کارو




تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ..


دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ، آهسته پاکش می کنم ...آنوقت ...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامی که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم : ببین ! ... تو خودت دیدی که همه ی آن اشکها بدون کفن مردند ...ولی تو ...؟...!

کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار « او» ست دیوانه وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت ، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان جان داد ...

و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت ..

من در تلاطم امواج آشفته ی سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :

ایزابل!...

آخ ....

ایزا......

بل ........

عطار،تمثیل و سمبولیسم عرفانی

عطار،تمثیل و سمبولیسم عرفانی

سیّد حسن حسینی

 

اشاره:

اگر روزي ژاپنيها همت كنند و ما در برنامه‌هاي مخصوص كودكان و نوجوانان در يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني خودمان، شاهد پخش اولين قسمت از كارتون‌ِ منطق‌الطير باشيم، شايد دست‌اندركاران نقاشي متحرك در ايران پي به ارزشهاي تصويري اين منظومة عرفاني بي‌نظير ببرند.
تمام شخصيتهاي منظومة منطق‌الطير پرندگان هستند و هر پرنده نماد يك «تيپ» بشري. سلوك اين مرغان به سمت قاف و به رهبري ه‍ُدهد و گذشتن از هفت وادي و سرانجام پي بردن به اين راز شگفت كه سي مرغ باقي‌مانده از آفات و بلاياي راه پرفراز و نشيب سلوك، فرق و فاصلة چنداني با «سيمرغ» پادشاه مرغان‌ ـ ندارند، بدنة منظومه‌اي عرفاني را تشكيل مي‌دهد كه در نهايت تفسيري مجسم و بصري از اين حديث مي‌تواند بود كه: م‍َن‌ْ ع‍َر‌َف ن‍َف‍ْس‍َه ف‍َق‍َد‌ْ ع‍َر‌َف ر‌َب‍َّه.
خودشناسي، پيش‌درآمد خداشناسي است.
پرواضح است كه براي اين داستان پرشخصيت و پرحادثه، پيامهاي ديگري هم مي‌توان ارائه كرد، اما قصد ما از طرح اين نكته در اين بحث تأكيدي جداگانه بر ميل شديد عطار به داستان‌پردازي در كلية آثار منظوم او و نيز داستان‌پردازي نمادين در منطق‌الطير است. گفتني است كه منظومة بلند منطق‌الطير در بطن خود حاوي حكايات كوتاهي نيز هست كه هر از چندي ه‍ُدهد ـ رهبر و راهنماي مرغان ـ براي رفع شبهات و توجيه ضرورت سلوك براي ديگر مرغان، ارائه مي‌كند.
به نظر نگارنده يك دوره مطالعة كامل آثار منظوم عطار براي قصه‌نويسان و نيز قلمزنان عرصة فيلمنامه‌نويسي مي‌تواند دربردارندة تجربه‌هاي گران‌قيمتي باشد كه بسياري از ما با عطش فراوان در لابه‌لاي متون نقد ادبي غرب شيفته‌وار به دنبال آنها هستيم .
براي مثال داستان بلند «زن صالحه» در الهي‌نامة عطار دربردارندة تمام عناصر داستاني و شيوه‌ها و شگردهايي است كه در متون كلاسيك قصه‌نويسي بر آنها تأكيد فراوان شده است و مي‌توان با كمي بذل ذوق و حوصله از اين داستان بلند فيلمنامه‌اي جذاب و پرنكته و مناسب براي به تصوير درآمدن‌ آماده و ارائه كرد. فيلمنامه‌اي كه قهرمان آن زن پاكدامني است كه در نهايت به مقام اولياء‌ اللهي مي‌رسد و اين زن براي رسيدن به اين مقام، آزمونهاي سختي را پشت سر مي‌گذارد كه هر كدام از آنها براي تباه كردن يك لشكر عظيم از مردان فيزيكي كفايت مي‌كند!
نگاه مثبت به زن در آثار عطار كه در ميان شاعران عارف ما مي‌توان گفت تقريبا‌ً به عطار اختصاص دارد، مي‌تواند دستمايه ارزشمندي براي زنان كارگردان و فيلمنامه‌نويس سرزمين ما باشد و موجد آثاري كه در ذات و كردار طرفدار «زن» باشد نه در صورت و شعار. در كتاب ارزشمند مصيبت‌نامه نيز فراوان به حكاياتي برمي‌خوريم كه هم مناسب تبديل به فيلمنامه براي نقاشي متحرك است و هم شايستة ديگر فيلمهاي داستاني براي مقاطع سني مختلف.
به نظر شما آيا حكايت زير ـ با كمي تغيير و تبديل ـ قابليت فيلمنامه‌ شدن براي كارتون ـ نقاشي متحرك ـ را ندارد:

گشت پيدا يك كبوتر نازنين
رفت موسي را همي در آستين
از پ‍َس‍َش بازي درآمد سرفراز
گفت: اي موسي به من ده صيد باز!
رزق من اوست از منش پنهان مدار
لطف كن روزي من با من گذار
گشت حيران موسي عمران ازين
مي‌توان شد اي عجب حيران ازين
گفت اين يك را امانم حاصل است
وان دگر يك گرسنه، اين مشكل است!
زينهاري پيش دشمن چون كنم
هست دشمن گرسنه من چون كنم
گفت: اكنون هيچ ديگر بايدت
گوشت يا خود اين كبوتر بايدت
باز گفتا: «گوشتي گر باشدم
راضي‌ام به از كبوتر باشدم!»
كاردي خواست از پي مهمان خويش
تا ببرد پاره‌اي از ران خويش
باز چون گشت اي عجب واقف ز راز
شد فرشته صورت و گم گشت باز
گفت: ما هر دو فرشته بوده‌ايم
تا ابد از خورد و خ‍ُفت آسوده‌ايم
ليك ما را حق فرستاد اين زمان
تا كند معلوم اهل آسمان ـ‌
شفقت تو در امانت داشتن
رحمت تو در ديانت داشتن!

شايد نخستين اشكالي كه در زمينة فيلمنامه كردن اين حكايت لطيف به ذهن مي‌رسد وجود شخصيت موسي(ع) است. داستانهايي از اين دست را مي‌توان به راحتي با تغيير دادن شخصيت از پيامبر حق به مردي متدين و مهربان يا احيانا‌ً گذاشتن يكي از شخصيتهاي عرفاني به جاي آن، از شعاع «اهانت به مقدسات» دور كرد.موقعيت نمايشي يا وضعيت دراماتيكي كه عطار در حكايت كوتاه زير به وجود مي‌آورد از توانايي عطار براي خلق قصه‌هايي كه بار بصري بالايي دارند و مناسب تصوير شدن نيز هستند، حكايت مي‌كند:

كشتي‌اي آورد در دريا شكست
تخته‌اي زان جمله بر بالا نشست
گربه و موشي بر آن تخته بماند
كارشان با يكدگر پخته بماند
نه ز گربه بيم بود آن موش را
نه به موش آهنگ آن مغشوش را
هر دو تن از هول دريا اي عجب
در تحير بازمانده خشك‌لب
زهرة جنبش نه و ياراي سير
هر دو بي‌خود گشته نه شر و نه خير!

عطار در اينجا داستان را ناتمام گذاشته و فقط از موقعيت نمايشي به دست آمده به عنوان تمثيلي براي روز قيامت استفاده مي‌كند:

در قيامت نيز اين غوغا ب‍ُو‌َد
يعني آنجا نه تو و نه ما بود!

