي‌زنم‌


چشمه‌ي‌ جوشه‌ تو تن‌ام‌:»
هزار چشمه‌ هم‌زمون‌
تو من‌ مي‌جوشه‌ بي‌امون‌،


مدام‌ ماهيا تومن‌
وول‌ مي‌زنن‌، وول‌ مي‌زنن‌.
 


كتاب‌ اول


 1
سامانه‌ي‌ مه‌له‌خوف‌Melexofها درست‌ ته‌ خوتور است‌. در كوچك‌مال‌خانه‌اش‌ به‌شمال‌ نگاه‌ مي‌كند يعني‌ به‌دن‌. يك‌ شيب‌ تند هشت‌ ساژني‌ از وسطصخره‌هاي‌ گچي‌ِ خزه‌ بسته‌ و... اين‌ هم‌ ساحل‌ رود: فرش‌ ضخيمي‌ از گوش‌ماهي‌هاي‌صدفي‌ و، مغزي‌ِ خاكستري‌ رنگ‌ بريده‌بريده‌ي‌ سنگريزه‌هاي‌ آبشور و... بعد هم‌ جريان‌ِپَركلاغي‌ و چين‌چين‌ِ دن‌ كه‌ از باد مي‌جوشد.
سمت‌ مشرق‌، پشت‌ پرچين‌ تركه‌بيدي‌ِ خرمن‌جاها جاده‌ي‌ آتامان‌ها است‌ وگُله‌به‌گُله‌ بته‌هاي‌ دَرمَنِه‌ و علف‌هاي‌ آجري‌رنگ‌ بي‌عار و سم‌كوب‌ شده‌ي‌ لب‌ جاده‌ و،نيايش‌گاه‌ كوچكي‌ بر سر دو راهي‌ و، پشت‌اش‌ استپ‌، پوشيده‌ در مِهي‌ رقيق‌ و گذرا.
طرف‌ جنوب‌ زنجيره‌ي‌ كوه‌هاي‌ گچي‌ است‌ و در غرب‌اش‌ خياباني‌ كه‌ ميدان‌ رامي‌برد و تا علفزارهاي‌ باتلاقي‌ِ كنار رود پيش‌ مي‌رود.
پراكوفي‌ مه‌له‌خوف‌Prakofi قزاق‌ از اردوكشي‌ِ ماقبل‌ آخري‌ِ روسيه‌ به‌عثماني‌ كه‌برگشت‌ براي‌ خودش‌ زن‌ ترك‌ كوچك‌اندام‌ شال‌پيچ‌ شده‌يي‌ آورد كه‌ صورت‌اش‌ راقايم‌ مي‌كرد و فقط‌ چشم‌هاي‌ وحشي‌ِ غمزده‌اش‌ را نشان‌ مي‌داد آن‌ هم‌ به‌ندرت‌.نقش‌هاي‌ رنگين‌كماني‌ِ شال‌ ابريشمي‌اش‌ و عطر ناشناخته‌ و غريبي‌ كه‌ داشت‌، چشم‌حسودِ خاله‌زنك‌ها را مي‌تركاند.
زن‌ اسير تُرك‌ با كس‌وكار پراكوفي‌ نمي‌جوشيد. به‌همين‌ جهت‌ چيزي‌ نگذشت‌كه‌ بابا مه‌له‌خوف‌ خرج‌ پسره‌ را از خانواده‌ جدا كرد و چون‌ تا دم‌ مرگ‌ هم‌ اين‌ ننگ‌ رااز ياد نبرد هرگز پا به‌كورن‌ او نگذاشت‌.
پراكوفي‌ به‌سرعت‌ سروسامان‌ گرفت‌: نجارها كورن‌اش‌ را علم‌ كردند خودش‌هم‌ دور حياط‌ مال‌خانه‌ را پرچين‌ كشيد و نزديكي‌هاي‌ پاييز زن‌ غريب‌اش‌ را كه‌مختصر قوزكي‌ داشت‌ برداشت‌ آورد سرِ خانه‌ زنده‌گي‌اش‌. وقتي‌ هم‌راه‌ او دمبال‌ارابه‌يي‌ كه‌ دار و ندارش‌ را بار آن‌ كرده‌ بود از وسط‌ خوتور مي‌گذشت‌ جماعت‌ ازكوچك‌ و بزرگ‌ ريختند بيرون‌. مردها خوددارانه‌ زيرسبيلي‌ مي‌خنديدند و خاله‌زنك‌هابا قيل‌ و قال‌ اختلاط‌ مي‌كردند و يك‌بر بچه‌ي‌ مفينه‌ پشت‌ سرش‌ هو مي‌كشيد اما او توچِكمن‌ قزاقي‌ِ دكمه‌ نكرده‌ مچ‌ زن‌ را با پنجه‌هاي‌ سياه‌اش‌ چسبيده‌ سرش‌ را با آن‌كاكل‌ بي‌رنگ‌ مغرورانه‌ بالا گرفته‌ بود و آرام‌، مثل‌ كسي‌ كه‌ از ميان‌ شخم‌ مي‌گذرد قدم‌بر مي‌داشت‌ و فقط‌ گاهي‌ قلمبه‌گي‌ِ گونه‌هاش‌ ورمي‌جست‌. ميان‌ ابروهاي‌ بي‌حركت‌تراز سنگ‌اش‌ عرق‌ نشسته‌ بود.
از آن‌ به‌بعد ديگر به‌ندرت‌ تو خوتور آفتابي‌ مي‌شد. حتا به‌بازارميدان‌ هم‌نمي‌آمد و تنها و بيغوش‌وار تو كورن‌ خودش‌ كنار دن‌ زنده‌گي‌ مي‌كرد. تو خوتور هم‌چه‌چيزهاي‌ شاخ‌داري‌ كه‌ پشت‌ سرش‌ زبان‌ به‌زبان‌ نمي‌گشت‌. از قرار معلوم‌ پسربچه‌هايي‌ كه‌ گوساله‌ها را به‌علف‌چَر مي‌بردند پراكوفي‌ را ديده‌ بودند كه‌ تنگ‌ كلاغ‌پر،وقت‌ پريدن‌ آفتاب‌زردي‌، زن‌اش‌ را بغل‌ مي‌كرده‌ مي‌برده‌ بالاي‌ گورتپه‌ تاتاري‌، آن‌جااو را پشت‌ به‌سنگي‌ كه‌ گذشت‌ قرن‌ها مثل‌ اسفنج‌ سوراخ‌ سوراخ‌اش‌ كرده‌ كنار خودش‌مي‌نشانده‌ و دوتايي‌ مدت‌ها به‌استپ‌ خيره‌ مي‌شدند و آن‌قدر نگاه‌ مي‌كردند تا شفق‌كاملاً بپرد و هوا تاريك‌ بشود. آن‌وقت‌ ياپونچي‌اش‌ را مي‌پيچيده‌ دور زن‌اش‌ بغل‌اش‌مي‌زده‌ برش‌ مي‌گردانده‌ به‌كورن‌.
تمام‌ خوتور افتاد به‌هزار جور حدس‌ و گمان‌، تا براي‌ اين‌كار عجيب‌ و غريب‌توضيحي‌ پيدا كند. پرچانه‌گي‌ِ زن‌ها بر سر اين‌ موضوع‌ فرصت‌ شپش‌جوري‌ هم‌براي‌شان‌ باقي‌ نگذاشت‌.
در مورد خود زن‌ هم‌ همه‌جور حرفي‌ مي‌زدند. بعضي‌ها سفت‌ و سخت‌ عقيده‌داشتند كه‌ ديگر مادر گيتي‌ دختري‌ با اين‌ بر و رو نزاييده‌ و بعضي‌ هم‌ خلاف‌ اين‌ رامي‌گفتند. و قال‌ قضيه‌ فقط‌ وقتي‌ كنده‌ شد كه‌ ماوراMavra ي‌ ژالمركا ـ پاچه‌ورماليده‌ترين‌ زن‌ خوتورـ  به‌بهانه‌ي‌ گرفتن‌ خميرترش‌ سراغ‌ پراكوفي‌ رفت‌ و توفاصـله‌يي‌ كه‌ پراكوفي‌ واسه‌ آوردن‌ خميرترش‌ به‌زير زمين‌ رفته‌ بود فرصت‌ كرد كاشف‌عمل‌ بياورد كه‌ زنك‌ ترك‌ مالي‌ نيست‌ و دردي‌ از دنيا و آخرت‌ كسي‌ دوا نمي‌كند.
كمي‌ بعد ماورا با رنگ‌ و روي‌ برافروخته‌ و چارقد يك‌بري‌ تو كوچه‌ براي‌ بُرّي‌از زن‌ها رفته‌ بود منبر كه‌: ـ من‌ فقط‌ دل‌ام‌ مي‌خواهد بدانم‌ چي‌چي‌ِ اين‌ تحفه‌ چشم‌ كورپراكوفي‌ را گرفته‌... باز اگر دست‌كم‌ يك‌ چيزي‌اش‌ به‌زن‌ها مي‌رفت‌ يك‌ حرفي‌... نه‌شكمي‌ نه‌ ك. و كپلي‌. فقط‌ مايه‌ي‌ اسم‌ بدنامي‌ است‌! آخر دور و بر خودمان‌ كه‌ كلي‌دختر ترگل‌ ورگل‌ مي‌پلكد. زنكه‌ يك‌ كمر دارد عين‌ زمبور: مي‌شود گرفت‌ چقي‌ ازوسط‌ نصف‌اش‌ كرد. چشم‌هاي‌ سياه‌ گنده‌اش‌ را كه‌ نگو! وقتي‌ پلك‌ مي‌زند انگار ابليس‌لعين‌ قباي‌ لعنت‌ قيچي‌ مي‌كند... خدايا توبه‌: غلط‌ نكرده‌ باشم‌ پنداري‌ پا به‌ماه‌ هم‌ هست‌به‌خدا!
زن‌ها حيرت‌زده‌ گفتند: ـ پا به‌ماه‌؟ بگو «تو بميري‌!»
ـ من‌ كه‌ بچه‌ نيستم‌، خودم‌ سه‌تا بچه‌ به‌عرصه‌ رسانده‌ام‌.
ـ ريخت‌ و قيافه‌اش‌ چه‌طور است‌؟
ـ هيچي‌: يك‌ قيافه‌ي‌ زردمبو با چشم‌هاي‌ غصه‌دار. آخر، خدايي‌اش‌ را بخواهيم‌هم‌، تو ولايت‌ غربت‌ به‌آدم‌ خوش‌ نمي‌گذرد كه‌... تازه‌ يك‌ چيز ديگر: مي‌دانيد چي‌چي‌پاش‌ مي‌كند؟ شلوارهاي‌ پراكوفي‌ را.
زن‌ها وحشت‌ زده‌ و يك‌صدا آه‌شان‌ درآمد كه‌: ـ نه‌ بابا...
ـ خودم‌ ديدم‌. شلوار پاش‌ بود گيرم‌ بي‌نوار. غلط‌ نكنم‌ شلوار كار شوهره‌ رانيزه‌ مي‌زند. يك‌ پيرهن‌ بلند رو شلوار انداخته‌ بود تن‌اش‌ و دم‌ پاچه‌هاي‌ شلواره‌ را آن‌زير تپانده‌ بود تو جوراب‌هاش‌... خواهر! اين‌ را كه‌ ديدم‌ خشك‌ام‌ زد...
پچپچه‌ افتاد تو خوتور كه‌ زن‌ پراكوفي‌ جـادو جمبل‌ مي‌كند. آستاخوف‌¢stہxofها ـ كه‌ نزديك‌ كورن‌ پراكوفي‌ مي‌نشستند ـ عروس‌شان‌ خدا را گواه‌ گرفت‌ كه‌روز عيد تثليث‌ پيش‌ از روشن‌ شدن‌ هوا زن‌ پراكوفي‌ را ديده‌ كه‌ با سر لخت‌ و پاي‌برهنه‌ آمده‌ بوده‌ تو مال‌خانه‌شان‌ داشته‌ گاوشان‌ را مي‌دوشيده‌: از همان‌وقت‌ گاوه‌شيرش‌ خشكيد پستان‌اش‌ شد قد مشت‌ يك‌ بچه‌ و چند روز بعد هم‌ سقط‌ شـد.
آن‌ سال‌ مال‌مَرگي‌ِ بي‌سابقه‌يي‌ پيش‌ آمد. هر روز دماغه‌ي‌ شني‌ِ آبشخورهاي‌ساحل‌ رود از لاشه‌ي‌ گاو و گوساله‌ خال‌خال‌ مي‌شد. بعد هم‌ مرگ‌ و مير به‌جان‌اسب‌ها زد و گله‌هاي‌ علفچر استانيتسا بنا كرد تحليل‌ رفتن‌. و آن‌وقت‌ بود كه‌ زمزمه‌ي‌شومي‌ تو كوچه‌ و خيابان‌ از دري‌ به‌دري‌ خزيد...
يك‌ روز قزاق‌ها بعد از جلسه‌ي‌ مشورتي‌ِ خوتور يك‌ راست‌ راه‌ افتادند رفتندسراغ‌ پراكوفي‌. صاحب‌خانه‌ با تعظيم‌ و تكريم‌ آمد رو جلوخان‌ كه‌: ـ چي‌ شده‌ آقايان‌بزرگترها سرافراز فرموده‌اند؟
جمعيت‌، پنداري‌ لال‌ مادرزاد، تو سكوت‌ به‌جلوخان‌ نزديك‌تر شد تا بالاخـره‌اولين‌ كسي‌ كه‌ صداش‌ درآمد، پيره‌مردي‌ كه‌ دُمي‌ هم‌ به‌خمره‌ زده‌ بود، داد كشيد: ـ آن‌عفريته‌ي‌ جادوگرت‌ را بينداز بيرون‌ مي‌خواهيم‌ محاكمه‌اش‌ كنيم‌.
پراكوفي‌ خودش‌ را انداخت‌ تو خانه‌ اما وسط‌ دهليز خودشان‌ را به‌اش‌ رساندند.توپ‌چي‌ نره‌غولي‌ كه‌ «داربست‌» لقب‌اش‌ داده‌ بودند سر او را كوبيد به‌ديوار و به‌لحن‌نصيحت‌ درآمد كه‌: ـ جيك‌ات‌ در نياد! جيك‌ات‌ در نياد كه‌ بي‌فايده‌ است‌. كسي‌ با توكاري‌ ندارد اما زنكه‌ بايد برود زير خاك‌. بهتر است‌ تا همه‌ي‌ اهل‌ خوتور از بي‌مالي‌به‌خاك‌ سياه‌ ننشسته‌اند كلك‌اش‌ را بكنيم‌... بپا جيك‌ات‌ در نياد وگرنه‌ ديوار را باكله‌ات‌ مي‌رمبانم‌!
از سمت‌ جلوخان‌ فرياد مي‌زدند: ـ ماچه‌سگ‌ را بكش‌اش‌ بيرون‌!
يكي‌ از همقطارهاي‌ هنگ‌ پراكوفي‌ كه‌ موهاي‌ زن‌ ترك‌ را دور يك‌ دست‌اش‌پيچانده‌ بود و با دست‌ ديگر دهان‌ دريده‌ به‌فريادش‌ را چسبيده‌ بود دوان‌دوان‌ از دهليزگذشت‌ كشان‌كشان‌ با خودش‌ برد سر پله‌ها پرت‌اش‌ كرد زير پاي‌ جمعيت‌. جيغ‌ تيزي‌غلغله‌ي‌ يك‌ دست‌ را از هم‌ دريد. پراكوفي‌ شش‌تايي‌ از قزاق‌ها را به‌يك‌ خيز خواباندخودش‌ را رساند به‌اتاق‌ و شوشكه‌اش‌ را از ديوار قاپيد. قزاق‌ها كه‌ يكهو هوا را پس‌ديدند با له‌ولورده‌ كردن‌ هم‌ديگر خودشان‌ را از دهليز انداختند بيرون‌. پراكوفي‌ كه‌شوشكه‌ دور سرش‌ مي‌چرخيد و برق‌ مي‌زد و تو هوا صفير مي‌كشيد مثل‌ اجل‌ از پله‌هاسرازير شـد. جمعيت‌ پس‌ زد و تو حياط‌ ولو شـد. پراكوفي‌ داربست‌ْتوپ‌چي‌ را كه‌تنه‌ي‌ سنگين‌اش‌ جلو دويدن‌اش‌ را مي‌گرفت‌ دم‌ امباري‌ گير آورد و از پشت‌ به‌يك‌ضرب‌ شوشكه‌ كجكي‌ از شانه‌ي‌ چپ‌ تا كمرگاه‌ دو شقه‌اش‌ كرد. قزاق‌ها كه‌ داشتنددستك‌هاي‌ چپر را مي‌كندند ول‌ كردند از خرمن‌جا زدند به‌استپ‌.
نيم‌ ساعت‌ بعد جمعيت‌ كه‌ دوباره‌ جگر پيدا كرده‌ بود به‌حياط‌ نزديك‌ شد. دوتااز قزاق‌ها واسه‌ سر و گوش‌ آب‌ دادن‌ با احتياط‌ به‌دهليز كله‌ كشيدند: زن‌ پراكوفي‌ باسر يك‌بري‌ و زباني‌ كه‌ لاي‌ دندان‌هاي‌ كليد شده‌ از دردش‌ مانده‌ بود غرق‌ خون‌ درازبه‌دراز وسط‌ درگاهي‌ِ مطبخ‌ افتاده‌ بود و پراكوفي‌ نوزاد پيش‌ از وقت‌ آمده‌ را كه‌ لاي‌بالاپوش‌ آسترپوستي‌ اونغا اونغا مي‌كرد با سر لرزان‌ و نگاه‌ راه‌ كشيده‌ گرفته‌ بود توبغل‌اش‌.
زن‌ پراكوفي‌ همان‌ شب‌ مرد.
مادر پراكوفي‌ رحم‌اش‌ آمد و پرستاري‌ِ بچه‌ي‌ پيش‌ از وقت‌ را قبول‌ كرد. لاي‌سبوسي‌ كه‌ با بخار گرم‌ مي‌كردند خواباندند به‌اش‌ شير ماديان‌ خوراندند و يك‌ماه‌ بعدكه‌ خاطر جمع‌ شدند تُرك‌زاده‌ي‌ سياسوخته‌ از خطر جسته‌ بردندش‌ كليسا تعميدش‌دادند و اسم‌ بابا بزرگ‌اش‌ پانته‌له‌ي‌ Pہnteley را گذاشتند روش‌.
پراكوفي‌ دوازده‌ سال‌ بعد دوره‌ي‌ محكوميت‌ به‌اعمال‌ شاقه‌اش‌ را تمام‌ كرد وبرگشت‌. با آن‌ ريش‌ قرمز اصلاح‌ شده‌ي‌ رگه‌رگه‌ سفيد و تو آن‌ لباس‌ روسي‌ پاك‌ غريبه‌به‌نظر مي‌آمد. ديگر اصـلاً به‌قزاق‌ جماعت‌ نمي‌برد.ـ پسرش‌ را برداشت‌ رفت‌ سرخانه‌زنده‌گي‌ِ خودش‌، و چسبيد به‌كار.
پانته‌له‌ي‌ بزرگ‌ شد. پوست‌اش‌ از تيره‌گي‌ سياه‌ مي‌زد. يك‌پارچه‌ آتش‌ از آب‌درآمد. ريخت‌ و هيكل‌اش‌ به‌مادره‌ رفته‌ بود. پراكوفي‌ دختر قزاقي‌ را كه‌ همسايه‌شان‌بود برايش‌ گرفت‌. خون‌ ترك‌ قاتي‌ِ خون‌ قزاق‌ شد و از اين‌جا بود كه‌ قزاق‌هاي‌ طايفه‌ي‌مه‌له‌خوف‌ تو خوتور به‌هم‌ رسيدند كه‌ با بيني‌ِ عقابي‌ و زيبايي‌ِ لولي‌وش‌شان‌ لقب‌«تُرك‌» گرفتند.
پانته‌له‌ي‌ باباش‌ را كه‌ به‌خاك‌ سپرد افتاد به‌جان‌ سامانه‌: بام‌اش‌ را عوض‌ كرد ورو حدود نيم‌ دسياتين‌ زمين‌ مواتي‌ كه‌ سر ملك‌اش‌ انداخت‌ چندتا امبار و يك‌كاه‌داني‌ِ تازه‌ ساخت‌ كه‌ بام‌ همه‌شان‌ شيرواني‌ بود. شيرواني‌ساز به‌دستور او ازحلبي‌هاي‌ دم‌ قيچي‌ دوتا خروس‌ هم‌ بريد و رو بام‌ كاه‌دان‌ نصب‌شان‌ كرد. حالت‌ولنگارانه‌ و بي‌خيال‌ خروس‌ها به‌سامانه‌ي‌ مه‌له‌خوف‌ها قيافه‌ي‌ شادتري‌ داد و به‌خانه‌ظاهر پروپيمان‌تري‌ بخشيد.
زير بار سال‌هايي‌ كه‌ مي‌خزيد و مي‌گذشت‌ پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ از ريخت‌افتاد: پهنا وا كرد و بفهمي‌نفهمي‌ قوزش‌ بيرون‌ زد اما با همه‌ي‌ اين‌ها پيره‌مردخوش‌بنيه‌يي‌ به‌نظر مي‌آمد. استخوان‌هاش‌ خشك‌ بود و مي‌لنگيد هم‌. آخر تو سال‌هاي‌جواني‌ در يكي‌ از بازديدهاي‌ امپراتور پاي‌ چپ‌اش‌ تو مسابقه‌ي‌ پرش‌ با اسب‌ شكسته‌بود. گوشواره‌ي‌ نقره‌ي‌ هلالي‌شكلي‌ به‌گوش‌ چپ‌اش‌ داشت‌. سر و ريشش‌ تا پيري‌ هم‌پركلاغي‌ باقي‌ ماند. هروقت‌ روي‌ سگ‌اش‌ از چيزي‌ بالا مي‌آمد پاك‌ عقل‌اش‌ را ازدست‌ مي‌داد، لابد زن‌ پرتحمل‌اش‌ كه‌ روزگاري‌ بر و رويي‌ داشت‌ به‌همين‌ علت‌ پيش‌ ازوقت‌ به‌شكل‌ عجوزه‌يي‌ درآمد كه‌ حالا ديگر صورت‌اش‌ را چين‌ و چروك‌تارعنكبوت‌واري‌ پوشانده‌ بود.
پسر بزرگه‌اش‌ پتروPetro كه‌ زن‌ هم‌ داشت‌ به‌مادرش‌ رفته‌ بود: ريزه‌ و ميشي‌چشم‌ و دماغ‌ كوفته‌يي‌، با موهاي‌ فرفري‌ِ پر پشتي‌ به‌رنگ‌ گندم‌ رسيده‌. اما پسركوچكه‌اش‌ گريگوري‌ Grigori  به‌خود باباهه‌ رفته‌ بود: با اين‌كه‌ از پترو شش‌ سال‌ كم‌ترداشت‌ نصف‌ سروگردن‌ از او بلندتر بود. مثل‌ پدره‌ دماغ‌ عقابي‌ داشت‌. انگورك‌چشـم‌هاي‌ فروزان‌اش‌ از شكاف‌ نسبتاً اريب‌ پلك‌ها كبود مي‌زد. پوست‌ كشيده‌ي‌لپ‌هاي‌ برجسته‌اش‌ سبزه‌ي‌ تند بود. مثل‌ پدره‌ قوز مي‌كرد و حتا تو لب‌خندشان‌ هم‌چيز مشتركي‌ داشتند: ـ چموشي‌!
بعد هم‌ دونياشكاDuniyaىkہ بود، نازنازي‌ عزيزدُردانه‌ي‌ بابا: دختركي‌ بادست‌هاي‌ دراز و چشم‌هاي‌ درشت‌. و آخر از همه‌ هم‌ دارياDariہ زن‌ پترو بود بابچه‌ي‌ كوچولوش‌.ـ كوچك‌ و بزرگ‌ خانواده‌ي‌ مه‌له‌خوف‌.


2


هنوز تو آسمان‌ خاكستري‌ِ صبح‌گاهي‌ تك‌ و توك‌ ستاره‌هايي‌ برق‌ مي‌زد. باد اززير ابرهاي‌ سياه‌ مي‌وزيد. مه‌ در امتداد شيب‌ گچي‌ چراغ‌پا از روي‌ دن‌ مي‌گذشت‌ بردامنه‌ي‌ كوه‌هاي‌ گچي‌ روهم‌ امباشته‌ مي‌شد و مثل‌ افعي‌ِ سُربي‌رنگ‌ بي‌سري‌ بر شيب‌كناره‌ مي‌خزيد. ساحل‌ چپ‌ رودخانه‌ و ماسه‌ها و تالاب‌ها و نيزارهاي‌ باتلاقي‌ِغيرقابل‌ عبور و جنگل‌هاي‌ خيس‌ از شبنم‌ و همه‌چيز و همه‌چيز تو روشنايي‌ِ سرد فلق‌غوطه‌ مي‌خورد. خورشيد در نمي‌آمد: پشت‌ افق‌ تو تلاش‌ و تقلا بود.
تو خانه‌ي‌ مه‌له‌خوف‌ها پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ اولين‌ كسي‌ بود كه‌ بيدار شد. پاشد و در حال‌ دكمه‌ كردن‌ يخه‌ي‌ پيرهن‌اش‌ كه‌ صليب‌هاي‌ كوچولوكوچولويي‌ روش‌شماره‌دوزي‌ شده‌ بود رفت‌ رو مهتابي‌. علف‌ كف‌ حياط‌ از شبنمي‌ نقره‌يي‌ پوشيده‌ بود.مال‌ها را به‌كوچه‌ راند. داريـا تو پيرهن‌خواب‌ دويد كه‌ گاوها را بدوشد. شبنم‌ پُرطراوت‌مثل‌ شير به‌نرمه‌ي‌ ساق‌هاي‌ سفيدش‌ پشنگ‌ مي‌زد و عبورش‌ از حياط‌ رد دودواري‌جامي‌ گذاشت‌.
پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ مدتي‌ راست‌ شدن‌ علف‌هايي‌ را كه‌ داريا لگد كرده‌ بودتماشا كرد و به‌اتاق‌ برگشت‌.
پنجره‌ چارتاق‌ وا بود و شكوفه‌هـاي‌ گيلاس‌ گل‌ريخته‌ي‌ باغچه‌ رو كف‌ِ پنجره‌سرخي‌ِ  بي‌جاني‌ داشت‌. گريگوري‌ دمر خوابيده‌ يك‌ دست‌اش‌ آويزان‌ مانده‌ بود.
ـ ماهي‌گيري‌ مي‌آيي‌ گريشكا؟
گريگوري‌ پاها را از كنار تخت‌ آويزان‌ كرد و زير لب‌ پرسيد: ـ چيه‌ بابا؟
ـ گفتم‌ دم‌ آفتابي‌ برويم‌ لب‌ آب‌.
گريگوري‌ خميازه‌كشان‌ شلوارش‌ را از چوب‌رختي‌ برداشت‌ كشيد به‌پاش‌پاچه‌هايش‌ را چپاند تو جوراب‌ پشمي‌ِ سفيدش‌ و بالا كشيدن‌ پشت‌ خوابيده‌ي‌چيريك‌ها و بستن‌ بندشان‌ را مدت‌ درازي‌ طول‌ داد و همان‌جور كه‌ پشت‌ سر پدرش‌وارد دهليز مي‌شد با صداي‌ خش‌داري‌ پرسيد:
ـ مادرجان‌ طعمه‌ها را پخته‌؟
ـ آره‌. تا تو بروي‌ تو قايق‌ من‌ هم‌ رسيده‌ام‌.
پيره‌مرد ارزن‌هاي‌ آب‌پز خوش‌بو را ريخت‌ تو كوزه‌، دانه‌هاي‌ ولو شده‌ را هم‌دلسوزانه‌ دست‌برچين‌ كرد و همان‌جور كه‌ پاي‌ چپ‌اش‌ را مي‌كشيد به‌طرف‌ رودخانه‌رفت‌.
گريگوري‌ نشسته‌ بود تو قايق‌ كز كرده‌ بود:
ـ كجا مي‌رويم‌؟
ـ سياه‌كنار، بغل‌ِ همان‌ كُنده‌ درخته‌. جاي‌ دفعه‌ي‌ پيش‌.
ته‌ قايق‌ خطي‌ رو زمين‌ كشيد به‌آب‌ افتاد و از ساحل‌ كنده‌ شد. جريان‌ تند آب‌برش‌ داشت‌ و ضمن‌ اين‌كه‌ به‌تلاطم‌اش‌ انداخته‌ بود خواست‌ به‌پهلو بچرخاندش‌.گريگوري‌ سعي‌ كرد بي‌كومك‌ پارو راست‌اش‌ كند.
ـ پارو بزن‌ دِ !
ـ خودش‌ الان‌ مي‌افتد وسط‌ِ آب‌.
قايق‌ از تنداب‌ گذشت‌ و به‌ساحل‌ چپ‌ كشيد. خروس‌ها كه‌ آب‌ تيزي‌ِ بانگ‌شان‌را مي‌گرفت‌ از خوتور صدابه‌صدا  انداخته‌ بودند. پهلوي‌ قايق‌ به‌كناره‌ي‌ سياه‌ نرم‌ و بلندخطي‌ كشيد و در خليجك‌ پناه‌ آن‌ به‌ساحل‌ چسبيد. سرشاخه‌هاي‌ درهم‌ پيچيده‌ي‌زبان‌گنجشك‌ جنگلي‌ِ غرق‌شده‌يي‌ در پنج‌ ساژني‌ِ ساحل‌ از آب‌ بيرون‌ بود و كف‌تيره‌رنگ‌ زيادي‌ دور و برش‌ مي‌جوشيد و مي‌چرخيد. پدر گفت‌: «تو قـلاب‌ را حاضركن‌ من‌ دان‌ مي‌پاشم‌.»ـ و دست‌اش‌ را به‌كوزه‌ي‌ دانه‌هاي‌ پخته‌ فرو برد.
آب‌ از برخورد دانه‌ها صداي‌ خفيفي‌ درآورد، انگار يكي‌ زير لب‌ گفت‌: ـ شيپ‌!
گريگوري‌ دانه‌هاي‌ پف‌ كرده‌ را به‌قلاب‌ زد و با خنده‌ گفت‌: ـ بياييد، بياييدماهي‌ها، هم‌ ريزهاتان‌ بياييد هم‌ درشت‌هاتان‌!
نخ‌ قلاب‌ به‌شكل‌ حلقه‌يي‌ روي‌ آب‌ افتاد. اول‌ كشيده‌ شد اما همين‌كه‌ وزنه‌ي‌سربي‌ به‌ ته‌آب‌ رسيد دوباره‌ وارفت‌. گريگوري‌ پايش‌ را رو ته‌ چوب‌ قلاب‌ گذاشته‌ بودو سعي‌ مي‌كرد بي‌اين‌كه‌ بجمبد كيسه‌ توتون‌اش‌ را بيرون‌ بكشد.
ـ چيزي‌ دست‌مان‌ را نمي‌گيرد پدر: ماه‌ رو به‌محاق‌ مي‌رود.
ـ كبريت‌ با خودت‌ برداشته‌اي‌؟
ـ آره‌.
ـ بزن‌ ببينم‌.
پيره‌مرد پُك‌زنان‌ به‌آفتاب‌ كه‌ انگار پشت‌ نارون‌ گير كرده‌ بود نگاه‌ كرد.
ـ كپور است‌ ديگر: هر وقتي‌ يك‌ حالي‌ دارد. يك‌وقت‌ ديدي‌ تو محاق‌ ماه‌هم‌گير افتاد.
گريگوري‌ نفس‌ عميقي‌ كشيد و گفت‌: ـ پنداري‌ ريزه‌ها دارند نوك‌ مي‌زنند.
آب‌ به‌پهلوي‌ قايق‌ شلپي‌ كرد و پس‌ نشست‌ و كپوري‌ به‌درازي‌ِ دو آرشين‌ كه‌انگار از مس‌ سرخ‌ ريخته‌ شده‌ بود ناله‌واره‌يي‌ كرد و بالا جست‌ و با دم‌ خميده‌اش‌قطره‌هاي‌ آب‌ را دانه‌دانه‌ به‌بدنه‌ي‌ قايق‌ پاشيد. پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ كه‌ ريش‌خيس‌اش‌ را با سر آستين‌اش‌ خشك‌ مي‌كرد گفت‌: ـ حالا ديگر منتظرش‌ باش‌.
از ميان‌ شاخه‌هاي‌ لخت‌ زبان‌گنجشك‌ غرق‌ شده‌ دو كپور باهم‌ بالا جستند.يكي‌ديگر هم‌ كمي‌ كوچك‌تر از آن‌ دوتا نزديك‌ ساحل‌ بيرون‌ پريد و خودش‌ راچندبار با سماجت‌ به‌آب‌ كوبيد.
گريگوري‌ با بي‌صبري‌ ته‌خيس‌ سيگارش‌ را مي‌جويد. آفتاب‌ بي‌رمق‌ كمي‌ بالاآمده‌ بود.
پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ باقي‌ِ طعمـه‌ها را كه‌ پاشيد لب‌هايش‌ را با دل‌خوري‌ جمع‌كرد و نگاه‌اش‌ را به‌نوك‌ بي‌حركت‌ چوب‌ قلاب‌ دوخت‌.
گريگوري‌ ته‌سيگارش‌ را تف‌ كرد و با خُلق‌ تَنگ‌ به‌پرواز شتابان‌اش‌ چشم‌دوخت‌. ته‌ دل‌ به‌پدرش‌ كه‌ صبح‌ به‌اين‌ زودي‌ بيدارش‌ كرده‌ داغ‌ خواب‌ شيرين‌ سحري‌را به‌دل‌اش‌ گذاشته‌ بود بد و بيراه‌ مي‌گفت‌. سيگار ناشتا تو دهن‌اش‌ بوي‌ كز باقي‌گذاشته‌ بود. درست‌ موقعي‌ كه‌ خم‌ شد از رودخانه‌ يك‌مشت‌ آب‌ بردارد نوك‌ چوب‌قلاب‌ كه‌ نيم‌ آرشين‌ از آب‌ بيرون‌ بود تكاني‌ خورد و آهسته‌ پايين‌ كشيده‌ شد.
پيره‌مرد آهسته‌ اما با هيجان‌ گفت‌: ـ بكش‌اش‌!
گريگوري‌ از جا جست‌ چوب‌ ماهي‌گيري‌ را بالا كشيد اما سرچوب‌ خم‌ شد وخم‌ شد تا به‌شكل‌ كمان‌ درآمد و نوك‌اش‌ به‌آب‌ رسيد. نيروي‌ زيادي‌ چوب‌ سخت‌سرخه‌بيد را مثل‌ فنر پايين‌ مي‌كشيد. پيره‌مرد كه‌ قايق‌ را از كنار ساحل‌ به‌داخل‌رودخانه‌ هل‌ مي‌داد ناله‌اش‌ درآمد كه‌: ـ نگه‌اش‌دار!
گريگوري‌ همه‌ي‌ زورش‌ را جمع‌ كرد كه‌ چوب‌ را بالا بكشد و نتوانست‌. نخ‌كلفت‌ قلاب‌ با صداي‌ خشكي‌ پاره‌ شد. گريگوري‌ تعادل‌اش‌ را از دست‌ داد و چيزي‌نمانده‌ بود پس‌ بيفتد. پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ كه‌ موفق‌ نمي‌شد طعمه‌ را نوك‌ قلاب‌ تازه‌سوار كند زير لب‌ لنديد: ـ بي‌پير انگار ورزا بود!
گريگوري‌ كه‌ از هيجان‌ زياد به‌خنده‌ افتاده‌ بود نخ‌ و قلاب‌ ديگري‌ به‌چوب‌ بست‌و انداخت‌. هنوز وزنه‌ي‌ سربي‌ به‌كف‌ آب‌ نرسيده‌ بود كه‌ چوب‌ دوباره‌ خم‌ شد.گريگوري‌ كه‌ به‌زحمت‌ زياد مي‌كوشيد ماهي‌ را كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌تندي‌ِ جريان‌ آب‌تقلا مي‌كرد بالا بكشد گفت‌: ـ آي‌ ابليس‌! پيداش‌ شد.
نخ‌ با صفير تيزي‌ آب‌ را مي‌بريد و آن‌ را پشت‌ سر خودش‌ مثل‌ پرده‌ي‌ سبزرنگ‌اريبي‌ از سطح‌ رود بلند مي‌كرد. پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ دسته‌ي‌ تور كاسه‌يي‌ را باانگشت‌هاي‌ كت‌ و كلفت‌اش‌ چسبيده‌ بود:
ـ بيارش‌ رو آب‌، اگر نه‌ باز پاره‌اش‌ مي‌كند...
ـ هواش‌ را دارم‌.
كپور بزرگ‌ زرد و سرخي‌ آمد رو، آب‌ را كف‌آلود كرد، كله‌ي‌ پخ‌ پت‌ و پهن‌اش‌را برگرداند و باز رفت‌ زير.
ـ چه‌ تقلايي‌ مي‌كند بي‌پير! دست‌ام‌ دارد از حس‌ مي‌افتد... نخير، حالا مي‌بيني‌.
ـ نگه‌اش‌دار گريشكا!
ـ نگه‌اش‌... داشته‌...ام‌.
ـ بپا... نگذار برود زير قايق‌، بپـا!
گريگوري‌ نفسي‌ چاق‌ كرد و كپور را كه‌ يك‌بر شده‌ بود به‌سمت‌ قايق‌ كشيد اماتا پيره‌مرد آمد دست‌ بجمباند و با تور كاسه‌يي‌ بگيردش‌ زور آخرش‌ را زد و دوباره‌رفت‌ زير آب‌.
ـ سرش‌ را بگير بالا! اگر وادارش‌ كني‌ باد بخورد از تقلا مي‌افتد.
گريگوري‌ دوباره‌ كپور خسته‌ را بالا كشيد و دوباره‌ آوردش‌ كنار قايق‌. پوزه‌ي‌كپور كه‌ دهن‌اش‌ خميازه‌وار باز مانده‌ بود به‌پايين‌ ديواره‌ي‌ قايق‌ گرفت‌ و دست‌ آخر،تنه‌اش‌ كه‌ پيچ‌وتاب‌ مي‌خورد و پولك‌هاي‌ طلايي‌ و نارنجي‌اش‌ برق‌ مي‌زد راست‌بي‌حركت‌ ماند. پانته‌له‌ي‌ پراكوفيه‌ويچ‌ تور كاسه‌يي‌ را زيرش‌ داد و غار زد: ـ بالاخره‌ واداد.
نيم‌ساعت‌ ديگر هم‌ نشستند. جنگ‌ كپور آرام‌ گرفته‌ بود.
ـ جمع‌ كن‌ برويم‌، گريشكا. انگار ايني‌كه‌ گرفتيم‌ آخري‌اش‌ بود. ديگربه‌معطلي‌اش‌ نمي‌ارزد.
راه‌ افتادند. گريگوري‌ قايق‌ را از ساحل‌ دور كرد.
نصفه‌نيمه‌هاي‌ راه‌ گريگوري‌ تو قيافه‌ي‌ پدرش‌ خواند كه‌ مي‌خواهد چيزي‌بگويد اما پيره‌مرد زبان‌ به‌كام‌ كشيده‌ بود و كورن‌هاي‌ خوتور را كه‌ رو دامنه‌ي‌ كوه‌پراكنده‌ بود سياحت‌ مي‌كرد تا بالاخره‌ گره‌ كيسه‌يي‌ را كه‌ زير پاش‌ افتـاده‌ بود گرفت‌كشيد پيش‌ و دودل‌ درآمد كه‌: ـ ببين‌، گريگوري‌... از قراري‌ كه‌ بو برده‌ام‌... انگار تو بااين‌ آكسينيا آستاخوف‌¢ksiniyہ ¢stہxof ...
گريگوري‌  تا بناگوش‌  سرخ‌  شد  و  صورت‌اش‌  را   برگرداند. رو  گردن‌آفتاب‌سوخته‌اش‌ از فشار يخه‌ي‌ پيرهن‌ خط‌ سفيدي‌ افتاد. پيره‌مرد با خشونت‌ و تغيّرادامه‌ داد:ـ مواظب‌ رفتارت‌ باش‌ پسر. دفعه‌ي‌ ديگر اين‌جوري‌ بات‌ حرف‌ نمي‌زنم‌!...استپان‌ همسايه‌ي‌ ما است‌، اصـلاً به‌ات‌ اجازه‌ نمي‌دهم‌ دور و ور عيال‌اش‌ بِپلكي‌.اين‌جور كارها به‌معصيت‌ مي‌كشد. پيش‌پيش‌ خبرت‌ كرده‌ باشم‌: اگر ببينم‌ زير شلاق‌سياه‌ و كبودت‌ مي‌كنم‌! مي‌كُشم‌ات‌!
مشت‌ پرگره‌اش‌ را به‌هم‌ فشرد و با چشم‌هاي‌ ريز نيم‌بسته‌ به‌پسرش‌ كه‌ خون‌به‌صورت‌ آورده‌ بود نگاه‌ كرد.
گريگوري‌ نگاه‌اش‌ را راست‌ به‌فاصله‌ي‌ كبود وسط‌ چشم‌هاي‌ پدرش‌ دوخت‌ وبا صداي‌ خفه‌يي‌ كه‌ انگار از ته‌ رودخانه‌ بالا مي‌آمد گفت‌: ـ بُهتان‌ است‌.
ـ بُبر صدات‌ را!
ـ مردم‌ خيلي‌ چيزها مي‌گويند.
ـ خفه‌، ننه‌قحبه‌!
گريگوري‌ رو پاروها خم‌ شد. قايق‌ خيز به‌خيز جلو مي‌رفت‌ و پشت‌ سرش‌ آب‌كف‌ كرده‌ رقص‌كنان‌ پيچ‌وتاب‌ مي‌خورد و مي‌جوشيد. ديگر هيچ‌كدام‌شـان‌ تا رسيدن‌به‌كُـرپي‌ چيزي‌ نگفتند. به‌آن‌جا كه‌ رسيدند پدره‌ دوباره‌ گفت‌:ـ نگاه‌ كن‌. يادت‌ نرود!اگر نه‌ از همين‌ امروز همه‌ي‌ تفريح‌هات‌ موقوف‌ مي‌شود. ديگر نمي‌گذارم‌ قدم‌ از خانه‌بگذاري‌ بيرون‌. همين‌.
گريگوري‌ همان‌جور ساكت‌ ماند. وقتي‌ داشت‌ قايق‌ را به‌كرپي‌ مي‌بست‌ پرسيد:ـ ماهي‌ را بدهم‌ دست‌ زن‌ها؟
پيره‌مرد نرم‌تر شـد. جواب‌ داد: ـ ببر بفروش‌اش‌ واسه‌ خودت‌ توتون‌ بخر.
گريگوري‌ لب‌گزه‌كنان‌ پشت‌ سر پدره‌ مي‌آمد با نگاه‌اش‌ پس‌ گردن‌ شق‌ و رق‌ اورا سوراخ‌ مي‌كرد و تو دل‌اش‌ مي‌گفت‌: ـ كورخوانده‌اي‌! بخو هم‌ كه‌ به‌پاهام‌ بزني‌ شب‌مي‌روم‌ پي‌ عيش‌ام‌.
تو خانه‌ ماهي‌ را كه‌ مشتي‌ ماسه‌ به‌پولك‌هايش‌ خشكيده‌ بود به‌دقت‌ شست‌ وتركه‌يي‌ از گوش‌هاش‌ گذراند. دم‌ در به‌دوست‌ قديمي‌ِ هم‌سال‌اش‌ ميتكا كارشونوف‌Mitkہ Kہrىunof  برخورد كه‌ ول‌ مي‌گشت‌ و با قلاب‌ كمربندش‌ كه‌ برجسته‌كاري‌ِفلزي‌ داشت‌ ورمي‌رفت‌. چشم‌هاي‌ گرد زردش‌ با دريده‌گي‌ از شكاف‌ تنگ‌ پلك‌هايش‌برق‌ مي‌زد. انگورك‌هاي‌ گربه‌يي‌ِ چشم‌هاش‌ كه‌ عمودي‌ بود به‌نگاه‌اش‌ حالت‌ فرّار وزودگذري‌ مي‌داد.
ـ با آن‌ ماهي‌ كجا، گريشا؟
ـ صيد امروز است‌. مي‌برم‌ به‌پول‌ نزديك‌اش‌ كنم‌.
ـ خانه‌ي‌ موخوف‌Moxof؟
ـ اوهوم‌.
ميتكا ماهي‌ را با نگاه‌ سبك‌سنگين‌ كرد:
ـ يازده‌ فونتي‌ مي‌شود.
ـ نصفي‌ هم‌ بالاتر: با ترازو فنري‌ كشيده‌م‌اش‌.
ـ مرا هم‌ با خودت‌ ببر. چك‌ و چانه‌ زدن‌اش‌ با من‌.
ـ بزن‌ برويم‌.
ـ حق‌ و حساب‌ چي‌؟
ـ كنار مي‌آييم‌، جر و بحث‌ِ الكي‌ نداريم‌ كه‌.
خيابان‌ پر از جماعتي‌ بود كه‌ از كليسا برمي‌گشتند. برادران‌ معروف‌ به‌شاميل‌ëہmil  شانه‌ به‌شانه‌ خيابان‌ گز مي‌كردند. آلكسه‌ي‌¢leksey بي‌دست‌ ـ كه‌ داداش‌بزرگ‌تره‌ بود ـ وسط‌ راه‌ مي‌رفت‌. يخه‌ي‌ شق‌ّ و رق‌ّ فرنچ‌اش‌ گردن‌ رگ‌و پي‌دارش‌ راسيخ‌ نگه‌ داشته‌ بود. ريش‌ نوك‌تيز كم‌پشت‌ وزوزي‌اش‌ خودسرانه‌ يك‌وري‌ رفته‌ بود وچشم‌ چپ‌اش‌ به‌حال‌ عصبي‌ مژك‌ مي‌پراند. سال‌ها پيش‌ تو ميدان‌ تير تفنگ‌ تودست‌اش‌ تركيده‌ بود و يك‌ تكه‌ از فولاد گلنگدن‌ صورت‌اش‌ را از ريخت‌ انداخته‌ بود.از آن‌ به‌بعد پلك‌ چپ‌اش‌ وقت‌ و بي‌وقت‌ مي‌پريد. رد كبود زخم‌ پس‌ از شيار كردن‌سرتاسر لپ‌اش‌ زير كنف‌ موهاش‌ غيب‌ مي‌شد. دست‌ چپ‌اش‌ از آرنج‌ قطع‌ شده‌ بود اماآلكسه‌ي‌ با تنها دست‌ ديگرش‌ چنان‌ ماهرانه‌ سيگار مي‌پيچيد كه‌ بيا و سياحت‌ كن‌:كيسه‌ توتون‌ را مي‌چسباند به‌برجسته‌گي‌ِ سينه‌ي‌ پهن‌اش‌ كاغذ را با دندان‌ به‌اندازه‌مي‌بريد ناوه‌اش‌ مي‌كرد توش‌ توتون‌ مي‌ريخت‌ و جلدي‌ ميان‌ انگشت‌ها غلت‌اش‌مي‌داد. روت‌ را برمي‌گرداندي‌ سيگاره‌ حاضرآماده‌ ميان‌ لب‌هاش‌ بود و چلاقه‌ مژك‌زنان‌ ازت‌ آتش‌ مي‌خواست‌.
با وجود نقص‌ دست‌اش‌ بهترين‌ مشت‌زن‌ خوتور بود. نه‌ اين‌كه‌ مشت‌ گت‌ وگنده‌يي‌ داشته‌ باشد ها: از قضا مشت‌اش‌ از يك‌ هندوانه‌ي‌ ابوجهل‌ هم‌ فسقلي‌تر بود.از قرار معلوم‌ يك‌بار سر شخم‌ كه‌ بدقلقي‌ِ ورزا از كوره‌ درش‌ برده‌ بوده‌ آلكسه‌ي‌ كه‌شلاق‌ دم‌ دست‌اش‌ نبوده‌ چنان‌ مشتي‌ حواله‌ي‌ حيوان‌ كرده‌ كه‌ همان‌جا رو شخم‌ ولوشده‌ خون‌ از گوش‌هاش‌ فواره‌ زده‌ و بعد هم‌ با چه‌  زور و زحمتي‌ توانسته‌اند حيوان‌بينوا را از جا بلند كنند.
دوتا برادر ديگرش‌ مارتين‌ و  پراخورPraxor هم‌ ـ جزء  به‌جزء به‌آلكسه‌ي‌ رفته‌بودند. همان‌جور پست‌قد و به‌كلفتي‌ِ تنه‌ي‌ درخت‌ بلوط‌، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ آن‌ دوتا هركدام‌شان‌ عوض‌ يكي‌ و نصفي‌ دوتا دست‌ داشتند.
گريگوري‌ با شاميل‌ها خوش‌وبش‌ كرد اما ميتكا همان‌جور كه‌ راه‌اش‌ رامي‌رفت‌ چنان‌ رويش‌ را از آن‌ها برگرداند كه‌ مهره‌هاي‌ گردن‌اش‌ صدا كرد: آليوشا تومسابقات‌ مشت‌زني‌ِ يكي‌ از جشن‌ها عوض‌ اين‌كه‌ به‌جواني‌ِ ميتكا رحم‌ كند دست‌اش‌ رابرده‌ بود عقب‌ چنان‌ حواله‌ي‌ پوزه‌ي‌ اين‌ مادرمرده‌ كرده‌ بود كه‌ درجا دوتا دندان‌كرسي‌اش‌ را رو يخ‌ كبودي‌ كه‌ زير نعل‌هاي‌ آهني‌ِ كفش‌ها خراش‌تراش‌ شده‌ بود تف‌كرد.
وقتي‌ سينه‌  به‌سينه‌ شدند آلكسه‌ي‌ با پنج‌ شش‌تا مُژك‌ پشت‌ سرهم‌ گفت‌: ـبفروش‌اش‌.
ـ خريداري‌؟
ـ به‌چند؟
ـ يك‌ جفت‌ ورزا و زن‌ات‌ هم‌ سر!
آلكسه‌ي‌ چشم‌ها را تنگ‌ كرد و بنا كرد بازوي‌ بريده‌اش‌ را جمباندن‌: ـ هه‌هه‌هه‌،عجب‌ لوده‌يي‌ است‌ بابا!...هاه‌هاه‌هاه‌هاه‌، خيلي‌ لوده‌اي‌!... كه‌ زن‌ام‌ هم‌ سر...جل‌الخالق‌!... كرّه‌هايي‌ را كه‌ برايم‌ پس‌ انداخته‌ چي‌؟ آن‌ها را هم‌ ورمي‌داري‌؟
گريگوري‌ پوزخندزنان‌ گفت‌: ـ خودت‌ واسه‌ تخم‌كشي‌ نگه‌شان‌دار، وگرنه‌ نسل‌شاميل‌ها از دارِ دنيا ورمي‌افتد.
مردم‌ تو ميدان‌ نزديك‌ ديوار كليسا جمع‌ شده‌ بودند. مباشر اموال‌ كليسا غازي‌ رابرده‌ بود بالا سرش‌ فرياد مي‌زد: ـ پنجاه‌ كوپك‌، مال‌ حلال‌! بيش‌تر نبود؟
غازه‌ آن‌ بالا گردن‌ تاب‌ مي‌داد و چشم‌هاي‌ فيروزه‌يي‌اش‌ را با نفرت‌ تنگ‌مي‌كرد.
آن‌ نزديك‌ها پيره‌مردكي‌ با موهاي‌ فلفل‌نمكي‌ و سينه‌ي‌ پر از صليب‌ و نشان‌ باحرارت‌ سرو دست‌ تكان‌ مي‌داد. ميتكا با نگاه‌اش‌ او را نشان‌ داد گفت‌: ـ بابا گريشاكاGriىakہ مان‌ است‌ ها، دارد خاطرات‌ جنگ‌ عثماني‌اش‌ را چاخان‌ مي‌كند. نرويم‌ گوش‌بدهيم‌؟
ـ تا معركه‌اش‌ تمام‌ بشود كپوره‌ باد كرده‌ گندش‌ عالم‌ را برداشته‌.
ـ چه‌ بهتر! وقتي‌ باد كند سنگين‌تر مي‌شود. به‌نفع‌مان‌ است‌ كه‌.
سر ميدان‌، پشت‌ امبار اطفاييه‌ كه‌ بشكه‌هاي‌ آب‌ و مال‌بندهاي‌ شكسته‌ وسط‌اش‌روهم‌ ريخته‌ بود شيرواني‌ِ خانه‌ي‌ موخوف‌ سبز مي‌زد. گريگوري‌ موقع‌ عبور از جلوامبار تف‌ غليظي‌ انداخت‌ و دماغ‌اش‌ را چسبيد. پيره‌مردي‌ كه‌ قلاب‌ كمربندش‌ را لاي‌دندان‌هاش‌ گرفته‌ بود و داشت‌ دكمه‌هاي‌ شلوارش‌ را مي‌انداخت‌ از پشت‌ بشكه‌ها آمدبيرون‌.
ميتكا پراند كه‌: ـ بدجور بيخ‌ گلوت‌ را چسبيده‌ بود؟
پيره‌مرد دكمه‌ آخريه‌ را بست‌ قلاب‌ كمر را از دهن‌اش‌ گرفت‌ و گفت‌: ـ فضول‌ رابردند جهنم‌!
ـ بايد دماغ‌ات‌ را گرفت‌ تپاند آن‌ تو... با ريش‌ات‌... آره‌آره‌، مخصوصاً ريش‌ات‌را ... جوري‌ كه‌ زن‌ات‌ با يك‌ هفته‌ بشور و بمال‌ هم‌ نتواند پاك‌اش‌ كند.
پيره‌مرد از كوره‌ در رفت‌ گفت‌: ـ اول‌ من‌ سر تا پاي‌ تو را مي‌تپانم‌ آن‌ تو، بچه‌قرتي‌!
ميتكا ايستاد و چشم‌هاي‌ گربه‌يي‌اش‌ را انگار كه‌ از آفتاب‌ ناراحت‌ است‌ تنگ‌كرد:
ـ عالم‌ را به‌ گه‌ كشيده‌، تازه‌ به‌ تريج‌ قباش‌ هم‌ برخورده‌ طلب‌كار هم‌ شده‌!
ـ دِ بزن‌ به‌چاك‌ گورت‌ را گم‌ كن‌ ديگر مادرقحبه‌! چه‌ مرض‌داري‌ چسبيده‌اي‌ دركون‌ من‌ ول‌ام‌ نمي‌كني‌؟ نكند هوس‌ چشيدن‌ مزه‌ي‌ اين‌ كمربند به‌سرت‌ زده‌؟
گريگوري‌ لب‌خندزنان‌ به‌جلوخان‌ِ خانه‌ي‌ موخوف‌ رسيد. تارُمي‌اش‌ زيربرگ‌هاي‌ به‌هم‌ پيچيده‌ي‌ تاك‌ِ وحشي‌ پنهان‌ بود. كف‌ جلوخان‌ را سايه‌ي‌ تمبل‌لكه‌لكه‌يي‌ پوشانده‌ بود.
ـ هي‌، ميتري‌Mitri، خانه‌ زنده‌گي‌ را باش‌!
ـ حتا دستگيره‌ي‌ درشان‌ هم‌ مطلا است‌! (درِ مهتابي‌ِ جلوخان‌ را وا كرد و پوفي‌زد به‌خنده‌ كه‌:) حق‌اش‌ بود آن‌ باباهه‌ را مي‌فرستاديم‌ سرش‌ را اين‌جا سبك‌ كند...
يكي‌ از روي‌ مهتابي‌ داد زد: ـ كيه‌؟
اول‌ گريگوري‌ كه‌ معلوم‌ بود دست‌وپايش‌ را هم‌ گم‌ كرده‌ رفت‌ تو. دم‌ كپوره‌كشيده‌ مي‌شد به‌تخته‌هاي‌ رنگ‌شده‌ي‌ كف‌ ايوان‌.
ـ با كي‌ كار داريد؟
دختري‌ نلبكي‌ِ توت‌فرنگي‌ به‌دست‌ نشسته‌ بود رو صندلي‌ گهواره‌يي‌ِ حصيري‌ .گريگوري‌ در سكوت‌ تو بحر قلب‌ سرخي‌ رفت‌ كه‌ توت‌فرنگي‌ دور لب‌هاي‌ گوشتا لوددختر ساخته‌ بود. دخترك‌ هم‌ سرش‌ را كج‌ كرد رفت‌ تو نخ‌ تازه‌واردها. ميتكا به‌دادگريگوري‌ رسيد، سينه‌يي‌ صاف‌ كرد گفت‌:
ـ خواستيم‌ ببينيم‌ ماهي‌ مي‌خريد؟
ـ ماهي‌؟ صبركنيد بپرسم‌.
پاشد، تابي‌ به‌صندلي‌ گهواره‌يي‌ داد، پاهاي‌ لخت‌اش‌ تق‌تق‌ دم‌پايي‌هاي‌ گل‌دوزي‌شده‌اش‌ را درآورد، آفتاب‌ از پيرهن‌ سفيدش‌ گذشت‌ و حدود نامشخص‌ ران‌هاي‌ پر وتوري‌ِ پهن‌ و مواج‌ زيرپيرهني‌اش‌ قلب‌ ميتكا را لرزاند و سفيدي‌ِ اطلس‌وار نرمه‌ي‌ساق‌هاي‌ عريان‌ دختره‌ هاج‌ و واج‌اش‌ كرد. فقط‌ پوست‌ دور پاشنه‌هاش‌ بود كه‌ شيري‌مي‌زد. ميتكا آرنجي‌ حواله‌ي‌ گريگوري‌ كرد و گفت‌: ـ نگاه‌، گريشكا، دامن‌اش‌ را! عين‌شيشه‌ است‌. لامذهب‌ همه‌ي‌ جان‌اش‌ را از آن‌ پشت‌ مي‌شود ديد.
دختر برگشت‌ از ميان‌ دولنگه‌ي‌ در راهرو آمد بيرون‌ و آرام‌ رو صندلي‌اش‌نشست‌.
ـ ببريدش‌ تو مطبخ‌.
گريگوري‌ نوك‌ پنجه‌ وارد خانه‌ شد. ميتكا با پاهاي‌ دور از هم‌، با چشم‌هاي‌ نيم‌بسته‌ زل‌ زد به‌خط‌ سفيدي‌ كه‌ موهاي‌ سر دختر را به‌دو نيم‌ دايره‌ي‌ طلايي‌ قسمت‌مي‌كرد.
دختر هم‌ با چشم‌هاي‌ شيطنت‌بار تو نخ‌ او بود. پرسيد: ـ مال‌ همين‌ورها ايد؟
ـ بله‌، مال‌ همين‌جام‌.
ـ فاميلي‌تان‌؟
ـ كارشونوف‌.
ـ خب‌، اسم‌تان‌ چي‌؟
ـ ميتري‌.
دختر پولك‌ گل‌رنگ‌ ناخن‌هاش‌ را به‌دقت‌ وارسيد و پاهاش‌ را با حركت‌ تندي‌جمع‌ كرد.
ـ ماهيگيره‌ كدام‌ يكي‌تان‌ايد؟
ـ رفيق‌ام‌ گريگوري‌.
ـ شما هم‌ ماهي‌ مي‌گيريد؟
ـ بله‌، اگر هوس‌ كنم‌.
ـ با قلاب‌؟
ـ با قلاب‌ هم‌ مي‌گيريم‌. خودمان‌ به‌اش‌ مي‌گوييم‌ پري‌توگاPritugہ.
دختر بعد از سكوت‌ كوتاهي‌ گفت‌:ـ من‌ هم‌ خيلي‌ دل‌ام‌ مي‌خواهد بروم‌ماهي‌گيري‌.
ـ خب‌، اين‌كه‌ چيزي‌ نيست‌: حالا كه‌ دل‌تان‌ مي‌خواهد، مي‌رويم‌.
ـ راستي‌؟ جدي‌؟ مي‌شود ترتيب‌اش‌ را داد؟
ـ فقط‌ بايد صبح‌ زود بلند شد.
ـ بلند مي‌شوم‌، گيرم‌ بايد يكي‌ بيدارم‌ كند.
ـ كاري‌ ندارد كه‌: مي‌شود بيدارتان‌ كرد... اما راستي‌: پدرتان‌؟
ـ پدرم‌ چي‌؟
ميتكا لب‌خندزنان‌ گفت‌: ـ يك‌وقت‌ ممكن‌ است‌ خيال‌ كند آمده‌ام‌ دزدي‌،سگ‌ها را بيندازد به‌جان‌ام‌.
ـ چرت‌ است‌ بابا!... من‌ تنهايي‌ تو اتاق‌ زاويه‌ مي‌خوابم‌. آن‌هم‌ پنجره‌اش‌ است‌.
(با انگشت‌ نشان‌اش‌ داد.) اگر پي‌ام‌ آمديد بزنيد به‌شيشه‌ بيدار مي‌شوم‌.
از آشپزخانه‌ يك‌درميان‌ صداهايي‌ مي‌آمد: صدا خجالتيه‌ مال‌ گريگوري‌ بودصدا كلفته‌ دو رگه‌هه‌ مال‌ زنكه‌ي‌ آشپز.
ميتكا كه‌ به‌نقره‌كاري‌ِ مات‌ كمربندش‌ ور مي‌رفت‌ ساكت‌ ماند.
دخترك‌ لب‌خندش‌ را قورت‌ داد پرسيد: ـ زن‌ هم‌ داريد؟
ـ چه‌طور مگر؟
ـ هيچچي‌، همين‌جوري‌... خواستم‌ بدانم‌.
ـ نخير، عزب‌ام‌.
تا بناگوش‌ قرمز شد اما دختر كه‌ لب‌خندزنان‌ با شاخه‌ي‌ توت‌فرنگي‌ِ گلخانه‌يي‌بازي‌بازي‌ مي‌كرد پرسيد: ـ ببينم‌ ميتياMitiyہ، دخترها شما را دوست‌ هم‌ دارند؟
ـ بعضي‌شان‌ آره‌ بعضي‌شان‌ نه‌.
ـ راستي‌... ببينم‌... علت‌اش‌ چيه‌ كه‌ چشم‌هاتان‌ مثل‌ مال‌ گربه‌ است‌؟
ميتكا كه‌ يك‌ضرب‌ دست‌ و پا را گم‌ كرد پرسيد:ـ گُر... گربه‌؟
ـ آره‌. درست‌ عين‌ چشم‌ گربه‌ است‌.
ـ من‌ بي‌تقصيرم‌ والله‌، گمان‌ام‌ خير نديده‌ كار ننه‌هه‌ است‌...
ـ ميتيا، چرا زن‌تان‌ نمي‌دهند؟
ميتكا از آن‌ حالت‌ دست‌وپا گم‌كرده‌گي‌ِ موقت‌ درآمد. حس‌ كرد دختره‌ دست‌اش‌انداخته‌ و، چشم‌هاي‌ زردش‌ برقي‌ زد. گفت‌:ـ زن‌ من‌ حالا حالاها تو قنداق‌ است‌.
دختر ابروها را به‌حال‌ تعجب‌ برد بالا، قرمز شد و پاشد ايستاد. صداي‌ قدم‌هايي‌كه‌ از كوچه‌ مي‌آمد پيچيد تو جلوخان‌. لب‌خند تمسخر كوتاه‌ و فروخورده‌ي‌ دخترميتكا را مثل‌ گزنه‌ مي‌چزاند. هيكل‌ گَت‌ و گنده‌ي‌ شخص‌ شخيص‌ ارباب‌ سرگه‌يي‌پلاتونويچ‌ موخوف‌Sergey Platonovic M. كه‌ پوتين‌هاي‌ برقي‌ِ گل‌وگشادش‌ را لخ‌مي‌كشيد با اِهن‌وتُلپ‌ از جلو ميتكا كه‌ خودش‌ را پس‌ كشيده‌ بود گذشت‌ و بي‌اين‌كه‌سرش‌ را برگرداند پرسيد: ـ با من‌ كار داشتيد؟
ـ نه‌ پاپا، ماهي‌ آورده‌اند.
گريگوري‌ دست‌ خالي‌ برگشت‌ رو مهتابي‌.

