X
تبلیغات
هنر و موسیقی - دفتر شعر
 

بسیار ساده ست

حریم سزاواری را به آویز برگ ها جستن

و تو را

آن نشانه ی طلوع دانستن

 

تو رفته ای

بر تنهایی گذران شده بر من

 

و ای من

راه تو برگریزان صداست در انتهای زمستان

در ویرانه ی دانش

 

که مادرم را گرم ترین امن ترین پاک ترین

 

90/8/15

هیها

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه سوم بهمن 1390  |
 
خدای نزدیک من

خدای دور من

وجودم

آسیمه گی روزانه

اقتباس بی مفهوم صبر

و تلاشی که پیاپی به در می کوبد ...


هیها 89/6/10


|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389  |
 تنهایی، آزادی (احمد شاملو)


من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام


عشق به آزادی ، سختی جان دادن را


بر من هموار می سازد.


عشق به آزادی   مرا همه ی  عمر درخود گداخته است .


آزادی معبود من است .


به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.


هر دردی بی درد است.


هر زندانی  رهایی است .


هر جهادی  آسودگی است .


هر مرگی حیات است.


آخر، ...چه بگویم ؟


من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم .


وحال می خواهم چه كنم؟


قلب كه می زند برای كیست ؟


برای چیست؟


وصبح كه سر بر می كشد برای كیست؟


برای چیست ؟


رفیقان من با من مدارا كنید!


به پرتگاه چه نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟


فراخنای زمین ،سخت تنگ است.


                                                      احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389  |
 برای دوستانی که به آزادی رسیدند!(احمد شاملو)
یاران ناشناخته ام             

 چون اختران سوخته                                                                                                    

چندان به خاک تیره فروریختندسرد

که گفتی                                                                                                                              

دیگرزمین همیشه                                                                   

شبی بی ستاره ماند.

*

آنگاه من که بودم

جغدسکوت لانه تاریک دردخویش،

چنگ زهم گسیخته زه رایک سونهادم

فانوس برگرفته به معبردرآمدم

گشتم میان کوچه مردم

این بانگ بالبم شررافشان:

"-آهای!

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!

خون رابه سنگفرش ببنید!...

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

که اینگونه می تپددل خورشید

درقطره های آن ..."

*

بادی شتابناک گذرکرد

برخفتگان خاک ،

افکندآشیانه متروک زاغ را

ازشاخه برهنه انجیرپیرباغ

"-خورشیدزنده است !

دراین شب سیاه(که سیاهی روسیاه تاقندرون کینه بخاید

ازپای تابه سرهمه جانش شده دهن ،)

آهنگ پرصلابت تپش قلب خورشیدرا

من

روشن تر

پرخشم تر

پرضربه ترشنیده ام ازپیش ...

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید!

ازپشت شیشه ها

به خیابان نظرکنید!

ازپشت شیشه ها...


نوبرگهای خورشید

برپیچک کناردرباغ کهنه رست.

فانوس های شوخ ستاره

آویخت بررواق گذرگاه آفتاب ...

*

من بازگشتم ازراه،جانم همه امید

قلبم همه تپش.

چنگ زهم گسیخته زه را

زه بستم

پای دریچه بنشستم

وزنغمه ای که خواندم پرشور

جام لبان سردشهیدان کوچه را

بانوشخندفتح شکستم :

"-آهای!

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

که اینگونه می تپددل خورشید

درقطره های آن ...

ازپشت شیشه هابه خیابان نظرکنید

خون رابه سنگفرش ببینید!

خون رابه سنگفرش

ببینید!

خون رابه

 سنگفرش ..."




(احمد شاملو)
|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389  |
 
از این اوستا-قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خک اندازند
بسوزند آنچه ناپکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویرام را دگر سازند
درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
در آن نزدیکها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است ایا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟
|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389  |
 
مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.

وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سیاسی شد و به زندان افتاد.

مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.

 
من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...     
مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.

اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."

 

اخوان از نگاه دیگران

جمال میرصادقی، داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

 
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت     
نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."

ارد بزرگ متفکر و اندیشمند برجسته کشورمان می گوید: مهدی اخوان ثالث سراینده میهن پرستی بود که در دل ایرانیان آشیانه داشت روانش شاد .

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خویی : اخوان از ادب سنتی خراسان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره     
هوشنگ گلشیری
 
http://i13.tinypic.com/4kofcra.jpg

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.

شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.

علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.