اما بر اهل فن پوشيده نيست كه اين موقعيت داستاني ايجادشده، شايان بسط و توسعة بيشتر است. مي‌توان ماجراي اين موش و گربه را كه در ميان درياي هولناك ناگزير بر روي تخته پاره‌اي رودرروي هم قرار گرفته‌اند و از ترس دريا ـ‌ خطر مشترك ـ‌ زهرة جنبيدن ندارند، ادامه داد و به نتايج متنوع و مطلوب رسانيد.
فيلمنامه‌نويس قرن بيستم مي‌تواند به جاي موش و گربه ـ‌ نماد دو دشمن ـ‌ يك سرباز ژاپني و يك سرباز آمريكايي را انتخاب كند و به جاي تخته‌پاره، جزيره‌اي متروك در دل اقيانوسي بزرگ را قرار دهد، و اين دو را از كانال حوادث دراماتيك با هم درگير كند و در نهايت به نتيجه‌اي برسد كه با ديدگاه خود از جنگ و تأثير آن بر انسان، سازگار باشد.
٭٭٭
شخصيت «ديوانه» در منظومه‌هاي عرفاني و به‌ويژه در حكاياتي كه عطار مي‌آورد بي‌شباهت به شخصيت «دلقك» در آثار نمايشي شكسپير نيست. فردي كه بي‌پروا حقايق را باز مي‌گويد و در همه حال از گزند بزرگ و كوچك در امان است و خندة نابي كه بر لبها مي‌نشاند گاه از هاي‌هاي گريه نيز تلخ‌تر است. «ديوانه» در آثار عطار گاه با خدا هم چون و چرا مي‌كند و گاه به ضرورت ديوانگي و رهايي از قيد و بند‌ِ «عقل دورانديش» سخنانش با شطحيات عارفان بزرگ، عنان بر عنان مي‌رود:

شد به گورستان يكي ديوانه‌كيش
ده جنازه پيشش آوردند بيش
تا كه بر يك مرده كردندي نماز
مردة ديگر رسيد از پي فراز
هر زماني مردة ديگر رسيد
تا يكي بردند ديگر در رسيد
مرد مجنون گفت: بر مرده، نماز ـ‌
چند بايد كرد كارست اين دراز!
كي توان بر يك به يك تكبير كرد
جمله را بايد كنون تدبير كرد
هر چه در هر دو جهان دون‌ِ خداست
بر همه تكبير بايد كرد راست
بر در هر مرده‌اي نتوان نشست
چار تكبيري بكن بر هر چه هست!!

اين حكايت نغز و دلنشين همان‌گونه كه پيش از اين گفته شد به علت گره‌گشايي كلامي آن ـ كه كلام و عبارتي عارفانه و زيباست ـ اگر هم به «تصوير» بدل شود تأثير و گيرايي هنري چنداني نخواهد داشت. اما صرف آگاهي از اين نحوة حكايت‌پردازي و آشنايي با ظرافتهاي كلامي به يقين براي نويسندگان سودمند خواهد بود. خوانندة اهل ـ به‌خصوص آن كه دغدغه نوشتن دارد ـ با خواندن حكايتهايي از اين دست در مصيبت‌نامة عطار ناگاه به حكايتهايي مي‌رسد كه شايستگي بسياري براي بازنويسي به شكل داستان يا فيلمنامة امروزي دارد. مثل حكايت زير.
خاركني كه به سختي گذران معيشت مي‌كرد روزي حضرت موسي(ع) را مي‌بيند كه عازم كوه طور و گفت‌وگو با خداوند است:

ديد موسي را كه مي‌شد سوي طور
گفت از بهر خداوند غفور
از خدا در خواه تا هر روزي‌ام
مي‌فرستد بي‌زحيري روزي‌ام

حضرت موسي(ع) به كوه طور مي‌رود و پيام پير خاركن را به حق تعالي مي‌رساند. حق تعالي مي‌فرمايد كه به او بگو كه فقط دو حاجت مي‌تواند از من طلب كند:

باز آمد موسي و گفت از خدا
نيست جز دو حاجتت اينجا روا!

اگر تا همين جاي داستان به ذهن خواننده همان مشكل قديمي يعني حضور پيامبر خدا و از آن بالاتر صحبت با ذات حق، خطور كرده است بايد گفت كه در فيلمنامه مي‌توان اين بخش از داستان را با توسل به شيوه‌هاي سنتي در كارتونهاي «هزار و يك‌شبي» يعني پيدا كردن چراغ جادو يا شيشة عمر غول و نظاير آن به شكل ديگري تأمين كرد. به لحاظ داستاني، اهميت در روبه‌رو شدن مرد خاركن با دو آرزو است!

مرد شد در دشت تا خار آورد
و آن دو حاجت نيز در كار آورد
پادشاهي از قضا در دشت بود
بر زن آن خاركش بگذشت زود
صورتي مي‌ديد بس صاحب جمال
در صفت نايد كه چون شد در جوال
شاه گفتا كيست او را باركش
آن يكي گفتا كه پيري خاركش
در زمان فرمود زن را شاه دهر
تا كه در صندوق بردندش به شهر

وقتي پير خاركش از بيابان به كلبة خود باز مي‌گردد، اطفال خويش را گريان و نالان از دوري مادر مي‌بيند:

ديد طفلان را جگر بريان شده
در غم مادر همه گريان شده
باز پرسيد او كه مادرتان كجاست
قصه پيش پير برگفتند راست
پير، سرگردان شد و خون مي‌گريست
زانكه بي‌زن هيچ نتوانست زيست

در اينجا پير از درماندگي به ياد دو حاجتي كه خدا به او وعده داده بود، مي‌افتد. وقت آن است كه حاجت اول را از خدا طلب كند:

گفت يارب بر دلم بخشوده‌اي
وين دو حاجت را توا‌َم فرموده‌اي
يارب آن زن را كه مي‌داني همي
اين زمان خرسيش گرداني همي!

پير بعد از طلب كردن حاجت اول از خداوند، براي تدارك‌ِ نان اطفال و با اوقاتي تلخ‌تر از زهر، روانة شهر مي‌شود.
شاه ستمگر هم وقتي از شكار فارغ مي‌شود به خادم مخصوص دستور مي‌دهد كه صندوق را بياورد:

شاه چون در شهر آمد از شكار
گفت آن صندوق اي خادم بيار
چون در صندوق بگشادند باز
روي خرسي ديد شاه سرفراز

شاه وحشت‌زده و از بيم اينكه زن، پري يا جن باشد دستور به برگرداندن «خرس» به جاي اولش مي‌دهد.
از آن طرف هم مرد خاركن، بعد از فروش پشته‌هاي خار، براي اطفال خود نان مي‌خرد و به كلبة خويش بازمي‌گردد:

ديد خرسي را ميان كودكان
در گريز از بيم او آن طفلكان!
خاركش چون خرس را آنجا بديد
گفتيي يك تشنه صد دريا بديد

و در اينجا خاركش، حاجت دوم را هم از خدا طلب مي‌كند:

گفت يارب حاجتي ماندست و بس
همچنانش كن كه بود او آن ن‍َف‍َس
خرس شد حالي چنان كز پيش بود
در نكويي گوييا زان بيش بود
چون شد آن اطفال را مادر پديد
هر يكي را دل ز شادي برپريد!!

قصه و بدنة دراماتيك آن در اينجا به پايان مي‌رسد. اوضاع همچنان مي‌شود كه از اين پيش هم بود! اما پير خاركش به ناسپاسي خود ‌آگاه شده و با بيدار دلي تمام پي به كيمياي قناعت مي‌برد:

مرد را چون آن دو حاجت شد روا
آمد آن فرتوت غافل در دعا
ناسپاسي ترك گفت آن ناسپاس
كرد حق را شكرهاي بي‌قياس
گفت يارب تا نكو مي‌داري‌ام
قانعم گر همچنين بگذاري‌ام
پيش از اين از ناسپاسي مي‌گداخت
قدر آن كز پيش بود اكنون شناخت!