ناتاشا

 

ولاديمير ناباکوف

برگردان: دنا فرهنگ
ترجمه از روسي دميتري ناباکوف - سيرکا 1924



 
اين داستان براي اولين بار به زبان انگليسي در شماره 9 ژوئن 2008 مجله نيويورکر چاپ شده است.


Natasha: PHOTOGRAPH: BASTIENNE SCHMIDT, “EMBROIDERY” (2007)



ناتاشا توي راه پله همسايه روبروي اتاق شان بارون ولف را ديد که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله هاي چوبي بالا مي آمد و ازلاي دندان هايش آرام سوت مي زد.
- با اين عجله کجا مي روي ناتاشا؟
- مي روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپيچند. همين الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
- راستي؟ خوش خبر باشي.
ناتاشا با عجله از پله ها پايين دويد. کلاه سرش نبود و باراني اش خش خش مي کرد. ولف از روي نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. يک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کيف خيس اش را روي تخت انداخت و سرحوصله دست هايش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پير رفت و در زد. خرنوف و دخترش توي اتاق آن طرف راهرو زندگي مي کردند. ناتاشا روي کاناپه مي خوابيد. فنرهاي درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بيرون زده بودند. توي اتاق شان يک ميز رنگ نزده هم بود که روي آن روزنامه هايي پر از لکه هاي جوهر پخش و پلا بود. خرنوف پيرمردي ريزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پايش مي رسيد.. قبل از اين که سر تراشيده ولف توي درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توي تخت خزيد و ملحفه را روي خودش کشيد.
- بيا. چه خوب شد آمدي. بيا تو.
پيرمرد به سختي نفس مي کشيد و در کمد پا تختي اش نيمه باز بود.
بارون ولف همان طور که کنار تخت مي نشست و روي زانوهايش مي زد گفت: شنيدم که ديگر تقريبا خوب خوب شده ايد الکسي ايوانيچ.
خرنوف دست زرد و خيس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد: نمي دانم شما چي شنيده ايد اما من شک ندارم که فردا مي ميرم.
با لب هايش صداي پف بلندي درآورد.
ولف با قاطعيت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جيب پشتش جعبه سيگار نقره اي بزرگي درآورد: اشکالي ندارد سيگار بکشم؟
مدتي طولاني با فندکش ور رفت و صداي چرخ دنده آن را در آورد. خرنوف چشم هايش را نازک کرد. پلک هايش مثل پره هاي انگشت قورباغه به آبي مي زد. چانه برآمده اش پر از تاول هاي خاکستري بود. بدون اين که چشم هايش را کامل باز کند گفت: همين طور مي شود. دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بيرون کردند. حالا هم دارم تو ديار غربت مي ميرم. احمقانه است که چه طور همه چيز...
ولف با صداي بلند و واضحي شروع به حرف زدن کرد. گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده مي ماند و تا بهار اوضاع روسيه روبه راه مي شود و همگي برمي گردند سر خانه و زندگي شان. و بعد ماجرايي از گذشته هاي خودش تعريف کرد. گفت: آن موقع ها که توي کنگو اين ور و آنور مي رفتم...
همان طور که حرف مي زد هيکل گنده و يقورش آرام تکان تکان مي خورد.
- هي.. اين جا کجا کنگو کجا. آلکسي ايوانيچ عزيز. يک طبيعت وحشي اي داشت که ...يک دهکده اي وسط جنگل تصور کنيد که زن ها با پستان هاي گنده لخت مي گردند و جوي آبي به سياهي بره قره کل از وسط کلبه هاش رد مي شود. بعد زير يک درخت تناور – درخت کيروکو- پرتقال هايي اندازه توپ هاي لاستيکي روي زمين ريخته و شب ها از توي تنه درخت صدايي درمي آيد مثل صداي دريا. من داشتم با رئيس قبيله گپ مي زدم. مترجم مان يک مهندس بلژيکي بود که او هم پسر کنجکاوي بود. قسم مي خورد که سال 1895 توي مرداب هاي اطراف تانگانيکا يک ايچتيوسور ديده بوده. رئيس قبيله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آويزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش اين طور شد...
ولف با شور و شوق داستانش را تعريف مي کرد و به سر تراشيده اش دست مي کشيد. مدتي بعد خرنوف بي تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.
ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهي به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صداي قفل در ورودي آمد و بعد صداي قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هايي درخشان وارد اتاق شد.
- حالت چطوره بابا؟
ولف از جايش بلند شد و با لحني مصنوعي گفت: پدرت کاملا خوبه. نمي دانم چرا هنوز توي تخت مانده. داشتم براش ماجراي يک جادوگر افريقايي را مي گفتم.
 ناتاشا به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.
آرام گفت: باران مي آيد هواي وحشتناکيه.
بلافاصله همگي از پنجره به بيرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتي کسي از هوا حرف مي زند همه ناخودآگاه نگاهي به بيرون مي اندازند. رگ آبي گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روي بالش پرت کرد. ناتاشا با قيافه اي جدي قطره هاي دوا را مي شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره هاي باران روي موهاي نرم و صافش مي درخشيدند و زير چشم هايش حلقه سياه اي افتاده بود که صورتش را دوست داشتني تر مي کرد.
 ولف به اتاقش برگشت و مدتي طولاني با لبخندي مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهي خودش را روي مبل و گاه روي تخت پرت مي کرد. بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توي تاريکي به حياط و باران تند خيره شد. بلاخره يک شانه اش را با حالتي متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بيرون رفت.
خرنوف پير که قوز کرده روي کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را براي خواب شب آماده کند آرام و بي تفاوت گفت: ولف رفت بيرون شام بخورد.
 بعد آهي کشيد و پتو را محکم تر دور خودش پيچيد.
ناتاشا گفت: تخت حاضره. بيا دراز بکش بابا.
دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خيابان ها تاريک بودند و چترها مثل گنبدهاي خيس توي نور چراغ ها مي درخشيدند. نور ويترين مغازه ها روي آسفالت خيس خيابان منعکس مي شد. باران يک سر مي باريد و شب تاريک تر مي شد. فاحشه هاي لاغرو قد بلند آهسته توي تقاطع هاي شلوغ بالا و پايين مي رفتند و نور چراغ توي چشم هاشان برق مي زد. آن دورها يک تابلو تبليغاتي روشن و خاموش مي شد و مثل چرخ درخشاني مي چرخيد.
تا آخر شب تب خرنوف زياد شد. جيوه دما سنج از نردبان قرمز توي آن بالا مي رفت و تب تند خرنوف را نشان مي داد. دائم زير لب غروغر مي کرد و هذيان مي گفت و لبش را گاز مي گرفت و سرش را آرام تکان مي داد. بالاخره خوابش برد. ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصوير مبهم خودش را توي شيشه تيره پنجره نگاه کرد. گردنش باريک و تنش لاغربود و گيس سياه اش روي ترقوه اش افتاده بود. همان طور آرام و سست ايستاده بود. ناگهان به نظرش رسيد که اتاق و همه چيزهاي توي آن تکان مي خورند. کاناپه، ميز پر از ته سيگار، تخت که پيرمرد خيس از عرق با دهن باز و بيني نوک تيزش ناراحت روي آن خوابيده بود، همه مثل کشتي توي شب اين ور و آن ور مي رفتند. ناتاشا آهي کشيد و دستش را روي شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روي کاناپه انداخت. بعد با لبخند ملايمي خم شد و جوراب هاي وصله خورده اش را پايين کشيد. يک بار ديگر احساس کرد اتاق بالاوپايين مي رود و گرماي نفس کسي به پشت گردنش مي خورد. چشم هاي سياه باريکش را که سفيدي اش آبي مي زد کاملا باز کرد. حشره اي پاييزي اندازه نخود سياه دور چراغ چرخيد و به ديوار خورد. ناتاشا زير پتو خزيد. گرماي دست و پاهاي خودش را احساس مي کرد، انگار يک نفر ديگر کنارش خوابيده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توي آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهايش را به هم فشارداد و چشم هايش را بست. خونوف خرناس بلندي کشيد و توي خواب يک بازويش را بلند کرد. بازويش خود به خود مثل بازوي مرده پايين افتاد. ناتاشا نيم خيز شد و به طرف شمع فوت کرد. دايره هايي رنگي جلو چشمش مي چرخيدند.
سرش را توي بالش فرو کرد و خنديد: چه احساس خوبي دارم.
پاهايش را توي شکمش جمع کرده بود و به نظرش خيلي خيلي کوچک شده بود. خيالاتش مثل جرقه هاي آتش آرام پخش مي شدند و ناپديد مي شدند. تازه خوابش برده بود که فرياد بلند ديوانه واري توي اتاق پيچيد.
- بابا چي شده؟
کورمال کورمال به طرف ميز رفت و شمع را روشن کرد.
خرنوف روي تخت نشسته بود و و نفس نفس مي زد و با انگشت هايش يقه بلوزش را محکم مي کشيد. چند دقيقه قبل از خواب پريده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسيده بود که شماره هاي شب رنگ ساعت روي صندلي دايره سر لوله تفنگي است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمي کرد جم بخورد و بي حرکت منتظر صداي شليک مانده بود. تا اين که از ترس بي خود شد و جيغ کشيد. حالا داشت به دخترش نگاه مي کرد و تندتند پلک مي زد و لبخند مي زد.
- بابا آرام باش چيزي نيست.
ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دويد و بالش او را صاف کرد و دستي به پيشاني اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشيد. خرنوف آه بلندي کشيد. هنوز از ترس مي لرزيد. به طرف ديوار چرخيد و آرام گفت: همه شون. و من هم ...کابوسه... نه تو نبايد...
بالاخره به خواب عميقي فرو رفت. ناتاشا دوباره دراز کشيد. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهايش توي پک و پهلو و شانه هايش فرو مي رفتند. يادش نمي آمد که چه خوابي ديده بود اما هنوز گرماي آن را احساس مي کرد. بالاخره آن قدر اين پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان روياي شيرين قبلي را ديد.
بعد دم صبح دوباره بيدار شد. پدرش صدايش مي زد.
- ناتاشا حالم بده. يه کم آب بهم بده.
ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشويي رفت و صداي آب توي لگن لعابي بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت:‌خيلي وحشتناکه اگر ديگر هيچ وقت برنگردم.
- بگير بخواب بابا. سعي کن يک کم ديگه بخوابي.
ناتاشا پيراهن کلفتش را تنش کرد و پايين تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار ديگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکي زد:
- ناتاشا اغلب خواب مي بينم که توي ده مان قدم مي زنم. يادت مي آد، کنار رودخانه نزديک چوب بري؟ راه رفتن توي خواب سخته. مي داني که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو مي رود تو خاک اره و قلقلک مي شه. يادته يک بار با هم رفتيم خارج؟
اخم کرد، سعي مي کرد رشته کلام از دستش در نرود.
ناتاشا با تمام جزييات يادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلي بود، ريش کوتاه روشن و دستکش جير خاکستري و کلاه سفري چهارخانه او را به ياد آورد و ناگهان احساس کرد که زير گريه خواهد زد. خرنوف با لحن سردي گفت: آره اين جوريه.
و به تاريکي خيره شد.
- يک کم ديگه بخواب. آره بابا من همه چيز يادمه.
خرنوف با حالت عجيبي جرعه ديگري از آب سرکشيد و صورتش را ماليد و به بالشش تکيه داد. از توي حياط صداي فرياد لرزان وشادي آمد.


3
روز بعد حدود ساعت يازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توي قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بيرون دويد و آرام در را پشت سرش بست.
- خيلي خوشحالم. بابا حالش امروز خيلي بهتره.
بلوز سفيد و دامن کرمي تنش بود که روي پهلوهايش دکمه مي خورد. چشم هاي باريکش از خوش حالي مي درخشيد. با عجله ادامه داد:
- ديشب حالش خيلي بد بود، چشم روي هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصميم گرفت از تخت بلند بشود. همين الان حمامش کردند.
ولف با لحن مشکوکي گفت: امروز آفتابيه. من نرفتم سرکار.
توي راهرو نيمه تاريک ايستاده بودند و به ديوار تکيه داده بودند و نمي دانستند که ديگر درباره چه حرف بزنند.
ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هايش را توي جيب هاي بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: مي داني چيه ناتاشا؟ بيا با هم امروز برويم بيرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمي گرديم. هان چي مي گويي؟
ناتاشا ايستاده بود و يک شانه اش را به ديوار تکيه داده بود. کمي خودش را عقب کشيد: چه طوري بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر ...
ولف ناگهان با خوشحالي گفت: ناتاشا عزيزم. لطفا بي خيال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر يک وقت هم چيزي لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همين دوروبر هاست.
ناتاشا آرام گفت: راست مي گويي. من مي روم بهش بگم.
دامنش چرخي خورد و داخل اتاق رفت.
خرنوف کامل لباس پوشيده بود و فقط يقه بلوزش را نبسته بود. بي حال کورمال کورمال روي ميز دنبال چيزي مي گشت.
-ناتاشا، ديروز يادت رفت روزنامه بخري.
ناتاشا مشغول دم کردن چايي روي اجاق الکلي شد.
- بابا مي خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.
سفيدي چشم خرنوف که به آبي مي زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزيزم حتما برو. باور کن حالم امروز خيلي بهتره. اگر فقط اين قدر ضعيف نشده بودم...
وقتي که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چيزي مي گشت. هن و هن کنان سعي کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زيرش را نگاه کرد. دمر روي زمين دراز کشيد و همان طور ماند. سرش گيج مي رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زياد يواش از جايش بلند شد و تقلا کنان روي تختش رفت و دراز کشيد. باز احساس کرد که از روي پلي رد مي شود و صداي اره کردن تنه هاي زرد درخت ها را مي شنود و پاهايش توي اعماق خاک اره فرو مي روند و باد خنکي از روي رودخانه مي وزد و سرتاپايش را خنک مي کند.


4
- بله، توي تمام مسافرت هام، هي ناتاشا! بعضي وقت ها احساس خدايي مي کردم. توي سيلان قصر سايه ها را ديدم و توي ماداگاسکار يک پرنده زمردي زدم. بومي هاشون گردن بندهاي استخواني مي اندازند و شب ها مثل شغال با صداي قوهاي کنار دريا آواز مي خوانند . توي چادر نزديکي هاي تاماتو زندگي مي کردم. زمين قرمز و دريا سرمه اي بود. نمي توانم آن دريا را برات وصف کنم.
ولف ساکت شد و آرام ميوه کاجي را بالا و پايين مي انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روي صورتش کشيد و خندان گفت: حالا نگاه کن! يک قران پول توي جيبم نيست و توي ترسناک ترين شهر اروپا گير کرده ام. صبح تا عصرتوي اداره مگس مي پرانم و شب توي رستوارن راننده کاميون ها نان و سوسيس سق مي زنم. اما آن وقت ها...
ناتاشا روي شکم دراز کشيده بود و بازوهايش را باز کرده بود و به آبي فيروزه اي آسمان و نوک براق و روشن کاج هاي سر به فلک کشيده نگاه مي کرد. به آسمان خيره شده بود و دايره هايي روشن جلو چشمش مي درخشيدند و ناپديد مي شدند. هرازگاهي پولکي نوراني از نوک يک کاج به نوک کاج ديگر مي پريد. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستري اش نشسته بود وپاهايش را جمع کرده بود و ميوه کاجش را بالا و پايين مي انداخت.
ناتاشا آه کشيد. به نوک کاج ها خيره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توي تنور مي سوزاندند يا اين که قديسه مي شدم. بعضي وقت ها خيالات عجيبي به سرم مي زند. از شدت سرخوشي بي وزن مي شوم و احساس مي کنم توي هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چيز را مي فهمم، مرگ، زندگي، همه چيز را. يک بار وقتي حدود ده سالم بود نشسته بودم توي اتاق غذا خوري نقاشي مي کردم. بعد خسته شدم و توي فکر رفتم. ناگهان، خيلي سريع، زني پابرهنه آمد تو. لباس آبي رنگ و رو رفته اي تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم هاي خيلي مهربان و اسرار آميز داشت. بدون اين که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناري. من نترسيده بودم و نمي دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. ديگر هرگز نديدمش. اما مي داني کي بود؟ مريم باکره.
ولف لبخند زد:چرا اين فکر را مي کني ناتاشا؟
- مي دانم. پنج سال بعد خوابش را ديدم. يک بچه توي بغلش بود و بچه فرشته ها پاهايش را گرفته بوند، درست مثل نقاشي رافائل، فقط همه شون زنده بودند. به جز اين بعضي وقت ها يک چيزهاي ديگري هم مي بينم. توي مسکو وقتي بابا را بردند و من تنها توي خانه مانده بودم مي داني چي شد؟ روي ميز يک زنگوله کوچک برنزي بود، از همان ها که توي تبرول مي اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توي هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمين. چه صداي پاک و شفافي داشت.
ولف نگاه عجيبي به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمي گفت: ناتاشا بايد چيزي بهت بگم. مي داني، من هيچ وقت نه آفريقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقريبا سي سالم شده اما به جز سه تا شهر روسيه و چندتا ده و اين کشور متروک جايي را نديده ام. معذرت مي خواهم.
لبخند غمگيني زد. ناگهان دلش براي همه تخيلاتي که از کودکي تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.
هواي پاييزي خشک و گرمي بود. نوک طلايي کاج ها تاب مي خوردند و تنه هاشان صداي غژوغژ خفيفي مي داد.
- مورچه.
ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستي به دامنش کشيد: روي مورچه نشسته ايم.
ولف پرسيد: خيلي ازم بدت مي آد؟
ناتاشا خنديد: شوخي مي کني؟ تازه حالا با هم مساوي شديم. من هم هرچي درباره تخيلاتم و مريم باکره و آن زنگوله گفتم خيال پردازي بود. يک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا اين اتفاق ها افتاده.
ولف ناراحت گفت: آره درست همين طوره.
ناتاشا که سعي مي کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.
ولف با حرکتي از روي عادت قوطي سيگار بزرگش را درآورد.
- در خدمتم. يک بار وقتي داشتيم با قايق بادبادني از بروني مي رفتيم سوماترا...


۵
کناره درياچه شيب ملايمي داشت. عکس تخته هاي چوبي اسکله مثل مارپيچي خاکستري توي آب افتاده بود. آن طرف درياچه جنگل سياه کاج ادامه داشت. اما اين جا و آن جا تنه هاي سفيد و برگ هاي زرد مات درخت هاي سپيدار به چشم مي خوردند. تصوير نوراني ابرها توي آب فيروزه اي شنا مي کرد، ناتاشا ناگهان ياد مناظر لويتن افتاد. احساس کرد توي روسيه هستند، فقط توي روسيه از شدت زيبايي و خوشبختي بغض گلوي آدم را مي فشارد. خوش حال بود که ولف ماجراهايي غيرواقعي اما تا اين حد شگفت تعريف مي کند. ولف سنگ هاي کوچکي روي آب طوري پرت مي کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه اي روي آب سر مي خورند و جلو مي رفتند. وسط هفته بود و هيچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهي صداي فرياد کوتاهي از تعجب يا خنده ايي از دور به گوش مي رسيد. روي درياچه قايقي با بادبان سفيدي شناور بود. مدتي طولاني کنار ساحل قدم زدند. از شيب کناره درياچه بالا رفتند و توي مسيري که بوي نمناک بوته هاي تمشک سياه مي داد راه رفتند. کمي بعد به کافه متروکي رسيدند که نه مشتري داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جايي آتش گرفته باشد و همه با ليوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت ميزي نشستند و وانمود کردند که مي خورند و مي نوشند و گروه موسيقي برايشان مي نوازد. و همانطور که داشتند مي خنديدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صداي موسيقي غريبي مي شنود. با حالتي اسرار آميز بلند شد و به طرف ساحل دويد. بارون ولف ناشيانه دنبالش دويد و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ايم.
بعد ساحلي به رنگ سيب سبز پيدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشيد روي آب مثل طلاي مذاب برق مي زد. ناتاشا که چشم هايش را نازک کرده بود و سوراخ بيني اش باز و بسته مي شد، چندين بار تکرار کرد: واي خدا چقدر زيبا!
ولف انگار کمي دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابي و زيبايي بود سايه غمگيني روي درياچه افتاده بود.
ناتاشا اخم کرد و گفت: نمي دانم چرا احساس مي کنم که حال بابا بدتر شده. نبايد تنهاش مي گذاشتم.
ولف ياد پاهاي لاغر و تاول زده پيرمرد افتاد که داشت توي تختش برمي گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بميرد چي؟
- اين حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.
ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همين فکررا مي کنم.
ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توي بلوز راه راه کمي بوي عرق مي داد. ناتاشا راست جلويش را نگاه مي کرد و راه مي رفت و از اين که گرماي بدن ولف را کنارش احساس مي کرد خوش حال بود.
ولف همان طور که چوب کوچکي را توي هوا تکان مي داد و صدايي شبيه سوت از آن در مي آورد گفت: من خيال بافي مي کنم. ناتاشا نمي داني چقدر با خيالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتي از روياهام طوري حرف مي زنم که انگار واقعي هستند دروغ مي گم؟ دوستي داشتم که سه سال توي بمبي خدمت کرده بود. بمبي! واي خدا! بعضي اسم ها چه آهنگي دارند. گفتن اسمش هم هيجان آوره. پر از نور خورشيد و طبله. ناتاشا فکرش را بکن. اين دوست من اصلا يک تعريف درست و حسابي از بمبي نمي کرد. به جزدردسرهاي کارش و گرما و تب و زن يک کلنل انگليسي چيز ديگه اي يادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ايم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبي، سنگاپور. مثلا من قشنگ يادمه که...
ناتاشا داشت درست روي لبه آب راه مي رفت و موج هاي کوچک درياچه به پايش مي خورد. از پشت جنگل قطاري رد شد و سوت طولاني آهنگيني زد. روز کمي طلايي تر و کمي ملايم تر شده بود و جنگل آن طرف درياچه حالا آبي به نظر مي رسيد.
نزديک ايستگاه قطار ولف يک پاکت کاغذي پر از آلو خريد، ولي آلوها ترش از آب درآمدند. توي واگن چوبي خالي قطار نشسته بودند و ولف آلوها را يکي يکي از پنجره بيرون مي انداخت و دايم مي گفت که حيف شد توي کافه از زير ليواني هاي گرد مقوايي که زير ليوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.
- نمي داني وقتي بندازيشون هوا چه قشنگ اوج مي گيرند ناتاشا. خيلي جالبه.
ناتاشا خسته بود. چشم هايش را محکم مي بست و احساس مي کرد که توي شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز مي کرد و شب ناپديد مي شد و سرش گيج مي رفت.
- وقتي دارم براي بابام ماجراهاي امروز را تعريف مي کنم لطفا حرفم را درست نکن. شايد يک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چيزهاي جالبي از خودم دربيارم. خودش مي فهمد.
وقتي که به شهر رسيدند تصيبم گرفتند تا خانه پياده بروند. بارون ولف کم حرف شده بود و زير چشمي به ماشين هاي پر سرو صدا نگاه مي کرد. اما ناتاشا انگار داشت روي دريا راه مي رفت. به نظرش مي رسيد که از شدت خستگي بال درآورده و بي وزن شده است. ولف به اندازه هواي گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر مي آمد. يک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ايستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ايستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جيب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشيده اش را مثل يک گاو نر خم کرد و همان طور که به پياده رو نگاه مي کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توي يک سيگارفروشي رفت.
ناتاشا گيج و سردرگم همان جا ايستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: اين را هم بايد به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ هاي خيابان مثل سنگ هاي قيمتي توي مه مي درخشيدند. احساس مي کرد که دارد ضعف مي کند. اطرافش ساکت بود. وقتي که به در خانه رسيد پدرش را ديد. کت سياه اش را پوشيده بود و يقه باز بلوزش را با يک دست گرفته بود و با دست ديگر کليد هاي در را تاب مي داد. با عجله از در بيرون آمد. کمي قوز کرده بود و توي مه به طرف دکه روزنامه فروشي مي رفت.
ناتاشا صدايش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پياده رو ايستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.
ناتاشا گفت: بابا چان عزيز دلم! نبايد بروي بيرون.
پدر سرش را دربرگرداند و با صداي خيلي ملايمي گفت: ناتاشا جان، خبر خيلي خوبي توي روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من يادم رفته پول بردارم. مي تواني بدويي بروي بالا و پول بياري؟ همين جا منتظرت مي مانم.
ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش ر رد شد. خوش حال بود که پدرش اين قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توي رويا باشد. تند از راهرو رد شد.
- اين طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.
معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود. ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صداي حرف زدن چند نفر را از پشت در شنيد. در را به سرعت باز کرد. چراغ روي ميز حسابي دود مي کرد. خانم صاحبخانه، خدمتکار و يک نفر که ناتاشا نمي شناخت جلو تخت ايستاده بودند. وقتي ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فريادي زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را ديد که روي تخت دراز کشيده بود. شباهتي به مردي که چند لحظه پيش ديده بود نداشت، جسد پيرمرد ريزنقشي بود با بيني اي شبيه موم.


