شاه دزد
سکه ها، نیکل، پنی، دلارهای براق. گشتن توی کیف پول، دست
بردن توی جیب ها، بیرو کشیدن بسته ها. همه چیز از میان انگشتان
بلند من به درون جیب های عمیقم سرازیر می شود.
یک بار عاشق شدم. عاشق دختر زیبایی که کارش جمع کردن سکه
های پارکومترها بود. تمنا کردم بماند. او زودتر بیدار شد، دار و ندارم را
برد. جعبه های سکه ها و کیسه های پر از پول را.
یادداشتی گذاشت.
«عزیزم، گردآوری اشیاء، زندگی من است. نمی توانم خودم را عوض
کنم. »
کاترین ایی مک دونالد