پيش‌تر نيز گفتيم كه طرح داستاني بعضي از حكايتهاي عرفاني را مي‌توان گرفت و بر اساس آن، طرحي گسترده‌تر و متناسب با پيامي كه خود در نظر داريم، بازسازي كرد.
في‌المثل مي‌دانيم كه شكستن ن‍َف‍ْس يا خودشكني از مشهورات عرفاني و مفهومي مشاع در اغلب وصاياي پيران راهنما و مرشدان طريق به مريدان و نوسفران عرصة سلوك است. عطار در مصيبت‌نامة خود براي تفهيم اين مهم به مخاطبان خود و به منظور هر چه حسي‌تر كردن آن، طرح داستاني پرتحرك و جذاب را ترسيم مي‌كند. وي طرح خود را با نهايت ايجاز در دو بيت بيان كرده و مابقي ابيات را به تفسير و تشريح مفهوم مزبور اختصاص مي‌دهد:

با مريدان شيخي از راه دراز
آسيا سنگي همي‌آورد باز
از قضا بشكست آن سنگ گران
شيخ را حالت پديد آمد بر آن

في‌الواقع در سه مصراع نخست طرح داستاني ـ كه به لحاظ سينمايي سخت درخور گسترش است ـ به پايان مي‌رسد و در مصراع چهارم تأثير شكستن سنگ بر شيخ به شكل «پديد آمدن حالت» بيان مي‌شود و در ابيات بعدي علت پيدايي حالت در ضمير شيخ از زبان وي براي مريدان، بيان مي‌گردد:

جملة اصحاب گفتند اي عجب
جان ازين كنديم ما در روز و شب
هم زر و هم رنج ما ضايع بماند
خود مگر اين آسيا ضايع بماند
اين چه جاي حالت است آخر بگوي
ما نمي‌دانيم اين ظاهر بگوي
شيخ گفت: اين سنگ از آن اينجا شكست
تا ز سرگرداني بسيار رست
گر نبودي اين شكستن اندكي
روز و شب سرگشته بودي بي شكي
چون شكستي آمد او را آشكار
دائما‌ً آرام يافت آن بي‌قرار
چون ز سنگ اين حالتم معلوم گشت
حالي از سنگي دلم چون موم گشت
چون به گوش دل شنيدم راز از او
اوفتاد اين حالتم آغاز از او
هر كرا سرگشتگي پيوسته شد
چون شكست آورد كلي رسته شد
هر كه او سرگشته و حيران بماند
درد او جاويد بي‌درمان بماند
از همه كار جهان نوميد شد
كار او خون خوردن جاويد شد

تمام توضيحاتي كه بعد از شكستن سنگ در توجيه و تبيين يك اصل و دستور عمل عرفاني آمده فاقد ارزش تصويري است. زيرا با شكستن و توقف سنگ، در واقع حركت در طرح داستاني نيز متوقف مي‌شود. اما نويسنده‌اي كه دغدغه و شم‌ّ داستاني دارد با الهام گرفتن از همان سه مصرع نخست اين حكايت مي‌تواند فيلمنامه‌اي متناسب با خواسته‌هاي امروزي جامعه و منطق بر ديدگاههاي خويش همچون فيلمنامه «سفر سنگ»، كار مسعود كيميايي، ساخته و پرداخته كند.
چند سال پيش از تلويزيون خودمان فيلمي داستاني پخش شد كه شناسنامة پاياني‌اش حكايت از آن داشت كه فيلم، توليد تلويزيون اسپانياست. داستان اين فيلم عينا‌ً در مصيبت‌نامة عطار در قالب حكايتي نيمه‌بلند ‌آمده است:
.... حضرت عيسي(ع) غرق در نور نبوت در راهي مي‌رود. از قضا مردي نيز با او همسفر مي‌شود. در طول راه حضرت كه سه قرص نان همراه دارد، يك قرص از نانها را به همسفر خود مي‌دهد و ديگري را خود مي‌خورد:

پس، از آن سه گرده يك گرده بماند
در ميان هر دو ناخورده بماند

وقتي حضرت عيسي(ع) براي آوردن آب به سمت روخانه‌اي مي‌رود، همسفر او سومين قرص نان را هم مي‌خورد. حضرت چون باز‌مي‌گردد سراغ آن قرص نان را مي‌گيرد. همسفر اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. آن دو به راه خود ادامه مي‌دهند تا به «دريا»يي مي‌رسند.
حضرت دست همسفر خود را مي‌گيرد و او را به نيروي معجزة خويش قدم‌زنان از روي آب عبور مي‌دهد. وقتي به ساحل مي‌رسند حضرت عيسي(ع) همسفر خود را به خدايي كه به يمن قدرت او اين معجزه صورت گرفته، قسم مي‌دهد كه بگويد نان آخرين را كه خورده است! همسفر باز هم اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. حضرت به رغم نفرتي كه در دلش پديد آمده همچنان به راه ادامه مي‌دهد. ناگاه از دور آهويي ديده مي‌شود:

همچنان مي‌رفت عيسي زو نفور
تا پديد آمد يكي آهو ز دور

حضرت آهو را صدا مي‌كند. عطار اين قسمت از داستان را كاملا‌ً با شگردي سينمايي بيان مي‌كند تا ذبح آهو ـ كه علي‌الظاهر عملي خشونت‌بار است ـ لطف و مهرباني و رأفت ذاتي حضرت عيسي(ع) را مخدوش نسازد. به بيان عطار، در يك نماي كوتاه آهو در كنار حضرت ديده مي‌شود و در نماي بعد فقط خون آهو بر زمين ديده مي‌شود. در بيت زير اين مونتاژ قريحي دورنما كه در ذهن عطار صورت گرفته به بهترين شكل نمايان است:

خواند عيسي آهوي چالاك را
سرخ كرد از خون آهو خاك را

حضرت، آهو را كباب كرده اندكي مي‌خورد ولي همسفر شكم خود را تا خرخره از گوشت آهو پر مي‌كند:

كرد بريان اندكي هم خورد نيز
تا به گردن سير شد آن مرد نيز!

سپس حضرت استخوانهاي آهو را جمع مي‌كند و با دميدن بر استخوانها، آهو ديگر بار زنده شده به پيامبر حق اداي احترامي كرده دوان دوان راه صحرا پيش مي‌گيرد:

هم در آن ساعت مسيح رهنماي
گفت اي همره به حق آن خداي
كاين چنين حجت نمودت اين زمان
كآگهم كن تو از آن يك گرده نان!

همسفر اين بار هم با لحن توهين‌آميزي اظهار بي‌خبري مي‌كند. حضرت به راه خود ادامه مي‌دهد و همچنان مرد را هم به همراه مي‌برد:

همچنان آن مرد را با خويش برد
تا پديد آمد سه كوه خاك‌ِ خ‍ُرد
كرد آن ساعت دعا عيسي پاك
تا زر صامت شد آن سه پاره خاك

حضرت بعد از اظهار اين معجزه به همسفر خود مي‌گويد كه از اين سه كپة طلا يكي از آن توست و ديگري از آن من و سومي از آن‌ِ كسي كه سومين قرص نان را خورده است!
مرد را رگ‌ِ طمع مي‌جنبد و به انگيزة تصاحب طلا دست‌ از كذب برداشته و براي اولين بار «راست» مي‌گويد:

مرد را چون نام زر آمد پديد
اي عجب حالي دگر آمد پديد
گفت پس آن گ‍ِرده نان من خورده‌ام
گرسنه بودم نهان من خورده‌ام!