بی تفاوت

فروغ فرخ‌زاد

فروغ فرخ‌زاد وقتي در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاري روي صندلي راحتي‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه مي‌داد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش مي‌کنم بفرماييد.»
با اندوه پيش رفتم، قدم‌هايم مرا مي‌کشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اين‌قدر بي‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر مي‌کردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش مي‌کند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوش‌بختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشم‌هاي او با سنگي روبه‌رو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آن‌چه که من جست‌وجو مي‌کردم نقش نشده باشد. پيش خودم فکر کردم:
من نبايد مثلِ هميشه تسليم او باشم، من مي‌خواهم حرف‌هايم را بزنم و او بايد گوش بدهد، او بايد جواب بدهد، من او را مجبور مي‌کنم، و در تعقيب اين فکر با اطمينان و اندکي خشونت در مقابلش ايستادم.
«مي‌داني که براي چه آمده‌ام؟!»
مثلِ بچه‌ها خنديد. شايد به من و شايد براي اين‌که در مقابل حرف‌هاي من عکس‌العمل خُرد کننده‌اي نشان داده باشد. آن‌وقت درحالي که با يک دست صندلي روبه‌رو را نشان مي‌داد و با دستِ ديگرش کتابِ قطوري را که به روي زانوانش گشوده بود مي‌بست و گفت: «البته که مي‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمي بنشينيد و خودتان را گرم کنيد، اين‌جا، نزديک بخاري.»
وقتي روي نيمکت نشستم فکر کردم که او چرا مي‌کوشد تا با تکرار کلمة «شما» بين من و خودش ديواري بکشد.
آه، بعد از يک سال، بعد از يک سال، من هنوز براي او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتي که در آن حال «من و او» ديگر وجود نداشته‌ايم بعد از لحظات پيوند، بعد از لحظات يکي بودن و يکي شدن.
آن وقت از خودم پرسيدم: چه مي‌خواهي بگويي، با اين ترتيب و با صداي بلند، بي‌آن‌که خودم توجهي داشته باشم تکرا رکردم:
«با اين ترتيب.»
و صداي او را شنيدم:
«حالا مي‌توانيم شروع کنيم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون درياي ديوانه‌اي در مقابلِ او طغيان کنم و به روش بيايم. پنجه‌هايم را گشودم، در لبانم لرزشي پديد آمد، در جاي خود اندکي به جلو خزديم، مي‌خواستم فرياد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نمي‌دهي؟ چرا مثل ديواري در مقابلم ايستاده‌اي؟ يا راهم بده، يا راهم را باز کن، يکي از اين دوتا. هيچ‌وقت نمي‌گويي که از من چه مي‌خواهي، هيچ‌وقت ندانستم که براي تو چه هستم. بگو، فقط يک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتي اگر کلمة تلخي باشد.
شايد اولين کلمات هم از ميانِ لبانم بيرون آمدند، اما بغض گلويم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرماي وحشت‌انگيز و تمسخر‌آلودي لبريز بود، دهانم را بست و پلک‌هايم را به زير انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زير لب گفتم: «آه ديوانه، ديوانه!»
نگاهم از روي انگشتانِ لرزانم به پايين خزيد و به روي گل‌هاي رنگارنگِ فرشِ قالي، نوک کفش‌هاي او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبي هويدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بي‌رنگ و باريک بود و دستة عينک رابا هيجان مي‌فشرد، سينه‌اش که زندگي در پشت آن گويي بالبخند - خاموشي «زندگي» را مي‌نگريست و چانة محکم و لب‌هاي لرزانش، و نمي‌دانم چرا بي‌هوده آرزو کردم که بروم، به جاي دوري بروم و همه چيز را فراموش کنم.
او از جايش بلند شد و درحالي که با قدم‌هاي کشيده‌اش به سوي من مي‌امد گفت: «و بالاخره هيچ چيز معلوم نشد!»
سرم را با بي‌اعتنايي نوميدانه‌اي تکان دادم.
«چه چيز را بگويم چه چيز را؟»
به نظرم رسيد که آن چه مرا رنج مي‌دهد از او جداست، چيزي است در خودِ من و چسبيده به دنياي تاريک من و افزودم:
«قضيه خيلي يک‌طرفي است نه، من اشتباه مي‌کنم من بايد بروم و به تنهايي فکر کنم.»
آن‌وقت او دست‌هايش را گذاشت روي شانه‌هاي من و روي صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌هاي لاغر و پيشاني بلندش را به گونه‌ها و پيشاني من ماليد و در همة اين احوال من بوي تنش را با عطش تنفس مي‌کردم و دنياي من در ميان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌هاي خاکستري و سرد، رنگ مي‌گرفت.
«اگر يک کمي از خودمان بيرون بياييم شايد بتوانيم اطراف‌مان، و ديگران را هم ببينيم.»
«عزيز من، کلمات خيلي زيبا و در عين حال خيلي تو خالي هستند. مي‌فهمي چه مي‌خواهم بگويم، بهتر نيست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنياي مسخرة کلمات تنظيم کنيم؟»
آه، او پيوسته با اين فلسفه‌ها مرا گم‌راه مي‌کرد. انديشيدم چه مي‌خواهد به من بگويد. آيا دوستم دارد؟!
اين اولين ادراکم از گفته‌هاي او بود. بي‌آن‌که به مقصود حقيقي او توجه داشته باشم، هيچ‌وقت راجع به گفته‌هاي او عميقانه فکر نمي‌کردم. از اين کار مي‌ترسيدم و پيوسته در همة حرکات و گفته‌هاي او به دنبال يک اعتراف مي‌گشتم، اعترافي که به آن احتياج داشتم، مي‌خواستم راحت بشوم و او زيرکانه با من بازي مي‌کرد.
با هيجان دست‌هايم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داري، نه؟ دوستم داري؟»
و در آن حال دلم مي‌خواست که از فرط شادي گريه کنم، اما او خودش را با اندکي تاثر و حالت رميده‌اي از ميانِ بازوانِ من بيرون کشيد، به سوي ديگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتاب‌ها ايستاد.
«همه‌اش حساب مي‌کني، همه‌اش به خودت فکر مي‌کني.»
و آن وقت با هيجان به‌طرف من برگشت.
«بيا انسان بشويم، بزرگ بشويم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بياوريم.»
آه. دنياي او براي من قابل لمس نبود. دنياي او براي من جسميت نداشت. مي‌دانستم که چه مي‌خواهد و چه مي‌گويد. مي‌دانستم که فقط مي‌خندد، فقط مي‌خندد، فقط مي‌خندد به همه‌چيز و به همه‌کس، حتي به خودش. اما من نمي‌توانستم مثل او باشم، مي‌خواستم فرياد بزنم:
«دستم را بگير و با خودت ببر به هرکجا که مي‌خواهي، شايد يک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»
اما احساس کردم که قدم‌هايم در سستي و رکودِ وحشتناکي فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هايم مرا ياري نمي‌کنند. من هنوز در تارهاي ابريشمين زندگي اسير بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان ديگر، به آن اوج رسيدن، به آن وارستگي و بي‌نيازي رسيدن...آه، شايد همة سال‌هاي عمرم کافي نبودند و من بي‌هوده تلاش مي‌کردم: بي‌هوده تلاش مي‌کردم تا او را به سطحِ زمين به آن جايي که خودم زندگي مي‌کردم باز گردانم.
از مقابل گنجة کتاب‌هايش برگشت و کنارِ من ايستاد. مثلِ شيطاني تاريک و وسوسه‌انگيز بود.
«گفتي اين آخرين بار است که به ديدنِ من مي‌آيي، نه؟»
قلبم لرزيد. نمي‌خواستم او به همين آساني اين دوري و گسستن را قبول کند، دلم مي‌خواست دستم را بگيرد و مرا به خودش بفشارد و در صدايش اندوهي باشد و بگويد «تو اين کار را به‌خاطر من نخواهي کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاريکي برگرداندم و نوميدانه گفتم:
«اين طور تصميم گرفته بودم.»
«وحالا چه‌طور؟»
بيش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزديکِ من بود، زندگي من بود و من ديگر چه مي‌خواستم؟
«حالا، حالا،...آه، نمي‌دانم!»
شايد او همين را مي‌خواست، همين تزلزل و ترديد را و من او را کشف نمي‌کردم. اين خيلي دردناک بود. آن‌وقت او با اطمينان برخاست.
«شام را با هم مي‌خوريم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نيم بود و انديشيدم:
«نبايد تسليم بشوم، نبايد مغلوب بشوم.»
و در همان حال گويي او با نگاهش به من مي‌گفت:
«دختر کوچولوي احمق، فتح و شکست چه معني دارد...آيا دوست داشتن براي تو کافي نيست؟»
«البته شام مي‌خوريم، اما بعد...»
و او با خون‌سردي گفت:
«بعد هر طور که دلت مي‌خواهد رفتار کن.»
«من اين‌جا نمي‌مانم.»
و فقط اين حرف را زدم تا او بگويد «بمان» و لااقل يک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌اي که در گوش من صدا مي‌کند، چيزي خواسته باشد.
«اما او خنديد، خنده‌اش رنجم مي‌داد، چون مي‌دانستم که همه چيز را در من مي‌خواند.»
«البته اگر بخواهي، مي‌روي.»
من بي‌آن‌که خودم بخواهم التماس مي‌کردم با جملاتي که هيچ مفهوم ديگري جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب مي‌کرد، بي‌آن‌که لحظه‌اي از آن اوجِ بي‌نيازي پايين آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهي مي‌مانم...و در غير اين صورت...»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اين‌که مي‌خواست بگويد: «بازي نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنايه‌آلودي گفت:
«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمي... تو مي‌داني که در اين مورد خودت بايد تصميم بگيري.»
ميز کوچکش را جلو کشيد.
«شراب خوبي هم در خانه داريم.»
من مي‌دانستم که تسليمم و تلاشي نکردم. هيچ‌چيز نگفتم. مي‌ترسيدم که تا مرحلة زنِ حساب‌گري تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ ميز نشست و درحالي که جام را پُر مي‌کرد به شوخي گفت:
«آن‌هايي که با زبان‌شان به آدم فحش مي‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش مي‌کنند.»
و با لبخند پُرمعنايي به صورت من نگاه کرد.
شب تاريک و سنگين بود و آتش در بخاري با زمزمة ملايمي شعله مي‌کشيد. خسته و نااميد سرم را بلند کردم و اطراف را نگريستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همة ديوارها از قفسه‌هاي کتاب پوشيده شده بود و او در ميان اين همه کتاب زندگي مي‌کرد.
و ناگهان حس کردم که او برايم سنگين و غيرقابل درک است. نمي‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در ميان دو دست گرفتم و به تلخي گريستم.
«آه خداي من، پس من چه بايد بکنم؟»
و او با خون‌سردي گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشيدني‌ات را بخور، آن‌وقت مي‌رويم در آن اتاق دراز مي‌کشيم و من براي تو قصه مي‌گويم.»
سرم را بلند کردم. چيزي در چشم‌هايش مي‌سوخت. حس کردم که پلک‌هايم داغ و سنگين مي‌شوند. رويايي روي پيک‌هايم ايستاده بود. شب در ظلمت نفس مي‌کشيد، اما به نظرم رسيد که از پشت شيشه‌هاي پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ مي‌کند...


دي ماه 1336
از کتاب شناخت‮نامه فروغ – شهناز مرادي کوچي – نشر قطره
حروف‮چين: علي چنگيزي

عزاداران بیل

غلام‌حسين ساعدي

غلام‌حسين ساعديدمدمه‌هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي‌ها در ميدانچة پشت خانة مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي‌زدند.
كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: «ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟»
مشدي جبار گفت: «تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود.»
مشدي بابا گفت: «پا پياده اومدي؟»
مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش‌هايش را در مي‌آورد و له له مي‌زد، گفت: «از لب جاده تا اين‌جا، آره.»
اسلام گفت: «كي رسيدي لب جاده؟»
مشدي جبار گفت: «ظهر تازه گذشته بود.»
كدخدا گفت: «پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟»
مشدي جبار گفت: «آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم.»
پسر مشدي صفر پرسيد: «يه چيز غريب؟ چي بود؟»
مشدي جبار گفت: «والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم.»
كدخدا گفت: «نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟»
مشدي بابا گفت: «آخه چه جوري بود؟»
مشدي جبار گفت: «يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم.»
عبدالله گفت:«چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟»
مشدي جبار فكر كرد و گفت: «نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت.»
كدخدا گفت: «دست و پا چي؟»
مشدي جبار گفت: «دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود.»
اسلام گفت: «چه شكلي بود؟»
مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: «چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود.»
مشدي بابا گفت: «اول كه گفتي مثل گاو بود.»
مشدي جبار گفت: «آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود.»
كدخدا گفت: «تو كه گفتي دست و پا نداشت؟»
مشدي جبار: «آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت.»
اسماعيل گفت: «شبيه كي بود؟»
مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد‌ها و خانه‌ها. چند تا سرفه كرد و گفت: «شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي‌دونم چي بگم!»
عبدالله گفت: «چه جوري راه مي‌رفت؟»
مشدي جبار گفت: «راه كه نمي‌رفت. سر و گردن و از اين حرف‌ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه‌هاي گنده اين ور اون ورش باشه.»
اسلام گفت: «از چي درس شده بود؟»
مشدي جبار گفت: «نمي‌دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه.»
اسلام گفت:«ماشين قراضه نبود؟»
مشدي جبار گفت: «نه بابا، چرخ و اين جور چيز‌ها نداشت. خيلي هم سنگين بود.»
كد خدا پرسيد:«كدوم طرف ديديش؟»
مشدي جبار گفت: «درست چند قدم بالاتر از شور، تو راه پوروس.»
اسلام گفت: «آها،حالا دارم مي‌فهمم.»
مردها همه اسلام را نگاه كردند.
كدخدا گفت: «چي چي را مي‌فهمي مشد اسلام؟»
اسلام گفت: «هر چي هس، زير سر اين پوروسي‌هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده‌ن و انداخته‌ن وسط راه.»
مشدي جبار گفت: «راس ميگه، كار كار پوروسي‌هاس.»
مردها همه رفتند توي فكر.
مشدي بابا گفت: «خب، مي‌گين چكار بكنيم؟»
پسر مشدي صفر گفت: «معلومه، راه مي‌افتيم و مي‌ريم ببينيم چي هس، به‌درد بخوري يا نه!»
اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: «هوا داره تاريك مي‌شه، چيزي به شب نمونده.»
مشدي بابا گفت: «فكر شب رو نكن پدر.»
كدخدا به اسلام گفت: «تو چي مي‌گي مشد اسلام؟»
اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش.»
كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: «مشد جعفر، مي‌توني دو تا فانوس براي ما بياري؟»
پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: «چرا نمي‌تونم؟»
با عجله رفت. اسلام گفت: «آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مي‌اريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي‌كنيم به امان خدا.»
كدخداگفت: «خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه.»
مردها بلند شدند. نزديكي‌هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس مي‌آمد بالا.


( 2 )
شام كه خوردند، و جمع شدند لب استخر. اسلام اسب را بست به گاري و گاري را آورد زير بيد كنار سنگ سياه مرده شوري. اسماعيل و پسر مشدي صفر با دو تا فانوس آمدند پهلوي مردها، فانوس‌ها را گذاشتند روي گاري و منتظر شدند.
كدخدا گفت: «فانوس‌ها را روشن كردين كه چي؟»
مشدي جبار گفت: «خودت گفتي كدخدا.»
كدخدا گفت: «هوا روشنه، ماه رو نمي‌بينين؟»
با دست استخر را نشان داد. مردها برگشتند ماه را توي استخر تماشا كردند.
پسر مشدي صفر گفت: «خودت گفتي كه فانوس بيارم. مگه نگفتي؟»
مشدي جبار گفت: «فانوس لازمه. فانوس كه نباشه كه نمي‌شه فهميد چي هستش.»
بز سياه اسلام توي پستو ناله كرد. صداي جيرجيرك‌ها از باغ اربابي شنيده مي‌شد.
كدخدا گفت: «تا برسيم شور، نفت فانوس‌ها تمام ميشه. يه ساعت و خوردهاي تو راه هستيم.»
مشدي بابا به پسر مشدي صفر گفت: «خاموش‌شان كن. شور كه رسيديم روشن مي‌كنيم.»
مشدي جبار فتيله‌ها را پايين كشيد و فوت كرد. فانوس‌ها خاموش شد. اسلام كه روي كندة درختي نشسته بود، با صداي بلند پرسيد: «خب، كي‌ها مي‌آن؟»
كدخدا گفت: « راس مي‌گه، همه كه نمي‌تونن برن؟ »
مشدي بابا گفت: «من مي‌گم جوان‌ها برن. اولاً كه زورشان بيش تره. ثانيا اگه به پوروسي‌ها برخوردن، درمي‌رن و اگه هم گير افتادن، مي‌تونن حسابي از پسشون بر بيان.»
كدخدا گفت: «جوون‌ها يعني كي‌ها؟»
مشدي بابا گفت: «آخه، من ... »
كدخدا گفت: «خجالت داره مشدي بابا، پاشو سوار شو.»
مشدي بابا بلند شد. رفتند طرف گاري. بيل خاموش بود، تنها زوزة چند سگ از دور شنيده مي‌شد. مشدي صفر كه سرش را از سوراخ پشت بام آورده بود بالا، ساية مردها را كه سوار گاري مي‌شدند، تماشا مي‌كرد و ماه رنگ پريده را كه توي استخر كوچك و بزرگ و كج و معوج مي‌شد.


( 3 )
مردها كه رفتند، ننه خانوم و ننه فاطمه پيداشان شد كه از كوچة اول رد شدند و از بيل آمدند بيرون و راه افتادند طرف تپة نبي آقا.
شب جمعه بود. پيرزن‌ها مي‌رفتند از نبي آقا براي شفاي بيماران خاك بياوردند.


( 4 )
صحرا روشن بود. اسب با شتاب جلو مي‌تاخت و مردها را كه توي گاري نشسته، پاها را توي شكم جمع كرده بودند، با خود مي‌برد. اسلام شلاق را توي مهتاب دور سر مي‌چرخاند و با صداي بلند داد مي‌زد: «آهاي، آهاي آهاي! »
اسب كه زوز‌ة شلاق را مي‌شنيد، تندتر مي‌تاخت. اسماعيل كنار به كنار اسلام نشسته بود و آواز مي‌خواند. مردها به يك‌ديگر تكيه كرده بودند. مشدي جبار فانوس‌هاي خاموش را بغل كرده بود. كدخدا چپق پسر مشدي صفر را گرفته بود مرتب پر و خالي مي‌كرد. سراشيبي‌ها را چنان مي‌رفتند كه گويي توي چاهي سقوط مي‌كنند. اسب و سايه‌اش بزرگ تر از هميشه بود. اسلام مبهوت صحرا را تماشا مي‌كرد. همه خوش‌حال بودند. غير از مشدي بابا كه دل خور سرش را روي زانو گذاشته بود، چرت مي‌زد يا زير لب مي‌غريد.


( 5 )
نرسيده به شور، اسلام دهنة اسب را كشيد. گاري ايستاد.
كدخدا گفت: «رسيديم؟»
اسلام گفت: «نزديك شديم. خب مشد جبار كدام طرف‌ها ديديش؟»
مشدي جبار گفت: «بالاتر از اين‌جا. تو همون باريكه راهي كه ميره طرف پوروس.»
اسلام گفت: «پس برم بالاتر؟»
مشدي بابا گفت: «نه مشد اسلام، طرف پوروس نري‌ها. تو را خدا كار دستمان نده.»
مردها خنديدند. اسلام شلاق را برد بالا. گاري دوباره راه افتاد. به شور كه رسيدند توي خاموشي افتادند. ديگر صداي چرخ‌ها و قدم‌هاي اسب شنيده نمي‌شد. صداي ديگري هم نبود. مشدي جبار فانوس‌هاي خاموش را توي بغل مي‌فشرد.
مشدي بابا آهسته از عبدالله پرسيد: «مي‌خوان برن كجا؟»
اسلام خنديد و پسر مشدي صفر گفت: «مي‌ريم خود پوروس.»
مشدي بابا گفت: «شوخي نكن، مشدي اسلام هيچ وقت اين كارو نمي‌كنه.»
اسلام گفت: «نترس مشدي بابا. اگه پوروس هم بريم، پوروسي‌ها هيچ وقت كاري با تو يكي ندارن.»
مشدي بابا گفت: «بازم نريم بهتره. اين طور نيست كدخدا؟»
اسلام خنديد. گاري به راه باريكة پوروس كه رسيد، سه نفر از پوروسي سوار اسب پيدا شدند و آمدند، از جلو گاري رد شدند و مثل برق زدند به بي‌راهه. مشدي بابا خودش را پشت سر ديگران قايم كرد. اسلام گاري را نگه داشت. بيلي‌ها خاموش، سه پوروسي را كه به طرف ميشو مي‌تاختند، تماشا كردند. مشدي بابا گفت: «نگفتم؟ نگفتم، اسلام؟»
كدخدا گفت: «كاري كه با ما نداشتن.»
اسلام خنديد. پسر مشدي صفر گفت: «بريم مشد اسلام!»
گاري راه افتاد و اسلام گفت: «مشد جبار هرجا كه رسيديم خبرمان بكن.»
مشدي جبار گفت: «مثل اين‌كه همين دور و برمان بود.»
اسلام گاري را نگه داشت. بيلي‌ها دور و برشان را نگاه كردند.
كدخدا گفت: «كوش؟»
مشدي جبار گفت: «بريم پايين. بريم پايين.»
مردها همه پياده شدند. پسر مشدي صفر يكي از فانوس‌ها را روشن كرد و داد دست مشدي جبار و فانوس خاموش را خودش برداشت دسته جمعي، دوش به دوش هم راه افتادند.
اسماعيل گفت: «مي‌ريم كجا؟ اگه جلوتر مي‌ريم بهتره دوباره سوارگاري بشيم.»
مشدي جبار ايستاد و بهت زده اطرافش را نگاه كرد و گفت: «همين طرف‌ها بود.»
پسر مشدي صفر گفت: «عوضي نيومديم؟»
مشدي جبار گفت: «نه، عوضي نيومديم. همين دور و برها بود.»
فانوس را بالا گرفت و خم شد و شروع كرد زمين را تماشا كردن. پسر مشدي صفر زد زير خنده. اسلام هم خنديد. كدخدا گفت: «دنبال چي مي‌گردي مشد جبار؟ مي‌گفتي كه خيلي گنده‌س و نمي‌شه تكونش داد؟»
مردها همه خنديدند. مشدي جبار جواب نداد. همان‌طور خميده روي زمين دنبال چيز ناپيدايي مي‌گشت.


( 6 )
ننه خانوم و ننه فاطمه نشسته بودند روي سكوي درگاهي نبي آقا، منتظر بودند كه سر و صدا و رفت آمدهاي داخل زيارتگاه تمام شود بروند تو. بيل زير پاي آن‌ها، باغ اربابي روبه رويشان و استخر بزرگ كه از وسط خانه‌ها و زير مهتاب رنگ پريده، مثل چشم مرده‌اي آسمان را نگاه مي‌كرد.
سروصدا كه كم تر شد، ننه خانوم بلند شد و در زيارتگاه را باز كرد و رفت توي تاريكي. با احتياط شمعي روشن كرد. موش‌ها كه روشنايي شمع را ديدند، هجوم بردند ضريح و از سوراخ‌هاي صندوق رفتند تو. ننه فاطمه كه ايستاده بود جلوي در، با صداي آرامي‌گفت: «يا الله، يا حضرت، يا علي، يا محمد، يا حسن، يا حسين، السلام عليك يا الله، يا حضرت، يا امام، يا علي، يا الله، مريض‌هاي بيل رو شفا بده!»


( 7 )
مشدي جبار خم شده بود زير نور فانوس جلو مي‌رفت و دور و برش را مي‌جست و بيلي‌ها آرام آرام پشت سرش راه مي‌آمدند.
اسماعيل گفت: «نكند مشدي جبار چيزيش شده باشد؟»
پسر مشدي صفر گفت: «چيزيش نشده. خل بازي در مياره!»
اسلام گفت: «مشد جبار، مشد جبار! چته؟ چرا همچي مي‌كني!»
مشدي جبار نشست زمين و يك دفعه داد زد: «ايناهاش، پيدا كردم. پيدا كردم.»
مردها حلقه زدند دور مشدي جبار و خم شدند. مشدي جبار زمين را نشان داد و گفت: «مي‌بينين؟ همين جا بوده كه بردنش. مي‌بيني مشدي اسلام؟ مي‌بيني مشدي بابا؟»
اسلام گفت: «راس ميگه، يه چيزي اين جا بوده كه زمين را گود كرده.»
كدخدا گفت: «چه طور شده؟ چه جوري بردنش؟ كي‌ها بردنش؟»
پسر مشدي صفر گفت : «حتما پوروسي‌ها بردنش. زودتر نجنبيدين، اومدن و بردنش.»
مشدي جبار دولا دولا رفت و رسيد كنار دره و خم شد و فانوس را برد بالا و توي دره را نگاه كرد و داد زد: «آهاي مشد اسلام، آهاي كدخدا، اين‌جاست، توي دره است.»
بيلي‌ها خود را رساندند كنار دره و خم شدند. در شيب دره، صندوق فلزي گنده‌اي يك وري افتاده بود و زير نور ماه مي‌درخشيد.
اسلام گفت: «خودشه مش جبار؟»
مشدي جبار گفت : «آره. خودشه! خودشه!»
اول مشدي جبار و بعد مردها از شيب دره رفتند پايين، مشدي جبار دور و بر صندوق چرخيد و گفت: «آره، خودشه.»
پسر مشدي صفر نشست زمين و فانوس خاموش را از دست اسماعيل گرفت و روشن كرد و رفت جلو. گشتي دور صندوق زد و نشست كنار ديگران و فانوس را گذاشت جلوي روي خودش.
اسلام گفت: «كي‌ها انداختنش اين‌جا؟»
مشدي جبار گفت: «اول كه من ديدم اين‌جا نبود، اون بالا بود.»
كدخدا گفت: «حتما كار پوروسي‌هاست.»
اسماعيل گفت: «خوب شد كه پيداش كرديم.»
مشدي بابا چپق و كيسه توتونش را در آورد و گفت: «فكر مي‌كني چي چي باشه مشدي جبار؟»
عبدالله گفت: «يه صندوق ديگه، يه صندوق حلبي.»
مشدي بابا گفت: «معلومه كه صندوق، ولي چي توش هس؟»
عبدالله بلند شد و دور صندوق را گشت و گفت: «در كه نداره، وقتي در نداشته باشه كه نمي‌شه فهميد چي توش هس!»
اسماعيل گفت: «وقتي در نداره، تو هم نداره كه پر باشه يا خالي.»
عبدالله گفت: «نكنه ماشين كه چپه شده و اين شكلي شده!»
اسلام گفت: «نه بابا، ماشين نيستش، اگه ماشين بود كه چرخ داشت.»
كدخدا گفت:«چيز حموم چي؟»
اسلام با تعجب گفت:«چي حموم؟»
كدخداگفت: «از اونا كه تو شهر پشت بام حاج عنايت ديديم؟»
اسلام گفت: «نه، اون توش خالي بود و آب ريخته بودن. اين شكلي هم نبود.»
پسر مشدي صفر گفت: «اين هيچي نيس، همه‌اش آهنه.»
مشدي بابا گفت: «و تازه به چه درد مي‌خوره؟ مصرفش چيه؟»
پسر مشدي صفر گفت: «مي‌شه ازش ديگ درس كرد، باديه درس كرد. و خيلي چيزهاي ديگه‌م مي‌شه درس كرد.»
اسلام در حالي كه با حالت با جذبه به صندوق خيره شده بود،گفت: «نه اين آهن نيستش. اين يه چيز ساده نيستش. ديوارهاشو مي‌بينين؟ شبكه‌هاشو مي‌بينين؟ دگمه‌هاشو مي‌بينين؟»
كدخدا گفت: «مشد اسلام راس مي‌گه، اين بايد يه چيزي باشه واسه خودش. يه چيز خيلي مهم هم بايد باشه.»
پسر مشدي صفر گفت: «هرچي باشه خيال نمي‌كنم چيز به‌درد بخوري باشه.»
عبدالله گفت: «بدرد به‌خور بود كه پوروسي‌ها دورش نمي‌انداختن.»
اسلام گفت: «شايد زورشون نمي‌رسيده ببرن.»
كدخدا گفت: «تو رو خدا مشد اسلام. پاشو ببين چي هستش.»
اسلام بلند شد و رفت طرف صندوق. دست ماليد و وارسي كرد. و نشست پهلوي صندوق، با دگمه‌هايش ور رفت. ماه روي صندوق مي‌تابيد و ذرات نور به هر طرف پخش مي‌شد. اسلام پيش خود گفت: «چي هستش؟ چي مي‌تونه باشد؟»
سرش را برد جلو و صورتش را چسباند به صندوق و بعدگوشش را گذاشت و گوش داد. يك دفعه با عجله بلند شد. مردها نگاهش كردند.
اسلام گفت: «بلند بشين، بيايين، گوش كنين! كدخدا بيا مشدي بابا! بيا اسماعيل!»
مردها بلند شدند و رفتند جلو و گوش‌هايشان را چسباندند به بدنه صندوق.
اسلام گفت : «مي‌شنوين؟»
كدخدا گفت: «آره، آره.»
پسر مشدي صفر گفت: «من كه چيزي نمي‌شنوم.»
اسلام گفت: «خوب گوش كنين.»
خودش هم نشست پهلوي ديگران و گوشش را چسباند به ديواره صندوق و دوباره گفت: «مي‌شنوين؟»
مشدي بابا گفت: «من يه چيزهايي مي‌شنوم.»
اسماعيل گفت: «راس ميگه، يه چيزايي هس.»
پسر مشدي صفر گفت: «من كه چيزي نمي‌شنوم.»
اسلام گفت: «گوش مي‌كني كدخدا؟»
كدخدا گفت: «مثل اين كه توش باد مي‌وزه.»
مشدي بابا گفت: «نه خير صداي آب ميآد.»
اسماعيل گفت: «نكنه يه مشت زنبور و مگس ريخته باشن اين تو؟»
پسر مشدي صفر گفت: «من كه چيزي نمي‌شنوم.»
اسلام سرش را بالا برد و گفت: «نه. صداي چيز ديگه نمي‌آد. اين تو گريه مي‌كنن. صداي گريه و زاري ميآد.»
مردها گوش‌ها را چسباندند به بدنه صندوق و با وحشت بلند شدند.
كدخدا گفت: «آره، به خداوندي خدا صداي گريه مي‌آد.»
مشدي بابا گفت: «يعني ميگي اين تو يكي هس كه گريه و زاري مي‌كنه؟»
اسلام گفت: «اين تو هيچ كس گريه و زاري نمي‌كنه. اين يه ضريحه. ضريح يه امام زاده. نمي‌بيني چه جوري هستش؟ صداي گريه‌ها رو شنيدين؟»
پسر مشدي صفر گفت: «من كه نشنيدم.»
مردها عقب عقب رفتند و نشستند روي زمين.
كدخدا گفت:«و حالا چكار بكنيم مشدي اسلام؟»
اسلام گفت: «مي‌بريمش بيل. مي‌بريمش بيل.»
مشدي بابا گفت: «ببريم چه كارش بكنيم؟ ببريم بياندازيم پهلوي اون يكيا توي علم خانه؟»
اسلام گفت: «حالا مي‌بريم و بعد مي‌گم كه چه كار بكنيم. »
از جاده صداي شيهه اسب شنيده شد. پسر مشدي صفر با عجله رفت بالا، يك نفر پوروسي قمه به دست، دور وبر گاري مي‌پلكيد و آن‌ها را مي‌پاييد. تا سرو كله پسر مشدي صفر پيدا شد، مثل باد در رفت و در تاريكي حاشيه دره ناپديد شد.


 

اخرین تیر تفنگ من

آلفونس دو لامارتين

برگردان: صادق هدايت


روزي ترجمة انگليسي يک جلد کتاب سانسکريت، زبان مقدس هندي‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوي با طراوت خوش خط و خالي در سوسنبرهاي ژاله زدة صبح شروع به جست و خيز نمود. من طبيعتاً از کشتار متنفر بودم، ولي بي اختيار تفنگ خالي شد، آهو افتاد و کتف او از يک گلوله شکسته بود.
با رنگ پريده نزديک او رفتم. حيوان بيچارة دل‌ربا هنوز نمرده و مرا مي نگريست، سر خود را روي سبزه گذاشته و در چشم‌هايش اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد اين نگاه عميقي را که حسرت و درد در آن هويدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زيرا چشم نيز زباني دارد، خصوصاً چشمي که براي آخرين دفعه مي‌خواهد بسته شود.
اين نگاه با سرزنش جانگدازي، بي رحمي بدون سبب مرا آشکارا به خودم مي‌گفت:
تو کي هستي؟ تو را نمي‌شناسم. من به تو آزاري نکرده‌ام . شايد اگر تو را مي‌ديدم تو را دوست مي‌داشتم. براي چه به من زخم مهلک زدي؟ چرا از هواي آزاد، نور خورشيد، دورة جواني، مرا محروم کردي؟ آيا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بيشه انتظار مرا مي‌کشند و به جز يک مشت پشم بدن مرا، که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خوني که روي علفزار ريخته، اثر ديگري از من نخواهند ديد؟ آيا در آسمان انتقام گيرنده‌اي براي من و داوري براي تو وجود ندارد؟ لکن من تو را مي‌بخشم. در چشم‌هاي من خشم و کينه وجود ندارد؛ طبيعت من به قدري سليم و بي‌آزار است که جاني خودم را عفو مي‌کنم . به غير از تعجب، درد و گريه، چيز ديگري در چشم من نمي‌بيني.
اين است تمام آن‌چه که نگاه آهوي زخمي به من مي‌گفت. من مي‌فهميدم و عذرخواهي مي‌کردم.
از شکايت چشم‌هاي افسرده و لرزش طولاني بدن او به نظر مي‌آمد التماس مي‌کرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قسمي که شده او را معالجه نمايم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما اين دفعه از روي رحم صورت خودم را برگردانيده و جان کندن او را با يک تير ديگر تمام کردم.
 تفنگ را با انزجار دور انداختم. اين مرتبه اقرار مي‌نمايم گريه مي‌کردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزديک جسد نرفت. دل‌تنگ کنار من خوابيد و مدتي هرسه ما در سکوت محض مانديم.
از اين روز به بعد من هيچ براي شکار گردش نکردم. براي هميشه اين لذت وحشيانة کشتار، اين استبداد و خونريزي شکارچيان را، که بدون لزوم، بدون حق و بي‌رحمانه جان موجودي را مي‌گيرند که نمي‌توانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند ياد نمودم که هيچ‌وقت از براي هوي وهوس، يک ساعت آزاد اين ساکنين بيشه‌ها، يا اين پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضايع نکنم.


ترجمه سال ۱۳۰۳

جنایات و مکافات

 

جوواني گوارسکي

برگردان: جمشيد ارجمند


ژدون‌كاميلو از آن آدم‌هايي بود كه نمي‌توانند زبانشان را توي دهانشان نگه دارند. و وقتي گند آن نجيب‌خانه‌دارها و «خانم»ها اتفاق افتاد، دون‌كاميلو اعمال‌شان را به رخشان كشيد. موقع نماز بود؛ دون‌كاميلو كار را با يك دعاي كوچك خيلي معمولي شروع كرده بود، بعد، يك‌دفعه همين‌كه يكي از اين بي‌شرم‌ها را در اولين رديف‌ها مشاهده كرد، خون جلو چشمانش را گرفت. اول روي مجسمة مسيح بالاي محراب را پوشاند كه چيزي نشنود، بعد دست به كمر، يكي از آن خطابه‌هاي سبك خودش را اجرا كرد. رعد صدايي كه از دهان اين غول خارج مي‌شد، چنان قوي بود و حرف‌هايي كه زد چنان سخت و خشن بود، كه گنبد كليساي كوچك به لرزه درآمد.
موقع انتخابات هم كه رسيد، طبعاً دون‌كاميلو موضع خود را در مورد كانديداهاي دست‌چپي به طريقي فوق‌العاده روشن بيان كرد و يك شب موقع گرگ و ميش، وقتي كه به حجرة خود برمي‌گشت، يك آدم سنگين گنده، از پرچين سردرآورد و خودش را انداخت روي او. دون‌كاميلو كه دوچرخه‌اش و بستة هفتاد تخم‌مرغ آويزان به دستة آن، دست و پايش را بسته بود، چوب حسابي خورد؛ بعد هم آن آدم گنده مثل قطره‌اي كه به زمين افتاده باشد ناپديد شد.
دون‌كاميلو به هيچ‌كس چيزي نگفت؛ به خانه‌اش برگشت و تخم‌مرغ‌ها را جاي امني گذاشت بعد مثل هميشه در اين‌جور مواقع خطير به كليسا رفت كه با مسيح مشورت كند. پرسيد:
ــ چي‌كار بايد بكنم؟
مسيح از فراز محراب جواب داد:
ــ پشتتو با يه خورده روغن آبمالي شده بمال و صدات درنياد. بايد اونايي رو كه به ما توهين مي‌كنن ببخشيم. قاعده اينه.
دون‌كاميلو جواب داد:
ــ البته، ولي تصادفاً در اين مورد قضية كتكه نه توهين.
مسيح، به نرمي بسيار سخن را ادامه داد:
ــ خب! توهيني كه به جسم وارد مي‌شه مگه دردناك‌تر از توهين به روحه؟
ــ موافقم يا حضرت! ولي شما بايد توجه داشته باشين كه وقتي منو كتك مي‌زنن، من كه مامور شما هستم، به شما توهين مي‌شه. و اگه من اقدامي مي‌كنم بيش‌تر واسة خاطر شماس نه خودم.
ــ من بيشتر از تو مأمور خدا بودم، نه؟ مگه وقتي به صليب ميخ كوبم كردن نبخشيدمشون؟
دون‌كاميلو كوتاه آمد:
ــ با شما نمي‌شه استدلال كرد. هميشه حق با شماس. ارادة شما مطاعه. ما مي‌بخشيم. ولي يادتون باشه اگه اين آدما گذشت و سكوت من تشويقشون كرد و اومدن سرمو شيكستن مسوولش شمايين؛ مي‌تونم از كتاب عهد عتيق هم براتون مثال بيارم...
ــ دون‌كاميلو! با منم داري از عهد عتيق حرف مي‌زني؟ در مورد او چه به كار تو مربوط مي‌شه مسووليتشو گردن مي‌گيرم. اما بين خودمون بمونه، يه ضربة كوچولو كه تو رو دردت نمي‌آره؛ شايدم همين بالاخره به‌ات بفهمونه كه بهتره تو خونة من سياست‌بازي نشه.
دون‌كاميلو بخشيد. با اين حال چيزي مثل خار در گلويش مانده بود: ميل به دانستن اين‌كه چه‌كسي او را زده بود.
روزها گذشت و يك‌شب كه دون‌كاميلو در جايگاه اعتراف‌گيري بود، از پشت نرده‌ها، صورت په‌پونه، رهبر چپ افراطي را ديد، په‌پونه آمده بود اعتراف كند؛ اين خودش حادثة خيلي خوبي بود. دون‌كاميلو از خوشحالي عرش را سير كرد.
ــ برادرم، خداوند با شما باشد، با شما كه بيش از هركس ديگري به تبرك مقدس او محتاجيد. خيلي وقته كه اعتراف نكردين؟
په‌پونه جواب داد:
ــ از 1918.
ــ پس فكرشو بكنين كه با اين افكار قشنگي كه تو سرتونه چه‌قد تا حالا مرتكب گناه شدين.
په‌پونه آه كشيد:
ــ هه آره! خيلي.
ــ مثلاً چي؟
ــ مثلاً دوماه پيش شما رو با چوب زدم.
دون‌كاميلو جواب داد:
ــ گناه بزرگيه، توهين به مأمور خدا، يعني به خود خدا. په‌پونه گفت:
ــ من پشيمون شدم، با اين حال شما رو در مقام مامور خدا نزدم، بلكه به عنوان رقيب سياسي زدم. يه لحظه ضعف به‌ام دست داد.
ــ غير از اين كار و غير از تعلقتون به اين حزب شيطاني، گناه بزرگ ديگه‌اي هم مرتكب شدين؟
په‌پونه هرچه در چنته داشت خالي كرد.
در مجموع، گناهانش خيلي سنگين نبود و دون‌كاميلو آن‌ها را با بيست دعاي «پاتر» و «آوه» بخشيد. په‌پونه جلو ميز مقدس زانو زد كه دعاي توبه‌اش را بخواند و دون‌كاميلو رفت جلو پاي مسيح محراب زانو زد. گفت:
ــ يا عيسي! منو ببخشين، مي‌خوام خاكشيرش كنم.
عيسي جواب داد:
ــ حرفشم نزن! من بخشيدم، توهم بايد ببخشي؛ از طرف ديگه، اين آدم خوبيه.
ــ يا عيسي، به سرخ‌ها اعتماد نكنين! اونا مردمو مسخره مي‌كنن. خوب نيگاش كنين، اين قيافة گردنه‌زن رونمي‌بينين؟
ــ قيافه‌اش مثه همة قيافه‌هاي ديگه‌س، دون‌كاميلو! تو قلبت پر از كينه‌س.
ــ يا عيسي! من خدمتكار خوبي بودم، لطفي به من بكنين؛ اقلاً بذارين اين شمع رو رو پشتش بشكنم؛ بالاخره هرچي باشه يه شمع چيز مهمي نيس.
ــ نه! دست‌هاي تو براي تبرك كردنه، نه زدن.
دون‌كاميلو آهي كشيد، علامت صليب كشيد، دعاي زانو زده خواند و از محراب دور شد؛ بعد دوباره رو به محراب برگشت كه باز علامت صليب بكشد و طبعاً ديد كه پشت په‌پونه كه زانودزه و غرق دعا بود قرار گرفته است. دون‌كاميلو درحالي كه انگشت‌هايش را صليب كرده بود و عيسي را نگاه مي‌كرد زير لب گفت:
ــ دست، دست‌ها براي تبرك دادنه، اما پاها، نه!
عيسي از بالاي محراب گفت:
ــ اينم درسته، اما دون‌كاميلو، دقت كن، فقط يكي! لگد عين شلاق حركت كرد، بعد په‌پونه از جا بلند شد و تسكين يافته آه كشيد:
ــ ده دقيقه بود كه منتظرش بودم، حالا حس مي‌كنم حالم بهتره.
دون‌كاميلو كه قلبش ديگر مثل آسمان صاف، باز و روشن شده بود گفت:
ــ منم همين‌طور.
عيسي چيزي نگفت، اما معلوم بود كه او هم راضي است.



برگرفته از كتاب: دنياي كوچك دن كاميلو

تخم مرغ و مرغ

 

جوواني گوارسکي

Giovanni-Guareschiبرگردان: جمشيد ارجمند


بين رفقاي په‌پونه يک نفر بود که اسمش را گذاشته بودند «بشکه». آدم پخمة گنده‌اي بود مثل لاک‌پشت، بطئي و کمي هم خل مزاج. بشکه به واحد سياسي که فرماندهش بيجو بود تعلق داشت. نقش ارابة جنگي را بازي مي‌کرد؛ وقتي لازم مي‌شد که در يک اجتماع رقيب خرابکاري شود، او با واحد خود راه مي‌افتاد و هيچ‌کس جلودارش نبود. بيجو و برو بچه‌ها اين‌جوري، پشت سر بشکه تا نوک دماغ ناطق پيش مي‌رفتند و آن‌جا آن‌قدر سوت مي‌زدند و فرياد مي‌کشيدند که ناطق را وادار به سکوت مي‌کردند. يک روز بعدازظهر، په‌پونه با مسوولان حوزه‌ها جلسه‌اي داشت که ديد بشکه وارد شد. همه کنار رفتند و بشکه تا جلو ميز په‌پونه پيش رفت و آن‌جا ايستاد. په‌پونه با حالت معذب از او پرسيد:
ــ چي مي‌خواي؟
بشکه سرش را از خجالت پايين انداخت و توضيح داد:
ــ من ديروز زنم رو کتک زدم. راستش تقصير داشت!
په‌پونه داد کشيد:
ــ اومدي اينو به من مي‌گي؟ برو واسة کشيش تعريف کن.
بشکه جواب داد:
ــ قبلاً اون‌جا رفتم اما اون به‌ام گفت که نظر به مادة هفت، همه‌چي عوض شده و اون ديگه نمي‌تونه منو بيامرزه. تويي که مي‌توني آمرزش بدي چون رييس بخشي.
په‌پونه با کوبيدن مشت روي ميز، همکارانش را که شروع به خنده کرده بودند ساکت کرد و رو به بشکه فرياد زد:
ــ برگرد پيش دون کاميلو و به‌اش بگو که بره به درک!
بشکه گفت:
ــخيله خوب، من مي‌رم؛ ولي قبلاً بايد تو گناه منو آمرزش بدي.
په‌پونه جا داشت که فرياد بکشد. بشکه ول‌کن نبود و گفت:
ــ تا آمرزش ندي از اين‌جا تکون نمي‌خورم. اگه تا دو ساعت ديگه گناهمو نبخشي همه‌چي رو داغون مي‌کنم؛ چون اون‌وقت معلوم مي‌شه که تو با من بدي.
دو راه وجود داشت؛ يا از بين بردن بشکه، يا آمرزيدن او. په‌پونه به فرياد گفت:
ــ من آمرزيدمت!
بشکه با متانت گفت:
ــ نه، تو بايد منو به زبون لاتيني بيامرزي، مث کشيش، وگرنه درس نيست.
په‌پونه که از خشم داشت مي‌ترکيد، غريد:
ــ اگه تي ابسولويد!(Ego ti absolved) (من تو را آمرزيدم)
ــ کفاره چي؟
ــ کفاره نداره!
بشکه، راضي، گفت:
ــ خب، حالا مي‌رم پيش دون کاميلو و به‌اش مي‌گم که بره به درک. اگه خواست شر راه بندازه مي‌کوبمش.
په‌پونه گفت: اگه شر راه انداخت، خودتو آروم نيگه‌دار، وگرنه حالتو مي‌گيره.
بشکه گفت:
ــ بسيار خوب، ولي اگه تو به‌ام دستور بدي بکوبمش، مي‌کوبمش حتي اگه حالمو بگيره.
دون‌کاميلو همان‌شب منتظر بود که په‌پونه به‌صورت حيواني وحشي سربرسد ولي په‌پونه ظاهر نشد. اما شب بعد با همة افراد ستادش روانه شد؛ روي نيمکت‌هاي جلو خانة کشيش نشستند و شروع کردند، در حال تفسير يک روزنامه، به حرف زدن... دون‌کاميلو در بعضي موارد کمي مثل بشکه بود؛ اين بود که به دام افتاد. آمد دم در، دست‌هايش را پشت سر قلاب کرده بود و سيگار برگي به دهان داشت.
گروه نشسته، دسته جمعي با صميميت گفتند:
ــ سلام آقاي کشيش!
و لبة کلاهشان را کمي بلند کردند.
بروسکو، با اشاره به روزنامه پرسيد:
ــ شما اينو ديدي آقاي کشيش؟ وقايع مهيجي اتفاق افتاده!
قضية مرغ شهر «آنکوم» بود که تخم خارق‌العاده‌اي گذاشته بود. روي تخم نقش برجسته‌اي از يک علامت مقدس وجود داشت.
په‌پونه با لحن جدي اظهار داشت:
ــ اين حتماً دست خداس، معجزه‌ايه که صورت شايسته و خوبي داره.
ــ جوونا! راجع به معجزه با احتياط‌‌تر حرف بزنين. پيش از اين‌که آدم حتم کنه که معجزه‌س بايد تحقيق کنه که يه پديدة طبيعي نباشه.
په‌پونه سرش را به حالت جدي تکان داد و تاييد کرد:
ــ البته! البته! از طرف ديگه به نظر من يه همچي تخمي بهتر بود موقع انتخابات انداخته مي‌شد؛ هنوز خيلي مونده به انتخابات.
بروسکو زد زير خنده:
ــ چه‌قدر ساده‌اي! اين يه قضية تشکيلاتيه. وقتي مطبوعات حسابي سازمان داده بشن، هرچي از اين تخم‌مرغا بخواي، از اين تخم مرغاي معجزه، درمي‌آد.
دون‌کاميلو به سردي گفت:
ــ شب به‌خير!
فردا وقتي دون‌کاميلو از جلو دفتر حزب رد مي‌شد ديد که بريدة روزنامة کذايي را به ديوار چسبانده‌اند؛ اعلاني هم به اون اضافه کرده‌اند:
«مرغ‌ها براي تبليغات انتخاباتي کار مي‌کنند؛ چه نمونة تحسين‌انگيزي است از انضباط!»
روز بعد مقاله‌اي تازه، روزنامه‌اي تازه و معجزه‌اي تازه.
په‌پونه که درست از جلو خانة کشيش رد مي‌شد در حالي که روزنامه‌اش را تکان مي‌داد گفت:
ــ واقعاً چيز خارق‌العاده‌ايه. تو ميلان يه مرغ ديگه‌اي يه تخمي گذاشته درست عين تخم‌مرغ آنکوم! بيايين ببينين آقاي کشيش.
دون‌کاميلو آمد پايين که مقاله را بخواند.
په‌پونه با حسرت گفت:
ــ فکر خوبي بود که از چنگ ما دررفت. اي!... کاشکي ما اول اين فکرو کرده بوديم: «مرغي در حزب نام‌نويسي کرد و فردا تخمي به دنيا آورد با علامت برجستة داس وچکش.»
همة رفقا دسته‌جمعي آه کشيدند.
په‌پونه ادامه داد:
ــ ولي نه! اونا براي خودشون مرغي دارن که ترتيب همة کارا رو مي‌ده، ما نمي‌تونيم معجزه راه بندازيم!
بروسکو گفت:
ــ بعضي‌ها اصلاً نوراني به دنيا ميان. چي‌کار مي‌شه کرد؟
دون‌کاميلو وارد بحث نشد. خداحافظي کرد و رفت. په‌پونه و رفقا هم رفتند که بريدة روزنامه را بر تابلو اعلانات خود نصب کنند، با يک يادداشت: «يک مرغ تبليغاتي ديگر!»
دون‌کاميلو نمي‌توانست نتيجه‌گيري رضايت‌بخشي بکند. اين بود که از مسيح محراب کمک خواست و به مسيح گفت:
ــ يا مسيح قضيه چيه؟
ــ من هم بيشتر از تو خبر ندارم دون‌کاميلو. تو روزنامه خونديش؟
دون‌کاميلو جواب داد:
ــ آره تو روزنامه خوندم ولي چيزي نمي‌فهمم. هرکسي مي‌تونه چيزي رو که تو مغزش مي‌گذره، تو روزنامه بنويسه. از نظر من اين معجزه غير ممکنه.
ــ دون‌کاميلو نبادا خيال کني خدا اين کارو کرده.
دون‌کاميلو مصممانه جواب داد:
ــ نه، مگه پدر ابدي بي‌کاره که روي تخم‌مرغ نقش بندازه.
مسيح آهي کشيد:
ــ تو آدم کم اعتقادي هستي دون‌کاميلو!
دون‌کاميلو اعتراض کرد:
ــ ابداً! اين يکي نه!
ــ صبرکن حرفمو تموم کنم. مي‌خواستم بگم که تو مرغ‌ها رو خيلي دست‌کم مي‌گيري.
دون‌کاميلو که هم‌چنان پيشرفت زيادي در درک مطلب نکرده بود، حرکتي از سر ناتواني کرد، علامت صليبي کشيد و رفت
فردا صبح چون هوس يک تخم‌مرغ تازه براي صبحانه، به سرش زد، به مرغداني رفت. مرغ سياه يک تخم کرده بود؛ دون‌کاميلو آن را داغ‌داغ برداشت و به آشپزخانه رفت؛ اما آن‌جا يک‌دفعه چشمش خيره شد. تخم‌مرغ عيناً شبيه تخم‌مرغ‌هاي توي روزنامه‌ها بود. نقش برجستة يک نان مقدس با هالة دورش به وضوح روي آن ديده مي‌شد. اين بود که دون‌کاميلو هوش از سرش پريد. جلو تخم‌مرغ نشست و يک‌ساعت آن را تماشا کرد. بعد ناگهان از جا برخاست، تخم‌مرغ را در گنجه قايم کرده، پسر خادم کليسا را صدا کرد:
ــ برو پيش په‌پونه و به‌اش بگو با همة مسوولاش بياد اين‌جا. مي‌خوام دربارة يه چيز فوري و خيلي مهم باهاش حرف بزنم، قضيه خيلي حياتيه.
نيم ساعت بعد، په‌پونه با اطرافيانش، ظنين، جلو در خانة دون‌کاميلو ايستاده بودند.
دون‌کاميلو گفت:
ــ بيايين تو، درو قفل کنين و بنشينين.
همه ساکت نشستند وشروع به تماشا کردند.
دون‌کاميلو از ديوار صليب کوچکي را برداشت و روي روميزي گذاشت و گفت:
ــ آقايون اگه به اين صليب قسم بخورم که حقيقت مي‌گم، شما باور مي‌کنين؟
همه که نيم‌دايره دور په‌پونه نشسته بودند، برگشتند طرف په‌پونه.
په‌پونه گفت:
ــ بله!
بقيه هم گفتند:
ــ بله!
دون‌کاميلو توي گنجه گشت و تخم‌مرغ را از آن درآورد و درحالي که دست روي صليب گذاشته بود گفت:
ــ قسم مي‌خورم که اين تخم‌مرغو، يه ساعت پيش، از تو لونة مرغ سياهم برداشتم و هيشکي نمي‌تونسته اونو اون‌جا بذاره چون تازة تازه بود.از طرف ديگه خودم در مرغدوني رو با کليدي که هميشه با خودم توي کيفم دارم باز کردم.
تخم‌مرغ را به په‌پونه داد و گفت:
ــ دست به دست بگردون.
همه نيم‌خيز شدند و تخم‌مرغ را به هم رد کردند، آن را جلو آفتاب گرفتند، نقش نان مقدس برجسته را با ناخن لمس کردند. آخرسر، په‌پونه تخم‌مرغ را با احتياط گرفت و روي ميز گذاشت. رنگش پريده بود.
دون‌کاميلو پرسيد:
ــ وقتي من اين تخم‌مرغ رو نشون بدم و همة مومنين لمسش کنن ديگه چي تو روزنامة ديواري‌تون مي‌نويسين؟ وقتي از برجسته‌ترين استادا درخواست کنم که بيان تحقيق کنن و با سي و شش تمبر تصديق بدن که کلک تو کار نيست... فردا همة زن‌ها مي‌ريزن سرتون و فرياد واحرمتا مي‌کشن و چشماتونو در مي‌آرن!
دون‌کاميلو با دست‌هاي افراشته، سخن مي‌گفت و تخم‌مرغ در دست‌هاي بزرگ او جلو آفتاب، همچون تخم‌مرغي نقره‌اي برق مي‌زد.
په‌پونه حرکتي از سر عجز کرد و تمجمج‌کنان گفت:
ــ با يه همچي معجزه‌اي ديگه چي مي‌خواين بگيم؟
دون‌کاميلو به آرامي گفت:
ــ خداوند که آسمون و زمين و دنيا و همه چيزايي رو که تودنياست آفريده، من جمله شما پابرهنه‌ها رو، براي نمايش قدرت خودش به يه مرغ احتياج نداره. و تخم‌مرغ در دستش خرد شد.
و ادامه داد:
ــ منم براي فهموندن عظمت خدا به مردم، احتياجي ندارم که از يه مرغ ابله کمک بگيرم.
بعد، مثل تير رفت و در حالي‌که گردن مرغ سياه را گرفته بود برگشت و ضمن فشردن گردن مرغ گفت:
ــ ببين حالا چي‌کارت مي‌کنم! مرغ بي‌حرمتي که به خودت اجازه دادي تو کاراي مقدس مذهب دخالت کني.
دون‌کاميلو مرغ خفه شده را به کناري انداخت وهمچنان برآشفته نزديک په‌پونه رفت. په‌پونه در حالي که عقب عقب مي‌رفت و گردنش را گرفته بود گفت:
-دون‌کاميلو! يه خورده صبر کن؛ من که تخم نذاشتم!
اعضاي ستاد از خانة کشيش بيرون رفتند و ميدان آفتاب‌زده را طي کردند.
بروسکو گفت:
ــ من نمي‌تونم حرفمو درست بزنم؛ ولي اين بابا از اوناس که مي‌تونه منو قيمه‌قيمه بکنه بدون اين‌که عصباني بشم!
په‌پونه زير لبي گفت:
ــ هوم! واسة اين‌که خودش قيمه‌قيمه شده بود و عصباني نشده بود.
در همين احوال دون‌کاميلو رفته بود پيش مسيح محراب و مي‌گفت:
ــ خب، خوب کاري کردم يا بدکاري کردم؟
ــ مسيح جواب داد:
ــ خوب کاري کردي؛ خوب کاري کردي؛ اما ديگه لازم نبود اون مرغ بيگناه و بيچاره رو بکشي.
دون‌کاميلو گفت:
ــ دو ماه بود که هوس مرغ‌پلو کرده بودم!
مسيح تبسم کرد.
ــ نوش جونت، دون‌کاميلوي بيچاره!