م . امید پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید

 

 

سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش‌ مردی تنها به زمانه‌ای پر جور و زخم بود؛ واکنش‌ مردی که مزدک‌های زمانه‌اش‌ را عارف می‌خواست؛ مانی‌های زمانه‌اش‌ را عادل. پیامبرانی که پیش‌از‌آن‌که شمشیر در راه عشق کشند، آن‌چه در سر دارند بنهند، آن‌چه در کف دارند بدهند و آن‌چه بر آن‌ها آید نجهند. مهدی اخوان‌ثالث نیک‌پنداری‌ی زردشت، عدالت­جویی‌ی مزدک و بی‌نیازی‌ی مانی را یک‌جا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانه‌ی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروری‌ی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینه‌ی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم می‌رانند و مهدی اخوان ثالث همه‌ی خوب­ها را گرد‌آورده بود تا مدینه‌ی فاضله‌ای در دل بر‌پا کند که جهان را امید رستگاری نبود.
واکنش مهدی اخوان ثالث‌ به جهان، واکنش‌ انسانی بود که از بدعهدی‌ی رؤیافروشان زخم‌ها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدی‌ی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی در‌راه‌مانده‌گان برمی‌خواست. مهدی اخوان‌ثالث طراوت مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ را پادزهر اندوه بدعهدی‌ها می‌خواست. تاریخ اما در بد‌هیبت‌ترین لحظه‌هایش‌، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینه‌ی فاضله‌ی دل‌اش‌ نیز کاری برنیامد.

2

بخش‌ عمده‌ی شعر فارسی در سال‌های 1320تا 1357هجری‌ی شمسی را می‌توان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکننده‌ی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. ‍در این دوران همه‌ی تشبیه‌ها، استعاره‌ها، نمادها، تغییرات دستوری، همه‌ی هنجارشکنی‌ها و قاعده‌افزایی‌ها (2) در خدمت شعر بیان به‌کار گرفته شد؛ بیان چه‌گونه‌گی، چرایی و چه‌بایدی‌ی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش‌ نمی‌داشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همه‌گانی سروده می‌شد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش‌ و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری می‌کرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.

فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصله‌ی سال‌های 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس‌، سرگردانی و ستایش‌ قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپایی‌ی جهانی دیگر در فاصله‌ی سال‌ها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .

3

سال های 1320 تا 1332 ، سال‌های گریز رضاخان، پایان جنگ جهانی‌ی دوم، ورود و خروج بیگانه‌گان، فراررویی‌ی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش‌ از همه‌ی این‌ها، سال‌های تولد رؤیاهای مردمی بود که پس‌ از خوابی شانزده ساله چشم می‌مالیدند و در جست‌و‌جوی غبار سم‌ضربه‌های مرکب سوار رهایی به هر سو نظر می‌کردند. بقایای گروه پنجاه‌و‌سه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخی‌ی بیگانه‌گان را نمادین می‌کرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم می‌بخشیدند. جنبش‌های کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر می‌پروردند. و هیچ‌کس‌ جز به رؤیاها نمی‌اندیشید.

در آن سال­ها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش‌ و حس‌ به‌بازی‌گرفته شدن در صحنه‌ی سیاسی، همه‌ی ذهنیت مردمی را می‌ساخت که به تغییر تقدیر خویش‌ چشم امید داشتند. آن سال‌ها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.

در آن سال­ها هوشنگ ابتهاج با نگاه به هم‌سایه‌ی شمالی که تبلور همه‌ی نیک‌بختی‌های سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش‌ کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطره‌ای دور می‌انگارد. یقین او به تولد سراینده‌ای که بر شعرهایش‌ عطر گل نارنج می‌نشیند، بی خدشه بود: ”پس‌ از من شاعری آیدکه می خندند اشعارش‌که می بویند آواهای خودرویش‌ چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”.
مهدی اخوان‌ثالث نیز محوِ روزگارش‌ بود. او در سال 1328 امید پیروزی‌ی رنج‌بران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سال‌ها، مهدی اخوان‌ثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیر‌باور او اما بسیار پیش‌ از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همه‌ی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوت‌شان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه بکف، پتک و داس‌، سرکش‌ و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.

4

سرانجام آن‌روز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزی‌ی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خیانت‌ها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه‌کاری یا ناتوانی‌ی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌رانی‌ی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدی‌ی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش‌ و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصله‌ی هستی و نیستی‌شان آبی بود که خون‌ها را از سنگ فرش‌ها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آن‌ها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانه‌ی قاری‌های مسلول را رونق ببخشند.

هیچ کس‌ نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس‌ را احساس‌ کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمه‌ها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهره‌ی رنجور مصدق در آستانه‌ی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکت‌های نفتی‌ی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لو‌رفتن سازمان افسری‌ی حزب توده، درج تنفرنامه‌های رنگارنگ در روزنامه‌ها و حتا تصویر چهره‌های پر‌خشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پای‌فشردند، تجلی‌ی خود را در ناباوری و حیرت همه‌گانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیه‌گاه‌های خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمی‌توانستند و بزرگی‌ی دوباره‌ی کوچک‌شده‌گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربه‌های آرزوهایشان با چنین جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ی جان‌ها و هرزه‌گی‌ی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوخته‌گی‌ی بال‌ها را باور داشت و از انسان بی‌سرانجامی را. چنین بود که روزگار پس‌ از کودتا را هیچ کس‌ چون او نسرود.

بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژه‌ی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچه‌گردی بی‌طرف شهادت داد؛ بی‌آن‌که آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردی‌ی دل‌فریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانی‌ی خویش‌ در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوس‌از آن آتش‌ دیرین که در او شعله می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”.

اسماعیل شاهرودی در هنگامه‌ی حضور یأس‌ها و شکست‌ها چشم آرزو فرو نبست: ”تنها من مانده امو چله نشینی یأسها و شکستها...خرابه این تنهایی را امّابه جای خواهم گذارد...و خواهم پیمودتنگه وحشتزایی راکه در فاصله اکنونو دنیای فرداست”. محمد زهری از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ مردی که تاوان دل‌بستگی‌های بی‌سرانجام‌اش‌ را پرداخته بود: ‍“آن مرد خوش‌ باور که با هر گریه، می گریید و با هر خنده، می­خندید... نومیدواری دشنه در قلبش‌ فروبرده استاینک به زیر سایة غم، مرده است”.  مهدی اخوان‌ثالث امّا، نه روز دیگری را انتظار می‌کشید و نه چون یک شاهد بی‌طرف به شب می‌نگریست. او فتوا می داد که خاک جهان را جز سیاهی رنگ دیگری بر پیشانی نیست؛ هر چند که گاه عاصی از ستمِ کمرشکن، اسکندری طلب می‌کرد و گاه خسته‌خاطر‌‌دوست را به سفری بی‌فرجام فرا می‌خواند.
 

5

نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای کودتا سروده شده‌اند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکننده‌ی زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته‌ی به‌یغما‌رفته‌ی خود را هنوز پرمعنا می­یابد. ‍ و

یأس‌ مهدی اخوان‌ثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس‌ مردی که سوزِ زخم‌هایش‌ فرصت اندیشیدن به چرایی‌ها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است: ”در میکده‌ام؛ دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس‌ می­بردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس‌ یازی؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان است”. ‍

تردیدها اما هنوز به جای خویش‌ باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خسته‌گان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین می‌گراید، زخمی است که کهنه می‌شود، حیرتی است که عادت می‌شود؛ زمزمه‌ای که در غار تنهایی‌ی انسان مکرر می‌شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرک‌ها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش‌ باز می‌گردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونی‌ی زمانه، نخ‌بخیه‌های رستگاری را در روزگاران کهن‌ می‌جوید:”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانه‌اش‌ شیفته‌جانی نیست: “شب خامش‌ است و خفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش‌ و نگار او”. و

شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز این‌که اندک‌اندک از زمانه‌ی خود برگذرد و در تلخ‌فرجامی‌ی انسان عصرِ خود، تلخ‌فرجامی‌ی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخم‌ها از مانده‌گی سیاه می‌شوند، ثالث سیاهی‌ی روزگارش‌ را با سرنوشت ازلی‌ی انسان پیوند می‌زند. خوف حضور دقیانوس‌ مانده‌گار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس‌. وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانه‌تر می‌نگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همه‌ی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه می‌کند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند”.

از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامه‌ای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگ‌تر به‌چشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش‌ شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش‌ کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چرایی‌ی گسترده‌گی‌ی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش‌ شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه این‌ها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبه‌ای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.

در از‌این اوستا، مهدی اخوان‌ثالث از زمانه‌ی خویش‌ فاصله می‌گیرد تا آن‌را آیینه‌ی بی‌فرجامی‌های نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه می‌نالد، از‌این اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحه‌ای در سوکِ پیشانی‌ی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزی‌ی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، از‌این اوستا افسوس‌ بی‌مرگی‌ی دقیانوس‌ است؛ پژواک صدای همه‌ی ره‌جویان در همه‌ی روزها؛ صدایی در غارِ بی‌رستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.

 

http://www.parvizy.com/images/mas.jpg

6

سال‌ها می گذرند. فاصله‌ی سال‌های 1341 تا 1349 سال‌های دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچم‌دار انقلاب سفید می‌شود. سرمایه‌داری به روستاها سر می‌زند. طبقه‌ی متوسط سر بر می‌آورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف می‌کنند. جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غرب­زدگی را می‌نویسد؛ جنبش‌ اسلامی روح الله خمینی را می‌یابد. حسن‌علی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داری می‌کند. خلیل ملکی و یاران‌اش‌ محاکمه می شوند. محمد‌رضا‌شاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار می‌گیرد. تشییع جنازه‌ی غلامرضا تختی، صحنه‌ی اعتراض‌ به رژیم شاهنشاهی می‌شود. کانون نویسنده‌گان ایران پا می‌گیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج می‌گذارد، شاعران نیم­خیز می‌شوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جست‌وجوی چشم انداز و دلی پر از اندوه‌های پایا. و