حضرت با شنيدن اين پاسخ مي‌گويد كه من از طلا بيزارم، هر سه كپه از آن تو! گفتني است كه فيلم داستاني توليدشده در تلويزيون اسپانيا از اين نقطه آغاز مي‌شود. يعني مردي به سه كيسة طلا مي‌رسد و...
شايد حذف ابتدا و انتهاي اين حكايت كه در آن شخصيت پيامبر خدا داراي نقش كليدي است به دليل پرهيز از «شعاع تقدس» يا پرهيز از سختيهاي به تصوير درآوردن معجزاتي چون عبور از روي آب و زنده كردن اسكلت آهو و يا به هر دو دليل ذكرشده، صورت گرفته باشد.
در ادامة حكايت حضرت عيسي كه مرد را لايق همسفري با خود نمي‌داند از او جدا مي‌شود:

اين بگفت و زين سبب رنجور شد
مرد را بگذاشت وز وي دور شد

در اينجا مرد طماع كه از همراهي با پيامبر خدا بازمانده با سه كپة طلا در «جلو صحنة حكايت» باقي مي‌ماند. چيزي نمي‌گذرد كه دو تن از راه مي‌رسند و برق طلا آنها را نيز مبتلا مي‌كند:

يك زمان بگذشت دو تن آمدند
هر دو زر ديدند دشمن آمدند
آن نخستين گفت: جمله زر مراست!
وان دو تن گفتند: اين زر آن‌ِ ماست!
گفت‌وگوي و جنگشان بسيار شد
هم زبان هم دستشان از كار شد
عاقب راضي شدند آن هر سه خام
تا به سه ح‍ِص‍ّه كنند آن زر تمام
گرسنه بودند آنجا هر سه كس
برنيامدشان ز گرسنگي ن‍َف‍َس
آن يكي گفتا كه: جان به از زرم
رفتم اينك سوي شهر و نان خ‍َر‌َم!
هر دو تن گفتند: اگر نان آوري
در تن رنجور ما جان آوري
تو به نان رو! چون رسي از ره فراز
زر كنيم آن وقت از سه حص‍ّه باز
مرد حالي زر به يار خود سپرد
ره گرفت و دل به كار خود سپرد!

اين «دل به كار خود سپردن!» گزارشي از درون پرغوغاي مرد است و تمهيدي براي ظهور نقشه‌اي كه او در سر مي‌پرورد: كشتن دو رقيب ديگر با زهري كه در طعامشان مي‌كند...

شد به شهر و نان خريد و خورد نيز
پس به حيلت زهر در نان كرد نيز
تا بميرند آن دو تن از نان او
او بماند وان همه زر زان‌‌ِ او

دو گرسنة باقي‌مانده نيز در غياب مردي كه به شهر رفته نقشه قتل او را مي‌كشند تا سهم او را تصاحب كرده بين خويش تقسيم كنند:

وين دو تن كردند عهد آن جايگاه
كان دو برگيرند آن يك را ز راه
پس كنند آن هر سه حص‍ّه از دو باز
چون قرار افتاد، مرد آمد فراز
هر دو تن كشتند او را در زمان
بعد از آن مردند چون خوردند نان!

فيلم مورد اشاره در همين نقطه كه محل ظهور مجدد عيسي(ع) در حكايت است به پايان مي‌رسد:

عيسي مريم چو باز آنجا رسيد
كشته را و مرده را آنجا بديد
گفت اگر اين زر بماند برقرار
خلق ازين زر كشته گردد بي‌شمار
پس دعا كرد آن زمان از جان‌ِ پاك
تا شد آن زر همچو اول باز خاك
گفت: ‌اي زر! گر تو يابي روزگار
كشته گرداني به روزي صد هزار!

مهم نيست كه اصل اين حكايت از جهان مسيحيت است يا از جهان اسلام يا اصلا‌ً ريشه در قصه‌هاي سنسكريت دارد، و آيا در زمان استيلاي مسلمين بر اندلس از جهان اسلام به غرب رفته يا از غرب وارد حوزة فرهنگي مسلمين گشته است.
براي قصه‌نويسان يا دست‌اندركاران فيلمنامه بايد طرح داستاني و پيام انساني و قابليتهاي نمايشي حكاياتي از اين قبيل، اهميت داشته باشد و مد نظر قرار بگيرد.
٭٭٭
در پايان بررسي برخي از متون منظوم بايد به اين نكته هم اشاره كنيم كه از گنجينة گرانبهاي شعر فارسي شايد كمترين كاربرد در عرصة مورد نظر ما را اشعار تغزلي ـ عرفاني و غير عرفاني ـ داشته باشد. اما در لابه‌لاي همين اشعار نيز گاه به تشبيهات يا استعارات و كنايه‌هايي برمي‌‌خوريم كه از پتانسيل‌ِ تصويري بالايي برخوردارند و مي‌توانند مايه الهام فيلمنامه‌نويس و در نتيجه غناي‌ِ بلاغي زبان سينمايي شوند. از ديگر سو مطالعة اين دسته از اشعار فارسي، دست كم مي‌تواند فيلمنامه‌نويسان ما را در نوشتن ديالوگهاي قوي و موجز و متناسب با حوادث سينمايي، ياري دهد و به رفع نقيصة ضعف ديالوگ منجر شود ـ ضعفي كه سالهاي سال است در سينماي ما همچنان به قوت خود باقي مانده! توجه به حوزه‌هاي مطالعاتي كارگردانان يا فيلمنامه‌نويساني كه شهرتي در نوشتن «ديالوگهاي قوي» دارند، گواه روشني بر مدعاي ماست.
نكتة ديگري كه اشاره به آن در اين جايگاه ضروري است توجه به اشعار روايي در عرصة شعر نو است. به عنوان مثال مهدي اخوان ثالث كه در بيشتر سروده‌هاي نيمايي‌اش لحن روايي را اختيار كرده و خود خويشتن را نقال و «راوي افسانه‌هاي رفته از ياد» مي‌خواند، آثاري دارد كه در آنها قابليتهاي تصويري و سينمايي به خوبي مشهود است. سروده‌هايي چون: قصة شهر سنگستان، خان هشتم، كتيبه و غيره.
و صاحب اين قلم در شگفت است از سينماگران حرفه‌اي و ‌آماتور ايران كه چرا هيچ يك تاكنون في‌المثل به صراحت «فيلم» ساختن از اثري مستعد‌ِ نمايش و سينما، چون «كتيبة» اخوان نيفتاده است.

شعر آلمان شرقی

شعر آلمان شرقی

ضیاءالدین ترابی

 

اشاره:

آنچه به‌عنوان شعر آلمان شرقي شهرت دارد، شعري است كه حاصل دوران كوتاهي از تاريخ آلمان است؛ و شامل شعر شاعراني مي‌شود كه در فاصله زماني بعد از جنگ جهاني دوم و تجزية آلمان به دو بخش شرقي و غربي، تا اتحاد مجدد اين دو، در سالهاي اخير، به سرودن شعر پرداخته‌اند.
بدين جهت پيشينة اصلي شعر آلمان شرقي را بايد در شعرهاي سنتي آلمان جست‌وجو كرد. گرچه تأثير شعر و نمايشنامه‌هاي شاعر و نويسنده معروف آلماني برتولت برشت را در شعرهاي اين دورة آلمان شرقي نمي‌توان ناديده گرفت؛ با اين وجود ريشه‌هاي مهم‌ترين شاخه شعر آلمان شرقي يعني شعرهاي غنايي‌اش را بايد در شعر شاعراني چون هلوپستاك، هولدرلين، تراكل و ريلكه يافت: شعرهايي كه از هر نظر به شعر شاعران غرب نزديك‌تر است.
از سوي ديگر شعر شاعران آلمان شرقي را با توجه به تاريخ تولد و زندگي و فعاليت هنري‌شان مي‌توان به سه گروه عمده قسمت كرد:
نخست گروهي از شاعران كه پيش از جنگ جهاني دوم و تجزية آلمان متولد شده، سنين نوجواني و جواني‌شان را پشت سر گذاشته‌اند و داراي ارتباط عميقي با شعر شاعران سنتي آلمان دارند، شاعراني مثل پ‍ِتر هاشل و يوهانس بابروسكي.
دوم، شاعراني كه پيش از جنگ جهاني دوم بسيار جوان بوده و تجربه‌اندوزيهاي شاعرانه‌شان به سالهاي آغازين جنگ يا بعد از آن برمي‌گردد، شاعراني كه اوج فعاليتهايشان در دوران تجزيه آلمان و در بخش شرقي صورت گرفته و به گونه‌اي تحت تأثير اوضاع اجتماعي رژيم سوسياليستي حاكم بر جامعه بوده است، كه شامل شاعران معتبري مي‌شود مثل: هانس سيبولكا، گونتر كنرت، راينر كونژه، هاينز چكووسكي و سارا كرش.
سوم گروهي از شاعران نسل جوان‌تري كه يا چند سال پيش از جنگ به دنيا آمده‌اند يا تولدشان در دوران پس از جنگ جهاني دوم اتفاق افتاده است و شعرهايشان در عين متفاوت بودن با نسلهاي قبلي، شعري است جوان و گاه بسيار فردي كه از اين ميان مي‌توان از كورت بارتش، لوتس راتنف، كريستف اينسهوت و توماس اروين نام برد.
كه در اينجا ترجمه شعرهايي از آنان را با هم مي‌خوانيم:
٭٭٭
پتر هاشل: Peter Huchel