 


نقل از کتاب: دنياي کوچک دن کاميلو


گیله مرد

 

بزرگ علوى

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مى‌انداخت و مى‌خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يك‌ديگر افتاده بودند. از جنگل صداى شيون زنى كه زجر مى‌كشيد،‌ مى‌آمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسيخته كرده بود.
رشته‌هاى باران آسمان تيره را به زمين گل‌آلود مى‌دوخت. نهرها طغيان كرده و آب‌ها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مى‌بردند. او پتوى خاكسترى رنگى به گردنش پيچيده و بسته‌اى كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بى‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مى‌زد و قدمهاى آهسته و كوتاه برمى‌داشت. بازوى چپش آويزان بود، گويى سنگينى مى كرد. زير چشمى به مأمورى كه كنار او راه مى‌رفت و سرنيزه‌اى كه به اندازه‌ى يك كف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مى‌آمد، تماشا مى‌كرد. آستين نيم تنه‌اش كوتاه بود و آبى كه از پتو جارى مى‌شد به آسانى در آن فرو مى‌رفت. گيله‌مرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مى‌كرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مى‌داد و آب آستين را خالى مى‌كرد و دستى به صورتش مى‌كشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مى كند. فقط وقتي سوى كمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفيد و درشت و بيني شكسته‌ى او را روشن مى‌كرد،‌ وحشتى كه در چهره‌ى او نقش بسته بود نمودار مى‌شد.
مامور اولى به اسم محمد ولى وكيل باشى از زندانى دل پرى داشت. راحتش نمى‌گذاشت. حرفهاى نيش‌دار به او مى‌زد. فحشش مى‌داد و تمام صدماتى را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماى پاييز به او مى‌رساند، از چشم گيله‌مرد مى‌ديد.
«ماجراجو،‌ بيگانه پرست. تو ديگه مى‌خواستي چى كار كنى؟ شلوغ مى‌خواستى بكنى! خيال مى‌كنى مملكت صاحب نداره…»
«بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولى از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملى آموخته بود.
«شش ماهه دولت هى داد مى‌زنه، مى‌گه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسى حرف گوش مى‌ده، به مفت‌خورى عادت كردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طورى كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوى شده. بلشويك بازى تموم شد. يك ماهه كه هى مى‌گم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادى مى‌رم: مى‌گم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهره‌ى مالكانه‌ى آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ى پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش هستم. بهشون حالى كردم كه وصول و ايصال يعنى چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مى‌گيد: مالك زمين بده،‌ مخارج آبيارى رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مى‌گيره. ما كه هستيم. گردن كلفت‌تر هم شديم. لباس امريكايى، پالتوى امريكايى، كاميون امريكايى، همه چى داريم. مگر كسى گوش مى‌داد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاى كه به من بدند. حالا... حالا...»
بعد قهقهه مى‌زد و مى‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون مى‌رسند. بگو ببينم تو چه كاره بودى؟ لاور  بودى؟ سواد دارى...»
گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمى‌داد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولى وكيل باشى دست بردار نبود. تهديد مى‌كرد، زخم زبان مى‌زد، حساب كهنه پاك مى‌كرد. گيله‌مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.
اگر از اين سلاحى كه دست وكيل‌باشى است، يكى دست او بود، گيرش نمى‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسى او را سر زراعت نمى‌‌ديد كه به اين مفتى مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگ‌هاى خوبى دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاى آگل بود،‌ هيچ‌كس نمى‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت،‌ اصلا خيلى چيزها، اينطورى كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانى را تحمل كند كه به او مى‌گفت: «تو مرد نيستى، تو ننه‌ى بچه‌ات هستى.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولمانى بود، ديگر كسى اسم بهره‌ى مالكانه نمي‌برد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش مي‌آمد، كار اين وكيل‌باشي شيره‌اي را مي‌ساخت. كاش باران بند مي‌آمد و او مي‌توانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين مي‌انداخت، با يك جست برمي‌خاست و در يك چشم به‌هم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد مي‌كرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد…كار او را مي‌ساخت…اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت مي‌كرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نمي‌شناخت. هنوز قيافه‌اش را نديده بود، با او يك كلمه هم حرف نزده بود.
كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش مي‌آمد، مي‌دانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجرة او را مي‌دريد. با ناخنهايش چشمهايش را درمي‌آورد... گيله‌مرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه مي‌رود و از سرنيزه‌اش آب مي‌چكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ مي‌زند، مي‌آيد.
محض خاطر بچه‌اش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را مي‌دانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خان‌نايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. مي‌خواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اين‌ها نمي‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او مي‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نمي‌توانست او را پيدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهدة صدها از اينها بر مي‌آمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم مي‌گذاشت و تير در مي‌كرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بي‌خودي همين طوري مي‌توانست كسي را بكشد. آگل مي‌توانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل مي‌زند بكند،‌ اما اين كار از دست او برنمي‌آمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را مي‌شناخت، ‌شنيده بود روزي به كومة او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره،‌ گلوي بچه را مي‌زنم سرنيزه و مي‌برم تا بيايد عقب بچه‌اش.» اين را به مارجان گفته بود.
مأمور دومي پيشاپيش آنها حركت مي‌كرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا،‌ آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نمي‌ساخت. هميشه اسهال داشت،‌ سردش مي‌شد. باران و رطوبت بي‌حالش كرده بود. با دو پتو شب‌ها يخ مي‌كرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومه‌هاي گيله‌مردان جمع كرد. به آساني مي‌شد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيه‌ايست كه گيله‌مردان قبل از ورود قواي دولتي از خانه‌هاي ملاكين چپاول كرده‌اند.» اما بدبختي اين بود كه در كومه‌ها هيچ‌چيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزة اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ مي‌ريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند مي‌بردند. به بچه و پيرزن رحم نمي‌كردند. داغ مي‌كردند،‌ يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره مي‌شدند، ‌كدخدا را پيش خان همسايه مي‌فرستادند و از او كمك مي‌گرفتند و بدين طريق دهكده‌اي به تصرف خاني در مي‌آمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزة غارت و بي‌خانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر مي‌كرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت مي‌كرد. براي اينكه او بهتر از هركس مي‌دانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش مي‌گفت: «به اندازة موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌اي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد،‌ خوابيد،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و مي‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده مي‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بي‌آبي مي‌ميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمي‌خورد. ديد، نمي‌شود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت مي‌كند. خودش هم مي‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خان‌ها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيله‌مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي‌كرد كه گيله‌مرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پله‌اي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيه‌ها نمي‌توانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش مي‌كردند، چيزي گيرشان مي‌آمد. در صورتي كه امروز صبح در كومة گيله‌مرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دسته‌هاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازه‌اي به كلة مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان مي‌ارزد. بيشتر هم مي‌ارزد، پايش بيفتد،‌ كساني هستند كه صد تومان هم مي‌دهند،‌ ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نمي‌خرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مي‌اندازند توي دريا. پنجاه تومان مي‌ارزد. به شرط آن‌كه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.
باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني مي‌زد. مي‌خواست پتو را از گردن گيله‌مرد باز كند و باراني‌هاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آب‌هاي غليظ،‌ جيغ مرغابي‌هاي وحشي را خفه مي‌كرد. از جنگل گويي زني كه درد مي‌كشيد، شيون مي‌زند. گاهي در هم شكستن ريشة يك درخت كهن،‌ زمين را به لرزه درمي‌آورد.
يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزة وحشيانه‌اي ختم مي‌شد. تا قهوه‌خانه‌اي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود،‌ اما در تاريكي و بارش و باد،‌ سوي كمرنگ چراغ نفتي آن،‌ دور به نظر مي‌آمد.
وقتي به قهوه‌خانه رسيدند، محمدولي از قهوه‌چي پرسيد: « كته داري؟»
- داريمي.
- چاي چطور؟
- چاي هم داريمي.
-  چراغ هم داري؟
- ها اي دانه.
- اتاق بالا را زود خالي كن!
- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.
- زمينش كه خالي است.
- خاليه.
- اينجا پست امنيه نداره؟
- چره، داره.
- كجا؟
- ايذره اوطرف‌تر. شب ايسابيد،‌ بوشوئيدي.
- بيا ما را ببر به اتاق بالا.
«اتاق بالا» رو به ايوان باز مي‌شد. از ايوان كه طارمي چوبي داشت، افق روشن پديدار بود. اما باران هنوز مي‌باريد و در اتاق كاهگلي كه به سقف آن برگهاي توتون و هندوانه و پياز و سير آويزان كرده بودند، بوي نم مي‌آمد. محمدولي گفت:«ياالله،‌ مي‌ري گوشه اتاق،‌ جنب بخوري مي‌زنم.» بعد رو كرد به قهوه چي و پرسيد: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟»
قهوه‌چي وقتي گيله‌مرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادي ديد، ‌فهميد كه كار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كي ماشينا لوختا كوده؟»
- برو مرديكه عقب كارت. بي‌شرف، نگاه به بالا بكني همه بساطتو به‌هم مي‌زنم. خود تو از اين بدتري.
بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اينجا باش، من پايين كشيك مي‌دم. بعد من مي‌آم بالا، تو برو پايين كشيك بكش و چايي هم بخور.»
گيله‌مرد در اتاق تاريك نيمتنه آستين كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستي به پاهايش كشيد. آب صورتش را جمع كرد و به زمين ريخت. شلوارش را بالا زد، كمي ساق پا و سر زانو و ران‌هايش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكاني داد و زير چشمي نگاهي به مامور دومي انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ايوان باريكي كه مابين طارمي و ديوار وجود داشت، ايستاده بود و افق را تماشا مي‌كرد.
در تاريكي جز نفير باد و شرشر باران و گاهي جيغ مرغابي‌هاي وحشي، صدايي شنيده نمي‌شد. گويي در عمق جنگل زني شيون مي‌كشيد، مثل اينكه مي‌خواست دنيا را پر از ناله و فغان كند.
برعكس محمدولي، مامور بلوچ هيچ حرف نميزد. فقط ساية او در زمينة ابرهاي خاكستري كه در افق دايما در حركت بود، علامت و نشان اين بود كه راه آزادي و زندگي به روي گيله‌مرد بسته است. باد كومه را تكان مي‌داد و فغاني كه شبيه به شيون زن دردكش بود، خواب را از چشم گيله‌مرد مي‌ربود، بخصوص كه گاه‌گاه، باد ابرهاي حايل قرص ماه را پراكنده مي‌كرد و برق سرنيزه و فلز تفنگ چشم او را خسته مي‌ساخت.
صدايي كه از جنگل مي‌آمد، شبيه نالة صغرا بود، درست همان موقعي كه گلوله‌اي از بالا خانة كومة كدخدا، در تولم به پهلويش خورد.
صغرا بچه را گذاشت زمين و شيون كشيد...
«نمي‌خواهي فرار كني؟»
«نه!»
بي اختيار جواب داد: «نه»، ولي دست و پاي خود را جمع كرد. او تصميم داشت با اين‌ها حرف نزند. چون اين را شنيده بود كه با مامور نبايد زياد حرف زد. اينها از هر كلمه اي كه از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتيجه مي‌گيرند. در استنطاق بايد ساكت بود. چرا بي‌خودي جواب بدهد. امنيه مي‌خواست بفهمد كه او خواب است يا بيدار و از جواب او فهميد، ديگر جواب نمي‌دهد.
«ببين چه مي‌گم!» صداي گرفته و سرماخوردة بلوچ در نفير باد گم شد. طوفان غوغا مي‌كرد، ولي در اتاق سكوت وحشتزايي حكمفرما بود. گيله‌مرد نفسش را گرفته بود.
«نترس!»
گيله مرد مي‌ترسيد. براي اينكه صداي زير بلوچ كه از لاي لب و ريش بيرون مي‌آمد، او را به وحشت مي‌افكند.
«من خودم مثل تو راهزن بودم.»
بلوچ خاموش شد. دل گيله‌مرد هري ريخت پائين، مثل اينكه اينها بويي برده‌اند. مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ مي‌گويد، ميخواهد از او حرف دربياورد.
هيبت خاموشي امنيه بلوچ را متوحش كرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتيش مي‌كردم...»
در تاريكي صداي خش و خش آمد، مثل اينكه دستي به دسته‌هاي برگ توتون كه از سقف آويزان بود، خورد.
«تكان نخور مي‌زنم!» صداي بلوچ قاطع و تهديد كننده بود. گيله‌مرد در تاريكي ديد كه امنيه بطرف او قراول رفته است.
«بنشين!»
دهاتي نشست و گوشش را تيز كرد كه با وجود هياهوي سيل و باران و باد، دقيقا كلماتي را كه از دهان امنيه خارج مي‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ مي‌كرد.
«تو كروج -مي‌شنوي؟- وسط يك‌دسته برنج يه تپونچه پيدا كردم. تپونچه رو كه مي‌دوني مال كيه. گزارش ندادم. براي آن‌كه ممكن بود كه حيف و ميل بشه. همراهم آورده‌ام كه خودم به فرمانده تحويل بدم، مي‌دوني كه اعدام روي شاخته.»
سكوت. مثل اينكه ديگر طوفان نيست و درختان كهن نعره نمي‌كشند و صداي زير بلوچ، تمام اين نعره‌ها و هياهو و غرش و ريزش‌ها را مي‌شكافت.
«گوش ميدي؟ نترس، من خودم رعيت بودم، مي‌دونم تو چه مي‌كشي، ما از دست خان‌هاي خودمان خيلي صدمه ديده‌ايم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آن‌ها بدتر امنيه‌ها هستند. من خودم ياغي بودم، به اندازةا: موهاي سرت آدم كشته‌ام، براي اين است كه امنيه شدم، تا از شر امنيه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمي‌آد كه جووني مثل تو فدا بشه، فداي هيچ و پوچ بشه، يك ماهه كه از زن و بچه‌ام خبري ندارم، برايشان خرجي نفرستادم. اگر محض خاطر آن‌ها نبود،‌ حالا اين‌جا نبودم. مي‌خواهي اين تپونچه را بهت پس بدهم؟»
گيله‌مرد خرخر نفس مي‌كشيد، چيزي گلويش را گرفته بود، دلش مي‌تپيد، عرق روي پيشانيش نشسته بود. صورت مخوفي از امنيةا: بلوچ در ذهن خود تصوير كرده و از آن در هراس بود، نمي‌دانست چكار كند. دلش مي‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.
«تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تيره، هر هفت فشنگ در شونه است، براي تيراندازي حاضر نيست، بخواهي تيراندازي كني،‌ بايد گلنگدن را بكشي، من اين تپونچه را بهت ميدم.»
ديگر گيله‌مرد طاقت نياورد. «نمي‌دي، دروغ ميگي! چرا نمي‌ذاري بخوابم؟ زجرم مي‌دي! مسلمانان به دادم برسيد! چي مي‌خواهي از جونم؟» اما فريادهاي او نمي‌توانست بجايي برسد، براي اينكه طوفان هرگونه صداي ضعيفي را در امواج باد و باران خفه مي‌كرد.
« داد نزن! نترس! بهت ميدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنية فومن برسه، كارت ساخته است. مگه نشنيدي كه چند روز پيش يك اتوبوسو توي جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچي آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پيغمبر عقيده دارم، خدا را خوش نمي‌آد كه …»
گيله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خيلي از آنها را گرفته‌اند. از او مي‌خواهند تحقيق كنند.
«چرا داد مي‌زني؟ بهت ميدم! اصلا بهت مي‌فروشم. هفت تير مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو خونةا: تو پيدا كردم، خودت مي‌دوني كه اعدام رو شاخته، به خودت مي‌فروشم، پنجاه تومن كه مي‌ارزه،‌ تو، تو خودت مي‌دوني با محمدولي، هان؟ نمي‌ارزه؟ پولت پيش خودته. يا دادي به كسي؟»
گيله‌مرد آرام شده بود و ديگر نمي‌لرزيد، دست كرد از زير پتو دستمال بسته‌اي كه همراه داشت باز كرد و پنجاه اسكناس يك توماني را كه خيس و نيمه خمير شده بود حاضر در دست نگه داشت.
«بيا بگير!»
حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.
«نه، اينطور نمي‌شه، بلند مي‌شي واميسي، پشتت را مي‌كني به من. پول را مي‌ندازي توي جيبت، من پول را از جيبت در مي‌آورم، اونوقت هفت تير را مي‌ندازم توي جيبت، دستت را بايد بالا نگهداري. تكون بخوري با قنداق تفنگ مي‌زنم تو سرت. ببين من همة حقه‌هايي را كه تو بخواهي بزني، بلدم. تمام مدتي كه من كشيك ميدم بايد رو به ديوار پشت به من وايسي،‌ تكان بخوري گلوله توي كمرت است. وقتي من رفتم، خودت مي‌دوني با وكيل‌باشي.»
***
شرشر آب يكنواخت تكرار مي‌شد. اين آهنگ كشنده، جان گيله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازير بود. اين زمزمه نغمة كوچكي در ميان اين غليان و خروش بود. ولي بيش از هر چيز دل و جگر گيله‌مرد را مي‌خورد. دستهايش را به ديوار تكيه داده بود. گاه باد يكي از بسته هاي سير را به حركت درمي‌آورد و سر انگشتان او را قلقلك مي‌داد. پيراهن كرباس تر، به پشت او مي‌چسبيد. تپانچه در جيبش سنگيني مي‌كرد. گاهي تا يك دقيقه نفسش را نگاه مي‌داشت تا بهتر بتواند صدايي را كه مي‌خواهد بشنود. او منتظر صداي پاي محمد ولي بود كه به پله‌هاي چوبي بخورد. گاهي زوزة باد خفيف‌تر مي‌شد، زماني در ريزش يك نواخت باران وقفه‌اي حاصل مي‌گرديد و بالنتيجه در آهنگ شرشر ناودان نيز تاثير داشت،‌ ولي صداي پا نمي‌آمد. وقتي امنيه بلوچ داد زد: «آهاي محمد ولي؟ آهاي محمدولي!» نفس راحتي كشيد. اين يك تغييري بود. «آهاي محمدولي…» گيله‌مردگوشش را تيز كرده بود. به محض اين‌كه صداي پا روي پله هاي چوبي به گوش برسد،‌ بايد خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌اي كه امنيةا: بلوچ جاي خود را به محمدولي مي‌دهد، برگردد و از چند ثانيه‌اي كه آن‌ها با هم حرف مي‌زنند و خش خش حركات او را نمي‌شنوند، استفاده كند، هفت تير را از جيبش در آورد و آماده باشد. مثل اين‌كه از پايين صدايي به آواز بلوچ جواب گفت.
اي‌كاش باران براي چند دقيقه هم شده،‌ بند مي‌آمد، كاش نفير باد خاموش مي‌شد. كاش غرش سيل آسا براي يك دقيقه هم شده است، ‌قطع مي‌شد. زندگي او، همه چيز او بسته به اين چند ثانيه است، چند ثانيه يا كمتر. اگر در اين چند ثانيه شرشر يك نواخت آب ناودان بند مي‌آمد، با گوش تيزي كه دارد، خواهد توانست كوچكترين حركت را درك كند. آنوقت به تمام اين زجرها خاتمه داده مي‌شد. مي‌رود پيش بچه‌اش، بچه را از مارجان مي‌گيرد، با همين تفنگ وكيل باشي ميزند به جنگل و آنجا مي‌داند چه كند.
از پايين صدايي جز هوهوي باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌هاي درختان نمي‌شنيد. گويي زني در جنگل جيغ مي‌كشيد، ولي بلوچ داشت صحبت مي‌كرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قواي بدني او متوجه صدايي بود كه از پايين مي‌رسيد، ولي نفير باد و ريزش باران از نفوذ صداي ديگري جلوگيري مي‌كرد.
«تكون نخور،‌ دستت را بذار به ديوار!»
گيله مرد تكان خورده بود، بي اختيار حركت كرده بود كه بهتر بشنود.
گيله مرد آهسته گفت:« گوش بدن بيدين چي گم.»
بلوچ نشنيد. خيال مي‌كرد،‌ اگر به زبان گيلك بگويد، محرمانه تر خواهد بود. «آهاي برار،‌ من ته را كي كار نارم. وهل و گردم كي وقتي آيه اونا بيدينم.»
باز هم بلوچ نشنيد. صداي پوتين‌هايي كه روي پله‌هاي چوبي مي‌خورد، او را ترسانده و در عين حال به او اميد داد.
«عجب باروني، دست بردار نيست!»
اين صداي محمدولي بود، اين صدا را مي‌شناخت. در يك چشم بهم زدن، گيله مرد تصميم گرفت. برگشت. دست در جيبش برد. دستة هفت تير را در دست گرفت. فقط لازم بود كه گلنگدن كشيده شود و تپانچه آماده براي تيراندازي شود، اما حالا موقع تيراندازي نبود، براي آنكه در اين صورت مامور بلوچ براي حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تيراندازي كند و از عهدة هر دو آنها نمي‌توانست برآيد. اي كاش مي‌توانست گلنگدن را بكشد تا ديگر در هر زماني كه بخواهد آماده براي حمله باشد. هفت تير را كه خوب مي‌شناخت از جيب درآورد. آن را وزن كرد، مثل اينكه بدين وسيله اطمينان بيشتري پيدا مي‌كرد. در همين لحظه صداي كبريت نقشة او را برهم زد. خوشبختانه كبريت اول نگرفت.
«مگر باران مي‌ذاره؟ كبريت ته جيب آدم هم خيس شده.»
كبريت دوم هم نگرفت، ولي در همين چند ثانيه گيله مرد راه دفاع را پيدا كرده بود،
فت تير را به جيب گذاشت. پتو را مثل شنلش روي دوشش انداخت و در گوشة اتاق كز كرد.
«آهاي، چراغو بيار ببينم، كبريت خيس شده.»
بلوچ پرسيد: «چراغ مي‌خواهي چيكار كني؟»
- هست؟ نرفته باشد؟
- كجا مي‌تونه بره؟ بيداره،‌ صداش بكن، جواب مي‌ده.
حمدولي پرسيد: « اي گيله مرد؟… خوابي يا بيدار…»
در همين لحظه كبريت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قيافةا: دهاتي را روشن كرد. از تمام صورت او پيشاني بلند و كلاه قيفي بلندش ديده مي‌شد،‌ با همان كبريت سيگاري آتش زد: «مثل اين‌كه سفر قندهار مي‌خواد بره. پتو هم هم‌راه خودش آورده. كته‌ات را هم كه خوردي؟ اي برار كله ماهي‌خور. حالا بايد چند وقتي تهران بري تا آش گل گيوه خوب حالت بياره. چرا خوابت نمي‌بره.»
محمدولي ترياكش را كشيده، شنگول بود. «چطوري؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودي يا نبودي؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودي؟ ها؟ جواب نميدي؟ ها- ها- ها- ها.»
گيله مرد دلش مي‌خواست اين قهقهه كمي‌بلندتر مي‌شد تا به او فرصت مي‌داد كه گلنگدن را بكشد و همان آتش سيگار را هدف قرار دهد و تيراندازي كند.
«بگو ببينم، آن روزي كه با سرگرد آمديم تولم كه پاسگاه درست كنيم،‌ همين تو نبودي كه علمدار هم شده بودي و گفتي: ما اينجا خودمان داروغه داريم و كسي را نمي‌خواهيم؟ بي شرف‌ها، ‌ما چند نفر را كردند توي خانه و داشتند خانه را آتش مي‌زدند. حيف كه سرگرد آن‌جا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو مي‌كردم. آن لاور كلفتتون را خودم به درك فرستادم، بگو ببينم، تو هم آن‌جا بودي؟ راستي آن لاورها كه يك زبون داشتند به اندازة كف دست، حالا كجاند؟ چرا به دادت نمي‌رسند؟ بعد چندين فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. ديگه كسي جرات نداره جيك بزنه، بلشويك مي‌خواستيد بكنيد؟ آنوقت زناشون! چه زنهاي سليطه‌اي؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود كه سرگرد نمي‌ذاشت تيراندازي كنيم. چطور شد كه حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمي‌دونم چكارت مي‌كردم؟ چرا گفتند كه تو را صحيح و سالم تحويل بدم؟ حتما تو يكي از آن كلفتاشون هستي. والا همين امروز صبح وقتي ديدمت، كلكت را مي‌كندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه،‌ چيكار داري مي‌كني؟ تكون بخوري مي‌زنمت.»
صداي گلنگدن تفنگ، گيله مرد را كه داشت بي‌احتياطي مي‌كرد، سرجاي خود نشاند.
گيله مرد بي اختيار دستش به دسته هفت تير رفت. همان زني كه چند ماه پيش در واقعه تولم تير خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچة شش ماهه داشت و حالا اين بچه هم در كومة او بود و معلوم نيست كه چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمي نيست كه بچه نگهدارد. اصلا از مارجان اين كار ساخته نيست. ديگر كي به فكر بچة اوست. گيله مرد گاهي به حرفهاي وكيل باشي گوش نمي‌داد. او در فكر ديگري بود. نكند كه تپانچه اصلا خالي باشد. نكند كه بلوچ و وكيل باشي با او شوخي كرده و هفت تير خالي به او داده باشند. اما فايدة اين شوخي چيست؟ چنين چيزي غيرممكن است. محض خاطر اين بچه اش مجبور است گاهي به تولم برگردد. هفت تير را وزن كرد. دستش را در جيبش نگاهداشت، مثل اين‌كه از وزن آن مي‌توانست تشخيص بدهد كه شانه با فشنگ در مخزن هست يا نه. همين حركت بود كه محمدولي را متوجه كرد و لوله تفنگ را به‌طرف او آورد.
نوك سرنيزه بيش از يك ذرع از او فاصله داشت، والا با يك فشار لوله را به زمين مي‌كوفت و تفنگ را از دستش در مي‌آورد: «آهاي، برار، خوابي يا بيدار؟ بگو ببينم. شايد ترا به فومن مي‌برند كه با آگل لولماني رابطه داري؟» چند فحش نثارش كرد. «يك هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده يك اتومبيل را لخت كرد. سبيل اونو هم دود مي‌دند. نوبت اون هم مي‌رسه. بگو بينم، درسته اون زني كه آن روز در تولم تير خورد، دختر اونه؟…»
گاهي طوفان به اندازه‌اي شديد مي‌شد كه شنيدن صداي برنده و با طنين و بي‌گره محمدولي نيز براي گيله‌مرد با تمام توجهي كه به او معطوف مي‌كرد غير ممكن بود، در صورتي كه درست همين مطالب بود كه او مي‌خواست بداند و از گفته هاي وكيل‌باشي مي‌شد حدس زد كه چرا او را به فومن مي‌برند. مامورين (و يا اقلا كسي كه دستور توقيف او را داده بود) مي‌دانستند كه او داماد آگل بوده و هنوز هم مابين آن‌ها رابطه‌اي هست. گيله مرد اين را مي‌دانست كه داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود كه نبايد به اين ويشكاسوقه‌اي اعتماد كرد و شايد اگر محض خاطر اين ويشكاسوقه‌اي نبود،‌ امروز آن حادثةا: تولم كه محمدولي خوب از آن باخبر است، اتفاق نمي‌افتاد و شايد صغرا زنده بود و ديگر آگل هم نمي‌زد به جنگل و تمام اين حوادث بعدي اتفاق نمي‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود.
يك تكان شديد باد، كومه را لرزاند. شايد هم درخت كهني به زمين افتاد و از نهيب آن كومه تكان خورد. اما محمدولي يكريز حرف مي‌زد، هاهاها مي‌خنديد و تهديد مي‌كرد و از زخم زبان لذت مي‌برد.
چه خوب منظرة داروغة ويشكاسوقه‌اي در نظر او هست. سال‌ها مردم را غارت كرد و دم پيري باج مي‌گرفت. براي اينكه از شرش راحت شوند، او را داروغه كردند. چون كه در آن سال‌هاي قبل از جنگ، ارباب در تهران همه كاره بود و پاي امنيه‌ها را از ملك خود بريده بود و آن‌ها جرات نمي‌كردند در آن صفحات كيابيايي كنند. همين آگل پدرزن او واسطه شد كه ويشكاسوقه‌اي را داروغه كردند و واقعا هم ديگر جز اموال رقيب هاي خود، مال كس ديگري را نمي‌چاپيد.
محمدولي بار ديگر سيگاري آتش زد. اين دفعه كبريت را لحظه‌اي جلو آورد و صورت گيله مرد را روشن كرد. دود بنفش رنگ بيني گيله مرد را سوزاند.
«... ببين چي مي‌گم. چرا جواب نميدي؟‌ تو همان آدمي هستي كه وقتي ما آمديم در تولم پست داير كنيم،‌ به سرگرد گفتي كه ما بهرةا: خودمونو داديم و نطق مي‌كردي. چرا حالا ديگر لال شدي؟…»


خوب به خاطر داشت. راست مي‌گفت: وقتي دهاتي ها گفتند كه ما داروغه داريم، گفت: برويد نمايندگانتان را معين كنيد. با آن‌ها صحبت دارم. او هم يكي از نمايندگان بود. سرگرد از آن‌ها پرسيد كه بهرةا: امسال‌تان را داديد يا نه؟ همه گفتند داديم. بعد پرسيد قبل اينكه لاور داشتيد داديد، يا بعد هم داديد. دهاتي ها گفتند: «هم آن وقت داده بوديم و هم حالا داده‌ايم.» بعد سرگرد رو كرد به گيله مرد و پرسيد: «مثلا تو چه دادي؟» گفت: « من ابريشم دادم، برنج دادم، تخم مرغ دادم، سير،‌ غوره، انارترش، پياز، جاروب، چوكول ، كلوش ، آرد برنج، همه چي دادم.» بعد پرسيد مال امسالت را هم دادي؟ گيله مرد گفت: «امسال ابريشم دادم، برنج هم مي‌دهم.» بعد يك مرتبه گفت:‌« برو قبوضت را بردار و بياور.» بيچاره لطفعلي پيرمرد گفت: «شما كه نمايندة مالك نيستيد!» تا آمد حرف بزند، سرگرد خواباند بيخ گوش لطفعلي. آن وقت دهاتي‌ها از اتاق آمدند بيرون و معلوم نشد كي شيپور كشيد كه قريب چندين هزار نفر دهقان آمدند دور خانه. بعد تيراندازي شد و يك تير به پهلوي صغرا خورد و لطفعلي هم جابه‌جا مرد.
دهاتي‌ها شب جمع شدند و همين داروغة ويشكاسوقه‌اي پيشنهاد كرد كه خانه را آتش بزنند و اگر شب يك جوخة ديگر سرباز نرسيده بود، اثري از آن‌ها باقي نمي‌ماند...
محمدولي سيگار مي‌كشيد. گيله مرد فكر كرد، همين الان بهترين فرصت است كه او را خلع سلاح كنم. تمام بدنش مي‌لرزيد. تصور مرگ دلخراش صغرا اختيار را از كف او ربوده بود. خودش هم نميدانست كه از سرما مي‌لرزد يا از پريشاني... اما محمدولي دست بردار نبود: «تو خيلي اوستايي. از آن كهنه‌كارها هستي. يك كلمه حرف نمي‌زني، مي‌ترسي كه خودت را لو بدهي. بگو ببينم، كدام يك از آنهايي كه توي اتاق با سرگرد صحبت مي‌كردند، آگل بود؟ من از هيچ كس باكي ندارم. آگل لامذهبه، خودم مي‌خواهم كلكش را بكنم. همقطاران من خودشون به چشم ديده‌اند كه قرآن را آتش زده. دلم مي‌خواهد گير خود من بيفته، كدام يكيشون بودند. حتما آن‌كه ريش كوسه داشت و بالا دست تو وايساده بود، ها، چرا جواب نمي‌دي، خوابي يا بيدار؟…»
نفير باد نعره‌هاي عجيبي از قعر جنگل بسوي كومه هم‌راه داشت: جيغ زن، غرش گاو، ناله و فرياد اعتراض. هرچه گيله مرد دقيق‌تر گوش مي‌داد، بيش‌تر مي‌شنيد، مثل اين‌كه ناله هاي دلخراش صغرا موقعي كه تير به پهلوي او اصابت كرد، نيز در اين هياهو بود. اما شرشر كشندةا: آب ناودان بيش از هر چيزي دل گيله مرد را مي‌خراشاند، گويي كسي با نوك ناخن زخمي را ريش ريش مي‌كند. دندان‌هايش به ضرب آهنگ يك نواخت ريزش آب به هم مي‌خورد و داشت بي‌تاب مي‌شد.
آرامشي كه در اتاق حكمفرما بود، ظاهرا محمدولي وكيل باشي را مشكوك كرده بود. او مي‌خواست بداند كه آيا گيله‌مرد خوابيده است يا نه.
- چرا جواب نميدي؟ شما دشمن خدا و پيغمبريد. قتل همه‌تون واجبه. شنيدم آگل گفته كه اگر قاتل دخترش را بكشند، حاضره تسليم بشه. آره، جون تو، من اصلا اهميت نميدم به اين‌كه آن زني كه آن روز با تير من به زمين افتاد، دخترش بوده يا نبوده. به من چه؟ من تكليف مذهبي ام را انجام دادم. مي‌گم كه آگل دشمن خداست و قتلش واجبه، شنيدي؟ من از هيچ كس باكي ندارم. من كشتم، هر كاري از دستش برمي‌آيد بكند…
- تفنگ را بذار زمين. تكون بخوري مردي...
اين را گيله‌مرد گفت. صداي خفه و گرفته‌اي بود،‌ وكيل‌باشي كبريتي آتش زد و همين براي گيله‌مرد به منزلة آژير بود. در يك چشم بهم زدن تپانچه را از جيبش در آورد و در همان آني كه نور زرد و دود بنفش كمرنگ گوگرد اتاق را روشن كرد، گيله مرد توانست گلنگدن را بكشد و او را هدف قرار دهد. محمدولي براي روشن كردن كبريت پاشنه تفنگ را روي زمين تكيه داده، لوله را وسط دو بازو نگهداشته بود. هنگامي كه دستش را با كبريت دراز كرد، سرنيزه زير بازوي چپ او قرار داشت.
در نور شعلة كبريت،‌ لولة هفت تير و يك چشم باز و سفيد گيله‌مرد ديده ميشد. وكيل باشي گيج شد. آتش كبريت دستش را سوزاند و بازويش مثل اينكه بي‌جان شده باشد افتاد و خورد به رانش.
- تفنگ را بذار رو زمين! تكون بخوري مردي!
- لولة هفت تير شقيقة وكيل باشي را لمس كرد. گيله‌مرد دست انداخت بيخ خرش را گرفت و او را كشيد توي اتاق.
- صبر كن، الان مزدت را مي‌ذارم كف دستت. رجز بخوان. منو ميشناسي؟ چرا نگاه نمي‌كني؟…
باران مي‌باريد، اما افق داشت روشن مي‌شد. ابرهاي تيره كم‌كم باز مي‌شدند.
- مي‌گفتي از هيچكس باكي نداري! نترس، هنوز نمي‌كشمت، با دست خفه‌ات مي‌كنم. صغرا زن من بود. نامرد، زنمو كشتي. تو قاتل صغرا هستي، تو بچة منو بي‌مادر كردي. نسلتو ور مي‌دارم. بيچارتون مي‌كنم. آگل منم. ازش نترس. هان، چرا تكون نمي‌خوري؟…
تفنگ را از دستش گرفت. وكيل باشي مثل جرز خيس خورده وارفت. گيله مرد تفنگ را به ديوار تكيه داد. «تو كه گفتي از آگل نمي‌ترسي. آگل منم. بي‌چاره، آگل لولماني از غصةا: دخترش دق مرگ شد. من گفتم كه اگر قاتل صغرا را به من بدهند،‌ تسليم مي‌شه. آره آگل نيست كه تسليم بشه. اتوبوس توي جاده را من زدم. تمام آن‌هايي كه با من هستند،‌ همشون از آنهاييند كه ديگر بي‌خانمان شده‌اند، همشون از آن‌هايي هستند كه از سر آب و ملك بيرونشون كرده‌اند. اين‌ها را بهت مي‌گم كه وقتي مي‌ميري، دونسته مرده باشي. هفت تيرم را گذاشتم تو جيبم. مي‌خواهم با دست بكشمت، مي‌خواهم گلويت را گاز بگيرم. آگل منم. دلم داره خنك مى‌شه…»
از فرط درندگي له‌له مي‌زد. نمي‌دانست چطور دشمن را از بين ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر، هيكل كوفتة وكيل‌باشي تدريجاً ديده مي‌شد.
- آره، من خودم لاور بودم. سواد هم دارم. اين پنج ساله ياد گرفتم. خيلي چيزها ياد گرفته‌ام. مي‌گي مملكت هرج و مرج نيست؟ هرج و مرج مگه چيه؟ ما را مي‌چاپيد،‌ از خونه و زندگي آواره‌مون كرديد. ديگر از ما چيزي نمونده، رعيتي ديگه نمونده. چقدر همين خودتو، منو تلكه كردي؟ عمرت دراز بود، اگر مي‌دونستم كه قاتل صغرا تويي،‌ حالا هفت تا كفن هم پوسونده بودي؟ كي لامذهبه؟ شماها كه هزار مرتبه قرآن را مهر كرديد و زير قولتان زديد؟ نيامديد قسم نخورديد كه ديگر همه امان دارند؟ چرا مردمو بيخودي مي‌گيريد؟ چرا بيخودي مي‌كشيد؟ كي دزدي مي‌كنه؟ جد اندر جد من در اين ملك زندگي كرده‌اند، كدام يك از ارباب‌ها پنجاه سال پيش در گيلون بوده‌اند؟
زبانش تتق مي‌زد، به‌حدي تند مي‌گفت كه بعضي كلمات مفهوم نمي‌شد. وكيل باشي دو زانو پيشانيش را به كف چوبي اتاق چسبانده و با دو دست پشت گردنش را حفظ مي‌كرد. كلاهش از سرش افتاده بود روي كف اتاق: «نترس، اين جوري نمي‌كشمت. بلند شو، مي‌خواهم خونتو بخورم. حيف يك گلوله. آخر بدبخت، تو چه قابل هستي كه من يك فشنگ خودمو محض خاطر تو دور بيندازم. بلند شو!»
اما وكيل‌باشي تكان نمي‌خورد. حتي با لگدي هم كه گيله‌مرد به پاي راست او زد، فقط صورتش به زمين چسبيد، عضلات و استخوان‌هاي اوديگر قدرت فرمانبري نداشتند. گيله‌مرد دست انداخت و يقة پالتوي باراني او را گرفت و نگاهي به صورتش انداخت. در روشنايي خفة صبح باران خورده، قيافة وحشتزدة محمدولي آشكار شد. عرق از صورتش مي‌ريخت. چشمهايش سفيدي مي‌زد. بي‌حالت شده بود. از دهنش كف زرد مي‌آمد، خرخر مي‌كرد.
همين كه چشمش به چشم براق و برافروختة گيله‌مرد افتاد به تته پته افتاد. زبانش باز شد: «نكش،‌ امان بده! پنج تا بچه دارم. به بچه‌هاي من رحم كن. هر كاري بگي مي‌كنم. منو به جووني خودت ببخش. دروغ گفتم. من نكشتم. صغرا را من نكشتم. خودش تيراندازي مي‌كرد. مسلسل دست من نبود...»
***
گريه مي‌كرد. التماس و عجز و لابة مامور، مانند آبي كه روي آتش بريزند،‌ التهاب گيله مرد را خاموش كرد. يادش آمد كه پنج بچه دارد. اگر راست بگويد! به ياد بچة خودش كه در گوشة كومه بازي مي‌كرد، افتاد. باران بند آمد و در سكوت و صفاي صبح ضعف و بي‌غيرتي محمدولي تنفر او را برانگيخت. روشنايي روز او را به تعجيل واداشت.
گيله‌مرد تف كرد و در عرض چند دقيقه پالتو باراني را از تن وكيل باشي كند و قطار فشنگ را از كمرش باز كرد و پتوي خود را به سر و گردن او بست. كلاه او را بر سر و بارانيش را بر تن كرد و از اتاق بيرون آمد.
در جنگل هنوز شيون زني كه زجرش مي‌دادند به گوش مي‌رسيد. در همين آن، صداي تيري شنيده شد و گلوله اي به بازوي راست گيله‌مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته، گلولة ديگري به سينة او خورد و او را از بالاي ايوان سرنگون ساخت.
مامور بلوچ كار خود را كرد.