در آن سال‌ها اسماعیل خویی بر خیزش‌ خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: ‍“دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دل‌زده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنه‌ای را در کوچه‌های شهربا این دو بیت ناقص‌ آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهی‌ها شهادت می دهد؛ به بی‌پناهی‌ی کودکانی که خواب‌هایشان خالی است: ”عروسک‌ها را در شب تاراج کرده‌اند... در شهر چهره‌ها را در خواب کرده‌اند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطره‌های باران پاسخ می‌دهد: ”و گوش‌ کن که دیگر در شبدیگرسکوت نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعی‌کدکنی در کنار حمید مصدق می‌ایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابر‌ها در چشم بامدادانفالی گرفته‌امپیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیش‌بینی‌ی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش‌ می‌شد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش‌ برابری می‌بیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌ بازی می‌آیدو سفره می‌اندازدونان را قسمت می‌کند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز می‌کند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت بنویس‌بر چشم‌های ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. منصور اوجی از این همه‌‌تناقض‌ خسته است:”در دیاری کهیکی از شور می‌گوید، یکی از پردة بیداد...می‌شود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجاده‌های دوستیشان از کجی بس‌ دور”؟

در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوان‌ثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش‌ هم‌خوان نمی‌یابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش‌ به جای آرامش‌ مأیوسانه و اتکاء‌‌به‌‌نفس‌ نشسته است، دل‌خوشی‌های خام‌سرانه را هشدار می‌دهد. اکنون تناقض‌های او تناقض‌های خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه می‌اندیشد هم‌دلی با ره‌روان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی می‌گیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوه‌ی مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش‌ رهای دیگری دارم”. او نوید می‌دهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،و در شهر شما از چنگ دلتنگی‌ها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”. ‍

شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمی‌دانی مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر می‌وزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند می‌کند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمی‌پاید. سرما‌زده‌گان مرگ زمستان را باور ندارند.

7

حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیرباران‌شده‌گانِ نبرد سیاهکل بر صفحه‌های اول روزنامه‌ها و چه حضور تصویر گریخته‌گان بر پهنه‌ی دیوارها، جز نماد‌های پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشم‌هایشان پُر از”باغ‌های بیدار” بود. جنبش‌ روشن‌فکری ‌ـ ‌سیاسی‌ی ایران که سال‌ها از ناهم‌خوانی‌ی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی می‌یافت که پریزادانی بی‌عیب را می‌مانستند؛ قهرمانانی که محک صداقت‌شان خاک جهان را رنگین می‌کرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش‌ را یافته بودند. و

زمانه‌ی شوق‌زده و حماسه‌ساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خسته‌تر از آن بود که صدایی دل‌مشغول‌اش‌ کند؛ کوچه‌گردی بود که در خویش‌ سفر می‌کرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب می‌خورددلم گهوارة غمهای عالم از مشرق تا به مغرب تاب می‌خورد”.

8

روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در می‌خانه‌ی پُردود و هق‌هق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: ‍“هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که می‌بینیداز اهل عالم‌های دیگر همیعنی چه پس‌ اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.

 
http://heritage.chn.ir/manage/photo/akhavan293-400.jpg
|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389  |
 مهدي اخوان ثالث

 

مهدي اخوان ثالث

ارمغان فرشته

 

 

با نوازش هاي لحن مرغكي بيدار دل

بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب

چون گشودم چشم, ديدم از ميان ابرها

برف زرين بارد از گيسوي گلگون, آفتاب

 

جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم

گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد

شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب

وز كشاكش هاش طرح گيسوانم تازه شد

 

سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر

ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند

بر زمين خسبيده نقش شاخ هاي بيد بن

گاه محو و گاه رنگين, ليك با قدي بلند

 

بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست

جز: «كجائي مادر گمگشته؟» قصدي زآنسرود

لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد

جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود

 

آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد

چون محبت با چفا آميخت در غم هاي من

حزن شيريني كه هم دردست و هم درمان درد

سايه افكن شد بروح آسمان پيماي من

 

خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين

خنده اي, اما پريشان خنده اي بي اختيار

خيره در سيماي شيرين فلك نام ترا

بر زبان آوردم اي تابنده مه, جانانه يار

 

ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت

وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك

آمد از آن غرفة زيباي نوراني فرود

چون فرشته آسماني پيكري پر نور و پاك

 

در كنار جوي, با روئي درخشان ايستاد

وز نگاهي روح تاريك مرا تابنده كرد

سجده بردم قامتش را, ليك قلبم مي تپيد

ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد

 

من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من

از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت

شايد او رمز نگاهم را بخود تعبير كرد

كز لبش با عطر مستي آوري اين گل شكفت:

 

ـ «اي جوان, چشمان تو مي پرسد از من كيستي

من باين پرسان محزون تو مي گويم جواب

من خداي ذوق و موسيقي, خداي شعر و عشق

من خداي روشني ها, من خداي آفتاب

 

از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور

نيزه هاي تيرگي پيراي زرين من ست

خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را

هديه آوردن ز شهر عشق آئين من ست

 

نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق

تا كه همراز تو باشد در غم شب هاي هجر

ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش

گوهر اندوزد ز غم هاي تو در درياي هجر

 

اينك اين پاكيزه تن مرغك, ره آورد من ست

پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد

اين همان مرغست كاندر ماوراي آسمان

بال بر فرق خداي حسن و گل ها گستريد»

 

 

بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من

اشك هاي من خبردارت كنند از ماجرا

ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود

مي ستايد عشق محجوب من و حسن ترا!