در سال 1903 در برلن به دنيا آمد و در زمان مرگش در سال 1981 به‌عنوان برترين شاعر آلمان شرقي به شمار مي‌رفت. هاشل در سال 1948 نخستين مجموعه شعرش را با نام Gedichte چاپ و منتشر كرد و همين كتاب در سال 1949 مجدداً در آلمان غربي چاپ و منتشر شد. پتر هاشل بلافاصله پس از جنگ جهاني دوم مديريت را راديو برلن را به عهده گرفت و بين سالهاي 1949 تا 1962 مديريت مجله ادبي تأثيرگذار Sinn und Form را به عهده داشت و از سال 1971 به غرب مهاجرت كرد. سالي را در شهر رم به سر برد و بعد به آلمان غربي برگشت و در آنجا ساكن شد. كتابهاي هاشل در غرب چاپ و منتشر شده است و از آن ميان مي‌توان از: بزرگراه بزرگراهها (1963)، نيرنگ ستاره (1967)، روزهاي شمرده (1972) و آخرين مجموعه شعرش با نام «ساعت شب» (1979) نام برد. هنر هاشل هنري است متراكم و مخلوط كه با آفرينش متنهايي مركب از نماد و عاطفه، از زبان و معنا، به فراخوان انزواي بشر مي‌پردازد:
٭٭
الهة شعر
جنگل ناهموار و پر از راه‌بندان
نه نسيم ساحلي و نه دامنة كوهي.
رنگ سبزه‌ها تيره و تار مي‌شود
و مرگ با س‍ُم‌ضربة اسبها مي‌آيد
بي‌پايان در خاكريزهاي جلكه، به عقب برمي‌گرديم
به دنبال جايي مي‌گرديم تا قلعه‌اي بسازيم
كه ويران‌پذير نباشد
٭
دهكده‌هاي دشمن و
كلبه‌ها با شتاب پديدار مي‌شوند
دود برمي‌خيزد از پوستهاي دباغي‌شده
تور دامها گسترده است و طلسمهاي استخواني
با ترسي شيطاني بر سرتاسر دهكده
با كلة جانوراني در مه
براي پيشگويي با تركة بيد.
٭
بعدها، در شمال
مردان چشم آبي
سوار بر اسبها هجوم آوردند،
و ما كشتگانمان را به خاك سپرديم
٭
دشوار بود شكافتن خاك يخ‌زده
با تبرهايمان
خاكي كه بدان نياز داشتيم.
٭
خون خروسهاي قربانيمان
پذيرفته نشده بود.

رودخانة شرقي
نگاه نكن به سنگهاي مانده در مرداب
قايق رفته است.
و ديگر
تورهاي ماهيگيري و سبدها
رودخانه را خال‌خال نمي‌كند.
فتيلة خورشيد
ـ گل هميشه بهار مرداب ـ
در باران مي‌لرزد.
٭
تنها گواه باقي‌مانده
درختي است
كه در ريشه‌هايش نهفته است
راز مسافران سرگردان:
شلوارهاي مندرس
قلابهاي ماهيگيري زنگ زده
بطريهاي پر از ماسه
و قوطيهاي سوراخي
براي نگهداري
گفت‌وگوهاي بلند فراموش شده.
و در شاخه‌هايش
تورهاي ماهيگيري خالي
و چرخ ريسكهاي بياباني
و كفشهاي سبكي شبيه پرنده
كه هيچ‌كس آنها را برنمي‌دارد
براي پوشاندن پاهاي كودكي.

يوهانس بابروسكي Johannes Bobrowski

يوهانس بابروسكي در 1917 در پروس شرقي نزديك ليتواني به دنيا آمد و پانزده ساله بود كه همراه پدر و مادرش به گوينگزبرگ كوچ كرد و در رشته تاريخ به تحصيل پرداخت، كه با آغاز جنگ ناتمام ماند و در طول جنگ جهاني دوم به‌عنوان اسير جنگي در روسيه به سر برد و بعد از پايان جنگ در شهر برلن سكونت كرد. تنها در اواخر عمر بابروسكي بود كه آثارش مورد توجه اهل ادب قرار گرفت. او علاوه بر دو رمان و سه مجموعه داستان كوتاه چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر كرده است كه از آن ميان مي‌توان از: روزگار سارماتي (1961)، سرزمين سايه‌ها (1966)، نشان توفاني كه نزديك مي‌شود (1966) و زير قلم‌موي باد (1970) نام برد. يوهانس بروسكي يكي از تأثيرگذارترين شاعران آلمان شرقي به شمار مي‌رود:

جايگاه آتش
آسمان را ديديم
تاريكي در آبها تكان خورد
آتش زبانه كشيد
تاريكي با نورهاي لرزان
پنهان در پوست جانور
تا پيش درختان ساحلي پيش رفت
و از ميان شاخ و برگ درختان
صداي گفت‌وگوها را شنيديم.
٭
آسمان بي‌حركت ايستاد
آسماني كه ابري شد
و بر چشم‌انداز پيش رويمان باريد
فريادزنان ديديم كه زمين به پرواز درآمد
با كشتزارها، جنگلها و رودخانه‌هايش
و آتشهاي پرنده، گيج و ماتمان ساخت.
٭
رودخانة عميق بر جا ماند
علفهاي خيس خاردار روييدند
و صداي جيرجيركها پشت سرمان بر جا ماند
درختي پشت سرمان بود
درخت توسكاي سياه.
٭
آسمان را ديديم
كه در تاريكي ناپديد شد
آسماني از كشتزارها.
و بيشه‌زارهاي باستاني پرنده.
آدمهايي از مرداب بيرون آمدند
و آتش را زير پا له كردند.

خانة متروك
خيابانها را
رد پاي مرده‌ها روشن كرده است.
چه طنيني پيچيده است در درياي هوا
با عشقه‌هاي خزيده
زير درختها و ريشه‌هاي هويدا.
سكوت با صدايي سفيد
با پرنده‌ها در گفت‌وگو است.
٭
سايه‌ها قدم مي‌زنند
در خانه‌ها
و زير پنجره‌ها گفت‌وگوي عجيبي جاري است
موشها، هيجان‌زده در تكاپويند.
٭
از پشت پيانوي شكسته
پيرزني را ديدم
با شنلي سياه
بر صخره‌اي
در انتهاي جاده
به سمت جنوب مي‌نگريست.
٭
در شن‌زاري
پوشيده از برگهاي شكافته
خارشتري روييد.
آسماني روشن و گسترده داشت
سرزمين زيباي نياكاني من.