جعبه ی آرزو

 

 

سيلويا پلات‌

برگردان: رؤيا بشنام‌


 
          اَگنس‌ هيگينز وقتي‌ متوجه‌ علت‌ شادي‌ و حرف‌هاي‌ بي‌سر و ته‌ شوهرش‌هرالد شد كه‌ او مشغول‌ خوردن‌ آب‌پرتقال‌ و اُملت‌ صبحانه‌اش‌ بود. اگنس‌ درحالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد مرباي‌ آلبالو را روي‌ نان‌ِ تُست‌كرده‌اش‌ بكشد پرسيد:ديشب‌ چي‌ خواب‌ ديدي‌؟
          هرالد همان‌طور كه‌ به‌ همسر جذابش‌ كه‌ درخشش‌ نور آفتاب‌ كُرك‌هاي‌بور كنار گونه‌اش‌ را چون‌ گُل‌برگ‌هاي‌ بهاري‌ شاداب‌ و جوان‌ نشان‌ مي‌دادخيره‌ شده‌ بود گفت‌: داره‌ يادم‌ مي‌ياد، دربارة‌ آن‌ دست‌نوشته‌ها با ويليام‌ بليك‌بحث‌ مي‌كرديم‌.
          اگنس‌ در حالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد اعتراض‌ و خشمش‌ را پنهان‌ كند پرسيد: ازكجا فهميدي‌ ويليام‌ بليك‌ بود؟
          هرالد كه‌ از ناراحتي‌ او تعجب‌ كرده‌ بود گفت‌: «خُب‌ معلومه‌ از روي‌عكسش‌.»
          چه‌ مي‌توانست‌ بگويد؟ در سكوتي‌ عميق‌ مي‌سوخت‌ و قهوه‌اش‌ رامي‌نوشيد و با حسادتي‌ كه‌ چون‌ غاري‌ تاريك‌، هر لحظه‌ در وجودش‌ بزرگ‌ وبزرگ‌تر مي‌شد مي‌جنگيد. اين‌ عقده‌ مثل‌ يك‌ غدة‌ بدخيم‌ سرطاني‌ سه‌ماه‌پيش‌، از همان‌ شب‌ ازدواج‌شان‌، پيش‌ از اين‌كه‌ به‌ رؤياهاي‌ هرالد پي‌ ببردشروع‌ به‌رشد كرده‌ بود. شب‌ اول‌ ماه‌ عسل‌شان‌، دم‌دماي‌ صبح‌ هرالد متوجه‌شد كه‌ اگنس‌ در آغوشش‌، آرام‌ و بي‌صدا به‌ خوابي‌ عميق‌ و بدون‌ رؤيا فرورفته‌ و از اين‌ بابت‌ تعجب‌ كرد. در حالي‌ كه‌ اگنس‌ از لرزيدن‌ و حركت‌ يك‌بارة‌دست‌ هرالد ترسيده‌ بود، مادرانه‌ او را صدا زد، چون‌ تصور مي‌كرد هرالد باكابوس‌ وحشتناكي‌ درگير است‌، اما هرالد با عصبانيت‌ از اين‌كه‌ اگنس‌ بيدارش‌كرده‌ بود سرش‌ داد كشيد و خواب‌آلود گفت‌: «نه‌، من‌ فقط‌ داشتم‌ اول‌ِ قطعة‌امپراتور را اجرا مي‌كردم‌، بايد دستم‌ را براي‌ اولين‌ كُرد بالا مي‌بردم‌، كه‌ بيدارم‌كردي‌!»
          اوايل‌ ازدواج‌شان‌ اگنس‌ از خواب‌هاي‌ روشن‌ و واضح‌ هرالد لذت‌ مي‌بردو هر روز از او مي‌پرسيد كه‌ ديشب‌ چه‌ خوابي‌ ديده‌؛ هرالد هم‌ با اشتياق‌ جزءبه‌جزء خواب‌هايش‌ را تعريف‌ مي‌كرد، گويي‌ همة‌ آن‌ها به‌ راستي‌ اتفاق‌ افتاده‌بودند.
          او با رغبت‌ و از روي‌ حوصله‌ مي‌گفت‌: «من‌ در ميان‌ انجمن‌ شاعران‌امريكايي‌ معرفي‌ مي‌شدم‌، ويليام‌ كارلوس‌ ويليامز رييس‌ آن‌جا بود، كُت‌زمختي‌ پوشيده‌ بود؛ او را كه‌ مي‌شناسي‌، او كه‌ Nantucket را نوشته‌ و رابينسن‌جفرز كه‌ شبيه‌ سرخ‌پوست‌ها است‌، درست‌ مثل‌ همان‌ عكسي‌ كه‌ در كتاب‌گُلچين‌ ادبي‌ هست‌ و بالاخره‌ رابرت‌ فراست‌ كه‌ يك‌باره‌ وارد جمع‌ شد وحرف‌ بامزه‌اي‌ زد كه‌ باعث‌ خندة‌ همه‌ شد. يك‌باره‌ صحراي‌ زيبايي‌ ديدم‌ كه‌سرخ‌ و ارغواني‌ بود و هر يك‌ از سنگ‌ريزه‌هايش‌ مثل‌ لعل‌ و ياقوت‌ كبودمي‌درخشيد و از خود نور مي‌پراكند. يك‌ پلنگ‌ سفيد با رگه‌هاي‌ طلايي‌ هم‌،آن‌طرف‌تر در نهري‌ آبي‌ و زلال‌ ايستاده‌ بود، به‌طوري‌ كه‌ پاهاي‌ عقبش‌ لب‌ِرودخانه‌ و پاهاي‌ جلويي‌اش‌ آن‌طرف‌ بودند و مورچه‌هاي‌ قرمز از دُم‌ِ پلنگ‌بالا مي‌رفتند و تا پشت‌ و حتي‌ چشم‌هايش‌ را پوشانده‌ و خط‌ طويلي‌ ساخته‌بودند، و اين‌طوري‌ از عرض‌ رودخانه‌ مي‌گذشتند.»
          اگر به‌ عنوان‌ اثري‌ هنري‌ به‌ رؤياهاي‌ هرالد دقت‌ مي‌كرديد مي‌ديديد كه‌همة‌ اين‌ها تحت‌ تأثير مطالعة‌ آثار هوفمان‌، كافكا و ماه‌نامه‌هاي‌ ستاره‌شناسي‌،به‌جاي‌ خواندن‌ روزنامه‌ها بود كه‌ تخيلات‌ او را پررنگ‌ و به‌ گونة‌حيرت‌آوري‌ قوي‌ كرده‌ بودند. اما هرالد به‌ مرور زمان‌ به‌ اين‌ خواب‌ها عادت‌كرده‌ بود و به‌نوعي‌ تصور مي‌كرد آن‌ها جزء جدانشدني‌ تجربيات‌ بيداري‌اش‌شده‌اند؛ همين‌ هم‌ اگنس‌ را عصباني‌ مي‌كرد. اگنس‌ احساس‌ مي‌كرد از او دورشده‌ است‌. گويي‌ هرالد يك‌سوم‌ از زندگي‌اش‌ را ميان‌ مراسم‌ جشن‌، افسانه‌ها،موجودات‌ افسانه‌اي‌ و عالم‌ شادي‌ مي‌گذارند و اگنس‌ هرگز جايي‌ بين‌ آن‌هانداشت‌، مگر اين‌ كه‌ وانمود مي‌كرد.
          هفته‌ها مي‌گذشت‌ و اگنس‌ بيشتر در لاك‌ خودش‌ فرو مي‌رفت‌. اگرچه‌هيچ‌وقت‌ خواب‌هايش‌ را براي‌ هرالد تعريف‌ نمي‌كرد، چون‌ بيهوده‌ بودند واو را مي‌ترساندند. بيشتر آن‌ها تاريك‌ يا پر از اشكال‌ درهم‌ و مبهم‌ بودند؛ امامسأله‌ اين‌ بود كه‌ او حتي‌ نمي‌توانست‌ آن‌ها را بعد از بيداري‌ به‌ياد آورد؛ حتي‌شايد از اين‌ شرم‌سار بود كه‌ بخواهد صحنه‌هاي‌ شكسته‌بسته‌ و ترسناكي‌ رابراي‌ هرالد تعريف‌ كند؛ زيرا مي‌ترسيد همين‌ هم‌ بر قوة‌ تخيلش‌ تأثير منفي‌بگذارد. خواب‌هاي‌ اندك‌ و كسل‌كنندة‌ او در برابر خواب‌هاي‌ باشكوه‌ هرالدچنگي‌ به‌ دل‌ نمي‌زدند. براي‌ مثال‌ چه‌طور مي‌توانست‌ به‌ او بگويد: «خواب‌ديده‌ام‌ در حال‌ سقوط‌ از يك‌ بلندي‌ هستم‌. مادرم‌ مُرد و من‌ بسيار اندهگين‌شدم‌. و يا تعقيبم‌ مي‌كردند، اما من‌ قدرت‌ فرار نداشتم‌.» واقعيت‌ اين‌ بود كه‌اگنس‌ به‌ هرالد حسادت‌ مي‌كرد، چون‌ دنياي‌ رؤياهايش‌ او را سرخورده‌ وسركوب‌ مي‌كرد.
          اگنس‌ از خود مي‌پرسيد كه‌ چرا روزهاي‌ سرخوشي‌ِ كودكي‌اش‌ را كه‌ به‌فرشته‌ها ايمان‌ داشت‌ فراموش‌ كرده‌ است‌؟ دست‌كم‌ مي‌خواست‌ بداند از كي‌خواب‌هايش‌ تا اين‌ اندازه‌ زشت‌، تاريك‌ و بي‌رؤيا شده‌ بودند. او تنهاهفت‌سالگي‌اش‌ را به‌ خاطر مي‌آورد كه‌ خواب‌ سرزمين‌ جعبه‌هاي‌ رؤيايي‌ رامي‌ديد كه‌ آن‌جا روي‌ درختان‌، جعبه‌هاي‌ آرزويي‌ مي‌روييد كه‌ هر وقت‌ نُه‌باردور درخت‌ مي‌گشتي‌ و آرزويت‌ را زمزمه‌ مي‌كردي‌ يكي‌ از جعبه‌ها از شاخة‌درخت‌ پايين‌ مي‌افتاد و آرزويت‌ را برآورده‌ مي‌كرد. يا اين‌كه‌ يك‌بار خواب‌ديد علفي‌ جادويي‌ و سه‌شاخه‌ مثل‌ زرورق‌ها و روبان‌هاي‌ كريسمس‌ هر يك‌به‌ رنگ‌هاي‌ قرمز، آبي‌ و نقره‌اي‌ در صندوق‌ پستي‌ انتهايي‌ خياباني‌ كه‌ به‌ خانة‌آن‌ها مي‌رسيد روييده‌اند. در خوابي‌ ديگر، او و برادر كوچك‌ترش‌ مايكل‌، درحالي‌ كه‌ كاپشن‌ پوشيده‌ بودند، روبه‌روي‌ خانة‌ سيماني‌ ددي‌ نلسن‌ ايستاده‌ وريشه‌هاي‌ درخت‌ افرايي‌ را كه‌ مثل‌ مارهايي‌ به‌هم‌پيچيده‌ و در زمين‌ قهوه‌اي‌فرورفته‌ بودند تماشا مي‌كردند. اگنس‌ دست‌كش‌ پشمي‌ سفيد و قرمزي‌پوشيده‌ بود، كه‌ يك‌دفعه‌ ديد از توي‌ فنجاني‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ برف‌چسبناكي‌ به‌ رنگ‌ فيروزه‌اي‌ جاري‌ شد. اما اين‌ها تنها خواب‌هاي‌ دوران‌سرخوش‌ كودكي‌ او بودند. كي‌، چه‌وقت‌، آن‌ رؤياهاي‌ پر نقش‌ و نگار وصادقانه‌ از او دور شدند؟ و به‌ چه‌ دليل‌؟
          در حين‌ِ خوردن‌ِ صبحانه‌، هرالد بي‌هيچ‌ خستگي‌ به‌ شمردن‌ دوبارة‌رؤياهايش‌ ادامه‌ داد. يك‌بار پيش‌ از آشنايي‌ با اگنس‌ هنگامي‌ كه‌ زندگي‌ قدري‌با ناراحتي‌ و افسردگي‌ هم‌راه‌ شده‌ بود، خواب‌ ديد كه‌ روباهي‌ قرمز در حالي‌كه‌ قصد فرار از آشپزخانه‌ را داشت‌ پاك‌ سوخت‌ و دُم‌ زيبايش‌ سياه‌ شد و ازتمامي‌ زخم‌هاي‌ بدنش‌ خون‌ راه‌ افتاد. بعدها پس‌ از اين‌كه‌ هرالد با اگنس‌ازدواج‌ مي‌كند در زماني‌ مناسب‌ محرمانه‌ به‌ او مي‌گويد كه‌ آن‌ روباه‌ به‌گونه‌اي‌اعجاب‌آور دوباره‌ بهبود يافته‌ و دم‌ زيبايش‌ به‌ حالت‌ اوليه‌ بازگشته‌ و غازوحشي‌ سياهي‌ را به‌ هرالد هديه‌ كرده‌ است‌. هرالد شيفتة‌ رؤياي‌ روباهش‌ شده‌بود، به‌ همين‌ دليل‌ هر چند وقت‌ يك‌بار اين‌ خواب‌ را نقل‌ مي‌كرد. اما خواب‌اردك‌ماهي‌ غول‌آساي‌ او بيش‌ از بقيه‌ بامزه‌ بود. يكي‌ از صبح‌هاي‌ شرجي‌ وگرم‌ ماه‌ اوت‌ هرالد به‌ اگنس‌ گفت‌: «آن‌زمان‌ كه‌ من‌ و پسرعمويم‌ آلبرت‌ به‌ماهي‌گيري‌ مي‌رفتيم‌ به‌اندازة‌ يك‌ تنگه‌ اردك‌ماهي‌ گرفتيم‌؛ ديشب‌ خواب‌ديدم‌ همان‌جا مشغول‌ ماهي‌گيري‌ هستيم‌ و بزرگ‌ترين‌ اردك‌ماهي‌ را كه‌فكرش‌ را بكني‌ به‌ دام‌ انداختيم‌؛ اين‌ بايد پدربزرگ‌ همان‌ اردك‌ماهي‌ باشد كه‌پيش‌ از اين‌ گرفته‌ بوديم‌.»
          يك‌دفعه‌ اگنس‌ همان‌طور كه‌ شكر را توي‌ قهوه‌اش‌ مي‌ريخت‌ با پكري‌گفت‌: «وقتي‌ بچه‌ بودم‌ خواب‌ قهرماني‌ را ديدم‌ كه‌ لباس‌ رنگ‌ به‌ رنگي‌ پوشيده‌بود؛ لباسي‌ آبي‌ با شنلي‌ قرمز و موهايي‌ سياه‌، مثل‌ يك‌ شاه‌زاده‌ زيبا بود. من‌همراهش‌ به‌ آسمان‌ پرواز كردم‌ و صداي‌ باد را از بغل‌ گوشم‌ مي‌شنيدم‌ و اشكي‌را كه‌ بي‌اختيار روي‌ گونه‌ام‌ مي‌ريخت‌ حس‌ مي‌كردم‌. ما از روي‌ آلاباماگذشتيم‌. مي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ همان‌ آلاباماي‌ روي‌ نقشه‌ بود، با همان‌ كوه‌هاي‌عظيم‌ و سرسبز.»
          هرالد پاك‌ منقلب‌ شده‌ بود. پرسيد: «چي‌؟ تو ديشب‌ خواب‌ ديدي‌؟» لحن‌آدم‌هاي‌ پشيمان‌ را داشت‌. زندگي‌ رؤيايي‌اش‌ چنان‌ او را گرفته‌ بود كه‌ ديگرنمي‌توانست‌ حرف‌هاي‌ همسرش‌ را براي‌ بهتر شناختن‌ او بشنود. باز به‌صورت‌ زيبا و جذاب‌ او نگاه‌ كرد و همان‌ علاقه‌اي‌ را كه‌ روزهاي‌ اول‌ازدواج‌شان‌ به‌ او پيدا كرده‌ بود حس‌ كرد.
          در يك‌ آن‌، اگنس‌ از حُسن‌نيت‌ او تعجب‌ كرد. چندي‌ پيش‌ او يك‌ كپي‌ ازنوشته‌هاي‌ فرويد را كه‌ هرالد مخفي‌ كرده‌ بود و در آن‌ مراحل‌ خواب‌ راتوضيح‌ داده‌ بود خوانده‌ بود؛ نوشته‌هايي‌ كه‌ هرالد هر روز صبح‌ آن‌ها را به‌دقت‌ مرور مي‌كرد. اما حالا او همة‌ آن‌ها را دور ريخته‌ بود و مجبور بودصادقانه‌ به‌ مشكلش‌ اعتراف‌ كند.
          اگنس‌ با صدايي‌ آرام‌ و غم‌زده‌ مقُر آمد: «من‌ هيچ‌ خوابي‌ نمي‌بينم‌. ديگه‌هيچ‌ خوابي‌ نمي‌بينم‌.»
          هرالد كه‌ نگران‌ شده‌ بود و سعي‌ مي‌كرد او را دل‌داري‌ دهد ادامه‌ داد:«شايد، اما تو فقط‌ نمي‌داني‌ كه‌ چه‌طور از نيروي‌ تخيلت‌ استفاده‌ كني‌. بايدتمرين‌ كني‌. سعي‌ كن‌ چشم‌هايت‌ را ببندي‌.»
          اگنس‌ چشم‌هايش‌ را بست‌.
          هرالد اميدوارانه‌ پرسيد: خوب‌ حالا بگو چي‌ مي‌بيني‌؟
          اگنس‌ وحشت‌ كرد. او هيچ‌چيز نمي‌ديد. با صدايي‌ لرزان‌ گفت‌: «هيچي‌،هيچ‌چيز به‌جز تاريكي‌.»
          هرالد از روي‌ خوش‌حالي‌ گفت‌: «خوب‌، فرض‌ كن‌ من‌ دكتري‌ هستم‌ كه‌مي‌خواهد بيماري‌ را درمان‌ كند، بيماري‌يي‌ كه‌ گرچه‌ خطرناك‌ و نگران‌كننده‌است‌، مهلك‌ نيست‌. حالا سعي‌ كن‌ جامي‌ را تصور كني‌.»
          اگنس‌ التماس‌كنان‌ گفت‌: «چه‌ نوع‌ جامي‌ را؟»
          «هر جامي‌ را كه‌ دوست‌ داري‌، برايم‌ توصيف‌ كن‌ چه‌ جامي‌ را مي‌بيني‌.»
          اگنس‌ در اعماق‌ ذهنش‌ غوطه‌ور شد. چشم‌هايش‌ هنوز بسته‌ بودند. او به‌سختي‌ تلاش‌ كرد تا با سحر و جادو تصوير درخشان‌ جامي‌ نقره‌اي‌ را كه‌ مثل‌ابري‌ پشت‌ سرش‌ به‌ پرواز درآمده‌ بود و هر لحظه‌ ممكن‌ بود چون‌ سوي‌شمعي‌ به‌ سياهي‌ بدل‌ شود، مجسم‌ كند.
          تقريباً با قاطعيت‌ گفت‌: «جام‌ نقره‌اي‌ كه‌ دو تا دسته‌ دارد.»
«خوبه‌، حالا آن‌ را منقوش‌ تصور كن‌. جامي‌ كه‌ كنده‌كاري‌ شده‌ باشد.»
          اگنس‌ به‌ اجبار گوزني‌ را روي‌ جام‌ حكاكي‌ كرد كه‌ برگ‌هاي‌ انگور آن‌ را دربر گرفته‌ و بقيه‌ در فضاي‌ خالي‌ جام‌ نقره‌اي‌ پراكنده‌ شده‌ بودند.
          «گوزني‌ كه‌ حلقه‌اي‌ از برگ‌هاي‌ انگور او را در برگرفته‌اند.»
          «صحنه‌ چه‌ رنگي‌ است‌؟»
          اگنس‌ فكر كرد چه‌قدر هرالد بي‌رحم‌ است‌ و با دست‌پاچگي‌ به‌ دروغ‌گفت‌: «سبز، برگ‌هاي‌ سبزي‌ كه‌ ميناكاري‌ شده‌اند. برگ‌ها سبز هستند و آسمان‌سياه‌.» تقريباً از تصويري‌ كه‌ ساخته‌ بود خُرسند بود، چون‌ ضربة‌ اساسي‌ را زده‌بود.
          «و گوزن‌ رگه‌هاي‌ فندقي‌ و سفيد دارد.»
          «بسيار خوب‌، حالا تمام‌ جام‌ را تا آن‌جايي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ جلا بده‌ ودرخشنده‌ كن‌.»
          اگنس‌ از اين‌كه‌ جام‌ تخيلي‌اش‌ را صيقل‌ دهد احساس‌ بدي‌ كرد؛ حس‌ كرداين‌ كار نوعي‌ فريب‌كاري‌ است‌. با اطمينان‌ گفت‌: «اما اين‌ تصور درست‌ پشت‌سرم‌ تشكيل‌ شده‌، تو هم‌ در پشت‌ سرت‌ خواب‌ مي‌بيني‌؟»
          هرالد در حالي‌ كه‌ گيج‌ و متحير شده‌ بود گفت‌: «نه‌ من‌ همه‌چيز را جلو پلك‌چشمم‌ مي‌بينم‌، درست‌ مثل‌ پردة‌ سينما. آن‌ها خودشان‌ مي‌آيند و من‌ هيچ‌تلاشي‌ نمي‌كنم‌. مثل‌ حالا كه‌ مي‌توانم‌ اين‌ سكه‌هاي‌ درخشاني‌ را كه‌ از اين‌درخت‌ بيد آويزان‌ هستند و تكان‌ مي‌خورند ببينم‌.»
          اگنس‌ در سكوتي‌ عميق‌ فرو رفت‌.
          هرالد كه‌ قصد تهييج‌ او را داشت‌ به‌ شوخي‌ گفت‌: «خوب‌ مي‌شي‌. هر روزسعي‌ كن‌ چيزهاي‌ مختلفي‌ را مجسم‌ كني‌؛ درست‌ مثل‌ همين‌كه‌ يادت‌ دادم‌.»
          اگنس‌ اجازه‌ داد موضوع‌هاي‌ مختلف‌ آزادانه‌ وارد ذهنش‌ شوند. وقتي‌هرالد سرِ كار بود، شروع‌ به‌ خواندن‌ مي‌كرد، خواندن‌ كتاب‌ ذهنش‌ را پر ازتصوير مي‌كرد. مثل‌ گرسنه‌اي‌ كه‌ به‌ غذا رسيده‌ باشد با ولعي‌ بيمارگونه‌رُمان‌ها، مجلات‌، روزنامه‌ها و حتي‌ داستان‌هايي‌ را كه‌ در كتاب‌هاي‌ آشپزي‌چاپ‌ مي‌شوند مي‌خواند؛ او حتي‌ كتابچه‌هاي‌ دفترهاي‌ نمايندگي‌ جهان‌گردي‌را مي‌خواند. در حقيقت‌ هر چيزي‌ را كه‌ دم‌ دستش‌ مي‌رسيد مي‌خواند. بعدسعي‌ مي‌كرد در حالي‌ كه‌ هنوز كتاب‌ يا تصاوير را در دست‌ داشت‌ آن‌ها را باچشم‌هاي‌ بسته‌ ببيند.
          به‌كلي‌ مستقل‌ و خودكفا شده‌ بود، اما واقعيت‌ تغييرناپذير پيرامونش‌ او رادچار افسردگي‌ مي‌كرد. با ترس‌، دلهره‌ و كرختي‌ به‌ فرش‌ شرقي‌ وسط‌ اتاق‌،تابلوهاي‌ روي‌ ديوار، اژدهاهاي‌ روي‌ گُلدان‌ چيني‌، طرح‌هاي‌ تزييني‌ آبي‌ وطلايي‌ روكش‌ مبلي‌ كه‌ روي‌ آن‌ نشسته‌ بود، خيره‌ مي‌شد. از اين‌كه‌ در ميان‌اشياء حجيمي‌ كه‌ هر يك‌ موجوديت‌ خاص‌ خود را داشت‌ قرار گرفته‌ احساس‌خفقان‌ مي‌كرد. اما خيلي‌ خوب‌ مي‌دانست‌ كه‌ هرالد از خودراضي‌ هيچ‌يك‌ ازاين‌ ميز و صندلي‌هاي‌ پوچ‌ را تحمل‌ نمي‌كند و هرگاه‌ بخواهد به‌راحتي‌مي‌تواند آن‌ها را در تخيلش‌ تغيير دهد. اما حتي‌ اگر اگنس‌ در توهمي‌ كه‌ مانندهشت‌پايي‌ بزرگ‌ به‌ رنگ‌ بنفش‌ و نارنجي‌ او را در چنگ‌ گرفته‌، ماتم‌ بگيرد وگريه‌ و زاري‌ كند باز بايد خدا را شكر كند؛ زيرا همه‌چيز به‌ اين‌كه‌ هنوز نيروي‌تخيلش‌ كاملاً از بين‌ نرفته‌ گواهي‌ مي‌دهند و چشم‌هايش‌ مانند لنز دوربيني‌قوي‌، كاملاً باز هستند و اشياء دور و برش‌ را به‌ خوبي‌ ثبت‌ مي‌كنند. يك‌دفعه‌متوجه‌ شد كه‌ در فضايي‌ رمزآلود، مثل‌ همراهي‌ با مرده‌اي‌ در مراسم‌خاك‌سپاري‌، قرار گرفته‌ و كلمه‌ «رُز» را مرتباً تكرار مي‌كند: «رُز... رز... گل‌رز...»
          يك‌روز كه‌ مشغول‌ِ خواندن‌ رماني‌ بود ناگهان‌ متوجه‌ شد بدون‌ اين‌كه‌ حتي‌معناي‌ يك‌ كلمه‌ را بفهمد پنج‌صفحه‌ خوانده‌ است‌. يك‌بار ديگر سعي‌ كرد، اماحروف‌ مثل‌ مارهاي‌ سياه‌ِ كوچك‌ بدذاتي‌ از ميان‌ صفحات‌ مي‌گذشتند و بازبان‌ نامفهومي‌ فِس‌فِس‌ مي‌كردند.
          تقريباً هر روز بعد از ظهر به‌ سينما مي‌رفت‌ و چندان‌ به‌ اين‌كه‌ چه‌ فيلمي‌ راببيند، حتي‌ اگر بعضي‌ را ديده‌ باشد، اهميت‌ نمي‌داد. پيش‌ از اين‌كه‌ چشم‌هايش‌به‌ آرامش‌ برسند اشكال‌ پُرنقش‌ و نگار در ذهن‌ سيالش‌ به‌ صورت‌ جذبه‌اي‌خلسه‌وار حركت‌ مي‌كردند و صداها مانند رمزهاي‌ مرموزي‌ سكوت‌ مرگ‌بارذهنش‌ را جادو مي‌كردند. تقريباً با چاپلوسي‌ هرالد را متقاعد كرد تلويزيون‌بخرد. تلويزيون‌ بهتر از سينما بود، چون‌ مي‌توانست‌ تمام‌ بعد از ظهرهاي‌طولاني‌، موقع‌ ديدن‌ فيلم‌، راحت‌ دراز بكشد و شراب‌ بنوشد.
          اين‌روزها وقتي‌ هرالد از سرِ كار به‌ خانه‌ برمي‌گشت‌ مي‌ديد كه‌ اگنس‌آگاهانه‌ احساس‌ رضايت‌ خود را درست‌ بعد از سلام‌ و احوال‌پرسي‌ ابرازمي‌كند؛ اين‌ موضوع‌ هرالد را ناراحت‌ مي‌كرد، اما اگنس‌ مي‌توانست‌ هرطوركه‌ مي‌خواست‌ خود را نشان‌ دهد. گاهي‌ اوقات‌ بسيار شاد و خوش‌رو، گاهي‌بي‌اعتنا و گاهي‌ مانند عقاب‌ تيز و هشيار. ياد گرفته‌ بود كه‌ چه‌طور با هرالدرفتار كند. اما يك‌ روز بعد از ظهر كه‌ هر دو راحت‌ دراز كشيده‌ بودند اگنس‌عاجزانه‌ به‌ هرالد گفت‌ كه‌ شراب‌ را دوست‌ دارد و به‌ نوشيدن‌ آن‌ عادت‌ كرده‌:«به‌ من‌ آرامش‌ مي‌دهد.»
          هرچند شراب‌ او را خيلي‌ آرام‌ نمي‌كرد كه‌ بخوابد، هشياري‌ بي‌رحمانه‌اي‌از نوشيدن‌ آن‌ احساس‌ مي‌كرد و ديد تيره‌ و تاري‌ در او پديد مي‌آورد كه‌ او رادر حالتي‌ عجيب‌ فرو مي‌برد، و اين‌ در حالي‌ بود كه‌ هرالد با تنفس‌هايي‌ آرام‌ دركنارش‌ خوابيده‌ بود. اضطراب‌ و تشويش‌ مانع‌ خواب‌ اگنس‌ مي‌شد وشب‌هاي‌ متوالي‌ او را بي‌خواب‌ مي‌كرد. بدتر از همه‌ اين‌ بود كه‌ هرگز خسته‌نمي‌شد. سرانجام‌، از اتفاقي‌ كه‌ بر سرش‌ آمده‌ بود آگاهي‌ نااميدكننده‌اي‌ رادريافت‌. حباب‌هاي‌ خواب‌، تاريكي‌ فراموش‌شدني‌ هرروزه‌، كه‌ بارها و بارهاتازه‌ مي‌شد و هر روز را از روز ديگر جدا مي‌كرد، او را به‌ وضعي‌ غير قابل‌برگشت‌ سوق‌ مي‌داد. به‌ بي‌خوابي‌ غير قابل‌ تحملي‌ دچار شده‌ بود و روزها وشب‌ها بي‌هيچ‌ تصوير يا تخيلي‌  در خلايي‌ تاريك‌ و وحشتناك‌ فرو مي‌رفت‌؛محكوم‌ بود. با خود فكر مي‌كرد صدسال‌ به‌ همين‌ شكل‌ بيمارگونه‌ زندگي‌خواهد كرد، چون‌ بيشتر زن‌هاي‌ خانواده‌شان‌ عمر زيادي‌ كرده‌ بودند.
          دكتر ماركوس‌، پزشك‌ خانوادة‌ هيگينز با روش‌ شاد خود سعي‌ مي‌كرداگنس‌ را نسبت‌ به‌ بي‌خوابي‌ هشيار كند: «چيزي‌ نيست‌ جز يك‌ فشار عصبي‌،همين‌. هر شب‌ يكي‌ از اين‌ كپسول‌ها را بخور، بعد ببين‌ چه‌طور مي‌خوابي‌.»
          اگنس‌ از دكتر ماركوس‌ نپرسيد كه‌ اگر به‌جاي‌ يكي‌، يك‌بسته‌ از آن‌ها رابخورد و بعد سوار مترو شود، به‌ خواب‌ديدنش‌ كمكي‌ خواهد كرد يا نه‌.
          دو روز بعد، آخرين‌ جمعة‌ ماه‌ سپتامبر، وقتي‌ هرالد از كار برگشت‌ (تمام‌راه‌ از محل‌ كار تا خانه‌ در مترو چشم‌هايش‌ را بسته‌ بود و خود را به‌ خواب‌ زده‌بود، اما در حال‌ سير در رودخانه‌اي‌ افسانه‌اي‌ و درخشان‌ بود كه‌ گله‌اي‌ ازفيل‌هاي‌ سفيد در حال‌ عبور از سطح‌ كريستالي‌ و رنگي‌ آب‌هايش‌ بودند كه‌چون‌ ذرات‌ شيشه‌ مي‌درخشيدند)؛ به‌محض‌ ورود اگنس‌ را ديد كه‌ روي‌ مبل‌اتاق‌ِ نشيمن‌ دراز كشيده‌ بود، لباس‌ِ شب‌ تافتة‌ سبزرنگ‌ نازكي‌ پوشيده‌ بود وچون‌ زنبق‌ خسته‌اي‌ رنگ‌پريده‌ و دل‌فريب‌ به‌ نظر مي‌رسيد. چشم‌هايش‌ رابسته‌ بود و يك‌بستة‌ خالي‌ قرص‌ و ليواني‌ واژگون‌ كنارش‌ روي‌ فرش‌ افتاده‌بود. ظاهر آرامش‌، او را به‌نظر بي‌اعتنا نشان‌ مي‌داد، لبخند مرموز وپيروزمندانه‌اي‌ روي‌ لب‌هايش‌ نقش‌ بسته‌ بود. گويي‌ درياها از اين‌جا دور ودست‌نيافتني‌ شده‌ بودند، و ديگر دست‌ فناپذير هيچ‌ مردي‌ به‌ او نمي‌رسيد. اوحالا، سرانجام‌، در دل‌ تاريكي‌ با شاه‌زادة‌ شنل‌قرمزِ رؤياهاي‌ كودكي‌اش‌ والس‌مي‌رقصيد.


با پسرم روی ماه

 