 

 

بي سنگر

در هواي گرفتة پائيز

وقت بدرود شب, طلوع سحر

پيله اش را شكافت پروانه

آمد از دخمة سياه بدر.

 

بال ها را بشوق بر هم زد

از نشاط تنفس آزاد

با نگاهي حريص و آشفته

همره آرزو براه افتاد

 

نقش رخسار بامداد هنوز

بود پرسايه از سياهي سرد

داشت نقاش خسته از پستو

كاسة رنگ زرد مي آورد

 

رد شد از دشت صبح پروانه

با نگاهي حريص و آشفته

ديد در پيله زار دنيائي

چشم باز و بصيرت خفته

 

ـ «آي! پروانگك! روي به كجا؟ . . .»

آمد از پيله زار آوائي.

« . . . باد سرد خزان سيه كندت

چه جنوني, چه فكر بيجائي!»

 

ـ «فصل پروانه نيست فصل خزان . . .»

نيم پروانه كرمكي گفتا

« . . . لااقل باش تا بهار آيد

لا اقل باش . . .» محو شد آوا

 

رد شد از دشت صبح پروانه

به چمنزار نيمروز رسيد

شهر پروانه هاي زرين بال

نور جويان پشت بر خورشيد

 

ـ « . . . اوه, به به . . . غريب پروانه!

از كجائي تو با چنين خط و خال؟

شهر عشاق روشني اينجاست

شهر پروانه هاي زرين بال»

 

ـ «نه غريبم من, آشنا هستم

از شبستان شعر آمده ام

خسته از پيله هاي مسخ شده

از سيه دخمه ام برون زده ام

 

همرهم, آرزو, به كلبة شعر

آردها بيخت, پروزن آويخت

بافته از دل و تنيده ز جان

خاطرم نقش حله ها انگيخت

 

از شبستان شعر پارينه,

من همان طفل ارغنون سازم.

«ارغنون» ناله هاي روح منست

دردناكست و وحشي آوازم.

 

اينك از راه دور آمده ام

آرزومند آرزوي دگر

در دلم خفته نغمه هاي حزين

از تمناي رنگ و بوي دگر . . .»

 

ـ «اوه, فرزند راه دور! بيا

هر چه داري تو آرزو اينجاست»

بر چمن ها نشست, پروانه.

گفت: « . . . به به, چه تازه و زيباست!»

 

روزها رفت و روزها آمد.

بود پروانه گرم لذت و گشت.

روزهائي, چه روزهاي خوشي,

در چمنزار نيمروز گذشت.

 

تا شبي ديد آرزوهايش

همه دل مرده اند و افسرده

گريه هاشان دروغ و بي معني ست

خنده هاشان غريب و پژمرده

 

گفت با خود كه نيست وقت درنگ

اين گلستان دگر نه جاي منست

من نه مرد دروغ و تزويرم.

هر چه هست از هواي اين چمنست

 

بشنيد اين سخن پرستوئي,

داستانش به آفتاب بگفت.

غم پروانه آفتابي شد.

روزها رفت و او نه خورد و نه خفت.

 

ـ «آفتاب بلند عالمگير!

من دگر زين حجاب دلزده ام

دوست دارم پرستوئي باشم

كه ز پروانگي كسل شده ام«

 

عصر تنگي كه نقشبند غروب

سايه ميزد بچهره اي روشن؛

مي پريد از چمن پرستوئي.

ـ «آه . . . بدرود, اي شكفته جمن!»

 

بال ها را بشوق بر هم زد

از نشاط تنفس آزاد.

با نگاهي حريص و آشفته

همره آرزو براه افتاد.

 

ـ «بكجا مي روي؟ پرستوي خرد! . . .»

از چمنزار آمد اين آوا.

ـ « . . . لااقل باش تا بيايد صبح,

«لااقل باش . . .» محو گشت صدا

 

از چمنزار نيمروز پريد,

همره آرزو پرستوئي.

در غبار غروب دود اندود

ديد از دور برج و باروئي.

 

سايه خيسانده در سواحل شب,

كهنه برجي بلند و دود زده؛

برج متروك, ديرسال, عبوس,

با نقوشي عليل و مسخ شده.

