تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ..
دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی
اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ،
آهسته پاکش می کنم ...آنوقت ...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق
نا تمامی که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف
می زنم : ببین ! ... تو خودت دیدی که همه ی آن اشکها بدون کفن مردند
...ولی تو ...؟...!
کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که
تنها یادگار « او» ست دیوانه وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم
را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت
، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای
ناکامی ، ناله کنان جان داد ...
و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب
شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله
های بی پناه من بودند به گریه انداخت ..
من در تلاطم امواج آشفته ی
سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال ، دست
وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب
تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری
که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :
ایزابل!...
آخ ....
ایزا......
بل ........