ابراهيم گلستان

ابراهيم گلستانسر ظهر نرسيده به شهر چرخ ما دوباره پنچر شد. پياده شديم و چرخ را نگاه کرديم. راه خالي بود و ما ديگر يدکي نداشتيم چون بار اول، يک ساعت پيش، که پنچر شده بوديم يدکي را به کار برده بوديم. و اکنون بيابان خاموش بود و راه خالي لاي تپه‌ها مي‌لغزيد و برمي‌گشت ميان دشت و دور پشت کوه کبود کنار افق محو مي‌شد. پسرم پرسيد. «خوب؟»
گفتم «خوب.» و رفتم کنار راه شاشيدم.
پسرم به اعتراض نرم گفت، «بابا!» و شنيدم که خودش هم شروع کرد به شاشيدن. بعد گفت، «چي رفته توش؟»
گفتم «نعل خر! چه مي‌دونم.»
گفت «کو خر تو بيابون؟»
گفتم «آنقدر که نعلش بره تو چرخ ما گير مياد.»
بعد آمدم دوباره پيش چرخ. پهن و پخت روي خاک بود. پسرم آمد پهلويم و بعد با نوک پاي کوچکش يواش زد به چرخ. گفت، «پنچره.»
گفتم «پيشرفت کرده‌اي.» گفت «پُر رو همين يه‌ساعت پيش پنچر شد ها.»
گفتم «بدو سنگ بذاريم پشت چرخا.»
سنگ گذاشتيم پشت چرخها، و درها را قفل کرديم و از سربالايي راه افتاديم.
گفتم «بد جايي پنچر شد.»
گفت «تو سرازيري؟ پشتش که سنگ گذاشتيم.»
گفتم «نه. از سربالايي که برسيم بالا سرازير بشيم ديگه نميتونيم ببينيمش.»
گفت «خوب، نبينمش.»
گفتم «اگر کسي بياد سرش نمي‌بينيمش.»
گفت «اگه بياد سرش تا ببينيمش و برسيم بهش او هم ما را ديده و در رفته ديگه.»
گفت «بازم خوب بود.»
گفت «هيچ خوب نبود.»
گفتم «حالام خوب نيس.»
پرسيد «حالا ميريم کجا؟»
گفتم «حالا تو بيا.»
گفت «يعني از چي پنچر شد؟»
جوابش را داده بودم. براي خودش پُر حرفي مي‌کرد. پرسيد «نميشه تو لاستيکا باد نکنن که در نره؟» و باز گفت، «يا لاستيکا را سفت بسازن که ميخ نتونه سوراخش کنه؟»
گفتم «يا اصلا اتوموبيل‌ها چرخ نداشته باشن همين جوري تو آسمون راه برن؟»
گفت «خوب، ميشه هواپيما، ديگه.»
گفتم «تا اندازه‌اي.»
گفت «يا اصلا نگذارن خر تو جاده‌ها راه بره که ميخ نعلش ول بشه بره تو چرخ؟»
گفتم «هرچي بشه اين يکي اصلا نمي‌شه.»
پرسيد «براي چي نشه؟»
گفتم «آمار عزيز من، آمار.»
پرسيد «يعني چي، آمار؟»
گفتم «بزرگ ميشي ميفهمي يعني چي.»
گفت «چرا حالا نفهمم.»
گفتم «هيچ، بابا، هيچ. کلة گنجشک خوردي‌ها!» بعد رسيديم به بالاي پشته. دور، ده با درخت‌ها و کشتزارها و خانه‌ها و بام قبه‌دار کاهگل کشيدة انبارهاي غله‌ش ميان دشت پهن نشسته بود، و دورتر سواد شهر بود زير سقف دودهاي توي هم چپيده و غبار چرک و لخت. و بعد کوه بود. سد با صلابت کبود کوه، بلند.
پسرم پرسيد، «دماوند از چه قدر دور ديده ميشه؟»
گفتم «خيلي. اگر هوا پاک باشد. اگر که چشم سو داشته باشه. از نزديک نميشه.»
پرسيد «چرا از نزديک ديده نميشه.»
گفتم «چون گنده‌س.»
گفت «يکي از بچه‌ها ميگفت باباش رفته اون بالا، از قله بالا، از اون بالا دريا را ديده.»
گفتم «ما هم وقتي رفتيم دريا، قله را از دريا ميديديم.»
گفت «من دلم ميخواد برم از قله بالا.»
گفتم «بزرگ که شدي اونوقت برو.»
گفت «آه! هرچه ميخوام وقتي بزرگ شدم! من حالا ميخوام.»
گفتم «حالا که بايد فعلا بريم. پياده بريم تا برسيم به آبادي.»
تا برسيم به آبادي، راه از کنار تپه‌اي گذشت، ميان دشت، که زير آفتاب خشک و پوک مي‌نمود. روي پشته‌اش شيارهاي خشک تند و گود بود که بارش بهار خراش داده بود. خار روي تپه رسته بود. به پسرم گفتم، «ميبيني؟»
«چي؟»
«اون تپه را؟»
«خوب؟»
«وسط اين صحراي صاف.»
«خوب؟»
«وسط اين صحراهاي صاف، يه تپه کوچيک چکار ميکنه؟»
«يعني که چي؟»
«اونوقت‌ها خونه‌ها رو از گل ميساختن. بعد که کسي نگهداريش نمي‌کرد، يا توي دعوا و جنگ و بزن بزن‌ها آدم‌هاش نفله ميشدن، ميرفتن، ول ميشده، بعد هم روي هم ميرمبيده.»
«خوب؟»
«هيچ. بعد بارون و باد و آفتاب، سرما و گرما، خرابه را خوب ميکوبونده. گِل‌ها همه شل ميشدن، راه ميفتادن، اونوقت يه خونه ميشده يه تل گِل. ميبيني که شده يه تل گِل. ببين چه جور از هر جور شکل و شمايل افتاده.»
گفت «خوب، ميخواسن دوباره بسازنش.»
«کي؟»
«آدم‌هاش.»
«آدم‌هاش رفتن که اين بلا سرش اومد.»
«پس آدم‌هاش اول رفتن.»
«هميشه اول آدما ميرن.»
«کجا رفتن؟»
«رفتن زير خاک، کجا رفتن.»
به من نگاهي کرد. بعد پرسيد، «يعني خونه‌شون خراب شد روشون؟»
گفتم «آره.»
«وقتي خونه روسر آدم خراب بشه آدم ميميره.»
«گاهي ميميره.»
«گاهي ديگه چطور ميشه؟»
«سقط ميشه.»
«هر دوش که يکيه، بابا.»
«يکي نيس. بابا.»
طفلک باز به من نگاه کرد. انگار مي‌خواست فکر کند شوخي مي‌کنم يا راستي مردن و سقط شدن را دو چيز مي‌دانم. بعد نرم پرسيد، «آدم چه وقت ميميره، بابا؟» و به شيطنت اضافه کرد، «يا سقط ميشه؟»
گفتم «وقتي که نفس کشيدن از يادش بره.»
بي‌حوصله گفت «تو داري همه‌ش سر به سرم ميذاري، بابا.»
و من، به جان خودش، داشتم درست‌ترين حرف‌ها را مي‌زدم.
خاموش مي‌رفتيم. فکر کردم نکند بخواهد حرفي بزند، اما از ترس اينکه سر به سرش بگذارم خاموش مانده است. گفتم، «اگه نزديکتر به قهوه‌خونه پنچر شده بوديم بهتر بود، نه؟»
گفتم «بزن به چاک، نيم وجبي.»
«تو هم بابا همه‌ش به من ميگي نيم‌وجبي.»
«نيم‌وجبي.»
«مسابقه دوميدي؟»
«چکار کنم؟»
«مسابقه دو ميدي؟»
«زکي! با يه شلنگ که وردارم تو فوت فوتي.»
«جواب بده.»
گفتم «چه پر روه!»
گفت «جواب حرف من يا آره‌س يا نه.»
گفتم «آره.»
گفت «من ميشمارم.»
ايستاديم. يک بارکش از روبرو ميامد. پسرم شمرد، «يک...»
گفتم «صبر کن باري رد بشه.»
گفت «او اون‌ورجاده‌س...دو...»
گفتم «صبرکن رد بشه.»
گفت «او اون‌ور جاده‌س...دو...»
گفتم «ميگم صبر بکن تا رد بشه.»
صبر کرد. رد شد. بارش کاه بود. پسرم گفت، «جر زدي. حالا حاضر؟»
گفتم «حاضر.» و خم شدم و دستم را گذاشتم روي زانويم، آماده.
شمرد «يک...دو...» و دويد و گفت «سه!»
دويدم. واضح بود جلو ميافتم، من خرس گنده. اما دلم مي‌سوخت جلو بيفتم. از اين نتيجة طبيعي مسابقه چشم‌پوشي کردن هم نتيجه‌هاي ناجور داشت: هوَم مي‌کرد، شايد هم باور مي‌کرد، شايد هم لوس مي‌شد. در قدم ششم هفتم جلو افتادم. چند قدم ديگر هم رفتم. و ايستادم. نفس‌زنان رسيد و رد شد، وايساد، و گفت، «چرا وايسادي؟»
«پس چي؟»
«قبول نيس. بايد تا آخر ميرفتي.»
«تا کدوم آخر؟»
«همون آخر. دفعه اول اگر رفته بوديم من از همون اول هم جلو ميافتادم. همين اندازه هم ميدويدم برده بودم.»
پرسيدم «کدوم اول؟»
گفت «همون اول، که جر زدي، گفتي بذار کاميون رد بشه.»
گفتم «مردکة شوفر چه فکر ميکرد وقتي ميديد يک آدم خرس گنده با يه بچه فسقلي مسابقه داده، ميون راه؟»
گفت «به ما چه او چه فکر ميکرد؟ فکر ميکرد يه آدم خرس گنده با يه بچه فسقلي مسابقه دادن دارن ميدون.»
گفتم «بي‌تربيت!»
پرسيد «کي؟ شوفره؟»
گفتم «اما پر رويي، ها!»
گفت «اما من از مامانم جلو ميزنم.»
گفتم «هنر کردي. من هم از مامانت جلو ميزنم. من از مامان خودم هم جلو ميزنم. من از تو هم جلو ميزنم.»
پرسيد «قهرمان دو صدمتر کيه؟»
گفتم «من.»
«ببين، بابا!»
«چيه؟ خوب، من، ديگه.»
«چاخان!»
«چاخان چيه؟»
«راستي کيه؟»
«گفتم منم.»
«چه دروغا! درغگو را بردن جهنم گفت هيزمش تره.»
«مثل اينکه اون فضول بود.»
از کنار راه ريگي برداشته بود داشت پرت مي‌کرد ميان بيابان. بعد باز ريگ ديگري انداخت. بعد گفت، «من ميخوام بشم. تو نيستي بابا، اما من ميخوام بشم.» و ريگ ديگري انداخت.
بعد راه از کنار يک رديف درخت رفت تا به قهوه‌خانه‌هاي ده رسيد. پيش قهوه‌خانه‌ها در دوسوي راه چند بارکش ايستاده بود، من سراغ دکان لاستيک‌سازي را گرفتم که گفتند نيست، ندارند، هيچ‌کس نيست. گفتند از شاگرد راننده‌هاي باري‌ها بايد کمک گرفت، که توي قهوه‌خانه‌اند. تا دم در قهوه‌خانه چندتا گدا مرتب به ما چسبيده بودند. رفتيم توي قهوه‌خانه. توي قهوه‌خانه يک راننده که داشت ماست و نيمرو مي‌خورد گفت راهش از آن راه است و به ما کمک مي‌کند. گفت صبر کنيم تا راه بيفتد، آنوقت ما را مي‌برد تا پهلوي اتومبيل و چرخ را پنچرگيري مي‌کند و مي‌رود. پرسيد ابزار چيزي داريم، و من گفتم «جک.»
گفت «نه، براي پنچر گيري.»
گفتم «نه.»
گفت «خوب، خودمون داريم.»
ما نشستيم و از قهوه‌چي پرسيديم خوراکي چه دارد، که مرغ داشت، و چلو و تاس کباب، و تخم‌مرغ و ماست. به پسرم گفتم، «مرغ بهتره.»
گفت «با پپسي.»
به قهوه‌چي گفتم «دو ظرف مرغ، يه پپسي. پياز هم بيار.»
و به پسرم گفتم «هميشه تو سفر پياز خوبه. من از وقتي که قد تو بودم هروقت رفته‌ام سفر تو راه حتما پياز خورده‌ام.»
که ناگهان صداي دنبکي بلند شد، به ضرب تند و ريز و يکنواخت، که بعد با صداي ضربه‌اي بلند بريده شد و بعد نعره‌هاي کرنا شروع شد، و پا به پاي آن دوباره ضربه‌ها. پسرم از صندلي آمد پايين دويد رفت بيرون ببيند. از دمِ‌در نگاه کرد و سرگرداند، و به من اشاره کرد بيايم. هيجان داشت. من نگاهش مي‌کردم که روي پايش بند نبود. بعد تا به نيمه راه ميان ميز و در دويد و گفت، «بدو بيا، بابا. يه مرد لپهاش را باد کرده، انقدر. داره تو بوق، تو يه شيپور، ميشنوي بابا؟ داره همه‌ش پشت سر هم شيپور ميزنه.» و از لپهاش و دستهايش کمک مي‌گرفت، و حرفش تمام نشده دويد برگشت رفت دمِ‌در، و باز سرگرداند و گفت «بابا!» و با دست اشاره کرد که زود باشم، و باز نگاه کرد. بعد باز چند پا دويد سوي من، و گفت، «ده بابا بيا! يه آقا داره نشسته‌رو زمين طبل ميزنه. طبل را گرفته زير بغل. داره با دس طبل ميزنه.» و باز در ميان حرف دويد رفت جاي خود کنار در، و باز رو به من نگاه کرد و گفت، «بابا بجنب. زودباش ديگه.» و من به پا‌به‌پا شدن و جست و خيزهاي او نگاه مي‌کردم که قهوه‌چي رسيد و با لُنگ چرکتاب روي مشمع ميز ماليد و از ميز نزديک، نمکدان سر سرخ پلاستيکي را برداشت گذاشت پيش من، و رفت. دنبک مي‌کوفت و کرنا مي‌خواند. پسرم باز دويد آمد دستم را گرفت کشيد گفت، «ده پاشو!»
گفتم «من نشسته‌م.»
بي‌تاب نگاهي به در کرد و مي‌گفت «ده پاشو. آقاهه داره لخت ميشه!» و دويد رفت نگاهي کرد و باز به دو آمد پرسيد، «ميخواد چي بشه؟»
پرسيدم «عنتر دارن؟»
پرسيد «عنتر؟ عنتر چيه؟ آقاهه داره لخت ميشه.»
گفتم «تا کمر بيشتر لخت نميشه.»
گفت «ده پاشو بريم.»
گفتم «باباجون من، من خيلي ديده‌م. من از اين چيزها خيلي ديده‌م.»
و باز دويد رفت. قهوه‌چي يک بشقاب سبزي و پياز، يک بشقاب نان و يک ليوان آب که توش قاشق و چنگال بود آورد گذاشت روي ميز.
پسرم آمد گفت «ميخواد چي بشه؟»
بي‌حوصله گفتم «چي ميخواي بشه. نمايش ميدن. بشين بابا.»
به التماس گفت «اينجا بدن.»
«مگه ميشه، جانم؟»
«بگيم بيان اينجا بدن.»
«مگه نوکرِمان؟ قهوه‌چي مگر اجازه ميده؟»
درمانده گفت «چرا نده؟ من ميخوام ببينم. من ناهار نميخوام. يالا بريم.»
و من را کشيد و برد. آمدم بيرون.
مردي که دنبک مي‌زد نشسته بود روي يک صندلي تاشو کوتاه. کرنا‌‌زن ايستاده بود، مردي که بالا تنه‌اش را لخت کرده بود داشت گليمي را مي‌انداخت زمين، وسط. بساطشان کمي بالاتر، در آن دست راه بود که کنار سايبان پاي جوي خشک. مرد بعد با قدم دو آمد سر يک جعبه کنار مرد دنبک زن. مرد از جعبه چند صفحه گرد آهن بيرون کشيد، و يک ميله هم برداشت برد کنار گليم. به هم جفتشان مي‌کرد.
پسرم پرسيد «دارن چکار ميکنن؟»
گفتم «داري ميبيني.»
پرسيد «حالا چي ميشه؟»
گفتم «نمايش ميدن.»
«نمايش چي؟»
«نمايش ديگه. نمايش ميدن.»
مرد از صفحه‌ها و ميله يک هالتر درست کرد. بعد باز آمد از توي جعبه يک گَبُرگه بيرون کشيد، با دو ميل و يک فنر، هر کدام را يکي‌يکي مي‌برد مي‌گذاشت کنار گليم و برمي‌گشت. اين کارها را با قدم دو مي‌کرد، و در دويدن‌هاي برگشتن، زانوهايش را بالا مي‌پراند، و روي پنجه بود، و بالاتنه برهنه‌اش را شق مي‌گرفت.
گفتم «ميخواي به قهوه‌چي بگم ناهار را بياره اينجا، آها؟»
خوشحال شد گفت «آره. آره.» و خوشحال بود. گفت «آره. باباجون.»
رفتم به قهوه‌چي گفتم ناهار را بياورد بيرون. و آمدم بيرون. نشستيم پشت ميز فلزي کهنة سبزي کنار خمرة آبي که لاي چارپايه چوبي بود. نشستيم بچه‌هاي گدا آمدند. پولشان دادم رفتند. مرد کرنازن با گونه‌هاي ورم کرده مي‌دميد و آهنگ، مانند دايره‌اي تنک، دور يکنواخت داشت. مردي که دنبک داشت اصلا نمي‌جنبيد، مانند چوب، انگار کاشته بودنش. و مرد ورزشکار سبيلي کلفت داشت، و پشت گردنش کلفت بود، و موهاي کله‌اش کوتاه، مانند ميخ ايستاده بود، و روي بازوها خالکوبي داشت که از دور تيره بود، نمي‌شد بگويي که نقش چيست، و سينه‌اش پر بود، و بازوان سنگين داشت، اما شکم جلو نيامده بود، و کمر باريک بود يا اگر نبود از بس که شانه‌هايش پهن، و سينه‌اش پر بود اينجور مي‌نمود. کوتاه بود.
پسرم جست رفت روي صندلي ديگري نشست، انگار فرق داشت و در جاي تازه خوبتر مي‌ديد. شاگرد قهوه‌چي بشقاب نان و سبزي و ليوان قاشق و چنگال را آورد روي ميز گذاشت. پرسيدم «پپسي چطور شد؟»
گفت «الساعه.»
و مرد ورزشکار دور گليم ميان بساط مي‌گرديد، با پاي دو، و روي پنجه پا مي‌پريد، و زانوها را بالا مي‌پراند، و مشت‌هاي گره کرده را تا حد شانه‌ها مي‌برد، و گاهي ميان دو يک چرخ در هوا مي‌زد، و مي‌دويد. مرد دنبک‌زن زد زير آي‌آي گفتن آواز، و بعد خواند، «دليري...» و مکث کرد، و محکم به دنبک کوفت، بازخواند، «دليري...که بُد...نام او...» و با غلت دادن صدا مي‌خواند، «اشکبوس.»
مرد کرنازن فرياد زد، «جانم!»
و «پق!» صداي پولک پپسي که باز شد.
پسرم پرسيد، «حالا چي ميشه؟»
شاگر قهوه‌چي برگشت.
گفتم «پپسي.» و بطري را به او دادم، و يک تکه از پياز پيچيدم لاي نان لقمه گرفتم.
پسرم پرسيد «گفتي عنتر، عنتر کو؟»
گفتم «عنتر؟»
و او دوباره حواسش به ديدن بود. و مرد همچنان دور گليم مي‌چرخيد. پياز تند بود. مرد دنبک‌زن مي‌خواند، «...سر هم نبرد... اندر آرد... به گرد.» کرنازن خميازه مي‌کشيد، شاگرد قهوه‌چي ناهار را آورد. همين‌ وقت يک بارکش رسيد و نزديک ما نگاهداشت، بي‌خاموش کردن موتور، که ديگر صداي دنبک‌زن از پشت آن نمي‌آمد. و بوي دود تندي داشت. ما نگاه مي‌کرديم. و مي‌خورديم. مرغ مزة جوشيدگي در آب مي‌داد. اما پياز تند بود. پيدا بود دنبک‌زن هنوز مي‌خواند، حتي گاهي تحرير مي‌دهد. و مرد ورزشکار دور گليم با زانوان به بالا جهنده و با پشت شق و مشت گره کرده مي‌دويد، راننده روي گاز فشار آورد، و دود تيرة بد سوختن در فضا پر شد.
گفتم «بابا، بلند شو بريم تو.»
گفت «ما تازه اومديم بيرون.»
گفتم «بيرون ديدي که هيچ خبري نيس، جز بوگند دود و زق زق اين باري.»
گفت «من ميخوام ببينم آخرش چطور ميشه.»
گفتم «لعنت به پنچري.»
از جا بلند شدم. لقمه در دهان گذاشتم. رفتم تو. رفتم ببينم آيا راننده آماده است. راننده خواب بود. در پشت ميز، سر روي دست روي ميز خوابيده بود. برگشتم. شاگرد او که مرا ديده بود آمد گفت «همين الان. يه چرت کوچک بعد از ناهاره، الساعه.»
پسرم گفت «اينجا همه‌ش دوده، بريم نزديک.»
گفتم «بريم.»
رفتيم از اشکبوس ديگر خبر نبود. يا از اقتضاي نمايش او را به گوشه‌اي گذاشته بودند، يا پيکان که بر سر انگشت بوسه داده بود از مهره‌هاي پشت کشاني گذشته بود. دنباله دلاوري پورزال در لاي تِرتِر ماشين و دود آن از بين رفته بود. اما دنبک‌زن به دنبک خود مي‌کوفت، کرنازن به قوت در بوق مي‌دميد، و ورزشکار با مشت‌هاي گره کرده مي‌دويد -دور گليم پاره خود مي‌دويد. در گوشه بساط، بچه‌هاي گدا بودند. دنبک‌زن، ما را که ديد، بنا کرد به محکم زدن، و از هر کسي که غلام علي است دعوت به رزق بچه‌ها کمک کردن. پهلوي دَکه‌هاي کنار درخت‌ها پنج شش مرد به ديوار تکيه داده يا بر سر دو پا نشسته، تماشاي معرکه مي‌کردند.
پسرم گفت «اين چرا ميدوه؟»
گفتم «بدنش را آماده ميکنه.»
«يعني چي؟»
«براي اينکه نمايش بده.»
«يعني چي؟»
«براي اينکه نمايش بده بدنش را آمده ميکنه.»
«يعني چه؟»
«ده!»
«نمايش چي؟»
«به!»
شاگرد راننده صدا ميزد «آقاي عزيز. بفرمايين، ميريم.»
پسرم پکر شد. گفت «ميخوام تماشا کنم.»
گفتم «خوب، دفعه ديگه.»
گفت «يعني چه، دفعه ديگه؟»
گفتم «بريم. بريم، ديگه.» و خواستم راه بيفتم.
گفت «من ميخوام تماشا کنم.»
شاگرد راننده گفت «تشريف بيارين، آقا.»
پسرم دستم را گرفت که نگاهم دارد. گفتم «بريم، بابا، بريم. مردک منتظر ماس.»
گفت «با يه کاميون ديگه بريم.»
گفتم «کدوم کاميون؟»
گفت «با کاميون بعدي. بمونيم تماشا کنيم.»
گفتم «کاميون بعدي کو؟ کدوم کاميون بعدي؟»
گفت «چطور ميگي دفعه ديگه تماشا کنيم؟»
دستش را کشيدم. هم خودش را نگاهداشت، و هم مرا کشيد که نزديکتر رويم. راننده آمده بيرون سوار شد، ماشين را روشن کرد.
گفتم «مردم را معطل نکن، بريم.»
انگار مي‌خواست گريه کند، گفت «من اينجام او اونجاس. خوب بره.»
راننده بوق زد.
داد زدم «آمدم. الآن.» و به پسرم گفتم «مسخره کردي‌ها. ده يالا.»
گفت «من ميخوام نگا کنم.»
محکم گفتم «لوس نشو، يالا.»
گفت «به من چه تو ميخواي پنچرگيري کني - من ميخوام تماشا کنم.»
گفتم «زکي!»
گفت «من ميخوام تماشا کنم.»
گفتم «مگر تو با من نيستي؟ مگر تو توي اين ماشين نيومدي؟ مگر نبايد بريم شهر، بريم خونه؟»
گفت «چرا من تماشا نکنم؟»
راننده بوق زد. با دست اشاره کردم، آلآن، همين الآن.
اين مردک، اين پهلوان نمايشگر، هي مي‌دويد؛ و باز مي‌دويد؛ و دنبک‌زن انگار خستگي نمي‌فهميد، هي مي‌زد؛ و کرنازن، با آن دو لپ ورقلمبيده، با آن دو چشم سرخ از بس فشار و فوت. و مي‌ديديم طفلک گناه ندارد، مي‌خواهد. گفتم، «بمون. خيلي خوب، بمون.» و گفته بودم، ديگر. حالا چه جور بماند؟ گفتم، «تو بچة عاقلي. همين گوشه باش. مواظب باش...» و کار پرتي بود. خيلي پرت. اما گفتم، «...مواظب باش. يا بهتر، برو بشين سر اون ميز.» و ميز ناهار خوردنمان را بهش نشان دادم، ولي گفتم «...نه. اونجا که دود بود. خلاصه مواظب باش. همين جا باش.» دست کردم يک ده ريالي، سکه، با چهار پنج تا دو ريالي به او دادم. گفتم، «وقتي که ديدي مردم پول ريختن، اگر خواستي تو هم بريز. اما نه همه‌ش را. نه يه دفعه. مواظب باش.» و دستي به پشت کله‌اش زدم، رفتم نشستم کنار راننده.
راننده گفت «آقا پسر چطور؟»
گفتم «هه!» و ديدم سکوت کافي نيست، گفتم «خسته‌ش بود. گفتم بمون تماشا کن تا من بيام. بچه‌ن.»
لبخند زد. خواب‌آلود بود. از پنجره سرک کشيدم او را ديدم کنار بساط ايستاده است، انگار تنها کسي‌ست که من مي‌شناسمش. وقتي که باري راه مي‌افتاد، دستي به او تکان دادم. شايد نديد. رفتيم.
در راه راننده گفت «چن سالشه؟»
گفتم «نُه.»
گفت «ماشالا.»
و من به راه که در دشت مثل جويي بود نگاه مي‌کردم. هرگز از نقطه‌اي چنين بالا من روي راهي نرانده بودم.
راننده گفت «ماشالا خوش زبون هم بود.»
گفتم «خيلي وراجه.»
گفت «تا کوچکن بگذار هر چه از دلشون ميگذره بگن.»
گفتم «من موافقم آدم هر چه از دلش ميگذره بگه. من فقط با پرت گفتن مخالفم.»
راننده گفت «اما سفر با بچه – بايد چيزي باشه، ها.»
لبخندکي زدم.
گفت «وردستون نشسته همه‌ش حرف ميزنه.»
گفتم «چرت ميزنه.»
انگار نشنيده بود مي‌گفت، «تعريف ميکنه. آواز ميخونه. سرگرم ميکنه.»
گفتم «گاهي.»
گفت «من وقتي بچه بودم – من بابام شوفر بود، انقدر دلم ميخواس منو همراه خودش سفر ببره. هيچوخ نبرد.»
راه از آفتاب برق مي‌انداخت.
گفت «تا وقتي که مُرد هم نميگذاشت که من شوفري کنم.»
گفتم «عجب.»
گفت «اصلا بچه دلخوشيه.»
گفتم «بستگي داره.»
گفت «نه، بچه دلخوشيه. آدم که بچه داشته باشه، خيلي فرق داره.»
با پوزخند گفتم «فرقش اينه که بچه داره.»
گفت «اما شما دلي دارين ها که تنها ولش کردين.»
مي‌دانستم کار پرتي بود.
گفت «اما من، اگر که بچه‌ام ميشد، فکر نميکنم تنها، ببخشيدا، ميگذاشتمش. اونجا.»
مي‌دانستم که دير بود، و با وجود قرصي دلم او را نمي‌بايست تنها گذاشته باشم.
گفتم «نه، او معرکه نديده بود، سرگرم هس.»
ديگر چيزي نگفت. از پيچ گذشتيم و در سرازيري ماشين پنچرمان در کنار راه پيدا شد.
گفتم «ممنون. اونجاس.»
راننده گفت «قصدي نداشتم ها. ميبخشين.» و ترمز کرد.
پياده شديم. کمک کردم، و در سکوت جک زديم و چرخ را درآورديم. پنچر گرفته شد. شاگرد او تلمبه زد. بعد نوبيت به چرخ پنچر ديگر رسيد. آنهم که رو به راه شد هرچي کردم مزدي به او بدهم فايده نکرد. تعارف کرد. حتي نمي‌گذاشت به شاگردش هم انعامکي برسانم. وقتي که راه مي‌افتاد گفت، «قصدي نداشتم، ها. ميبخشين.»
گفتم «واقعا ممنون. اما راستي بي‌لطفيه. اينهمه زحمت – واقعا که شرمنده‌م.»
گفت «اختيار دارين. معذرت از ماس.» و روشن کرد.
من هم سوار شدم راه افتادم.
وقتي به ده رسيدم ديدم از روي جوي پهلوي خمره پريد آمد کنار راه دست تکان داد تا ببينمش. راحت شدم و به خود گفتم «ديدي؟» و مي‌ديدم که معرکه ديگر نبود و از رديف باريها ديگر چيزي نمانده بود. در پيش قهوه‌خانه نگه داشتم. قهوه‌خانه خالي بود.
در را باز کرد تا سوار شود و گفتم. «بريم؟» و آمد تو.
پرسيدم «خوش گذشت؟»
و آهسته راه افتاديم. مي‌ديدم گليم معرکه را جمع مي‌کردند. و مرد پهلوان نشسته بود. کت روي شانه‌هاي لختش بود، و داشت چاي در نعلبکي مي‌ريخت، فوت مي‌کرد. رد شديم. بيرون ده که بيابانِ باز بود تند کردم.
بعد گفتم «خوب؟»
بعد گفتم «خوب باشه. که با ما نيومدي.»
چيزي نگفت.
گفتم «نيومدي سوار باري شي. از بس بلند بود انگار توي هواپيما از روي جاده ميرفتي.»
گفت «کاشکي آدامس خريده بودم.»
گفتم «آدم نبايد رفيق نيمه‌راه باشه.»
پرسيد «يعني چي؟»
گفتم «هيچ، با من نيومدي.»
گفت «من از برگشتن خوشم نميومد.»
گفتم «چه برگشتن؟ پنچر گرفتن بود.»
گفت «کاشکي آدامس خريده بوديم.»
گفتم «آدامس.» و روي دکمه خودکار راديو فشار آوردم. روشن شد. تهران خبر مي‌داد. گفتم، «نگاه کن که چقدر وقت بيخودي تلف کرديم! يه پنچري قريب دو ساعت!»
بعد پرسيدم «خوب يارو چکارها کرد؟»
پرسيد «کي؟»
گفتم «پهلوونه، ديگه.»
«دويد.»
«دويد؟»
«خيلي دويد.»
«خوب.»
«بعدش خسه‌ش شد نشس.»
«نشس؟»
«خودت ديدي، نشسته بود.»
پرسيدم «نمايش چي داد؟»
راديو خبر مي‌‌داد، خبرهاي رسمي کشور.
گفتم «ها؟»
گفت «نمايش؟ نمايش چي؟ گفتم، دويد.»
گفتم «گفتم دويدن براي گرم شدن بود. آخرش چه شد؟ غير از دويدن و دنبک؟»
گفت «اون يارو هم که شيپور داشت.»
گفتم «خوب؟»
گفت «خوب، ديگه چي؟ همين.»
گفتم «گَبُرگه؟»
پرسيد «ها؟»
گفتم «گَبُرگه – اون ميلة آهني که مثل کمونه.»
پرسيد «خوب؟»
پرسيدم «گرفت؟»
پرسيد «از کي؟»
گفتم «زورت مياد جواب بدي. انگار؟»
گفت «انگار دعوا داري؟»
راديو خبر ميداد. خبرهاي کشور بود.
گفتم «خوب، بگو.»
گفت «گفتم. هر چه بود گفتم که.»
پرسيدم «وارو نزد؟ ميل هوا ننداخت؟ وزنه ورنداشت؟ هالتر نزد، ميله خم نکرد؟ لخت روي شيشه شکسته نغلتيد؟ زنجير دور سينه نترکونه؟ دسه ورق يا صفحه‌هاي آهن پاره نکرد؟»
و از زير چشم مي‌ديديم سرگرداند، و خرده رحده خيره به من ماند. ساکت شدم. راديو همچنان خبر مي‌داد.
پرسيدم «خوب؟»
گفت »نه. نکرد.»
پرسيدم «پس چه کرد؟»
گفت «گفتم، ديويد. بعد خسته شد نشس.»
پرسيدم «مردم هيچ نگفتن؟»
گفت «کدوم مردم؟»
گفتم «مردم. مردم که دور معرکه بودن.»
گفت «هيچکس نبود.»
اخبار همچنان ادامه داشت.
گفت «تشنمه. اشکي آدامس خريده بودم.»
گفتم «چرا نخريدي؟»
گفت «نداشتم.»
گفتم «من که بهت دادم.»
گفت «من هر چه پول داشتم انداختم روي گليم.»
گفتم «مگر نگفتم؟ وقتي ديدي کاري نميکنن چرا دادي؟»
گفت «او داشت ميدويد، اونام بوق و طبل ميزدن. خيال کردم کار يعني اين.»
پرسيدم «چطور کسي نيومد؟»
گفت «از کجا بياد؟»
گفتم «از ده، از مغازه‌ها، از توي قهوه‌خونه من چه ميدونم.»
گفت «اونا که توي پياده‌رو بودن اول که جمع شدن. اما وقتي شيپورزن گفت پول بدين، همه رفتن. من اول پول کنده را دادم، انداختم وسط. انگار هيچکس نديد. بعد هرچه خرد داشتم ريختم، که جلنگ ريخت. اونهام که توي پياده‌رو بودن از اونجا نگاه ميکردن. بعد هم، بابا، نشس. شيپورزن هم که خسته شد. گفت خسه‌مه. فحش دادا گفت بسه، خسمه. اما دنبک‌زن پشت هم ميزد. بعد باري‌ها رفتن. اونوقت شيپورچي بلند شد و رفت پول را ورداشت. رفت توي قهوه‌خونه چاي آورد برد پيش پهلوان و دنبک زن، و بعد هم خودش نشست به خوردن. من نگاه ميکردم. يه‌هو نگاه به من کرد دادا زد، «چي ميخواي، بچه؟ رد شو!» انگار دعوا داشت. دعوا داشت. رفتم نشستم تا تو برگردي.»
و راديو مي‌گفت «پايان بخش خبرهاي کشور. اکنون...»
و من خيال ورم داشت مبادا دوباره پنچريم. نگه داشتم، خاموش کردم، پياده شدم. دور چرخ‌ها گشتم، به هر کدام تي‌پا زدم، و گوش مي‌دادم. اما همه درست بود. صحرا بزرگ و آفتابي بود، و با صداي باد در لاي خارها مي‌خواند.
رفتم سوار شدم، و کليد را چرخاندم روشن کنم. راديو دوباره به کارافتاد. دنبالة خبرها بود. خبرها مهم نبود. اخبار جنگ ويتنام، جنگ در يمن، جنگ در شمال عراق، امکان حمله اسرائيل، يا به اسرائيل، امکان جنگ هند وپاکستان... خبرهاي معمولي.
گفت «تشنه‌مه.»
گفتم «داريم مي‌رسيم.»


آذرماه 1345



حروفچين: علي چنگيزي

 

ساعت استراحت

لنگستن هيوز

 برگردان: علي‌اصغر راشدان


langston hughesگفت :
-رييس من سفيد پوسته.
گفتم :
-بيشتر رييسا سفيد پوستن.
-سفيد پوست و پرچونه. يه ريزم مي‌پرسه که سيا ديگه چي مي‌خواد. ديروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌هاي صدتا يه غازش درباره سيا پوستا، النگاتم شده بود. اون هميشه مي‌گه سيا. انگار 1150 نوع جور واجور سياپوست تو آمريکا وجود نداره. رييسم مي‌گه: حالا که همتون حق شهروندي و ديوان عالي رو به دست آوردين، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاين پرايس تو اپراي متروپوليتن مي‌خونه، بالاتر از همه اين که دکتر مارتين لوترکينگ جايزه نوبل رو مي‌گيره، ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواين شما؟‌ از همين تو مي‌پرسم، سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
-من سيا نيستم من خودمم.
-خب، تو نمايندة سيا که هستي !
-نه، من نيستم. من فقط نمايندة شخص خودمم.
-پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتين لوترکينگ نمايندة تو هستن، نيستن؟‌
-اگه تو مي‌گي اونا نمايندة منن، من از اين که اون جور آدما نمايندة منن، خيلي به خودم مي‌بالم. ولي تموم اونايي رو که اسم مي‌بري، دنبال کارو زندگي خودشونن و تو بار من آبجو نمي‌خوردن. من هيچ‌وقت يکي از اونا رو تو خيابون لنوکس نديدم. تا اون جاکه به ياد دارم، اونا حتي تو هارلم زندگي نمي‌کنن. من حتا نمي‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پيدا کنم. همه‌شون شمارة اختصاصي دارن. اگه تو مي‌گي اونا نمايندة سيا هستن، واسه چي از خودشون نمي‌پرسي که سيا ديگه چي مي‌خواد؟‌
-من نمي‌تونم به اونا دست پيدا کنم.
-خب، منم نمي‌تونم. پس هردومون مثه هميم.
-خيله خب، قضيه رو از نزديک‌تر نيگا کنيم. روي ويلکيتر تو جبهة شما مي‌جنگه، جيمز فارمرم همين طور.
-اونا تو بار من چيز نمي‌خورن.
-ويلکيتر و فارمر تو هارلم زندگي نمي‌کنن؟
-تا اون جا که من مي‌دونم، اين دورو ورا پيدا شون نشده. فکر مي‌کنم از وقتي جکي مابلي اولين جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
-من اونو نمي‌شناسم، ولي نيپسي راسل و بيل کاسبي رو تو تلويزيون مي‌بينم.
-جک مابلي اون نيست. اون يه زنه که به اسم مامز معروفه.
-عجب!
-مامز مابلي تو يکي از صفحه‌هاش يه داستان دربارة سندي الا و دمپايي هاي جادويي‌ش که تو مجلس جوونا مي‌رقصه و اتفاقي که واسه خانوم کوچولو مي‌افته، داره. تموم داستان دربارة اون چيزيه که سيا مي‌خواد.
- پايان داستان چه جوريه؟‌
-سندي الا–ي کوچولو تا نصف شب با رييس کوکلاکس کلان مي‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که مي‌زنه سندي الا–ي کوچولو به زندگي معمولي سيا پوستي خودش برمي‌گرده. کلاه گيس بلوندش به يه کلاه بافتني سيا تغيير شكل مي‌ده و هفتة بعدش به محاکمه کشونده مي‌شه.
 - يه افسانة نمادين. به نظر من، يعني که سيا تو زندونه. ولي تو که زندوني نيستي!
-اين برداشت توئه.

-خب، تو چي مي‌خواي؟‌
-که از زندون بيام بيرون.
-کدوم زندون؟‌
-همين زندوني که تو منو توش انداختي !


رييسم فرياد مي‌زنه که :
-من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چي مي‌گي پسر! من تو رو دوستت دارم. من يه ليبرالم. واسه کندي رأي جمع کردم و حالام واسه جانسون اين کار رو مي‌کنم. من طرفدار برابري‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردي ،ديگه بيش‌تر از اين چي مي‌خواي؟‌
-برابري دوباره.
-منظورت از برابري دوباره چيه؟‌
-که تو با من قاطي بشي، نه من با تو.
-منظورت اينه که من بيام تو هارلم زندگي کنم؟‌ اصلا و ابدا !
-من تو هارلم زندگي مي‌کنم.
-تو با اون جا اخت شدي و کنار اومدي. تو هارلم جنايت خيلي زياده.
-تو هارلم بانک زني دويست هزار دلاري نيست، که همين چند وقت پيش سه فقره‌ش تو جاهاي ديگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفيد پوستا تو اون کارا دست داشتن و يکي‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترين و خوشگل‌ترين جنايتا تو بيرون از هارلم اتفاق مي‌افته. ما هيچ وقت نه دزدي نيم ميليون دلاري جواهرات داريم و نه گم شدن ياقوت کبود. بهتره با من بياي تو هارلم و با ما قاطي شي.
-اين سيا پوستا هستن که مي‌خوان برابرشن.
-اين سفيد پوستا هستن که اين رو نمي‌خوان.
-مام مي‌خوايم، منتها تا يه نقطه‌اي.
-اين همون چيزيه که سيا پوستا مي‌خوان، جابه جا کردن اين نقطه.
رييسم اخم کرد و گفت :
-ساعت استراحت تمومه.


از مجموعة «داستان‌هاي ساده‌لوح»

مرد

 

محمود دولت‌آبادی

برای مردهای کوچک


   طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی  شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچة کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و میان کاروان‌سرا کولی‌هایی- از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچة کولی‌ها.


   ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آن‌ها بودند. اما چه بودنی؟!


   امروز از صبح باریده و شب کوچه هنوز خیس بود. ابرهای پر بالای سر هم‌چنان نم پس می‌دادند. از ناودان‌ها گاه به گاه آب چکه می‌کرد. نور کم‌رنگ لامپ‌های برق، تار و انگار بخار گرفته‌ بودند. دنبال سر ذولقدر، از میدان و دستک خیابان‌های چهار طرفش کم‌وبیش هیاهوهای فروشنده‌های دوره‌گرد شنیده می‌شد. شب، تازه در نیمه اول بود.


   ذولقدر سرش را که بلند کرد به در کاروان‌سرا رسیده بود. اما پیش از آن‌که پا به میان در بگذارد، صدای زنجموره بابایش او را ملتفت خود کرد و سرجا نگاهش داشت. صدای بابایش مثل صدای یک‌جور حیوان شده بود. حیوانی که ذولقدر نمی‌شناختش. یا هم به گوش او این‌جور می‌رسید. ذولقدر به بابا نزدیک شد و کنارش ایستاد. چراغعلی کنار جرز نم‌برداشته کاروان‌سرا چمباتمه زده، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و توی ناله‌هایش صداهای گنگ و غریبی از خودش درمی‌آورد. هوا آن‌قدرها سرد نبود، اما ذولقدر می‌دید که پدرش دارد می‌لرزد. پدرش را صدا زد. چراغعلی سرش را بالا آورد و به ذولقدر نگاه کرد. چشم‌های مرد به دالانی تاریک مانند شده بود. ذولقدر خواست از او بپرسد که چی شده و چرا این‌جا نشسته؟ اما بابا سرش را پایین انداخت و ناله کرد. ذولقدر پیش پای او نشست و پرسید:


   - حالا نمی‌خواهی برخیزی برویم خانه؟


   بابا، باز هم جوابی نداد. ذولقدر فکر کرد باید اتفاقی افتاده باشد. برخاست و تند از در کاروان‌سرا تو رفت و تا در خانه‌شان دوید. خواهر و برادرش هم بیخ دیوار نشسته بودند و معلوم بود که گریه‌هایشان را کرده‌اند. ذولقدر پرسید:


   - چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند؟


   جمال حرفی نزد. ماهرو هم خاموش بود. ذولقدر به خواهر و برادرش تشر زد:


   - زبان‌هاتان را کنده‌اند؟ می‌گویم چرا بابا آن‌جا نشسته و دارد با خودش حرف می‌زند، ها؟!


   ماهرو و جمال با هم گریه را سردادند و یکیشان گفت:


   - دعوا. باز هم دعوا.


   ماهرو گفت:


   آتش، کاسه را برداشت زد به سر بابا، بعدش هم چادرش را سر انداخت و از در رفت بیرون.


   باز هم؟ ذولقدر بغض کرد. نمی‌دانست چه کاری باید بکند. چه کاری می‌توانست بکند؟


   - « چرا این‌طور شده بود؟ چرا این‌طور شده بود؟»


   ذولقدر هر چه به مغز خودش فشار می‌آورد، نمی‌توانست بفهمد چرا این‌طور شده بود؟ آن‌ها، چراغعلی و آتش، دو تا بودند مثل دو دشمن خونی. حتی یک شب نبود که آرام و بی‌دعوا سر روی بالش بگذارند. چشم دیدن هم را نداشتند. چرا این‌طور شده بودند؟ چرا این‌طور شده بودند؟


   ذولقدر پشت به دیوار داده بود، سرش پایین بود و خیالش روی همین چیزها دور می‌زد و برای خودش دنبال جوابی می‌گشت. اما هر چه بیش‌تر می‌جست کمتر می‌یافت. همین بود که پیشانی‌ش بیش‌تر درهم می‌رفت و دلش بیش‌تر می‌گرفت. اما چاره چه بود؟ کاری، شده بود. مادر باز هم خانه و بچه‌ها را گذاشته و رفته بود. اما کجا رفته بود؟ ذولقدر دلش نمی‌خواست به این فکر کند. هر وقت توی خیالش فرو می‌رفت بالفور مردی به خاطرش می‌آمد که چشم‌هایی بزرگ و آبی و برآمده داشت. مردی که چکمه‌های ساق‌بلند لاستیکی می‌پوشید و کلاه نمدی سرش می‌گذاشت و سبیل‌های زرد و آویزانی داشت. یک مرد قدبلند که رخت‌های تنش پر از قطره‌ها و شتک‌های خون بود. خون گوسفندها، خون گاوها، که تنش بوی پوست و چرم می‌داد. مردی  که یکی از دندان‌های پیش دهنش طلا بود. یک مرد تنومند. کسی که می‌توانست بابای ذولقدر را توی یکی از گالش‌هایش جا بدهد. آن وقت‌ها، وقتی که ذولقدر هنوز پنج سالش تمام نشده بود از او خوشش می‌آمد. رشید بود. خیلی رشید بود. مثل یکی از پهلوان‌های پرده‌ی شمایل« مرشد نبی» به نظر ذولقدر می‌آمد. دست‌های بزرگی داشت و گاهی انگشت‌های بلند و خونینش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت و به او می‌گفت« پیخ‌خ‌خ». با آتش می‌رفتند و او را می‌دیدند. از میدان سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به میدان راه‌آهن. آن‌جا پیاده می‌شدند و باز سوار می‌شدند و یک‌راست می‌رفتند به سلاخ‌خانه. آن‌جا همه چیز و همه جا بوی خون می‌داد. دیوارها، جوی، خیابان، همه جا خونی بود. در جوی، خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودند و سنگین و دم‌کرده می‌خزیدند و به سویی می‌رفتند. گوسفندها و مردها- مردهایی که چوخا به تن و چوب به دست داشتند_ راه را بند می‌آوردند. با این‌همه، آتش خودش را به در سلاخ‌خانه می‌رساند و همو را،  همو مرد رشید را پیدا می‌کرد. بیش از یک آب‌خوردن نمی‌گذشت که سلاخ پیدایش می‌شد. با گالش‌های ساق‌بلندش پیش ‌می‌آمد. هر قدمش به اندازه دو قدم مردهای دیگر بود. بازو استوار و مردانه قدم برمی‌داشت و خنده‌ای گشاده به لب‌هایش داشت، آن‌طور که دندان طلایش در آفتاب برق می‌زد. پیشانی‌ش عرق کرده بود، خون تازه روی رخت‌هایش شتک زده و کارد دست استخوانی‌ش بر کمرش بود:


   - « خوب، خبر تازه؟»


   همیشه همین را می‌گفت. بعد دو تا انگشت بزرگش را زیر چانه ذولقدر می‌گذاشت، می‌گفت« پیخ‌خ‌خ» و آن‌ها را به‌راه می‌انداخت، از میان گوسفندها و مردها می‌گذراند و رو به دکان جگرفروشی می‌برد. همین‌‌جا بود که ذولقدر و مادرش یک شکم سیر می‌خوردند. نه پنج یا ده سیخ. شاحیدر می‌گفت چهل سیخ جگر دل ودنبلان بگذارند روی منقل. خودش بازی‌بازی می‌کرد و می‌گذاشت تا آتش و بچه‌اش سیر بخورند. بعد می‌گفت چای بیاورند. همان‌جا چای می‌آوردند. سه تا استکان بزرگ. و تا ذولقدر سرش گرم چای خوردن بود، آن‌ها، آتش و شاحیدر سرهاشان را نزدیک هم می‌بردند و پچ‌پچ‌هایشان را می‌کردند، و موقع آمدن، شاحیدر یک کله‌پاچه و چند تا تکه گوشت و جگر سیاه توی کیسه کرباسی آتش جای می‌داد، گردن کیسه را می‌بست و آن‌ها را تا سر خط ماشین همراهی می‌کرد و از آن‌جا به سر کارش  برمی‌گشت. آتش خوشحال به خانه برمی‌گشت، کله‌پاچه را تکه‌تکه می‌کرد، یک تکه‌اش را برای خودشان بار می‌گذاشت، بقیه را به کولی‌ها می‌فروخت، بعد به حمام می‌رفت. از حمام برمی‌گشت، سر و زلفش را شانه می‌کرد، گونه‌ها و لب‌هایش را سرخاب می‌مالید. روی کفش‌هایش را می‌شست، چادرش را به سر می‌انداخت و از در بیرون می‌رفت. این‌جور وقت‌ها اگر بچه‌ها از گریه و جیغ خفه هم می‌شدند، او برنمی‌گشت دنبال سرش را نگاه کند. اما ذولقدر دیگر گریه نمی‌کرد. فقط از خودش می‌پرسید:« کجا دارد می‌رود؟»


   هنوزهم دلش نمی‌خواهد باور کند و از خودش می‌پرسد:


   - راستی، کجا می‌رفت؟


   راهی به نظر ذولقدر رسید. این که پیش بابایش برود، و هرطور شده او را به خانه بیاورد، زیر کرسی بخواباند، با او همدلی کند. فکر کرد می‌دود، می‌رود، می‌رسد، زیر بازوی بابا را می‌گیرد، بلندش می‌کند، به خواهش بلندش می‌کند، دلداریش می‌دهد، به  خانه می‌آوردش، برایش چای داغ درست می‌کند، کاری می‌کند که خوابش ببرد، می‌رود برایش قرص می‌خرد، یا می‌رود و یک حب تریاک از اوستانیاز، پیرمرد کولی می‌ستاند و برایش می‌آورد، توی آب گرم وایش می‌کند و می‌دهد سربکشد. می‌دانست که جان بابا به همین بسته است.


   بابا نبود. رفته بود. جا خالی بود. ذولقدر دمی همان‌جا معطل ایستاد. چیزی به عقلش نرسید. بابا کجا می‌توانست رفته باشد؟ از کدام طرف؟ رو به  کجا؟ به مسجد؟ نه، او مسجدرو نبود. خیلی وقت بود که دیگر نماز نمی‌خواند. به گود؟ نه، او دیگر پولی به کیسه نداشت تا بابت دود تریاک بدهد. علیجان هم که به او نسیه نمی‌داد. پس در کوچه‌ها سرگردان شده بود؟ در این هوای سرد؟ او که یک دم پیش آنجور می‌لرزید، توی کوچه‌های پر لای و لجن پرسه بزند چکار؟ دنبال چی؟ برای چی؟ لابد نیم‌تنه‌ی کهنه‌اش را روی سرش انداخته و با پشت خم‌شده‌اش، مثل دیوانه‌ای آرام، از کنار دیوار راه می‌رود، دندان‌هایش از سرما به هم می‌خورند و صدا می‌کنند، تنش می‌لرزد، می‌نالد و صدایی مثل صدای یک حیوان- حیوانی که ذولقدر نمی‌شناسدش- از گلو بیرون می‌دهد. آب توی کفش‌هایش می‌رود. حتماَ آب توی کفش‌هایش می‌رود. و اگر هوا رو به سردی گذاشت چی؟ پاهایش یخ نمی‌زند؟ لابد هرچه سرما به او فشار بیاورد، او هم ناله‌اش را بلندتر از گلو بیرون می‌دهد. ناله‌هایش لابد دل‌آزارتر می‌شوند. مثل ضجة گداهای تنها، در خلوتی‌ی کوچه‌های شب. و حتماَ لت دری باز می‌شود و دست پیرزنی، دست پیرزنی که چادر خود را محکم به دندان گرفته تکه‌ای نان و گوشت کوبیدة شب‌مانده از لای در بیرون می دهد و پدرش، چراغعلی نزدیک در خانه می‌ایستد ، اول شرم می‌کند، بعد با شک، با دودلی دستش را دراز می‌کند و نان و گوشت شب‌مانده را از دست پیرزن می‌گیرد و دست خشکیده و بلند خود را به زیر بال نیم‌تنه‌اش می‌کشاند و زیر لب می‌گوید: « خدا به سفره‌تان برکت بدهد!»


   - « ها؟ حتماَ این کار را می‌کند؟ شدنی‌ست؟»


   ذولقدر این را از خودش پرسید. اما از خود جوابی نستاند. پس، ناچار به کاروان‌سرا برگشت و به خانه‌شان رفت. سرراهش اوستانیاز پیرمرد ریش حنایی را دید، اما یادش رفت سلام کند. از او که گذشت ، این را فهمید. اوستانیاز سرفه کرد و به لانه‌اش خزید، و ذولقدر هم به خانه پاگذاشت. برای کرسی آتش درست کرد، بچه‌ها را زیر کرسی نشاند، آرامشان کرد؛ خودش هم یک گوشه نشست و تکیه‌اش را به بالش داد و توی فکر فرو رفت و گوش به صدای سرفه‌های کنده پاره‌ی پیرمرد ریش حنایی کولی داد.


   ماهرو و جمال آرام آرام داشتند به خواب می‌رفتند. پلک‌های ماهرو به هم آمده بود، و جمال سر روی شانه او گذاشته بود و می‌رفت که به تمامی بخوابد. اما ذولقدر را خواب نمی‌برد. پلک‌هایش خسته شده بودند، اما خواب نمی‌آمد. می‌آمد، دور چشم‌ها پرسه می‌زد، اما بر پلک‌ها نمی‌نشست. نیش می‌زد و می‌گریخت. می‌گریخت و مژه‌ها را می‌آزرد. میان کاسه‌های چشم‌ها انگار نرمه‌ شن ریخته بودند. یک‌جور حال دیگری داشت. حس می‌کرد کله‌اش پر از سرب شده. سنگین و بزرگ به نظرش می‌آمد. فکرهایی در مغزش جا گرفته بودند که نمی‌توانست بفهمدشان. اذیتش می‌کردند. یعنی چه؟ یعنی چه؟ پدرش خیلی شکسته شده بود. خیلی شکسته شده بود. چی شده بود؟ دیگر می‌شد به او نام پدر داد؟ برای چی؟ هرکدام از طرفی می‌روند؟ هر کدام از طرفی رفتند. هرکدام از طرفی رفته‌اند. دیگر نیستند. انگار نیستند. گم شده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار نبوده‌اند. انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. هیچ‌وقت. از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه، دو تا چشم میشی، یک دهن پر از دندان سفید و رشته‌هایی موی پیچ در پیچ، یک جفت کفش قرمز، و یک چادر سیاه با تابی که به بالش می‌داد، در خانه مانده بود. در خانه نمانده بود، در خاطر خانه مانده بود. در خیال ذولقدر مانده بود. این چیز‌ها نبودند. ردشان بود. مثل سایه‌هایی گذرنده. سایه‌های رمنده. مثل گذر سایه‌ی گربه‌ای از لب بام. این‌ها نبودند. خیال بودند. حالا خودش کجا بود؟ آتش کجا بود؟ شب و سرما. این دو تا مثل این‌که از هم زائیده‌اند. چرا آدم حس می‌کند هر کس لای این دو چیز- شب وسرما- گیر کند له و مچاله می‌شود؟ آتش حالا توی شب و سرما بود؟ نه، او مثل بابا، مثل چراغعلی بی‌دست و پا نبود. او مثل کبک بود. توی سرما هم گرم بود. اما کجا بود؟ تف بر این فکر. چرا این فکر، مثل نیشتر، همیشه آماده بود که جان ذولقدر را بگزد؟ یک اطاق گرم، بخار سماور، کرسی، و آتش. چادرش را لابد انداخته، دکمه‌های یقه‌اش را لابد باز کرده و لم داده. کجا لم داده؟ به یک بازوی بزرگ و سفید و سینه‌ای پهن که موهایی زرد و پیچ‌پیچ‌دار و از یقه‌ی زیر پیراهنی رکابی بیرون افتاده. به تنی که پوستش هم‌چنان بوی خون و چرم و پشم می‌دهد. بوی خون تازه گوسفند و گاو. بوی سلاخ‌خانه. بوی آخرین نعره‌های نره‌گاو و شتر. « تف بر این فکر!»


   چه موذی بود! چه موذی بود! هر وقت ذولقدر به مادرش فکر می‌کرد، این هم، این فکر هم مثل بال مگس به مغزش می‌چسبید. تف! اصلاَ چرا باید این‌جور فکرها را به مغز راه داد! کی راه می‌دهد؟ این فکرها خودشان می‌آیند. می‌چسبند. سمج‌اند. ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نمی‌کنند. می‌آیند، جا می‌کنند، می‌چسبند و قایم می‌شوند، و همین که تو خواستی به چیزی فکر کنی، آن‌ها هم خودشان را قاطی می‌کنند. مثل ریسمان به دست و پایت می‌پیچند. چه سمج! چه سمج! تف!


   - « حالا چه باید بکنیم؟»


   ذولقدر این را از خودش می‌پرسید. فکر می‌کرد حالا تکلیفش چیست؟


   هوای خانه انگار دم داشت. خفه‌کننده بود. ذولقدر نتوانست بیش از این برجا نشسته بماند. برخاست. خواهر و برادرش را یک‌بار دیگر نگاه کرد. هر دو به خواب رفته بودند. ذولقدر رویشان را پوشاند و زیر سرهاشان را هموار کرد. آن‌ها، هردوتاشان از ذولقدر کوچک‌تر بودند. جمال هنوز پنج شش ساله بود، و ماهرو تازه به مدرسه می‌رفت. و هر دو حالا روی دست ذولقدر مانده بودند؛ و او حس می‌کرد هم برادر آن‌هاس ، هم مادرشان و هم پدرشان.


   در را آرام باز کرد، پا به حیاط کاروان‌سرا گذاشت و همان‌جا، دمی ایستاد. شب و خاموشی همه جا را پر کرده بودند. کولی‌ها به خواب رفته وبی‌صدا شده بودند.اما انگار صدای تق‌تق چکش‌هایشان بر سندان، صدای چکش‌کاری انبرهای قند‌شکن و منقاش و کارد آشپزخانه و سیخ‌های کباب، در هوا بود و می‌چرخید. مثل این‌که صداهای روز به آسمان رفته بودند، گم شده بودند، و حالا داشتند پیدا می‌شدند و پایین می‌آمدند. صدای آواز« نجات» هم می‌آمد. او همیشه، وقت کار می‌خواند. ولایتی می‌خواند. یک‌جور دل کنده‌ای می‌خواند. توی سوراخی‌یی که از حلب و خشت، کنج کاروان‌سرا برای خودش درست کرده بود، پشت سندان کوچکش می‌نشست و انبرهایی را که روز پیش از کوره درآورده و روی هم ریخته بود، چکش‌کاری و پرداخت می‌کرد. حالا، هم صدایش توی هوا بود و هم ضربه‌های چکشش. خانواده‌های دیگر هم به خواب رفته بودند. هم چراغ شیره‌کش‌خانة علیجان خاموش بود، و هم کبوترهای زاغی از صدا افتاده بودند. تنها سرفه‌های نفس‌گیر اوستانیاز، پیرمرد ریش حنایی، گه‌گاه می‌آمد. ذولقدر می‌دانست که او تنگی نفس دارد و شب‌ها را خواب و بیدار به صبح می‌رساند. اول از او می‌ترسید، اما کم‌کم آشنا شد. خیلی آشنا شد. آن‌قدر که وقتی می‌دیدش سلامش می‌کرد.