 

برجبان پيركي سياه جبين

در سكنجي نشسته مست غرور.

و بگرد اندرش ستايشگر,

دو سه نو پا حريف پر شر و شور.

 

بر جدار هزار رخنة برج

خفته بس نقش با خطوط زمخت

حاصل عمر چند افسونگر

ميوة رنج چند شاخة لخت

 

گاه غمگين نگاه معصومي

از ورم كرده چشم حيراني

گاه بر پرده اي غبار آلود

طرح گنگي ز داس دهقاني.

 

رهگذر بر دهان برج نشست,

گفت: «وه, اين چه برج تاريكيست!

در پس پرده هاي نه تويش

آن نگاه شراره بار از كيست؟»

 

صف ظلمت فشرده تر مي گشت,

درة شب عميقتر مي شد.

آسمان با هزار چشم حسود

در نظارت دقيقتر مي شد.

 

ـ «هي! كه هستي؟» سكوت برج شكست.

ـ «هي! كه هستي؟ پرندة مغموم!

مرغ سقايكي؟ پرستوئي؟»

بانگ زد برجبان در آن شب شوم.

 

ـ «برج ما برج پرده دارانست,

همه كس را به برج ما ره نيست.

چه شد اينجا گذارت افتاده ست؟

سرگذشت تو چيست؟ نام تو چيست؟»

 

ـ «از شبستان شعر آمده ام,

من سخن پيشه ام, سخنگويم.

مرغكي راهجوي و رهگذرم,

مرغ سقايك, پرستويم.

 

مرغ سقايكم چو مي خوانم

تشنگانرا به آب و دانة خويش.

و پرستويم آن زمان كه كنم

عمر در كار آشيانة خويش.

 

دانم اينرا كه در جوار شما

كشتزاريست با هزار عطش.

آمدم كز شما بياموزم,

كه چسان ريزم آب بر آتش

 

آمدم با هزار اميد بزرگ,

و همين جام خرد و كوچك خويش

آمدم تا ازين مصب عظيم

راه درياي تشنه گيرم پيش . . .»

 

ـ «برج ما جاي آشيان تو نيست»

گفت آن نغمه ساز نو پايك.

ـ «تشنگان را بخار بايد داد,

دور شو دور, مرغ سقايك!»

 

صبحدم كشتزار عطشان ديد

در كنارش فتاده پيكر غم.

در بمنقار مرغ سقايك,

برگ سبزي لطيف, پر شبنم.

 

رفته در خواب, خواب جاويدان

وقت بدرود شب, طلوع سحر؛

با تفنگي كبود و گرد آلود,

رهگذر, جنگجوي بي سنگر.

 

چه آرزوها

درآمد:

چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم.

چها كه مي بينم و باور ندارم.

چها, چها؛ چها؛ كه مي بينم و باور ندارم.

 

مويه:

حذر نجويم از هر چه مرا بر سر آيد.

گو درآيد, درآيد

كه بگذر ندارد و منهم كه بگذر ندارم.

 

برگشت به فرود:

اگر چه باور ندارم كه ياور ندارم.

چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم.

 

مخالف:

سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز.

نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز.

چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم,

خبر نداريم.

خوشا كزين بستر؛ ديگر, سر بر نداريم.

 

برگشت:

در اين غم, چون شمع ماتم,

عجب كه از گريه آبم نبرده باز.

چها چها چها كه مي بينم و باور ندارم.

چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم.

 

 

خفتگان

خفتگان نقش قالي, دوش با من خلوتي كردند.

رنگشان پرواز كرده با گذشت ساليان دور,

و نگاه اين يكيشان از نگاه آن دگر مهجور,

با من و دردي كهن, تجديد عهد صحبتي كردند.

 

من به رنگ رفته شان, وز تار و پود مرده شان, بيمار,

و نقوش در هم و افسرده شان, غمبار,

خيره ماندم سخت و لختي حيرتي كردم.

ديدم ايشان هم ز حال و حيرت من حيرتي كردند.

 

من نمي گفتم كجايند آن همه بافندة رنجور,

روز را با چند پاس از شب به (خلط سينه ئي در مزبل افتاده بنام) سكه ئي مزدور؛

يا كجايند آن همه ريسنده و چوپان و گله ي خوش چرا, در دشت و در دامن,

يا كجا گل ها و ريحان هاي رنگ افكن؛

من نمي رفتم براه دور.

بهمين نزديك ها انديشه مي كردم؛ همين شش سال و اندي پيش

كه پدرم آزاد از تشويش, بر اين خفتگان مي هشت گام خويش.

ياد از او كردم كه اينك سركشيده زير بال خاك و خاموشي,

پرده بسته بر حديثش عنكبوت پير و بي رحم فراموشي.

لاجرم زي شهربند رازهاي تيرة هستي,

شطي از دشنام و نفرين را روان با قطره اشك عبرتي كردم.

ديدم ايشان نيز

سوي من گفتي نگاه عبرتي كردند.