هانس سيبولكا: Hanns Cibulka

هانس سيبولكا در سال 1920 در منطقه آلماني زبان بين آلمان و چك‌واسلواكي به دنيا آمد و در برلن در رشتة كتابداري تحصيل كرد و در شهر گوتا به شغل كتابداري مشغول شد. افزون بر دو كتاب نثر، از سيبولكا چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است كه از ميان آنها مي‌توان از «هجاها» (1959)، نشرية سيسيلي (1960)، آريو سو (1967) و چاقوي جهت‌ياب (1968) نام برد:

آسماني پر از گنجشك
سهل است
زيستن
در سواحل آفتابي
پرندة ظريف تيز پرواز من.
٭
وطن تو است
چشم‌انداز روشن گستردة برگهاي زيتون
بر فراز
بستر آبي رودخانه‌ها.
٭
چه اهميتي دارد براي تو
پرواز غرورانگيز
عقابها و
روشنايي
نهفته
در چشمان جغد.
در روشنايي نارون قرمز
شبانه
به دهكده
برمي‌گردي.
بومي است
آنچه تو بومي‌اش بخواني.
٭
ملكة كبود من
مي‌خواهم با تو
كنار رودخانه‌اي زندگي كنم
كه هرگز تاريك نمي‌شود.

كرمنز
زبانت را از ياد برده‌ام
وطن!
نحو زبانم بربري شده است.
اما وقتي باد پاييزي وزيدن مي‌گيرد
به «كرمنز» برمي‌گردم
به دهكده‌اي
كه هواي متفاوتي دارد.
٭
آنجا، انديشه‌هايم
خود را مثل پرنده‌هاي بي‌پناه
به شيشة پنجره نمي‌كوبند
و تو، برايم
خاني گسترده‌اي با واژگانت آنجا.
٭
جايي كه گندم و جو به راحتي مي‌رويند
حتي در جنگلهاي گرداگرد دهكده
زير پتوي خواب.

گونتر كنرت: Günter Kunert

در 1929 در برلن شرقي متولد شد و نويسنده‌اي است پركار كه در زمينه‌هاي گوناگون شعر، داستان، نقد ادبي و نمايشنامه‌هاي راديويي فعاليت مي‌كند، ولي در هر دو بخش شرقي و غربي آلمان به شاعري شهرت دارد. برخي از مجموعه شعرهاي منتشرشدة كنرت عبارت‌اند از:
در راه ناكجاآباد (1977)، دوربين عكاسي (1978) و پروژة شرمندگي (1980) و نيز كتاب «فرياد خفاشها» كه كتابي در بر گيرنده شعر، داستان و مقالات ادبي است كه توسط هانسزور لاگ در سال 1979 چاپ و منتشر شده است:

خبري از پشت هفت‌تپه
حتي اگر ندانيم نيز
هنوز نامه‌هايي به دستمان مي‌رسد.
آنچه در نامه‌ها نوشته
چيزي نيست جز شكايت
از وضع آب و هوا
و بدشگوني صداها.
٭
هر سلام بي‌ريا
فريادي است
و هر رسيد پستي
وداعي نهايي.
٭
چگونه مي‌توان به نامه‌ها پاسخ داد؟
با چه واژه‌اي؟
وقتي تمام واژه‌ها
نشانه‌هايي قراردادي‌اند
نشانه‌هايي از معاني معين
كه هر جايي كه رمزگشايي شوند
همانند رازي
افشا شده‌اند،
ساده
و ساده‌لوحانه نامفهوم.

هر روز
تنديس بزرگ خاكستري ورم‌كرده
همه چيز را مي‌خورد
و تغيير مي‌دهد تمام اضطرابهاي رقت‌بارش را
تازه انتظار تشويق هم دارد.
٭
تنديس بزرگ خاكستري ورم‌كرده‌اي
كه از قانون تغييرات پيروي مي‌كند
و هيچ توجهي به ما ندارد.
٭
همين كه سخن مي‌گويند
همة كلمات به هوا بدل مي‌شوند و
همة مخلوقات به رونوشتي از خود او.
به روشني
با خودش وداع مي‌گويد و جدا مي‌شود
بي‌هيچ جاذبه و دافعه‌اي
و هر روز
به‌طور آرام و يكنواختي
به عقب مي‌رود.

راينر كونژه: Reiner Kunze

در سال 1933 در خانواده‌اي فقير متولد شد و از دانشگاه كارل ماركس ليپزينگ فارغ‌التحصيل شد و در همان جا نيز به تدريس پرداخت. در سالهاي 1961 تا 1962 در چك‌واسلواكي زندگي كرد و با شاعران و نويسندگان چك، از نزديك آشنا شد و شعرها و نثر نوشته‌هاي كوتاهي از زبان چك‌واسلواكي به آلماني ترجمه كرد. شعرهاي كوتاه كونژه، در غرب نقش سازنده و تأثيرگذاري داشته است. از سال 1955 به بعد چندين مجموعه شعر از وي چاپ و منتشر شده است كه عبارت‌اند از: آينده پشت ميز نشسته است (1955)، پرندگان بالاي شبنم (1959)، راههاي احساساتي (1969) و كتابي با جلدي وارونه (1972). در سال 1973 گزيده‌اي از شعرهايش با نام «نامه‌اي با مهر آبي» در آلمان غربي چاپ و منتشر شد. آخرين كتاب شعر كونژه با عنوان «سالهاي شگفت‌انگيز» در سال 1976 چاپ و منتشر شد كه به‌عنوان پرفروش‌ترين كتاب سال شناخته شد. كونژه برنده جايزه‌هاي ادبي متعددي است كه از آن جمله مي‌توان از: جايزة ادبي دانشگاه هنر باوارين در 1973 و جايزة گئورك بوشنر در سال 1977 نام برد:

بهاري
پرنده‌ها، پرندة پيشتاز
وقتي آغاز به آواز خواندن مي‌كنيد
نامه‌ها، با مهرهاي پستي آبي رنگ از راه مي‌رسند
با تمبرهايي با نقش گلهاي شكفته
و با حرفهايي خواندني:
هرگز
هيچ‌چيز
پابرجا نمي‌ماند.

نوعي اميد
گوري در زمين
اميدي به زندگي دوباره
بر پهنة برگ گياهي.
(بي‌هيچ سنگ گوري:
و پايان راه را
سنگي سد كرده است.)

هاينز چكووسكي: Heinz Czechowski

در سال 1935 در شهر درسدن متولد شد و پيش از آنكه به كار نويسندگي بپردازد، در طراحي صنعتي و هنرهاي تبليغاتي و تجاري به فعاليت پرداخت. بين سالهاي 1958 تا 1961 در شهر ليپزينگ ادبيات خواند و سپس در درهاله در بخش انتشارات مشغول به كار شد. از ميان مجموعه شعرهاي چكووسكي مي‌توان از: بعدازظهر زوجهاي عاشق (1962)، سفر دريايي (1967)، و گوسفندان و ستارگان (1974) نام برد. در سال 1972 نيز مجموعه‌اي از مقالات ادبي چكووسكي تحت عنوان «نظر و تناقض» چاپ و منتشر شده است:

گردشي در شهر
(1)
رودخانه غرق شد
به خاطر زياده‌روي در خوردن آب.
گوي آفرينندة بزرگ
بر فراز سرم مي‌درخشد
چه اهميتي دارد
بگذار تمام شهر را
از ما بگيرند.
٭
شاعران در شهر ساكن شدند و
بازيگران و
مهندسان موفق.
كسي كه دوست من بود
اكنون با خودش حرف مي‌زند،
كسي
به حرفهايش گوش نمي‌دهد.
٭

(2)
شعر گفتن دشوار است
دربارة چه چيز بايد شعر بگويم؟
درختهاي دامنة كوه
چشم‌انداز خندان
يا سراشيبيهاي نجيب؟
بايد در اينجا ساكن باشم.