   ذولقدر- مثل این‌که از چیزی واهمه داشته باشد- به این‌سوی و آن‌سوی نگاهی کرد- دورتادور کاروان‌سرا خانه‌های کوچک کوچک بود. هرکدام مثل یک لانة روباه. ذولقدر همیشه می‌دید که آدم‌ها وقتی می‌خواستند تو بروند، خودشان را خم می‌کردند. و این‌جور وقت‌ها مثل چیز دیگری غیر از آدم می‌شدند. نمی‌دانست مثل چی؟ اما می‌فهمید که مثل آدمی‌زاد نیستند. اصلاَ آدمی‌زاد چه جور شکل و قیافه‌ای باید داشته باشد؟ ذولقدر این را هم درست نمی‌دانست. ذولقدر هیچ چیز را درست نمی‌دانست. اما همیشه وادار می‌شد که از هر چیز سر دربیاورد. خودش هم این‌جورمی‌خواست. برای همین، دایم هوش و حواسش به دوروبرش بود. به هر چه که  دوروبرش می‌گذشت. گویی می‌خواست مغز هر چیز، هر پیش‌آمد و هر موضوعی را بشکافد.می‌خواست از جزء‌جزئش سر دربیاورد. بداند. می‌خواست همه چیز را بداند. اما راه دانستن هر چیز را نمی‌دانست. برای همین، بیش‌تر وقت‌ها گیج می‌شد. شقیقه‌ها و چشم‌هایش درد می‌گرفتند. کلافه می‌شد و از حالی که داشت می‌گریخت.


   میان گودال کاروان‌سرا از حلبی پاره و آهن‌های زنگ‌خورده خرمنی درست شده بود. کنار خرمن آهن و حلبی‌پاره، درشکه‌ی لکنته‌ی پدر ذولقدر سیاهی می‌زد. تا چراغعلی اسب درشکه‌اش را نفروخته بود، حیوان را توی طویله‌ی کاروان‌سرا می‌بست، درشکه را هم بیرون در، کنار دیوار می‌گذاشت؛ صبح به صبح اسب را از طویله بیرون می‌کشید و با کمک ذولقدر، درشکه را به اسب می‌بست، « بسم‌الله» می‌گفت و از در کاروان‌سرا بیرون می‌رفت. چه اسبی هم بود! سیاه و لاغر. ذولقدر، حالا که فکرش را می‌کرد یادش می‌آمد که این آخری‌ها مثل یک بز شده بود. بزی که موهایش ریخته باشد. استخوان کفل‌هایش بیرون زده بود. روی تیرة پشتش زخم کهنه مانده بود. گردنش تیغ کشیده و خشک شده بود. گوش‌هایش لق شده بودند. سر زانوهای جلوش از بس سکندری خورده، زخم شده بودند؛ و روی چشم‌هایش هم غباری کدر نشسته بود.


   ذولقدر بی‌اختیار به طرف درشکه رفت. درشکه، شکسته، پاره‌پوره و از قواره افتاده بود. مثل آدمی که به ضرب چماق از پا درش آورده باشند. ذولقدر دور درشکه چرخید، بعد پا روی رکابش گذاشت، از آن بالا رفت و سر جای پدرش نشست. آن‌ وقت‌ها، چراغعلی گاه‌گاهی ذولقدر را هم کنار دست خودش سوار می‌کرد و تا میدان می‌برد، آن‌جا پیاده‌اش می‌کرد تا به مدرسه برود. ذولقدر، کنار میدان از رکاب پایین می‌پرید، راهش را کج می‌کرد و یک‌بار دیگر برمی‌گشت و از زیر لبة کلاهش، رفتن درشکه را نگاه می‌کرد و به صدای سم کوبیدن اسبشان گوش می‌داد. اما حالا، جای اسب خالی بود. انگار که هیچ‌وقت نبوده است. پیش از این ذولقدر، گاه و بی‌گاه پدرش را می‌دید که یکی دو نفر را دنبال سرش راه انداخته و خودش هم مثل آدم‌های رعشه‌گرفته، رو به کاروان‌سرا می‌آید. آن‌ها یک‌راست بالای سر درشکه می‌آمدند، کمی نگاهش می‌کردند، با هم چانه می‌زدند و می‌رفتند. و باز فردایش چراغعلی آدم‌های تازه‌ای  را بالای سر درشکه می‌آورد و با هم مشغول چانه‌زدن می‌شدند. اما هنوز هنوز نتوانسته بود درشکه را بفروشد.


   ذولقدر همان‌جا، سر جای پدرش، مثل همو قوز کرده ، نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد. فکرهایی که تا امشب و این ساعت به سرش نزده بود. یک‌جور پریشانی خاطر داشت. پریشانی خیال. تا حال کمتر این‌جور شده بود. تا وقتی مدرسه‌ای بود رو به مدرسه می‌رفت، از وقتی هم که مدرسه را تمام کرده بود، راه خیابان‌ها را پیش می‌گرفت و می‌رفت دوروبر چرخ‌های طوافی‌ها برای خودش می‌پلکید و توی میدان بارفروش‌ها کمک این و آن می‌کرد و به جایش کمی میوه و سبزی می‌گرفت و به خانه برمی‌گشت، و اگر احیاناَ پولی گیرش می‌آمد توی قلک می‌انداخت تا برای عیدش کفش و پیراهن بخرد. هر چه بود، روز و شب برایش همیشگی و معمولی بود. هیچ‌وقت« فردا» دلش را نمی‌لرزاند. بودن بابا و مادرش، با همة ناجوری‌شان، برای او یک‌جور پشتوانه و تکیه‌گاه بودند. حس می‌کرد کسی را دارد. کسانی را دارد. مادری که برایش کرسی را گرم کند، پارگی رخت‌هایش را بدوزد، و نفرینش کند. و پدری که به رویش براق شود، به او چشم غره برود،  فحشش بدهد. و گاهی هم یک« دو قرانی» کف دستش بگذارد. اما امشب طور  دیگری بود. غیر از شب‌های پیش. و « فردا» مثل این‌که چیز تازه و عجیبی بود که باید می‌آمد. فردا پهن و بزرگ‌تر بود. و او تنها و تنها‌تر بود. حس می‌کرد چیزهایی از او جدا شده‌اند. و او هم از چیزهایی جدا شده است. مثل این‌که قبایی را از تن او واگردانده بودند. سرما. سرما. حس می‌کرد فشار سرما بیش‌تر شده است و دم‌به‌دم دارد بیش‌تر می‌شود. فردا چی می‌شد؟ فردا چطور بود؟ فردا چی بود؟ رنگ و بویش با همة فرداها، آیا فرق نمی‌کرد؟ آیا فردا، همین آدم‌های دوروبر با چشم دیگری به او نگاه نمی‌کردند؟ فردا برادر و خواهرش چطور از خواب برمی‌خاستند؟! چطور چای و نان می‌خوردند؟ چه می‌کردند؟! این‌ها همه برای ذولقدر سوأل بود، و او جوابی برای خودش نمی‌یافت. گویی همه چیز خود را او باید رو‌به‌راه می‌کرد.


   صدای به‌هم خوردن در کاروان‌سرا، خیالش را برید؛ او را از جا کند و بی‌اختیار رو به سوی در گرداند. در کوچک آدم رو باز شد و زنی قدم به دالان گذاشت. ذولقدر فکر کرد باید از کولی‌ها باشد. اما نه، مادرش بود. قدی کشیده در چادری سیاه. او ، این وقت شب این‌جا چکار می‌کرد؟ لابد آمده بود سری به ایشان بزند. ذولقدر به نرمی خودش را پشت درشکه قایم کرد تا مادرش او را نبیند، اما آتش هم به درشکه نگاه نکرد؛ یک‌راست رو به خانه‌شان رفت، در را باز کرد، پا توی اتاق گذاشت و در را پشت سر خود بست. ذولقدر با خود گفت« حالا او چه می‌کند؟» و منتظر بود که به صدای مادرش رو به خانه برود و وانمود کند که بیرون بوده.


   مادر بیرون آمد، ذولقدر را صدا کرد. ذولقدر خواست رو به او برود؛ اما نتوانست. پایش پیش نمی‌رفت. ماند. بی‌جواب ماند و خودش را بیش‌تر قایم کرد. آتش، باز هم او را صدا کرد. یک‌بار، دوبار، چندبار. اما هربار ذولقدر خودش را قایم‌تر کرد تا این که مادرش خاموش به خانه برگشت و در را بست.


   حالا چه می‌کرد؟ لابد می‌رفت کنار بچه‌ها می‌نشست و نوازششان می‌کرد؟ دستش را روی موهایشان می‌کشید، نگاهشان می‌کرد، غم‌شان را می‌خورد، لب‌هایش به پرپر می‌افتادند و چشم‌هایش تر می‌شدند. لابد زیرزبانی، با آن‌ها که خواب بودند حرف می‌زد. درددل می‌کرد. می‌گفت چاره‌ای ندارم. باید تا حالا بیرون می‌ماندم. کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. باید می‌ماندم. و بعد، لابد لب‌هایش را به دندان می‌گزید و از گریه‌ای خاموش، بال‌های بینی‌اش پرپر می‌زد. و بعد، لابد سیگاری برای خودش روشن می‌کرد، میان انگشت‌های بلندش می‌گرفت، پاشنة سرش را به دیوار تکیه می‌داد و بالای سرش را از حلقه‌های دود پرمی‌کرد و بی‌آن‌که بداند چی می‌بیند به گوشه‌ای نگاه می‌کرد. اما نه. نه. او دیگر نباید توی غم برادر و خواهر ذولقدر باشد. نباید به سر و گوش آن‌ها دست بکشد. نباید با مهر نگاهشان کند. نباید. نباید. گریه‌هایش را هم ببرد سر گور پدرش!  دیگر چشم‌های او پاک نیستند، دست‌هایش پاک نیستند، نفسش پاک نیست، گریه‌هایش پاک نیستند. او نباید دستش را روی گونه ماهرو بکشد. زلف‌های جمال را از روی پیشانیش نباید پس بزند. روی چشم‌های آن‌ها را نباید ببوسد. ران ماهرو را نباید نیش‌گون بگیرد. توی سر جمال نباید تپ بزند. نفسش را نباید روی گوش و گردن بچه‌ها بدمد. دست‌های او بوی خون تازة سلاخ‌خانه را می‌دهند، بوی عرق تن غریبه. بوی تن مردی که پشم‌های سینه‌اش پیچ در پیچ و خاکستری رنگ‌ست. نفسش بوی نفس او را می‌دهد. بوی جگر سوخته، بوی پشم ناشوی، بوی سلاخ‌خانه می‌دهد. نگاهش هم همین‌طور. دیگر نگاه نیست. مثل دو تکه گوشت است. گوشت خام. از آن‌ها که اگر زیر دندان بگیریشان چندشت می‌شود. موهای تنت سیخ‌سیخ می‌شود. و لب‌هایش... اووف.... لابد یک ساعتی مکیده شده‌اند. تا همین یک دم پیش ، تنش بو می‌دهد. بوی عرق تن مردها را می‌دهد. نه، نه. او دیگر نباید پای کرسی این خانه بنشیند. باید برود. باید برود و گم بشود. مایة سرشکستگی‌ست. ننگ است. آخ... کاش همین الآن از در بیرون بیاید و برود گورش را گم کند.


   ذولقدر چه کینه‌ای در دلش به مادر خود حس می‌کرد. دیگر نمی‌خواست او را ببیند. نمی‌خواست که او را همین یک دم پیش، دیده بود. خیال کن شرمش هم می‌آمد که چشمش به مادرش بیفتد. حتی فکر مادرش او را می‌آزرد. بیزارش می‌کرد. می‌خواست که دیگر هیچ‌وقت روی آتش را نبیند. با این همه ته دلش به حال او می‌سوخت. از فکر او غصه‌اش می‌گرفت، حتی حس می‌کرد دلش می‌خواهد برای او بگرید. اما در ذولقدر این دو حال جمع شده بودند. هم بیزاری، هم مهر. هم خواستن، هم نفرت. انگار با یک چشمش برای مادر می‌گریست و با یک چشمش خشم داشت. همین بیشتر مایة آزارش می‌شد. قلبش پر از سوزن بود.


   باید آتش به خواب رفته باشد. ذولقدر پاورچین پاورچین به پشت در آمد و گوش داد. هیچ سروصدایی نبود. فکر کرد آن خیالاتش هم شاید راست نبوده، چون این‌طور پیدا بود که مادرش خوابیده است. خواست به خانه برود. اما نرفت. دلش نیامد. سرما اذیتش می‌کرد. رو به در کاروان‌سرا به راه افتاد. در را آرام باز کرد و بیرون رفت. صدای سرفة پیرمرد ریش حنایی کولی پشت سرش می‌آمد. کوچه خالی و خلوت بود. همه جا شب بود. چراغ‌های کدر برق هم از پاشیدن نور دریغ می‌کردند. ذولقدر لحظه‌ای ماند و بعد به راه افتاد.


   کنار دیوار میدان، بارفروش‌ها آتش درست کرده بودند. توی یک چلیک خالی  آتش درست کرده بودند: ذولقدر می‌شناختشان. آن‌ها هم ذولقدر را می‌شناختند. ذولقدر پیش آن‌ها رفت و کنار آتش نشست. دو نفر  بودند که شب را به نوبت پاس می‌دادند. ‌آن‌که خواب رفته بود عمو تقی بود، و آن‌که خواب و بیدار روی چارپایه ، کنار آتش نشسته و پالتو نیم‌داری روی شانه‌ها انداخته بود، « علی گر» بود. اما « علی آقا » صدایش می‌کردند. خیلی وقت‌ها ذولقدر می‌آمد و کمک علی آقا، بار از ماشین پایین می‌داد. علی گر خیلی هم جوشی بود و یک دم زبانش بی‌فحش قرار نمی‌گرفت. ذولقدر هم وقت کار به فحش‌های او خو داشت. از او دلگیر نبود. چون به کارش می‌زد.


   - چطور این وقت شب از خانه زده‌ای بیرون؟


   ذولقدر کنار حلبی آتش نشست و دست‌هایش را روی هرم شعله گرفت. علی آقا چشم‌هایش را با پشت دست مالید و به ذولقدر نگاه کرد:


   - ها؟


   ذولقدر هم‌چنان خاموش و نگاه در آتش ماند. علی‌آقا با تکه تخته‌ای آتش را جلا داد و گفت:


   - سرشبی بابات را دیدم که لول می‌خورد و سرپایینی می‌رفت!


   ذولقدر باز هم بی‌جواب ماند. علی آقا گفت:


   - ننه‌تم حالا دیدم که داشت می‌آمد. همین‌جا، تو میدان از ماشین پیاده‌اش... شد!


   هر چه را که علی آقا می‌خواست بگوید، ذولقدر می‌دانست. بیش‌ترش را هم نمی‌خواست که او بداند. علی آقا  یک استکان چای مانده برای  ذولقدر ریخت و جلوی او گذاشت و پلک‌های سنگینش را برهم گذاشت. ذولقدر گفت:


   - بخواب. من بیدار می‌مانم.


   علی آقا خودش را گرد کرد و کنار چلیک آتش خوابید. ذولقدر چایش را خورد و به نزدیگ گرما خزید. دیگر خواب از سرش پریده بود. به خیابان خالی چشم گرداند. پاسبانی و سگی آن‌طرف میدان، در سایه روشن دیوار پرسه می‌زدند. ذولقدر روگرداند. شب خیلی گود بود و خیالات ذولقدر خیلی سمج بودند. دیگر داشت از دستشان ذله و عصبانی می‌شد. اما چاره‌ای هم نمی‌دید تا بتواند از گیرشان رها شود.  مثل مگس دوره‌اش کرده بودند. اما مگر این شب تا کی می‌خواست طول بکشد؟ تا قیامت؟ نه، آخرش تمام می‌شد. باید تمام می‌شد. مثل دوده سیاه بود و مثل چرکی که به پشت دست بچسبد، به روح ذولقدر چسبیده بود. باید آن را می‌شست. باید از خودش دور می‌کرد. دیگر تاب این را نداشت که زیر این دیگ سیاه یک‌بار دیگر هم فکر و خیالات گزنده‌اش را دوره کند. نه، حاصلی نداشت. که چی بشود؟ مثل این‌که آدم با دست خودش صد تا بچه کژدم را به جان خودش بیندازد. برای چی؟ که خودش را بچزاند؟ نه. باید شب را تمام کرد. باید شب را به‌سر آورد. به سرآمد. اما پرعمرترین شب‌های عمر ذولقدر بود. چه طولانی و دراز بود! یک دالان سیاه و بی‌سروته. اما روزنه‌ای در آن پیدا شد. سحر پیشانی خود را گشود. میدان به جنبش درآمد. علی‌ آقا برخاست و ذولقدر را دید که هم‌‌چنان روی خاکستر‌های گرم چلیک ، خم مانده است. علی آقا پس سرش را خاراند و گفت:


   - حالا تو بگیر بخواب. جا گرمه.


   ذولقدر برخاست. حس می‌کرد استخوان‌هایش تیر می‌کشند. تنش را کش داد و گفت:


   - نه، من می‌روم خانه. کار دارم.


   علی آقا چند تا پرتقال وسیب مانده توی یک پاکت ریخت و به دست ذولقدر داد. ذولقدر پاکت را گرفت و رو به کاروان‌سرا به راه افتاد. سنگ‌تراش‌ها هنوز دست به کار نشده بودند. گل و لای کف کوچه یخ بسته و سفت شده بود. کولی‌ها تک و توکی از خواب بیدار شده و یک لت در کاروان‌سرا را باز گذاشته بودند. ذولقدر پا به دالان گذاشت و رو به در خانه‌شان رفت. در را که باز کرد، مادرش را دید که بقچه بندیلش را بسته، چادر به سر کرده و می‌خواهد از خانه بیرون برود. آتش، پسرش را که دید ایستاد، به او براق شد و  گفت:


   - شب کجا بودی؟


   ذولقدر به حرف او التفاتی نکرد. حتی به مادرش نگاه هم نکرد. از کنارش گذشت و به کنار کرسی رفت، بغل دست خواهر و برادرش نشست. آتش به او برگشت. از چشم‌هایش خون می‌بارید. دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت:


   - هر جهنم که بودی خوبه! حالا من می‌رم و دیگر برنمی‌گردم که شکل نحس شماها را ببینم.


   این را گفت و بیرون رفت و لت در را پشت سرش به هم زد. ماهرو صورت خود را در لحاف پوشاند و جمال گریه را سرداد. ذولقدر برخاست، در را محکم بست و به برادرش تشر زد:


   - بی گریه!


   جمال خاموش شد و ذولقدر روی کرسی نشست، آرنج‌هایش را روی زانوها گذاشت، و سرش را پایین انداخت. لحظه‌ای همه خاموش بودند. ذولقدر ناگهان، مثل ببری برخاست و میانة خانه ایستاد. بعد شروع کرد به قدم زدن. خودش چنین خواستی نداشت، اما احساس می‌کرد قدم‌هایش را دارد بزرگ‌تر از همیشه برمی‌دارد. کنار دیوار را گرفته بود، می‌رفت و برمی‌گشت و دندان برهم می‌سایید. راه سه‌ ساله را باید یک‌شبه می‌پیمود. همین شب باید از میان هزار شب می‌گذشت. فشرده. فشرده. تا مرد شدن او هزار شب راه بود.


   روبرو، چشمش به کلیجه پوستین کهنة پدرش افتاد که به میخ آویزان بود. این نیم‌پوستین کهنه را، پدرش وقتی می‌پوشید و بالای درشکه‌اش می‌نشست که برف می‌آمد. اما حالا دیگر خیلی پاره‌پاره شده بود. به تن نمی‌ماند. ذولقدر کلیجه را از میخ واگرفت و آن را بی‌اختیار روی دوشش انداخت. کنار در، آئینة شکسته‌ای به دیوار بود. جلو آئینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. چه بزرگ شده بود! حس می‌کرد شانه‌هایش پهن شده، قدش کشیده شده و پشت لبش مو درآورده است. نه، سبیل باریکی زیر بینی خود حس می‌کرد. حتی می‌توانست دستی رویش بکشد. خیال نمی‌کرد. اصلاَ خیال نبود. نباید خیال باشد! برگشت، به دوروبر خود نگاه کرد. خواهر و برادرش کوچک‌تر از همیشه به نظرش می‌آمدند. خیلی کوچک‌تر. انگار بچه‌هایش بودند. و او، خودش را مثل تنة درختی می‌دید. درختی که در جنگلی، کنار همة درخت‌های دیگر روییده باشد. و این بچه‌ها را مثل دو تا جوجه، دو تا پرندة کوچک می‌دید که روی شاخه‌اش نشسته بودند. یک‌باره حس کرد ، سر جای بابایش- مثل وقت‌هایی که سالم و محکم بود- ایستاده است. خودش را از آن‌چه بود، بزرگ‌تر دید. خیال کرد به جلد پدرش فرو رفته است، و حالا باری را که زمین مانده او باید بردارد. رو به در رفت.


   - چرا پوستین بابا را پوشیدی؟


   ماهرو این را پرسید. ذولقدر رو به او برگشت و گفت:


   - دیگر بابا نیست.


   - او که هنوز از پیش ما نرفته.


   - رفته. او هم خیلی وقته که رفته.


   - پس ما حالا چکار باید بکنیم؟


   ذولقدر گفت:


   - این نزدیکی‌ها، پایین تر از مسجد یک کارخانة بلورسازی هست. من می‌روم آن‌جا. می‌چسبم تا کاری گیر بیاورم. تو هم می‌روی به مدرسه‌ت.


   ماهرو گویی جان گرفت، از زیر کرسی بیرون آمد و به جای هر حرفی گفت:


   - چای و نان نمی‌خوری برات درست کنم؟


   - امروز نه. باید زودتر بروم. اما فردا چرا.


   ذولقدر کلیجه پوستین را خوب به شانه‌هایش کشید و از در بیرون رفت. ماهرو جویده جویده گفت:


   - من چی؟


   برادر، شانه‌اش را گرداند و به او گفت:


   - مگر یک حرف را چند بار می‌زنند؟


   خواهر خاموش شد. ذولقدر پا از در بیرون گذاشت و رو‌ به در کاروان‌سرا به راه افتاد. اوستانیاز، پیرمرد کولی، از در خانه‌اش بیرون خزیده بود و داشت وضو می‌گرفت، و چراغعلی باز هم دو نفر را دنبال سر خود به راه انداخته بود و داشت به طرف درشکة شکسته‌اش می‌برد. چراغعلی، ذولقدر را که دید التفاتش نکرد. ذولقدر هم بابایش را نگاه نکرد، به پیرمرد کولی سلام داد و از در کاروان‌سرا بیرون رفت، توی کوچه به راه افتاد و کوشید تا قدم‌هایش را بلندتر از همیشه بردارد. قدم‌هایی مثل قدم‌های یک مرد.




 انتشارات پویا - چاپ اول، تهران -  زمستان پنجاه و دو


حروف‌چین: ش. گرمارودی


آینه ها

 

دينو بوتزاتي

برگردان: محسن ابراهيم


 


جواني بسيار خوش لباس در حالي كه به زنان بسياري كه پشتِ ميزها نشسته بودند، نگاهي از سر بي اعتنايي و تكبر مي‌انداخت، از تالار چايخوري در شيريني فروشي متداولِ روز عبور كرد.


          خانم سيمونا چِري ، به شكل نوعي چهچة  لرزان كه خاص او بود، زير خندة كوتاهي زد و به دوست هم سن و سالش، خانم فلوسيه  گفت: « اَه اَه، ديديش؟ جووناي امروزي؛ جووناي امروزي، چه كسالتي! آخه تو كله‌شون چيه؟ غيرقابل فهمه. عجيب و غيرقابل فهم، به شرفم قسم. دوست دارم بدونم تو كله‌شون چيه. يكي از اونا، اونيه كه رد شد. احياناً مي گي اونا نمونة جوون‌ها و مرداي كاملن و قيافه شونم بد نيست. اما زن‌ها رو، اصلاً زن‌ها رو نگاه هم نمي‌كنن! همين بيست سال پيش، بيست سال پيش چيه؟ همين پونزده سال، ده سال پيش، جوون‌ها يه چيزاي ديگه‌اي بودند؛ به شرفم قسم. ده سال پيش، اين جا يه جوونك از بس دختراي خيلي قشنگِ دور و ورشو نگاه مي‌كرد، هيچي هيچي گردن درد مي‌گرفت. و ديديش چطوري گذاشت و رفت؟ انگار نه انگار كه آدم بوديم. «اَه آه». و در حالي كه خنده را چاشني‌اش مي كرد تكرار كرد: «فقط خدا مي‌دونه كه از جوونايي از اين قماش، چه دنيايي ممكنه ساخته بشه. جوونايي كه زن‌ها براشون وجود ندارن. آه انكار نمي‌كنم، يه زماني حتي شورش در اومده بود. تو خيابون، اون نگاه‌هاي هيز، و واي كه اگه زني تنها بود: «دختر خانوم، دختر خانوم اجازه مي‌فرمايين؟» واقعاً عذابي بود. اما امان از اين بي‌محليِ امروزه روز! تو فلوسيه، به نظرت نمي ياد؟»


          «آره آره همين طوره كه تو مي گي. سليقة جوونا عوض شده. به هر حال ديگه دنيا، اون دنياي سابق نيست. مثلا" به آينه ها دقت كرده‌اي؟»


           «آينه ها، چطور؟»


           «ديگه مثل سابق درست شون نمي‌كنن؛ بهت قول مي‌دم. فوت و فنش از يادشون رفته. حالا همه شون كج و كوله ن. نمي‌دونم چرا؛ ولي صورتِ تو كج و كوله نشون مي دن. آدم در جا ترس ورش مي داره. دهن كج؛ گونه‌هاش همه ش چروك؛ چشم‌هاي بي حال. تو تا حالا متوجه ش نشده‌اي؟»


          سيمونا مشتاقانه تصديق كرد: «آره بابا! حق داري! حالا مي فهمم چرا بعضي وقت ها ... ديگه بلد نيستن درست شون كنن. دليلش اينه. بمب اتم اختراع كرده‌ان؛ مي خوان با موشك برن به ماه؛ عجب حكايتي! اما ديگه بلد نيستن حتي يه آينه درست كنن كه درست نشون بده.»


برگرفته از كتاب "متاسفيم از ..."نشر مركزچاپ اول اسفند 1385 ص 93 و 94


حروف‌چین: شهاب لنکرانی

کالسکه

 

نيكلاي گوگول


برگردان: خشایار دیهیمی


شهر كوچك از زماني كه هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطي پيدا كرده بود. پيش از آن، شهر خيلي سوت و كور بود. وقتي كه سوار بر كالسكة یا درشكه از شهر مي‌گذشتي قيافة عُنق آلونك‌هاي كثيفي كه به خيابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات مي‌كرد كه نگو و نپرس، انگاري كه تو قمار پاك لخت‌ات كرده باشند يا يك جايي حسابي خيط كاشته باشي. خلاصة كلام، حال‌ات را حسابي مي‌گرفت. گچ و دوغاب ديوار خانه‌ها ريخته بود و به جاي اين كه سفيد باشند، لك و پيسي بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اكثر شهرهاي جنوب كشورمان، گالي پوش بود. و سال‌ها پيش يكي از شهردارهاي شهر دستور داده بود باغ‌چه‌هاي جلوي خانه‌ها را از هر چه گل و گياه بود پاك كنند تا شهر هر چه نظيف‌تر شود. وقتي كه از خيابان مي‌گذشتي احدي را نمي‌ديدي، مگر شايد خروسي كه براي خودش قدم مي‌زد. خيابانِ خاكي مثل بالشي نرم بود و خاك اش چنان كه با كم ترين باراني گل و شل مي‌شد. وقتي كه باران مي‌گرفت، چارپايان چاق و چله‌اي كه شهردار دوست داشت”فرانسوي‌ها” خطاب‌شان كند همه به خيابان مي‌ريختند، حمام گِل مي‌گرفتند، پوزه‌هاي گنده‌شان را از تو گل و لاي بيرون مي‌كردند، و چنان نعره‌هاي بلندي مي‌كشيدند كه تُوي ِ مسافر چارةي نداشتي جز آن كه اسب‌ات را هِي كني و چهار نعل دور شوي و پشت سرت را هم نگاه نكني. اما در آن زمان في الواقع مسافري هم از شهر نمي‌گذشت.


   به ندرت، بسا به ندرت، مالكي صاحب يازده سرف در ملك‌اش، پوستيني بر دوش، سوار بر چيزي كه نه درشكه بود و نه كالسكه و چيزي ما بين آن دو بود، تلق و تلق از روي سنگ‌هاي گِرد و قلنبه مي‌گذشت و از لاي كيسه‌هاي آرد اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كرد و ماچه خر قهوه‌اي‌اش را كه جفت‌اش اسب نرِ جواني بود، هِي مي‌كرد. حتي بازار شهر هم دل گير بود. مغازة خياطي، ابلهانه است اما، به جاي آن كه برِ خيابان باشد، اريب قرار گرفته بود. آن طرف، ساختماني سنگي بود، با دو پنجره، كه پانزده سال بود در دست احداث بود. كمي‌آن طرف‌تر دكة چوبي بود كه خاكستري رنگ‌اش كرده بودند تا به گل و لاي خيابان بيايد. اصل‌اش اين دكه را براي اين ساخته بودند كه بقيه از آن الگو بر دارند. ساختن دكه از ابتكارهاي شهردار در دورة جواني‌اش بود، آن وقت‌ها كه هنوز به چُرت بعد از ظهر و خوردن شراب مخلوط عصرانه با چند انگور فرنگي خشك عادت نكرده بود.


   الباقي بازار حصيرهايي بودند گِرد تا گِرد كه مثلاً به جاي دكه بودند. وسط اين‌ها هم كوچك ترينِ مغازه‌ها بودند كه مي‌توانستي مطمئن باشي هميشة خدا توشان ده – دوازده تايي نان نمكي به نخ كشيده، يك زن دهاتيِ لچك قرمز به سر، بيست كيلويي صابون، چند كيلويي بادام تلخ، چند قطار فشنگ، چند توپ پارچه، و دو شاگرد مغازه كه دمِ در قاپ بازي مي‌كنند، پيدا مي‌شود.


   اما پس از ورود هنگ سواره نظام همه چيز عوض شد. خيابان‌ها جان گرفتند و رنگ و رويي پيدا كردند، و خلاصه شهر ديگر همان شهري نبود كه وصف‌اش كرديم. حالا آن‌هايي كه در محله‌هاي پايين بودند اغلب مي‌توانستند افسران را با كلاه پردار ببينند كه به ديدن افسر هم رزم ديگري مي‌رود تا دربارة ترفيع و توتونِ خوب صحبت كنند و گاهي هم، دور از چشم ژنرال، پاسوري بزنند سرِكالسكه‌‌اي كه در واقع بايد آن را كالسكة هنگ ناميد، چون همة افسرها به نوبت از آن استفاده مي‌كردند: يك روز جناب سرگرد با آن جولان مي‌داد، روز بعد سر و كله‌اش در اصطبل جناب سروان پيدا مي‌شد، و روز بعد باز مي‌ديدي كه مصدر جناب سرگرد مشغول روغن‌كاري محورهاي آن است. حالا ديگر كلاه‌هاي نظامي‌افسرها زينت بخش حصارهاي چوبي ميان خانه‌ها بود كه في الوقع آن جا مي‌آويختند تا آفتاب بخورد. بعضي وقت‌ها هم فرنج خاكستري افسري زينت بخش در ورودي خانه‌‌ايي مي‌شد. دركوچه‌هاي باريك گاه به سربازهايي برمي‌خوردي كه سبيل‌شان از ماهوت پاك كن هم زبرتر بود. البته اين سبيل‌ها در جاهاي مربوط و نامربوط به چشم مي‌خورد. همين كه چند تا زن خانه‌دار در بازار پيداشان مي‌شد، مي‌توانستي حتم داشته باشي كه سبيلي هم بلافاصله بالاي سرشان ظاهر خواهد شد.


   افسرها جاني تازه به اين اجتماع دادند كه تا آن وقت فقط شامل جناب قاضي بود كه با زن يك بنده خداي خادم كليسا زندگي مي‌كرد، و جناب شهردار كه آدم معقولي بود ولي عملاً همة روز خواب بود – يعني از وقت ناهار تا شام، و از شام تا ناهار.


زندگي اجتماعي وقتي كه ستاد فرمان دِهي ژنرال در شهر مستقر شد جنب و جوش بازهم بيش تري پيدا كرد. مالكين همة دور و اطراف، كه قبلاً اثري از آثارشان نبود، كم كَمك شروع به رفت و آمد به شهر كوچك كردند. همه شان دل شان مي‌خواست ساعتي را به مصاحبت افسران بگذرانند، گه گاه بيست و يكي بزنند – بازيي‌ي كه تا آن موقع براي كساني كه فكر و ذكرشان فقط جو و گندم، خرده فرمايشات زن‌هاشان و شكار خرگوش بودن خواب و خيال مي‌نمود.


   بايست ببخشيد، اما يادم نيست به چه مناسبتي ضيافت بزرگي ترتيب دادند. تداركات معركه بود. صداي كاردها از آشپزخانة ژنرال تا آن سر شهر مي‌رسيد. هر چه خوراكي توي بازار بود براي ضيافت خريدند، طوري كه قاضي و زن آن خادم كليسا مجبور شدند آن روز فقط كيك و ژله بخورند. حياط خانه‌يي كه در اختيار ژنرال بود پر از كالسكه‌هاي رنگ و وارنگ شده بود. مهماني، مهماني مردانه بود و فقط افسرها و مالكين آن دوروبر به ضيافت دعوت شده بودند.


   در ميان مالكين، از همه شاخص‌تر فيثاغور فيثاغوروويچ چرتوكوتسكي بود – يكي از سرآمدان اشراف محل كه در انتخابات بيش از همه سر و صدا به پا مي‌كرد و سوار كالسكه‌يي تماشايي مي‌شد و خدم و حشمي‌داشت. او زماني در سواره نظام خدمت كرده بود و از افسران شاخص و ارزشمند هنگ‌اش به شمار مي‌رفت. دست كم، اگر اين‌ها هم شايعه باشد، هميشه در اجتماعات و مهماني‌هاي سواره نظام شركت كرده بود و هر جا كه سواره نظام اطراق مي‌كرد، سر و كلة او هم پيدا مي‌شد. اگر باورتان نمي‌شود، برويد از خانم‌هاي استان‌ها تامبلوف و سيمبيرسك بپرسيد. اگر كه مجبور نشده بود به دليل واقعه‌يي به اصطلاح “ناگوار” استعفا بدهد، به احتمال قوي شهرت او به ديگر استان‌ها هم مي‌رسيد. راست اش نمي‌دانم او به كسي سيلي زده بود يا كسي به او سيلي زده بود، ولي به هر حال از او خواسته بودند استعفا بدهد. مع هذا اين مسئله ذرة‌اي از ابهت او كم نكرده بود.


   فيثاغور فيثاغوروويچ هميشه كُت بلندي شبيه فرنج نظامي‌ها  مي‌پوشيد، چكمه‌هاي مهميزدار به پا مي‌كرد، و سبيل مي‌گذاشت تا مبادا اشراف محل گمان كنند كه او در پياده نظام خدمت كرده است – پياده نظامي‌كه او با تحقير آن را “پاسوار” يا “پياده پا” مي‌ناميد. او هيچ وقت فرصت را براي رفتن به بازارهاي مكارة شلوغ از دست نمي‌داد. معمولاً قلب روسيه، كه متشكل از لله‌ها، بچه‌ها، دخترها، و مالكين چاق محترم است، در اين بازارها به گرمي ‌مي‌تپد. اينان معمولاً با درشكه، كالسكه، گاري، و خلاصه وسيله‌هايي كه بعضاً كسي خواب اش را هم نديده است به اين بازارها هجوم مي‌آورند. فيثاغور فيثاغوروويچ معمولاً خوب بو مي‌كشيد و مي‌فهميد كه هنگ سواره نظام كجا اطراق كرده است و فوري سرو كله‌اش همان جا پيدا مي‌شد. او معمولاً با لطف و ظرافت خاصي از كالسكة درشكه اش پايين مي‌پريد و بي مقدمه و صميمانه خودش را به افسران معرفي مي‌كرد. در انتخابات گذشته، او شام مفصلي به اشراف داده بود و سر شام گفته بود كه اگر او را به رهبري خودشان انتخاب كنند، احترام بسيار خواهند يافت. خلاصة كلام، رفتارش به اصطلاح ِ ولايتي‌ها مثل آقاها بود. او با زن زيبايي ازدواج كرده بود و از اين طريق صاحب ملكي با دويست سرف و سرمايه‌يي چند هزاري شده بود كه جهيزية زن بود.


   اين سرمايه بلافاصله صرفِ خريد شش اسب جداً معركه، كلون مطلا براي درها، ميموني دست آموز براي خانه، و نديمه‌يي فرانسوي شده بود. دويست سرفي هم كه با جهيزيه به او رسيده بود، مثل دويست سرف قبلي خودش، به رهن گذاشته شده بودند تا با پول‌اش داد و ستدهاي پرسود انجام گيرد. خلاصة كلام، فيثاغور فيثاغوروويچ مالك بود.


   در ضيافتي كه ژنرال داده بود، غير از او، چند مالك ديگر هم بودند، كه ما حرفي دربارة آن‌ها نداريم. بقية مهمانان صرفاً افسران هنگ سواره نظام به اضافة دو افسر از ستاد بودند: يك سرهنگ و يك سرگرد خيلي چاق. خود ژنرال هم طبعاً حاضر بود، مردي تنومند، گُنده، و قوي هيكل كه تصادفاً فرمان دِهي بسيار خوب هم بود. او با صدايي كلفت و بم و پرابهت سخن مي‌گفت.


   ناهار پرجلال و شكوه و خيره كننده بود. كباب اوزون برون، خوراك ماهي سفيد، خوراك مارچوبه، كباب تيهو، كباب كبك، و خوراك قارچ، همه وهمه، حكايت از اين داشت كه آشپز از يك روز قبل از مهماني لب به مشروب نزده است. چهار سرباز هم تمام شب را چاقو به دست در معيت آشپز كار كرده بودند تا خوراك مرغ و دسر را آماده كنند.


   جنگلي انبوه از بطري‌هاي كه گردن درازهايش حاوي ودكا و گردن كوتاه‌هايش حاوي كنياك بودند، روز تابستاني زيبا، سيني‌هاي پر از قالب‌هاي يخ روي ميز،  پنجره‌هاي باز، دگمة آخر همة يونيفورم‌ها باز، جلو سينة چين چين آن‌هايي كه كت شلوار به تن داشتند، صحبت و گپي كه صداي بم ژنرال بر آن حاكم بود، و شامپاني كه چون سيل جاري بود، همه عالي بود و همه چيز به همه چيز مي‌آمد. غذا كه تمام شد، همه با رخوت و سنگيني مطبوعي در دل از جا برخاستند. آقايان همه پيپ‌هاشان را روشن كردند و به ايوان رفتند تا قهوه شان را صرف كنند.


   حال ديگر همة دگمه‌هاي يونيفورم ژنرال، سرهنگ، و حتي سرگرد باز بود، طوري كه مي‌شد بند شلوار ابريشمي ‌اشرافي شان را ديد، اما افسران جزء، از سر احترام، هنوز همة دگمه‌هاشان جز سه دگمة پاييني بسته بود.


ژنرال گفت: “ همين حالا خودتون مي‌تونيد تماشا كنيد و ببينيدش.” بعد رو به آجودان‌اش، كه جواني برازنده بود، كرد و گفت: “جناب سروان، لطفاً بگو اون ماديان ابلق من رو بيارند. حالا خودتون مي‌بينيد.” ژنرال پك عميقي به پيپ‌اش زد و ابري از دود از سينه اش خارج كرد.”تازه هنوز قبراقِ قبراق نيست. تو اين شهر خراب يه اصطبل درست و حسابي هم نيست. اما اسب من – پوف، پوف – اسب درست و حسابيه.”


   فيثاغور فيثاغوروويچ پرسيد: “حضرت اشرف چند وقته – پوف، پوف، پوف – اين اسب رو دارند؟”


   “پوف، پوف، پوف، خوب ووو پوف خيلي وقت نيست. دو سال پيش از محل پرورش اسب‌ها آوردمش.”


   “خوب، وقتي كه آورديدش تربيت شده بود، يا همين جا خودتون رام‌اش كرديد؟”


   “پوف، پوف، پوه، پوه ... اوف ... اين جا.” ژنرال پس از آن در ابري از دود گم شد.


   پس از آن، سربازي از اصطبل خارج شد و صداي تق تق سم اسبي هم به گوش رسيد. بعد، سرباز ديگري پديدار شد كه سبيل كلفتي داشت و روپوشي سفيد پوشيده بود. او افسار مادياني لرزان و خشمگين را به دست داشت. ماديان به ناگهان سرش را بلند كرد و با اين حركت، سربازِ سبيل كلفت هم با سبيل و همة بند و بساط اش از جا كنده شد و ناچار شد چمباتمه بزند تا بتواند اسب را مهار كند.


   سرباز گفت: “ آروم بگير، آروم، آگرافنا ايوانوونا” و اسب را به سوي ايوان حركت داد.


   نام اسب آگرافنا ايوانوونا بود. اسبي بود قوي هيكل و وحشي مانند زيبا رويان جنوب روسيه. اسب سم‌اش را چون طبل بر ديوارة چوبي ايوان كوبيد و ايستاد.


   ژنرال پيپ را از لب‌اش بر داشت و با نگاه خريدار و رضايت خاطر به تماشاي آگرافنا ايوانوونا پرداخت. سرهنگ از ايوان پايين آمد و شخصاً پوزة اسب را در دست گرفت. سرگرد هم به دنبال سرهنگ پايين رفت و به نوازش پاهاي حيوان پرداخت. بقيه از فرط تحسين نچ نچ كردند.


   فيثاغور فيثاغوروويچ هم از ايوان پايين آمد و گِرد حيوان چرخيد و به پشت‌اش رفت. سربازي كه خبردار ايستاده بود و افسار اسب را در دست داشت راست و مستقيم در چشمانِ ميهمانان نگاه مي‌كرد، انگار مي‌خواست ناگهان به روي آن‌ها بجهد.


   فيثاغور فيثاغوروويچ گفت: “ خيلي خوب، خيلي خوب! اسب خوبيه! ممكنه سؤال كنم، حضرت اشرف، كه تاخت‌ا‌ش چه طوره؟”


   “تاخت‌‌اش حرف نداره. فقط ... خدا لعنت كنه اين تيماردار احمق رو كه نمي‌دونم چه جور قرصي به خوردش داده كه دو روز تمامه عطسه مي‌كنه.”


   “حيوون خيلي قشنگي ه، خيلي قشنگه. اما مي‌تونم از حضرت اشرف بپرسم كه كالسكه‌يي هم دارند كه پا به پاي اين حيوون بره؟”


  “كالسكه؟ اما اين كه اسبِ سواريه.”


   “مي‌دونم. اما غرضم اين بود كه حضرت اشرف كالسكة مناسبي براي اسب‌هاي ديگه دارند؟”


   “من كالسكه زياد ندارم. راستش بايد بگم خيلي دلم مي‌خواست يك كالسكة خوب داشتم. به برادرم در پطرزبورگ نامه داده‌م يكي برام پيدا كنه، اما نمي‌دونم بالاخره برام مي‌فرسته یا نه.”


   سرهنگ گفت: “ حضرت اشرف، گمان مي‌كنم بهترين كالسكه‌ها كالسكه‌هاي ويني باشند.”


   “حق با شماست. پوف، پوف، پوف.”


   “حضرت اشرف، بنده كالسكة معركه‌يي دارم كه حقيقتاً ساخت دست خود ويني‌هاست.”


   “كدوم يكي؟ همون كه باهاش اومديد؟”


   “اوه، نه. اين كالسكة سفري منه، كالسكة سفري. يكي ديگه رو مي‌گم ... معركه است، عين پر قو نرم و سبكه. وقتي تو اين كالسكه مي‌شينيد، جسارت نباشه حضرت اشرف، انگار لله داره آدم رو تو گهواره ش تاب مي‌ده!”


   “حتماً خيلي نرم و روون مي‌ره.”


   “خيلي نرم، خيلي نرم. صندلي‌هاش، فنرهاش – مثل تابلوي نقاشي كالسكه است.”


   “جالبه.”


   “نمي‌دونيد چه قدر هم جاداره. راست ش من لنگه ش رو نديده‌ام، حضرت اشرف. زماني كه من خودم خدمت مي‌كردم، مي‌تونستم ده بطر شراب و ده كيلو تنباكو تو صندوقش جا بدم. تازه معمولاً شش تا يونيفورم و لباس زير و دو تا پيپ دست بلنده هم – جسارت نباشه حضرت اشرف، به بلندي كرم كدو – توش جا مي‌دادم. تازه مي‌شد يه گوساله هم تو صندوق بغلش جا داد.”


   “جالبه.”


“چهار هزار تا بالاش پول داده‌ام، حضرت اشرف.”


“بايد كالسكه خوبي باشه كه اين همه پول بالاش رفته. بگيد ببينم خودتون خريدين‌اش؟”


“نه خير حضرت اشرف، تصادفي گيرم اومد. يكي از دوستانم كالسكه رو خريده بود، يكي از اون آدم‌ها نازنين، هم بازيِ دورة بچگي، از اون آدم‌هاي استثنايي كه شما هم حتماً ازش خوش تون مي‌آد، مطمئن ام حضرت اشرف. من و اون خيلي با هم نزديك بوديم، حضرت اشرف. مي‌دونيد، اصلاً ما من و تو نداشتيم. من كالسكه رو تو بازي ورق از اون بردم. حضرت اشرف، افتخار مي‌دند فردا براي نهار در منزل سرافرازمون بفرمايند، نگاهي هم به كالسكه بندازند؟”


   “راستش نمي‌دونم چي بگم. فقط ... فكر مي‌كنم، مي‌دونيد ... شايد منظورتون اينه كه با بقية آقايون افسرها بياييم؟”


   “ از اون‌ها هم خواهش مي‌كنم بياند. آقايون، افتخار بديد در منزل در خدمت تون باشيم.”


   سرهنگ، سرگرد، و بقيه اي افسرها از فيثاغور فيثاغوروويچ تشكر كردند و سري به احترام فرود آوردند.