گفتم: «اي گل ها و ريحان هاي رويان بر مزار او!

اي بي آزرمان زيبارو!

اي دهان هاي مكنده ي هستي بي اعتبار او!

رنگ و نيرنگ شما آيا كدامين رنگسازي را بكار آيد؛

بيندش چشم و پسندد دل,

چون بسير مرغزاري, بوده روزي گور زار, آيد؟»

خواندم اين پيغام و خنديدم,

و, به دل, ز انبوه پيغام آوران هم غيبتي كردم.

خفتگان نقش قالي همنوا با من,

مي شنيدم كز خدا هم غيبتي كردند.

 

فسانه

گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود.

ديگر نمانده بود برايم بهانه اي.

جنبيد مشت مرگ و در آن خاك سرد گور,

مي خواست پر كند

روح مرا, چو روزن تاريكخانه اي.

 

اما بسان بازپسين پرسشي كه هيچ

ديگر نه پرسشي ست از آن پس نه پاسخي؛

چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود؛

از آشيان سادة روحي فرشته وار؛

كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود؛

خنديد با ملامت, با مهر, با غرور,

با حالتي كه خوشتر از آن كس نديده است؛

كاي تخته سنگ پير!

آيا دگر فسانه به پايان رسيده است؟

 

چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت.

خون در رگم دويد.

ـ امشب صليب رسم كنيد, اي ستاره ها ـ

برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت.

 

گوئي شنيدم از نفس گرم اين پيام

عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود.

اما دريغ, كاين دل خوشباورم هنوز

باور نكرده بود؛

كآورده را به همره خود باد برده بود!

 

گوئي خيال بود, شبح بود, سايه بود.

يا آن ستاره بود كه يك لمحه زاد و مرد.

چشمك زد و فسرد.

لشكر نداشت در پي, تنها طلايه بود.

 

اي آخرين دريچة زندان عمر من!

اي واپسين خيال شبح وار سايه رنگ!

از پشت پرده هاي بلورين اشك خويش,

با ياد دلفريب تو بدرود مي كنم.

روح ترا و هرزه درايان پست را,

با اين وداع تلخ ملولانة نجيب,

خشنود مي كنم.

 

من لولي ملامتي و پير و مرده دل,

تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو؛

رنجور مي كند نفس پير من ترا,

حق داشتي, برو.

 

احساس مي كنم كه ملولي ز صحبتم,

آن پاكي و زلالي لبخند در تو نيست.

و آن جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني.

مي بينمت ز دور و دلم مي تپد ز شوق,

مي بينيم برابر و سر بر نمي كني.

 

اين رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا,

در من ريا نبود, صفا بود هر چه بود؛

من روستائيم؛ نفسم پاك و راستين

باور نمي كنم كه تو باور نمي كني.

 

اين سرگذشت ليلي و مجنون نبود ( ـ آه,

شرم آيدم ز چهرة معصوم دخترم ـ )

حتي نبود قصة يعقوب ديگري؛

اين صحبت دو روح جوان, از دو مرد بود,

يا الفت بهشتي كبك و كبوتري.

 

اما چه نادرست درآمد حساب من!

از ما دو تن يكي نه چنين بود, اي دريغ.

غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز

ما را چو دشمني به كمين بود, اي دريغ.

 

مسموم كرد روح مرا بي صفائيت,

بدرود, اي رفيق مي و يار مستي ام!

من خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر.

ور نيز ديده اي تو, ببخشاي پستي ام.

 

من ماندم و ملال و غمم, رفته اي تو شاد,

با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است.

اي چشمة جوان!

گويا دگر فسانه به پايان رسيده است.

 

قاصدك

قاصدك! هان, چه خبر آوردي؟

از كجا, وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي, اما, اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي.

 

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري ـ باري,

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس,

برو آنجا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

 

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه هاي همه تلخ,

با دلم مي گويد

كه دروغي تو, دروغ؛

كه فريبي تو, فريب.

 

قاصدك! هان, ولي . . . آخر . . . اي واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با توام, آي! كجا رفتي؟ آي . . .!

راستي آيا جائي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي, جائي؟

در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389  |
 
قواعد نوشتن هایکو

 

 

 

نوشتن هایکو هرچند ظاهراً ساده به نظر می‌رسد، اما قواعد و اصول بسیاری برای آن برشمرده اند. به قول رابرت فراست شاعر آمریکایی: « شعر و شاعری بدون قواعد، مثل تنیس بازی کردن بدون تور است». قواعد، تا جایی که دست و پای شاعر را نبندند و در اختیار او باشند بد نیستند. باشو گفته است: « قواعد را بیاموز و از یاد ببر». پس به عقیده او نیز نخست باید تمام قواعد را یاد گرفت.
در اینجا تعدادی از قواعد سنتی و جدید نوشتن هایکو در زبان‌ ژاپنی و زبان‌های اروپایی را می‌خوانیم. بدون شک رعایت تمام آنها در یک اثر امکان‌پذیر نیست. زیرا حتی برخی از آنها با هم سازگاری ندارند. بهترین حالت این است که از میان آنها، قواعد خود را برگزینیم و به کار بندیم  و اگر زمانی در هایکو‌های خود به تکرار رسیدیم، قواعد جدید‌ی را اعمال کنیم. خواندن آثار بزرگان و تمرین، همیشه بهترین راه تسلط بر قواعد است.