(3)
مرده‌ها
حرمت خيابانها را از بين برده‌اند
و دارند به آرامي زنده مي‌شوند:
صليب مرده‌ها، از پشت جنگل
با ديدة تحقير به شهر مي‌نگرند
به خاطر بي‌نامي.

(4)
من نيز بي‌نامم
اما زنده.
هميشه
به اينجا مي‌كشانندم مردگان
به جايي كه نور و نئون ندارد
و اثري از معماري باروك.

٭
افسوس اي شهروند عزيز
درستكار بودن و
خودنمايي نكردن.
بايد اين‌گونه زيست
بين زندگي و مرگ
نه به خاطر گذرگاهي مطمئن براي گذشتن.

(5)
هنوز
شاهان مي‌رقصند
پشت حصارهاي محكم:
اشعة ايكس زمان
استخوان را جدا كرده‌اند از گوشت و پوست
عاشقها رفته‌اند
پريشان‌خاطر زير درختهاي آزاد
خالكوبي شده و پوست بر پوست.

(6)
شهر
جزيرة شهروندان
به خاطر تاريخ اينجا زندگي نمي‌كنيم
از شهر بيرونم كرديد
برگشتم
بي‌نام
و خسته نمي‌شوم از ناميدن شما
از دشمنيهاي شما
كه پنهان شده است
زير پوستي كه برايم باقي مانده است.

سارا ك‍ِرش: Sarah Kirsch

يكي از چهره‌هاي مطرح شعر آلمان شرقي است كه در سال 1935 در ليملين‌گرود واقع در ايالت هارتس ديده به جهان گشود و در شهر هاله در رشته بيولوژي به تحصيل پرداخت. در سالهاي 1965 تا 1977 در هاله و برلن شرقي، به‌عنوان نويسندة آزاد به كار پرداخت و سفرهاي زيارتي به روسيه و ديگر كشورهاي بلوك شرق انجام داد و از سال 1977 در برلن شرقي ساكن شد.
ك‍ِرش افزون بر ترجمه آثار شاعراني چون تسووتاوا و آخاتووا و داستانهاي كوتاه و آثار منثور نويسندگان زن، چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر كرده است كه از آن ميان مي‌توان از: اوراد جادويي (1973) و باد پشتي (1976) نام برد:

هفت پوست
پيازي سفيد و پوست‌كنده افتاده روي اجاقي
و مي‌درخشد زير پوستة نازكش كنار چاقو.
پيازي تنها
چاقويي تنها
و زني كه اشك‌ريزان مي‌دود به سمت پايين از پله‌ها
از تأثير پياز
يا خورشيد بالاي خانة همسايه.
برمي‌گردد زن، به زودي برمي‌گردد زن
و مرد پياز را ترد و نرم مي‌يابد و
چاقو را پيازآلود در بالا.

كورت بارتش: Kurt Bartsch

كورت بارتش در 1937 در برلن شرقي متولد شد و در زمينه‌هاي مختلفي از قبيل منشي‌گري، تلفنچي‌گري و كمك رانندگي به كار پرداخت و توانست با ادامه تحصيل از دانشگاه ليپزينگ فارغ‌التحصيل شود. او علاوه بر شعر، نثر هم مي‌نويسد و از ميان مجموعه شعرهاي منتشرشده‌اش مي‌توان از: آلبوم شعر (1965)، طرح هوا (1968) و ماشين خنده (1971) نام برد، كه كتاب اخير در آلمان غربي چاپ و منتشر شده است.

زن نظافتچي
علف مي‌رويد بر ريلهاي متروك
اينجا، قطارها يك بار از شرق به غرب مي‌روند و
يك بار از غرب به شرق
ـ درها را ببنديد و عقب‌تر بايستيد.
٭
زنگار مي‌بندد رد پاها و
سدي مي‌شود استوار ديوارها برابر خيابانها.
«پس من نمي‌توانم بگريزم» ترود مي‌گويد
هزينه‌اي گزاف براي كسي كه نمي‌تواند كاري بكند
جز جارو زدن راه‌پله‌ها و تميز كردن كف اتاقها،
ترود مي‌خندد:
پس همين جا بايد ايستاد
اين‌طور نيست؟

گواهي
تو نمي‌تواني هر كاري بكني
و جز اين چيزي به ياد ندارم.
من فراموش‌كارم
فقط مي‌دانم چيزي نمي‌دانم كه تو نداني.
با اين‌همه تو براي مردم چه كار كرده‌اي؟
خيلي مضحك بود اگر نمي‌دانستي
كه چرا از اولش مضحك بود.
لطيفه!
لطيفه مي‌گويم هميشه پيش دوستان
لطيفه‌هايي كه هيچ معنايي ندارند
لطيفه‌ها راهي به گريزگاه‌اند و بس.
اين يكي را شنيده‌اي: استالين به بهشت رفت!
مي‌دانم كه شنيده‌اي
خوب، نمي‌شود كاري كرد
اگر وسايلم را به من مي‌دهي
طناب را فراموش مكن.
مي‌داني كه ذاتاً بندبازم
از كي؟ از پانصد سال پيش
و نام من «يل نس پي‌گل» است
نه، همين‌طور تلفظش مي‌كنم من: يل نس پي‌گل.

لوتس راتنف: Lutz Rathenow

لوتس راتنف در سال 1952 متولد شد و در رشتة تاريخ به تحصيل پرداخت. در سال 1977 به برلن شرقي رفت و در آنجا به‌عنوان نويسندة آزاد به فعاليت پرداخت. او جزء پايه‌گذاران گروه ادبي بود كه در خانه شخصي گرد هم جمع مي‌شدند و به مطالعه و بحث و بررسي آثار نويسندگان بزرگ آلمان شرقي مي‌پرداختند. در سال 1980 مجموعه‌اي از داستانهايش را با نام «براي كارهاي بدتري آماده شده‌ايم» چاپ و منتشر كرد كه يادآور فضاي داستانهاي كافكاست. راتنف در شعرهايش به ستايش لحظه‌هاي زودگذر صلح و آرامش مي‌پردازد و جهان رؤياهايش را به تصوير مي‌كشد:

بي‌تصوير
چاقويي كه درسش را
خوب آموخته، باز
خونين
ـ انگار يك كوزة پر ـ
به زودي فروكش مي‌كند
خشمي
كه وحشت به دنبالش گذاشته:
قطعه خاكي و
قطعه مردي
كه با اكراه
بر جاي مانده‌اند.


پراگ
چرا اكنون
در چلة زمستان
بايد ديدار كرد
از اين شهري كه
به خوبي مي‌دانم
پيمان بسته است
با يخ‌بنداني كه انگار خستگي نمي‌شناسد.
٭
هر دهاني با شتاب خالي مي‌كند
جمله‌هاي تحريف‌شده را در هوا
و همراه با صاحبش سرازير مي‌شود
از خيابان
به سوي جايي گرم‌تر.
اما اين احساس خوش
از پيش
انديشه‌اي است جنبان
با قطاري در حركت
كه بر ريلها جاري است.
٭
مرزها را بسته‌اند.
بي‌هيچ تلاشي
خودت را به رؤيا بسپار
و ادامه بده هنوز به پيش‌روي‌ات
٭
اين تنها يقيني است
كه تسلي مي‌بخشد
و مي‌تواند دليلي باشد كافي
و در شهر چيزي هست
كه از تماس با آن مي‌ترسم
و تكاپو مي‌كنم: ايستگاه راه‌آهن
ازدحام خيابانها و برجها
چيزي كه وادارم مي‌كند
تا آرزوي بازگشتن كنم
فنجاني قهوه در قهوه‌خانه‌اي
و انتظار دوستي
كه نمي‌آيد
گفت‌وگوي دو بيگانه
و مطالعة كتاب «جتي ولكر»
چشمانت را قطعه‌قطعه مي‌كنم
از رنجي كه مي‌كشم.