   “من شخصاً فكر مي‌كنم آدم بايد از هر چيز بهترينش رو بخره، والا بهتره اصلاً چيزي نخره، چون به دردسرش نمي‌ارزه. فردا كه افتخار داديد و منزل تشريف آوريد، جسارتاً چند تا چيز رو كه براي ملکم خريده‌ام، نشون‌تون مي‌دم.”


   ژنرال نگاهي به او كرد و باز هم دود از دهان خارج كرد.


   فيثاغور فيثاغوروويچ از اين كه افسرها را دعوت كرده بود خشنود بود. از همين حالا در ذهن مشغول تهية صورت غذاها بود  - كباب‌ها، سس‌ها، و غيره – و در همين حال شادمانه مهمانان فردايش را مي‌نگريست. آن‌ها نيز به نوبة خود با او مهربان تر و خوش روتر شده بودند و از فيثاغور فيثاغوروويچ اين را از برق نگاه‌هاشان و حركات خفيف سر و بدن شان، كه به نيمه تعظيمي‌مي‌مانست، در مي‌يافت. فيثاغور فيثاغوروويچ از آن پس آسوده تر قدم برمي‌داشت و آزادانه تر سخن مي‌گفت و لحن صدايش از لذت و خشنودي نرم تر شده بود.


   “حضرت اشرف با خانمِ خانه هم آشنا خواهند شد.”


   ژنرال گفت:”ماية مسرت ماست”، و سبيل‌هاش را تاب داد.


   پس از آن فيثاغور فيثاغوروويچ عزم كرد كه به خانه برود تا سر فرصت تدارك مهماني فردا را ببيند. او حتي كلاهش را هم در دست گرفته بود، اما نمي‌دانم چه طور شد كه باز هم كمي‌معطل شد. در اين ضمن ميزهاي بازي ورق را آماده كردند و همة جمع چهار تا چهار تا مشغول بازي ويست در گوشه و كنار اتاق پذيرايي شدند.


   شمع‌ها را آوردند. فيثاغور فيثاغوروويچ مدتي معطل بود كه برود يا بماند و در بازي ورق شركت جويد، اما وقتي كه افسرها از او خواستند بنشيند و بازي كند، به نظرش بسيار دور از ادب و نزاكت اجتماعي آمد كه درخواست آنان را رد كند. پس نشست، و بلافاصله یك ليوان پانچ در برابرش قرار گرفت، و او بي آن كه انديشه كند، لاجرعه آن را سر كشيد و خالي كرد. پس از يك دست بازي ورق، باز ليوان پانچ ديگري را بغل دست خود يافت و باز، بي آن كه انديشه كند، آن را هم سر كشيد و گفت:”آقايون، من ديگه واقعاً بايد برم.” اما باز به بازي ادامه داد.


   در اين ضمن، صحبت‌ها در گوشه و كنار اتاق پذيرايي خصوصي شده بود. كساني كه ورق بازي مي‌كردند ساكت بودند. فقط آن‌هايي كه بازي نمي‌كردند با هم صحبت مي‌كردند.


   در گوشه‌يي، افسري روي نيمكت ولو شده بود، بالشي زير دنده‌هاش و پيپي گوشة لب‌اش گذاشته بود و با خيال تخت و با فصاحت سرگرم بازگو كردن ماجراهاي عشقي‌اش بود. همة توجه كساني كه گِرد او حلقه زده بودند به سخنان او جلب شده بود. مالك خيل چاقي كه دست‌هايي كوتاه مثل سيب زميني كش آمده داشت، با توجه بسيار به سخنان او گوش مي‌داد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود و فقط هر از چند گاهي سعي مي‌كرد دست‌هاي كوتاهش را به پشت پهن اش ببرد و انفيه دان اش را از جيب عقب بيرون بياورد. در گوشه‌يي ديگر، بحثي پروشور در مورد آموزش‌هاي توپخانه اي در گرفته بود، و فيثاغور فيثاغوروويچ، كه تا آن موقع دوبار اشتباهي به جاي سرباز بي بي به زمين زده بود، وارد اين بحث خصوصي شد و از همان جا كه نشسته بود، با فرياد، جملاتي از اين قبيل مي‌گفت:”چه سالي؟” يا “در كدام هنگ؟” و متوجه نبود كه در اكثر موارد سؤالات او ربطي به بحث ندارد.


   سرانجام، چندين دقيقه قبل از شام، از بازي ويست دست كشيدند، هر چند صحبت دربارة آن ادامه داشت. فيثاغور فيثاغوروويچ كاملاً به خاطر داشت كه پول زيادي برده است، اما حالا دست‌اش خالي خالي بود و وقتي كه از سر ميز بلند شد، مثل آدمي‌ بود كه دستمالي هم در جيب نداشته باشد. در اين ضمن شام هم چيده شد. بديهي است كه از بابت شراب كم و كسري نبود و فيثاغور فيثاغوروويچ هم ناچار و ناخواسته ليوان‌اش را پر مي‌كرد، زيرا هميشه در سمت چپ و سمت راست او يك بطري شراب بود.


   سر ميزي شام گفت وگوئي بسيار بسيار طولاني آغاز شد كه در مسيري بسيار عجيب و غريب افتاد. مالكي كه در نبرد 1812 در ارتش خدمت كرده و عليه ناپلئون جنگيده بود، از درگيري‌يي صحبت مي‌كرد كه كسي نديده و نشنيده بود. بعد هم به دلايل كاملاً نامعلوم چوب پنبة درِ بطري را برداشت و وسط كيك كاشت. خلاصه، زماني كه مهمانان اندك اندك قصد رفتن مي‌كردند، ساعت سه صبح بود و كالسكه چي‌ها ناچار شدند عده‌يي را مانند كيسة برنج زير بغل بزنند و ببرند. فيثاغور فيثاغوروويچ، با همة ظاهر اشرافي اش، وقتي كه در كالسكه نشست، چنان تعظيم غرائي به چپ و راست مي‌كرد كه وقتي به خانه رسيد دو گلولة خار به سبيل اش چسبيده بود.


   در خانه، همه چيز و همه كس در خواب ناز بود. كالسكه‌چي با زحمت زياد نوكر را پيدا كرد و نوكر آقا را به دست يكي از زنان خدمت كار سپرد و فيثاغور فيثاغوروويچ با كمك او خود را به اتاق خواب اش رساند و در كنار همسر جوان و زيبايش، كه چون فرشته‌ها در خواب بود و لباس خواب بلند سفيدي به تن داشت، بر تخت افتاد. صدا و تكان ناشي از افتادن شوهر در تخت، زن را بيدار كرد. او كش و قوسي به خود داد، پلك‌هايش را بلند كرد و سه بار چشمان‌اش را بر هم فشرد و آن گاه با لب خندي نيمه خشم آلود آن را گشود، اما چون ديد او اين بار اصلاً مهر و محبتي ابراز نمي‌كند، به پهلو غلتيد و صورت باطراوات‌اش را بر دست اش نهاد و به خواب رفت.


   ساعت از آن چه در روستاها به آن صبح زود مي‌گويند بسي گذشته بود كه زن در كنار شوهر خروپفي بيدار شد. وقتي كه یادش آمد شوهر ساعت چهار صبح به خانه بازگشته است دل‌اش به حال او سوخت و نخواست بيدارش كند و پاهايش را در دم پاي‌هايي لغزاند كه فيثاغور فيثاغوروويچ با پست از پطرزبورگ برايش فرستاده بود. آن گاه خود را در روب دوشامبر سفيدي كه انگار بر تن او مي‌لغزيد پيچيد وبه حمام رفت و با آبي كه به طراوت خود او بود تن و بدن‌اش را شُست و بعد سراغ ميز آرايش رفت. وقتي كه در آينه نگاه به خودش انداخت، از قيافة آن روز صبح اش بدش نيامد به همين دليلِ نه چندان مهم، دقيقاً دو ساعت ديگري جلوي آينه نشست. سرانجام لباس پوشيد و با ظاهري آراسته و جذاب بيرون رفت تا در باغ هواي تازه استنشاق كند.


   هوا در آن موقع عالي بود، آن قدر عالي كه فقط روزهاي تابستاني خوب مي‌توانند چنان باشند. آفتاب، كه به وسط آسمان رسيده بود، با تمام نيرو مي‌تابيد و مي‌درخشيد، اما در ساية درختان كه قدم مي‌زدي خنك بود، و گل‌ها در گرماي آفتاب، سه با ربيش تر عطرافشاني مي‌كردند. خانم زيباي خانه به كلي فراموش كرده بود كه ساعت دوازده است و شوهرش هنوز خواب است. خانم صداي خروپف دو كالسكه‌چي و يك مهتر را مي‌شنيد كه در اصطبل پشت باغ به خواب بعد از ظهري فرو رفته بودند. اما او خودش در گذرگاه پربرگ نشست و چشم به شاه راه خالي دوخت. زماني كه مات و مبهوت به شاه راه زل زده بود، ناگهان گرد و غباري در دوردست برخاست و توجه او را جلب كرد. با دقت كه نگاه كرد، ديد چندين كالسكه به آن طرف مي‌آيند. پيشاپيشِ كالسكه‌ها يك كالسكة دونفره بود. ژنرال در اين كالسكه نشسته بود؛ سردوشي‌هاي طلايي او زير نور افتاب مي‌درخشيد؛ سرهنگ نيز بغل دست او نشسته بود. به دنبال آن، كالسكه‌يي چهار نفره مي‌آمد، كه سرگرد، آجودان ژنرال، و دو افسر ديگر در آن نشسته بودند. به دنبال آن كالسكه، همان كالسكه مشهور هنگ مي‌آمد كه حالا دست سرگرد بود. پشت سر آن نيز كالسكة سفري چهارنفرة ديگري مي‌آمد. در اين كالسكة چهار نفره پنج افسر بودند كه يكي از آن‌ها روي زانوي رفيق‌اش نشسته بود. و سرانجام، پشت سر همة اين‌ها، سه افسر سوار بر سه اسب مي‌آمدند و اسب‌ها زين و يراق زيبايي داشتند.


   خانم خانه با خودش فكر كردن مطمئناً اين‌ها به خانة ما نمي‌آيند، اما ناگهان جيغ كشيد:”واي، خاك عالم، از پل هم رد شدند!” سپس دست‌ها را بالاي سر برد و از روي گل‌ها و باغچه‌ها دويد تا خودش را يك راست به اتاق خواب شوهرش برساند. وقتي رسيد، ديد شوهرش مثل مرده خواب است.


   دست او را كشيد و تكان اش داد و گفت:”بلند شو! زود باش بلند شود!”


   فيثاغور فيثاغوروويچ بي آن كه چشمان اش را باز كند، و در همان حال دراز كش، گفت:”ها؟”


   “بلند شو خوشگلكم!مي‌شنوي؟مهمان!”


   “مهمان؟ كدوم مهمان؟” و بعد از گفتن اين حرف، ماغ كشيد، مثل گوساله ئي كه دنبال پستان مادرش مي‌گردد. بعد به نجوا گرفت:”سرت رو بيار جلو يه ماچ به‌ت بدم.”


   “عزيزم بلند شو، تو رو به خدا بلند شو! زودباش! ژنرال و افسرهاش! خداي من، نگاه كن، دو تا گولة خار به سبيلت چسبيده!”


   “ژنرال؟ منظوت اينه كه اومده‌اند؟ لعنت بر شيطون، چرا كسي من رو بيدار نكرد؟ ناهار چي؟ همه چي رو به راهه؟”


   “كدوم ناهار؟”


   “يعني من دستورش رو ندادم؟”


   “تو؟ تو كه چهار صبح اومدي و هر چي هم ازت سؤال كردم جوابم رو ندادي. خوشگلكم بيدارت نكردم، چون دل م برات سوخت. تو كه هيچ نخوابيده بودي ...” او اين حرف‌هاي آخرش را با عشوه گري و طنازي گفت.


   فيثاغور فيثاغوروويچ يك لحظه مثل صاعقه زده‌ها روي تخت افتاد. سرانجام با همان لباس خواب‌اش بلند شد و اصلاً يادش رفت كه اين ريخت و وضع دور از آراستگي است.


   با دست به پيشاني اش كوبيد و گفت:” عجب خري هستم. من اون‌ها رو براي ناهار دعوت كردم. حالا چه خاكي به سرم بكنم. خيلي مونده برسند؟”


   “نمي‌دونم ... هر لحظه ممكنه سر برسند.”


   “عزيزم ... قايم شو! ... هِي، كي اون جاست؟ دختر، بيا ببينم، از چي ترسيدي؟ يه عده افسر دارند مي‌آند و همين الان سر مي‌رسند. به شون بگو آقا خونه نيست و نمي‌آد هم. صبح گذاشته رفته، مي‌شنوي؟ برو به همة خدمت كارها بگو؛ دِ بجنب!”


   بعد از گفتن اين حرف‌ها روب دوشامبرش را برداشت و دويد تا توي اصطبل قايم شود، چون فكر مي‌كرد آن جا كاملاً امن و امان است. اما زير سايبان كه رفت، فكر كر حتي ممكن است در آن جا هم ديده شود. فكري به خاطرش رسيد:”آره، اين جوري بهتره!” و در يك چشم به هم زدن پلة كالسكة نزديك‌اش را پايين كشيد و به درون جست و در را پشت سر خود بست و براي اطمينان بيش تر روكش چرمي ‌كالسکه را هم روي خود انداخت و از جا نجنبيد.


   در اين ضمن، كالسکه‌ها به دم ايوان رسيده بودند.


   ژنرال پياده شد و خودش را تكاند. به دنبال او سرهنگ هم پياده شد وپر كلاه‌اش را مرتب كرد. آن گاه از كالسکة ديگر سرگرد چاق، شمشير به زير بغل، پايين پريد. از آن كالسكة سفري هم چهار افسر لاغر با پنجمي‌ كه روي زانوي رفيق‌اش نشسته بود پايده شدند. و دست آخر افسران اسب سوار رسيدند.


   سرايدار روي ايوان آمد و گفت:”آقا خونه نيستند.”


   “چه طور خونه نيستند؟ حتماً براي ناهار كه مي‌آند؟”


   “نه خير، قراره تمام روز بيرون باشند. تا فردا صبح برنمي‌گردند.”


   ژنرال گفت:” سر در نمي‌آورم، چه طور چنين چيزي ممكنه؟”


   سرهنگ خنديد و گفت:”فكر مي‌كنم همه‌ش شوخي بوده.”


   ژنرال با ناخشنودي گفت:”باز هم سر در نمي‌آورم، چه طور چنين چيزي ممكنه؟ اگر نمي‌توانست از ما پذيرايي كنه چرا ما رو دعوت كرد؟”


   يكي از افسران جوان گفت:”حضرت اشرف، هيچ نمي‌فهمم چه طور ممكنه شخصي هم چي كاري بكنه!”


   ژنرال بنا به عادتي كه به هنگام صحبت با افسران جزء داشت گفت:”چي؟”


   “حضرت اشرف، عرض كردم هيچ نمي‌فهمم چه طور ممكنه شخصي هم چي كاري بكنه!”


   “البته، البته... خوب شايد مشكلي پيش اومده ... اما دست كم بايد به ما خبر مي‌داد و دعوت‌اش رو لغو مي‌كرد.”


   سرهنگ گفت:”پس حضرت اشرف، اجازه بديد برگرديم.”


   “البته، ما ديگه اين جا كاري نداريم. اما صبر كنيد. بد نيست حالا كه تا اين جا اومده‌ایم نگاهي به كالسكه بندازيم. لازم نيست كه حتماً خودش باشن هِين با شمام، بيا اين جا.”


   “بله، حضرت اشرف؟”


   “تو مهتر هستي؟”


   “بله، حضرت اشرف.”


   “پس كالسكه‌يي رو كه اربابت تازه خريده به ما نشون بده.”


   “چشم، لطف كنيد دنبال من تشريف بياريد.”


   ژنرال و افسران هم راه اش به دنبال مهتر به اصطبل رفتند.


   “بفرمايين حضرت اشرف، بيارم ش جلوتر؟ اين جا تقريباً تاريكه.”


   “خوب، خوب، بسه... متشكرم.”


   ژنرال و افسران گِرد كالسكه گشتند، به دقت نگاه اش كردند، و فنرهايش را آزمايش كردند.


   ژنرال گفت:”كالسكة خيلي خاصي نيست. بايد بگم خيلي هم معموليه.”


   سرهنگ گفت:”همين طوره، واقعاً چيز خيلي خاصي نداره.”


   يكي از افسران جوان گفت:”گمان نكنم چهارهزار تا بيارزه.”


   “چي؟”


   “حضرت اشرف عرض كردم، گمان نكنم چهار هزار تا بيارزه.”


   “چهار هزار تا! دو هزار تا هم از سرش زياده. واقعاً چيز خاصي نداره. مگر اين كه چيز خاصي توش باشه ... هي پسر اين روكش چرمي‌رو بازكن!”


   و در برابر چشمان حيرت زدة افسران و ژنرال فيثاغور فيثاغوروويچ از زير روكش چرمي‌پديدار شد كه در لباس خواب بلندش نشسته و مچاله شده بود.


   ژنرال با شگفت گفت:”آه، پس شما اين جاييد ...”


   پس از اين حرف ژنرال روكش چرمي‌را روي او انداخت، در را بست، و با افسرانش آن جا را ترك كرد.


از مجموعه تجربه‌هاي كوتاه – چاپ دوم شماره 8


حروف‌چین: شهاب لنکرانی


 

یکی از همین روزها

 

گابریل گارسیا مارکز


 

برگردان: محمدرضا قلیچ‌خانی


دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست.


وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.


بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.


-        بابا!


-        چی شده؟


-        شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟


-        بهش بگو نیستم.


داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.


-        می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.


دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:


-        دیگه بهتر.


مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.


-        بابا!


-        چیه؟


-        می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.


با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»


صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.


دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:


-        بنشینید.


شهردار گفت: «صبح بخیر.»


دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»


ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.


آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.


گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»


-        چرا؟


-        چون آبسه کرده.


شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»


دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.


بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:


-        حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.


شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.


شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.


گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»


پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.


گفت: «صورتحساب رو برام بفرست. -»


-        برای تو یا شهر؟


شهردار به نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»


منبع: مجله گلستانه چاپ اسفندماه 82


حروف‌چین: پرستو نادرپور

کلاس درس

 

 

 

غلام‌حسین ساعدی

 

 

 


همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته‏ای كه هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فك‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏كشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏كردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جاده‏ای كه رد می‏شد گرد و خاك فراوانی به راه می‏انداخت و هر كس سرفه‏ای می‏كرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب می‏كرد.


     چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏كشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلك‌هایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار كاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریك و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد می‏گیرید. وسایل كار ما همین‌هاست كه می‏بینیدبا دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت:  كار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏كنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محكم می‏بندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد می‏كنیم و بالای كله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دست‌ها را كنار بدن صاف می‏كنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏كرد. گاه گداری دست و پایش را تكان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.


     معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»


     اشاره كرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید:  «كسی یاد گرفت؟»


     عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت:  «آنها كه یاد گرفته‏اند بیایند جلو.»  


       بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.


     راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.


تابستان 62

ساموئل بکت

 

بیرون رانده


برگردان: ابوالحسن نجفی


ساموئل بکت


Samuel Beckett


تولد: 1906


رمان‌نویس و نمایش‌نامه نویس و محقق ادبی


در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آن‌جا ماند. در اواخر دهة 1920 با جیمز جویس که در پاریس به سر می‌برد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت.


تقریباَ تمام آثارش را نخست به زبان فرانسه نوشته و سپس خودش یا دیگری آنها را به انگلیسی برگردانده است. از این رو او را نویسنده‌ای فرانسوی زبان به شمار می‌آورند. مهم‌ترین رمان‌های او: مورفی(1938 )، مالون می‌میرد(1951 )، ملوی(1951 )، نام ناپذیر(1953 )، وات( 1953 ).


مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: در انتظار گودو(1952 )، همة افتادگان(1957 )، دست آخر(1957 )، آخرین نوار کراپ( 1958 )، چه روزهای خوشی(1961 ).


در سال 1969 جایزة نوبل در ادبیات به او تعلق گرفت.


وفات: 1989


  


   پلکان بلند نبود. من هزار بار پله‌هایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین‌طور تا آخر، یا اصلاَ پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سر همین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همین‌طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت هم  نمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی که  می‌گویم رقم دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است که  هیچ‌کدام از آن سه رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. البته وقتی هم در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم باز سومی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هر سه تا را با هم در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هر سه تا را شناخت. این کُشنده است. خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاَ باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آن‌ها را یکی‌یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعدة کار است.


   تازه شمارة پله‌ها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که می‌بایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکان‌های دیگر که می‌شناخت بلند نبود، از بس آن‌ها را هر روز می‌دید و از آن‌ها بالا و پایین می‌رفت و روی پله‌هایشان بازی می‌کرد، قاپ‌بازی یا بازی‌های دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آن‌وقت این برای مرد بالغ، مرد کامل بالغ، چه اهمیتی داشت؟


   بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حین سقوط صدای بسته شدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایة دلگرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمی‌کنند و چوب برنداشته‌اند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود، در را نمی‌بستند، بلکه آن را باز می‌گذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع می‌شدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس این‌بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از این‌که توی گودال راه‌آب قرار بگیرم فرصت کردم که این استدلال را به نتیجه برسانم.


   در این وضع و حال، هیچ چیز مجبورم نمی‌کرد که فوراَ بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیاده‌رو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم دربارة وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود، به فکر کردن. اما صدای ضعیف‌تر، ولی تردید‌ناپذیر در که دوباره محکم به هم خورد مرا از عالم رؤیا به در آورد که در آن‌جا منظرة دلکشی از گل‌ و گیاه خودرو، که بسیار رؤیایی بود، داشت نقش می‌بست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کف دست‌هایم را روی پیاده‌رو گذاشته و ساق‌هایم را کشیده بودم فرار کنم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ می‌خورد و آرام به طرف من پایین  می‌آمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آن‌ها، حسب‌الامر خدای خودشان، آدم‌های بسیار درستی بودند. می‌توانستند این کلاه را نگه دارند، اما مال آن‌ها نبود، بلکه مال من بود. آن‌وقت آن را به من پس دادند. اما طلسم شکسته بود.


   چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمه‌ام به حد ابعادش رسید، نمی‌گویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یک‌راست سراغ کلاه رفت: من حق اظهار نظر نداشتم، کلاه‌فروش هم همین‌طور. بارها از خودم پرسیدم که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند  و آیا به من حسادت نمی‌کرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و  موهای زیبای بلوطی‌ام در هوا افشان باشد. گاهی ، در کوچة دورافتاده‌ای، آن را برمی‌داشتم و در دست می‌گرفتم، اما می‌لرزیدم. هر صبح و عصر می‌بایست تمیزش کنم. جوان‌های هم‌سنم، که به هر حال گاه‌گاه مجبور به حشرونشر با آن‌ها بودم، مسخره‌ام می‌کردند. اما من به خود می‌گفتم موضوع کلاه نیست، آن‌ها شوخی‌هایشان را به کلاه من بند می‌کنند به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم می‌خورد، چون آن‌ها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کرده‌ام. منی که روحم از صبح تا شب به جستجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانی‌هایی که مثلاَ دماغ گندة آدم قوزی را به جای قوزش مسخره می‌کنند. پس از مرگر پدرم می‌توانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر.


   بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمی‌دانم چه سن و سالی داشتم. آن‌چه برایم اتفاق افتاده بود آن‌قدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگی‌ام به شمار آید. نه گهوارة چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آن‌قدر شبیه گهواره‌های دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم می‌شوم. اما گمان نمی‌کنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانی‌ام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا به خانه‌ای که مرا بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن  پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. چه زیبا بود! لب پنجره‌ها گل‌های شمعدانی بود. من سال‌ها توی نخ شمعدانی‌ها رفته‌ام. شمعدانی‌ها خیلی بد‌جنس‌اند، اما آخر سر توانسته بودم هر کاری می‌خواهم با آن‌ها بکنم. در این خانه را، بالای پلکان کوچکش، من همیشه به شدت تحسین کرده‌ام. چطور آن را شرح بدهم؟ در بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک‌جور نمد‌زین بر آن می‌گرفتند که خط‌های راه‌راه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبة بزرگ آهن‌تراش خارج می‌شد و شکافی داشت به اندازة شکاف صندوق نامه‌ها که یک ورقة مسی فنردار آن را از دخول غبار و حشره‌ها و گنجشک‌ها حفظ می‌کرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز همرنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پرده‌ها از ذوقی سلیم حکایت می‌کرد. حتی دودی که از یکی از لوله‌های دودکش خارج می‌شد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیش‌تر از دود خانه‌های همسایه کش‌وقوس می‌آمد و در هوا مستحیل می‌شد، و آبی‌تر هم بود. در طبقة سومین و آخرین، به پنجره‌ام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم. چنان رفت‌و روبی می‌کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره را می‌بستند و پرده‌ها را می‌کشیدند و آن‌جا را ضد عفونی می‌کردند. من آن‌ها را می‌شناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رؤیا باز شدن در وخارج شدن پاهایم را دیدم.


   بی‌پروا نگاه می‌کردم، زیرا می‌دانستم که آن‌ها از پشت پرده‌ها مرا نمی‌پایند، گرچه اگر دلشان می‌خواست می‌توانستند این کار را بکنند. ولی من آن‌ها را می‌شناختم. همه توی سوراخ‌های خود رفته بودند و هر کس به کار خودش مشغول شده بود.


   ولی آخر من که کاریشان نکرده بودم.


   شهر را درست نمی‌شناختم، شهر محل تولدم و محل اولین قدم‌هایم در زندگی و سپس همة قدم‌های دیگرم که رد مرا کاملاَ محو نکرده‌اند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می‌رفتم! گاه‌گاه به کنار پنجره می‌رفتم، پرده‌ها را پس می‌زدم وبیرون را نگاه می‌کردم. اما زود به کنج اتاق برمی‌گشتم، همان‌جا که تخت‌خواب بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی می‌کردم و در آستانة چشم‌اندازهای بی‌شمار و آشفته احساس گمگشتگی. با این حال در آن زمان هنوز می‌توانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. ولی اول نگاهی به آسمان می‌کردم، که آن مدد کذایی از آن می‌آید و در آن خط جاده‌ها مشخص نیست و آدم در آن‌جا مثل بیابان آزادانه ول می‌گردد و به هر طرف نگاه کند هیچ چیز مسیر نگاه را سد نمی‌کند مگر حد خود بینایی. برای همین است که، وقتی اوضاع خراب است، نگاهم را بالا می‌برم، و این کار حتی یک‌نواخت می‌شود اما کار دیگری از من برنمی‌آید، بالا می‌برم به سوی این آسمانی که، حتی آگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، روی آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین لمیده است. جوان‌تر که بودم گمان می‌کردم که زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماه‌آباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا می‌رفتم. صحراهای خیلی نزدیک‌تر دیگری هم بود، اما صدایی به من می‌گفت: شما صحرای ماه‌آباد را لازم دارید، آخر من کم‌تر به خودم« تو» گفته‌ام. حتماَ عامل ماه در این قضیه بی‌تأثیر نبود. اما صحرای ماه‌آباد اصلاَ خوشایند نبود، اصلاَ. من، سرخورده و در عین حال آسوده، از آن‌جا برگشتم. بله، نمی‌دانم چرا من هر وقت که سرخورده‌ام، و البته بارها در اوائل سرخورده‌ام، در همان حال، یا در حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کرده‌ام.  


   راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنه‌ام سفت و سخت بود، انگار طبیعت زانو به من نداده بود، و پاهایم در دو طرف مسیر حرکتم به نحو غیر عادی از هم‌دیگر فاصله داشتند. در عوض، بالاتنه‌ام گویی بر اثر یک فعالیت جبرانی، مثل کیسه‌ای که آن را سرسری از کهنه‌پاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکان‌های غیر منتظر لگن خاصره‌ام به این‌ور و آن‌ور لق می‌‌خورد. بارها سعی کرده‌ام که این عیب‌ها را رفع کنم، بالاتنه‌ام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یک‌دیگر قرار دهم، زیرا من دست‌کم پنج شش عیب داشتم، ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست می‌دادم و بعد زمین می‌خوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکر باشد که چه کار می‌کند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه می‌رفتم و به فکر نبودم که چه کار می‌کنم، راه رفتنم همان‌طور بود که گفتم، و چون شروع می‌کردم به این‌که ببینم چه کار می‌کنم چند قدم به طرزی نسبتاَ مطلوب پیش می‌رفتم و بعد زمین می‌خوردم. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را آزاد بگذارم. این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانسته‌ام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سال‌های تأثیرپذیری من، یعنی سال‌هایی که بر تشکیل شخصیت حاکم‌اند، طبعاَ بهای آن را پرداختند، مقصودم دوره‌ای است که از اولین افت و خیز‌ها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار می‌کند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم تبول یا تغوط می‌کردم- و این اتفاق به طور نسبتاَ منظم اوائل صبح نزدیک ساعت ده یا ده ونیم می‌افتاد- دلم می‌خواست حتماَ روز را ادمه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر این‌که تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا می‌خواست به من کمک بکند از حد تحملم بیرون بود ، نمی‌دانم چرا، و تا وقت خوابیدن همان‌طور می‌پلکیدم، در حالی که محصول لبریزشدة وجودم، داغ و تلق‌تولوق کننده و متعفن، میان ران‌های کوچکم یا چسبیده به کپل‌هایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشادگشاد پاها و این نوسان‌های لاعلاج بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش بر احوال و سرزنده‌ام، و واقعی   جلوه دادن توضیحاتم دربارة سفتی کمر به پایینم که آن را به پای رماتیسم ارثی می‌گذاشتم. شور جوانی‌ام- اگر چنین شوری داشتم- بر سر این کار تلف شد و من آدمی  شدم ترش‌رو و، پیش از وقت، بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. این‌ها چاره‌های بیچاره‌وار دوران جوانی است و توضیح‌دهندة هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بی‌ترس، استدلال‌های عقلانی را ادامه دهیم، پردة ابهام به قوت خود باقی است.


   هوا آفتابی بود. در خیابان پیش می‌رفتم و خودم را تا می‌توانستم به پیاده‌رو نزدیک می‌کردم. وقتی که به راه می‌افتم پهن‌ترین پیاده‌رو هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سواره‌رو جای سواره‌هاست و پیاده‌رو جای پیاده‌ها. خیال می‌کردی کتاب « عهد عتیق» است. تقریباَ عذرخواهی کردم و به پیاده‌رو رفتم و با تنه خوردن‌ها و تنه‌زدن‌های وصف‌ناپذیر بیست قدمی در آن‌جا پیش رفتم تا لحظه‌ای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچه‌ای را زیر دست ‌و پایم له کنم. یادم است که بچه زین کوچکی به پشت خود بسته بود با زنگوله‌هایی. لابد خیال می‌کرد کره‌اسب است یا چه بسا یابو. دلم می‌خواست لهش می‌کردم، من از بچه‌ها نفرت دارم، وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی می‌ترسیدم. همه با هم قوم ‌و خویش‌اند، و همین است که امیدی برایت نمی‌گذارد. حق بود که در کوچه‌های شلوغ جاده‌هایی درست می‌کردند مخصوص این جغله‌های نکبتی با آن کالسکه‌ها و خروس‌قندی‌ها و روروک‌ها و باباها و ننه‌ها و ننه‌جان‌ها و توپ‌ها و بادکنک‌ها وخاصه همة آن خوشبختی کوچک کثافتشان. بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پرپولک و پرتوری شد که حتماَ صد کیلویی وزن داشت. از زوزه‌های او طولی نکشید که عده‌ای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوان ران پیرزن‌ها زود می‌شکند، اما نه آن‌طور هم، نه آن‌طور هم. از شلوغی استفاده کردم و دررفتم و زیر لب فحش می‌دادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمی‌توانستم ثابت کنم. هیچ‌وقت بچه‌ها را، شیر‌خوره‌ها را لینچ نمی‌کنند، هر کاری هم کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آن‌ها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمی‌گویم که  خودم این کار را می‌کنم، نه، من آدم خشنی نیستم، اما دیگران را به این کار تشویق می‌کنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم به‌اشان بدهم. اما هنوز افت و خیز و پیچ‌وتابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی ، به حدی که خیال کردم همان است. به  من تذکر داد که پیاده‌رو مال همة مردم است، انگار مسلم بود که من نمی‌توانم جزو همة مردم باشم. بی‌آن‌که لحظه‌ای هم به فکر هراکلیت بیفتم، به او گفتم: یعنی می‌گویید توی جوی آب بروم؟ گفت: هر جا می‌خواهید بروید، اما همه جا را نگیرید. من لب بالایی‌اش را که دست‌کم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم. و این کار را به گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی می‌کشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبدشکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همة مردم راه بروید بهتر است توی خانه‌تان بمانید.  نظر خود من هم کاملاَ همین بود. و از این‌که مرا دارای خانه‌ای می‌دانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق می‌افتد، عده‌ای که تشییع جنازه می‌کردند از آن‌ طرف رد شدند. معرکه‌ای بود از جنب و جوش کلاه‌ها و پیچ‌وتاب هزارها هزار انگشت. من شخصاَ اگر قرار بود علامت صلیب به خودم بکشم البته این کار را به شایستگی انجام می‌دادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آن‌ها با تماس سریع و نامشخصی نوک انگشت‌هایشان یک‌جور آدمک چمبک‌زده‌ای را به صلیب می‌کشند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دست‌ها به اطراف رها شده. سمج‌ترین آدم‌ها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد، چشم‌هایش را بست و سلام داد. توی کالسکه‌های پشت سر جنازه، آدم‌هایی را می‌دیدم که با    حرارت حرف می‌زدند، لابد صحنه‌هایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد می‌آوردند. به نظرم شنیده‌ام که زین و برگ کالسکة نعش‌کش در این دو مورد با هم فرق دارد، اما هیچ‌وقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسب‌ها باد در می‌کردند و پشکل می‌انداختند، انگار که به جمعه‌بازار می‌رفتند. هیچ کس را ندیدم که زانو بزند.


   اما در ولایت ما سفر آخرت زود می‌گذرد، هر چه هم تند بروی باز به پای کالسکة آخری، کالسکة خدمتکارها، نمی‌رسی، وقفة بینابینی تمام می‌شود، آدم‌ها زندگی‌شان را از سر می‌گیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم، این بار به میل خودم، و سوار کالسکه‌ای شدم. لابد دیدن کالسکه‌هایی که رد می‌شدند و پر از آدم‌هایی بودند که با حرارت بحث می کردند در من خیلی تأثیر کرده بود. جعبة بزرگ سیاهی است که روی فنرهایش قر می‌دهد و پیش می‌رود، پنجره‌هایش کوچک‌اند، آدم در کنجی چمباتمه می‌زند و بوی نا می‌آید. حس می‌کردم که نوک کلاهم به سقف می‌مالد. کمی بعد دولا شدم و شیشه‌ها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت می‌زدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. در کالسکه را باز کرده بود، لابد مأیوس شده بود که از پشت شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را می‌دیدم. گفت: کجا؟ از نشیمن‌گاهش عمداَ پایین آمده بود تا این را به من بگوید. و مرا باش  که خیال می‌کردم دیگر دور شده‌ام! به فکر فرو رفتم، در حافظه‌ام دنبال اسم یک خیابان یا یک بنای تاریخی می‌گشتم. گفتم: کالسکه‌تان را می‌فروشید؟ و اضافه کردم: بدون اسب. آخر اسب به چه دردم می‌خورد؟ اما کالسکه به چه دردم می‌خورد؟ آیا می‌توانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم می‌آورد؟ گفتم: باغ‌وحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغ‌وحش نباشد. اضافه کردم: خیلی هم تند نروید. یارو خندید. لابد از فکر این‌که ممکن است تند به باغ‌وحش برود خنده‌اش گرفته بود. شاید هم از فکر این‌که کالسکه نداشته باشد. شاید هم اصلاَ از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد شکل آن را مسخ می‌کرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آن‌جا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاَ این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاَ این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاَ آدم خودش می‌داند برای چه می‌خندد؟ به هر حال خنده‌اش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسئلة من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.


   خوب، بله، من آن زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بی‌قید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم می‌پرسم که آیا آن را از من ندزدیده‌اند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگی‌ام را، حتی تا اندازه‌ای آن‌طور که دلم می‌خواست، می‌گذراندم. دردسر بزرگ این وضع، که می‌توان آن را به عدم مطلق امکان خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت می‌کند. مثلاَ بعید است که اگر آدم واقعاَ پول نداشته باشد بتواند گاه‌گاه در گوشة پناه‌گاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمی‌تواند نشانی ثابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من می‌گردند، برای کاری که به من مربوط می‌شد. دیگر نمی‌دانم از کدام مجرا. من روزنامه نمی‌خواندم و یادم هم نمی‌آید که در آن سال‌ها با کسی حرف زده باشم، مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا. خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید، وگرنه چه کار داشتم بروم به دفترخانة آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسم‌ها یاد آدم می‌ماند، و او هم چه کار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرس‌وجو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را، حروفی فلزی را، که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت می‌کرد. گفت: امضا کنید. با یک خط‌کش استوانه‌ای بازی می‌کرد که می‌شد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، شاید برای پول، در این مذاکره حاضر بود. لابد به عنوان شاهد. بستة اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه می‌کنید. فکر کردم که حق بود از من می‌خواست که پیش از امضا کردن بشمارم، این شرافتمندانه‌تر بود. گفت: در صورت لزوم کجا می‌شود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارم این را بدانم. اسم زنی را برد که من فراموش کرده‌ام. شاید وقتی قنداقی بوده‌ام آن زن مرا روی زانویش گرفته بوده است و من برایش ناز و ادا آمده بوده‌ام. گاهی همین هم کافی است. می‌گویم قنداقی، چون که بعداَ دیگر وقتش می‌گذرد، وقت ناز و ادا. بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. خیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آینده‌ام تقسیم می‌کردم اصلاَ هیچ نبود، مگر این‌که پیش‌بینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیوارة کالسکه، پهلوی کلاهم و، اگر حسابم درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آن‌قدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، به خلاف اغلب وسایط نقلیه، پیش از آن‌که متوقف شود تدریجاَ کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکان‌تکان می‌خورد. سورچی، بالای نشیمن‌گاهش، لابد گوش می‌داد. اسب را انگار با چشم سرم می‌دیدم. حالت وارفتة توقف‌های معمولی‌اش را نداشت. بلکه گوش‌هایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولند‌کنان از نشیمن‌گاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرخ‌تر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم که کالسکه را برای تمام روز کرایه می‌کنم. جواب داد که برای ساعت سه بعدازظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مرده‌ها. به او گفتم که دیگر نمی‌خواهم به باغ‌وحش بروم. گفتم: دیگر به باغ‌وحش نروید. جواب داد که برای او فرقی نمی‌کند که کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. دربارة فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرف‌ها که نمی‌زنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد . اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح می‌دهم که با کسی به آن‌جا بروم که با این‌جور جاها آشنا باشد. یک میز دراز بود که دو تا نیمکت، عیناَ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگی‌اش، زندگی سختی که زندگی او بود، به‌خصوص به علت اخلاقش، صحبت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچی‌هایی هستند که کالسکه‌شان را یک گوشه نگه می‌دارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه می‌نشینند تا مشتری خودش به سراغ آن‌ها بیاید. سابقاَ می‌شد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی که آخر عمرت پول و پله‌ای توی دست و بالت باشد احتیاج به روش‌های دیگری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم چه از دست داده‌ام و دنبال چه می‌گردم. هر دومان زورمان را می‌زدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او فهمید که من اتاقم را از دست داده‌ام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیه‌اش سر درنیاورد. توی کله‌اش رفته بود، و هیچ چیز نمی‌توانست این را از کله‌اش درآورد، که من دنبال یک اتاق مبله می‌گردم. روزنامة شب پیش یا شاید شب پیش‌تر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندن آگهی‌هایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسب‌دوانی می‌رسید مردد می‌ماند، زیر پنج شش تایش خط کشید. حتماَ زیر همان‌هایی را خط می‌کشید که اگر به جای من بود انتخاب می‌کرد یا شاید زیر آن‌هایی را که توی همان مجله بود، به علت اسبش. بیخود مضطربش می‌کردم اگر به‌اش می‌گفتم که از مبل و غیر مبل در اتاقم چیزی جز یک تخت‌خواب نمی‌خواهم و پیش از این‌که حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همة اسباب و اثاث دیگر را بیرون ببرند، حتی میز پاتختی را. نزدیک ساعت سه اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بنشینم، اما از خیلی وقت پیش من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یک‌یک خانه‌هایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماَ دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام می‌شد. گاهی به نظرم می‌رسد که این تنها روزهایی است که من داشته‌ام، به‌خصوص آن لحظه‌ای که از همة لحظه‌ها جذاب‌تر است، لحظة پیش از محو شدن روز. نشانی‌هایی را که زیرشان خط کشیده بود، با بهتر بگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب کشیده بود، وقتی می‌دیدیم که به درد نمی‌خورند با یک خط اریب خط می‌زد. بعد روزنامه را به من نشان داد و تعارف کرد که آن را پیش خودم نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی بروم که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشه‌های بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را که تک و تنها آن بالا روی نشیمن‌گاه بلندش نشسته بود و آواز می‌خواند می‌شنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز می‌خواند:« این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است.» این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف می‌کرد از نشیمن‌گاهش پایین می‌آمد و به من کمک می‌کرد تا از نشیمن‌گاهم پایین بیایم. زنگ در خانه‌ای را که نشانم می‌داد می‌زدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید می‌شدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از این‌که دوباره، پس از این همه مدت، خانه‌ای را دوروبر خودم می‌دیدم. او توی پیاده‌رو منتظر می‌ایستاد و کمکم می‌کرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا می‌رفت و ما دوباره راه می‌افتادیم. در لحظة معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرتم پاره شد و آماده شدم که پیاده بشوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد، به‌طوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوس‌ها را روشن می‌کرد. من چراغ‌های نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستاره‌ها را استثنا کنم، اولین روشنایی‌هایی است که دیده‌ام. از او پرسیدم که آیا می‌توانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشة کوچک محدب را که روی لولا می‌چرخید باز کردم، روشن کردم و فوراَ بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشة دنج خانة کوچکش، ایمن از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور این فانوس‌ها چیزی نمی‌دیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را، اما دیگران آن‌ها را از دور می‌دیدند، دو لکة زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت می‌کردند. وقتی که کالسکه می‌پیچید، یک چشم سرخ یا سبز را می‌دیدند، لوزی برجستة شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشة الوان.


   آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آن‌جا راحت باشم. چه ترتیب استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه جور اسباب راحتی فراهم است. من محل این گفتگو را توی پیاده‌رو روبه‌روی خانه‌ای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار می‌دهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیرة در کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد می‌آورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او تعارف کردم که گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده بود و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمی‌خورد مگر توی اصطبل. اگر هنگام کار مختصر چیزی می‌خورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دل‌درد و دل‌پیچه می‌گرفت و دیگر قدم از قدم برنمی‌داشت و اصلاَ ممکن بود باعث مرگش بشود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور می‌شد مجبور بود که به وسیلة تسمه‌ای آرواره‌هایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجه نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آن‌ها را، یعنی او و زنش را، سرافراز کنم و شب را در خانة آن‌ها بگذرانم. خانه‌شان دور نبود. حالا که، با استفاده از فرصت کذایی تفکر دربارة گذشته، فکرش را می‌کنم می‌بینم که بعید نیست آن روز سورچی متصل دور و بر خانة خودش می‌چرخیده است. آن‌ها بالای طویله‌ای، کنج حیاط، زندگی می‌کردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کون و کپل پت و پهنی داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن زن از این‌که با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک می‌کردم، اما خودم در این‌جور مواقع ناراحت نمی‌شوم. دلیلی ندارد که تمام بشود یا ادامه پیدا کند. و حال آن‌که تمام می‌شود. به آن‌ها گفتم که می‌روم توی طویله می‌خوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را ازتصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر می‌خواهد توی طویله بخوابد، برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی میز برداشت و از پلکانی که به  طویله می‌رفت جلو من راه افتاد، که  البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشه‌ای کف زمین، روی  کاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که شاید وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چه کار می‌کرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را می‌شنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز ناگهانی موش‌ها را و، بالای سرم، صدای خفة سورچی و زنش را که داشتند پشت سرم لُغُز می‌خواندند. قوطی کبریت توی دستم بود، یک قوطی کبریت بزرگ بی‌خطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلة کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم. این فکر به سرم زد، و بعد از سرم پرید، که طویله را آتش بزنم. توی تاریکی، کالسکه را پیدا کردم، درش را باز کردم، موش‌ها ازش بیرون آمدند، سوارش شدم. همین که نشستم متوجه شدم که  کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سر مالبند‌ها به زمین تکیه داشت. بهتر که این‌طور بود، چون می‌توانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه می‌کند و نفسش از توی بینی‌اش به من می‌خورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود که جُل را بردارم سردم شد، اما نه آن‌قدر که بروم آن را بردارم. از پنجرة کالسکه پنجرة طویله را لحظه به لحظه بهتر می‌دیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کم‌تر از پیش تاریک بود. آخور و توبره و زین و برگ آویخته را و، دیگر عرض کنم، سطل‌ها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص می‌دادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. نگاه اسب دنبال من بود. مگر اسب‌ها هیچ‌وقت نمی‌خوابند؟ به نظرم آمد که حق بود سورچی اسب را می‌بست، مثلاَ به جلو آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دست‌هایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چارچوب پنجره گیر کرده بود و هنوز پیچ وتاب می‌خورد. بوته‌های علف را که گرفته بودم و با دو تا دستم می‌کشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادم است. حق بود اول پالتوم را درمی‌آوردم و از پنجره بیرون می‌انداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبة پنجره‌ای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریت‌ها را همان‌جا گذاشتم، مال من نبود. اسب همان‌طور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم. تازه سپیده زده بود. نمی‌دانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبح‌ها که بیرون می‌آیم به پیشواز خورشید می‌روم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید می‌روم، تا پیش مرده‌ها. نمی‌دانم چرا این قصه را نقل کردم. می‌توانستم هم یک قصة دیگر نقل کنم. شاید هم دفعة دیگر بتوانم یک قصة دیگر نقل کنم. آن‌وقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است.


 


از: بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه -  چاپ اول: تابستان 1384 -  انتشارات نیلوفر، تهران


حروف‌چین: ش. گرمارودی