٭
كسي پنجرة يخ‌زده‌اي را پاك مي‌كند
و بيرون از آهها و حسرتها
از گام زدن بر برف، زنده مي‌شود
كسي شال گردنش محكم بر چهره‌اش مي‌پيچد
و مي‌دود تا به ماشينها برسد.
و صداي گرامافونها
گويي پايان ندارد.
چرا اكنون درست چلة زمستان
بايد شعري سرود در اين شهر
شهري كه سالهاست
نديده‌امش.

كريستف ايسنهوت: Christoph Eisenhuth

كريستف ايسنهوت در سال 1949 به دنيا آمد و از شاعران نسل جوان آلمان شرقي است كه نخستين مجموعة شعرش با نام «گفت‌وگويي با مسيحيان» در سال 1977 چاپ و منتشر شد:

شب دهكده
از تاريكي مي‌آيد
صداي سگ
شبي كه از تپه‌ها برمي‌گردد
گوشي است
براي شنيدن صداي باغها.
٭
كاجهاي سياه
با دستهايشان
در بر مي‌گيرند روشنايي دهكده را
به هيئت فنجاني
و سقف انبارها خم مي‌شوند
زير سنگيني ستاره‌ها.
٭
صداي پارس سگ
مي‌پيچد در فضا
و حفاظت مي‌كند از خانه‌ها
اما دنبال نمي‌كند
مرد بي‌خانمان را.

توماس اروين: Thomas Erwin

توماس اروين، از شاعران جوان آلمان شرقي است كه در سال 1961 در برلن شرقي متولد شده است. پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به او اجازه ادامه تحصيل در دانشگاه داده نشد و به ناچار وارد بازار كار شد و به‌عنوان نگهبان موزه به كار و زندگي پرداخت. چند سال بعد به دليل فعاليتهاي سياسي دستگير شد و به آلمان غربي تبعيد شد. نخستين مجموعه شعر اروين تحت عنوان «روز هميشه مي‌خواهد صبح باشد» در سال 1981 چاپ و منتشر گرديد:

بازي مراقبت
نخست
به علامتهاي تعجب ايمان داشتم
بعد
با نقطه‌اي
به آن پايان دادم،
و اكنون
علامت سؤال را دوست دارم و
علامت تعجب را.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفت غزل از علی سیران

 

 

اشاره:

دايره در دايره در دايره در دايره هي
دايره هي در در در، دايره در دايره هي

دور دگر دايره هي دايره در دور دگر
دور دگر دور دگر ، دايره در دايره هي

دايره‌اي تازه ببر ، تازه و هي دايره‌اي
دايرة تازه ببر ، دايره در دايره هي

دايره پر بسمل و هي بسمل و در دايره پر
بسمل و بسمل پر و پر دايره در دايره هي

دايره روح‌القدس از روح و قدس دايره از
دايره فرزند و پدر، دايره در دايره هي

دايره هي نيزه و سر دايره هي نيزه و هي
دايره و نيزه و سر ، دايره در دايره هي

ها! و خبر دايره هي هي و خبر دايره‌ها
دايره‌ها هي و خبر، دايره در دايره هي

***
جان آمدم جان آمدم جان اشهد وا ان لا اله
حالا به جانان آمدم جان اشهد و ان لا اله


از جان اشهد، اشهد از جان محمد جان و از
جانِ مسلمان آمدم جان، اشهد و ان لا اله

از جبرئيل اشهد، و جان ترتيل جان از جبرئيل
اشهد به قرآن آمدم جان اشهد و ان لا اله

جان، اشهد آن جان لا از جان الا الله، جان
از جانِ لا آن آمدم جان اشهد و ان لا اله

تا عيد قربان جانِ جان تا اشهد جان عيدِ عيد
تا عيد قربان آمدم جان اشهد و ان لا اله

داغان ال‍ّا جان و جان داغان اشهد لا و لا
داغان داغان آمدم جان اشهد و ان لا اله

از جان الان اشهد و از لا اله الان جان
از اشهد، الان آمدم جان اشهد و ان لا اله

***
دف دف دف دف ها ها دف و دف
دف هي هي و دف هيها دف و دف

دف اي دف آ دف آ اي دف
دف دف اي و آ اي آ دف و دف

يا دف دُدُ دف دُدُ دف دف يا
دد دف دد دف يا يا دف و دف

آ آ دف دف دف دف يا يا
آدف يا دف آيا دف و دف

دف لا دف و دف دف دف الا
دف دف دف لا الا دف و دف

دف طا ها دف طاها طاها
طا طا ها ها طاها دف و دف

حالا دف حا لا دف حالا
حالا حالا حالا دف و دف

***
حالا و يار، بُه بُه، حالا كه يار، بُه بُه
به به بيار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

گلنار و نار، گل گل؛ به به انار، گل گل
گل گل انار، بُه بُه، حالا كه يار به به

حالا بهار نو نو؛ نو نو بهار، حالا
نو نو بهار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

اما كمان و اما، اما نشان و اما
اما شكار به به، حالا كه يار به به

هي هي به باختن به، به باختن و هي هي
هي هي قمار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

به داغ و دار، حالا؛ حالا و داغ به دار
بُه داغدار، بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

به به، و به، و به به، به به، بُه و بُه و بُه
به به هزار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

***
و اين خسرو، و آن شيرين و رقصي آن و رقصي اين
و مي‌رقصند آن و اين و رقصي آن و رقصي اين

و از تمرين و رقص از اين و رقص از آن و تمرين از
و تمرين از و از تمرين و رقصي آن و رقصي اين

و لاله، رقص و فروردين و لاله، اين و لاله، آن
و لاله، لاله فروردين و رقصي آن و رقصي اين

و آن خون رقص اين از خون و رقص از خون و اين از آن
و رقص از آن و اين خونين و رقصي آن و رقصي اين

و رقص از چين دامن رقص و چين از رقص و دامن چين
و دامن چين و دامن چين و رقصي آن و رقصي اين

و آمين رقص آن و اين و آن آمين و اين آمين
و آمين رقص و رقص آمين و رقصي آن و رقصي اين

و رقص از يس و ياسين رقص و ياسين اين و يس از آن
و يس از رقص و از ياسين و رقصي آن و رقصي اين

***
تو آن و آن و تو آن آن تو اربعين صباحا
صباح و صبح تو آنان تو اربعين صباحا

هزار صبح تو از تو و اربعين و هزار از
تو از هزار و هزاران تو اربعين صباحا

و صبح، از تو فراوان و اربعين و تو از تو
تو از تو از تو فراوان تو اربعين صباحا

تو چند صبح سبو آن تو اربعين و تو آن چند
سبو سبو تو و چندان تو اربعين صباحا

تو صبح يونس و ماهي تو ماهيان چهل صبح
تو اربعين و تو عمان تو اربعين صباحا
شهيد صبح تو اشهد و اشهد و ان صبح
تو اربعين شهيدان تو اربعين صباحا

تو صبح صبح و تو فيه تو اربعين نفخت و
تويي تويي تويي انسان تو اربعين صباحا

***
قمر در اين همه عقرب در اين قمر عقرب
قمر قمر و مرتب در اين قمر عقرب

قمر و امشب و عقرب قمر وُ اين امشب
و عقرب امشب و امشب در اين قمر عقرب

و اين سياه قمر اين و عقرب اين، و سياه
و اين سياه مركب در اين قمر عقرب

قمر لبالب و عقرب و لب به لب و قمر
و لب به لب و لبالب در اين قمر عقرب

هلا هلال و قمرعقرب و هلال، هلا
هلا هلال مجرب در اين قمر عقرب

و عقرب از رگ نزديك از اين قمر نزديك
و نحن‌ُ اقرب و اقرب در اين قمر عقرب

قمر و يا رب و عقرب قمر و يا رب يا
و يا و يارب و يارب در اين قمر عقرب

سلام