۱- همیشه تعداد هجاهای هایکوی خود را بشمارید.

۲- هفده هجا را در یک سطر بنویسید.

۳- هفده هجا را در سه سطر بنویسید.

۴- هفده هجا را در سه بند به ترتیب پنج، هفت و پنج هجایی بنویسید. (قالب استاندارد ژاپنی)

۵- هفده یا کمتر از هفده هجا را در سه بند به ترتیب کوتاه، بلند و کوتاه بنویسید. (قالب رایج در زبان­های اروپایی)

۶- باید بتوان همه هایکو را با یک نفس  خواند.

۷- از فصل­‌وا‍‍ژه‌­ها (کلماتی که به فصل خاصی از سال ارجاع می­‌دهند) استفاده کنید.

۸- در پایان بند اول یا دوم ( اما نه هردو) سکوت قرار دهید.

۹-هرگز اجازه ندهید که سه بند هایکوی شما پشت سر هم، یک جمله کامل تشکیل دهند.

۱۰- ترتیبی دهید که رابطه یا تقابل بندهای اول و دوم، تنها پس از خواندن بند سوم مشخص شود.

۱۱- همیشه از زمان حال استفاده کنید و در مورد اینجا و اکنون بنویسید.

۱۲- استفاده از اسامی خاص و ضمایر شخصی را تا حد ممکن محدود کنید.

۱۳- تا جای ممکن از وجه استمراری استفاده نکنید.

۱۴- بد نیست اگر دو بند از سه بند شما (اول و دوم) ساختار نحوی یکسان داشته باشند.

۱۵- در مورد ترتیب تصاویری که هر یک از بندها به دست می­‌دهند فکر کنید. مثلاً ابتدا یک منظره از دور، بعد بخشی از آن منظره از نزدیک­تر و در نهایت یک کلوزآپ.

۱۶- لُب مطلب را برای بند آخر نگه دارید.

۱۷- سعی کنید بند اول تا جای ممکن جذاب و گیرا باشد.

۱۸- همیشه فقط در مورد چیزهای روزمره ومعمولی، با روشی معمولی و با زبانی معمولی بنویسید.

۱۹- به مطالعه ذن بپردازید و بگذارید هایکوی شما مصداق روش بی­‌کلام تصویرسازی باشد.

۲۰- ادیان و فلسفه­‌های مختلف را مطالعه کنید و بگذارید اثر آنها در پس‌­زمینه هایکوی شما بازتاب یابد.

۲۱- تنها از تصاویر عینی استفاده کنید.

۲۲- سعی کنید به سطوح چندگانه از معنا دست یابید. سطوح بیرونی شامل تصاویر عادی و در سطوح عمیق­‌تر، فلسفه حیات و جهان­‌بینی شما.

۲۳- از تصاویری استفاده کنید که برانگیزاننده انزوای خودخواسته و فقر داوطلبانه باشند. (سابی در فرهنگ ژاپنی)

۲۴- از تصاویری استفاده کنید که برانگیزاننده نوستالژی رمانتیک باشند. (وابی در فرهنگ ژاپنی)

۲۵- تضادها را بیابید و در هایکوی خود به تصویر بکشید.

۲۶- از جناس و بازی با کلمات استفاده کنید.

۲۷- در مورد چیزهای ناممکن به شکلی معمولی صحبت کنید.

۲۸- از تصاویر تداعی­‌گر معانی متعالی استفاده کنید ( از جنگ و جنایت ومسائل جنسی صحبت نکنید)

۲۹- تنها از تصاویر مربوط به طبیعت استفاده کنید. ( از اشاره مستقیم به مسائل انسانی خودداری کنید)

۳۰- عواطف انسانی را با اشاره به جنبه‌­های مختلف طبیعت تداعی کنید.

۳۱- از هرگونه اشاره مستقیم به خود در هایکو پرهیزکنید.

۳۲- استفاده از علائم سجاوندی (نقطه، ویرگول، خط تیره و …) در هایکو مانعی ندارد.

۳۳- گاهی برای ایجاد ایهام از آوردن علائم سجاوندی خودداری کنید.

۳۴- قواعد نگارشی زبان خود را به طور کامل رعایت کنید.

۳۵- از آوردن قافیه پرهیز کنید.

۳۶- از به کار بردن اوزان غیر­هجایی (مانند وزن­های عروضی فارسی) خودداری کنید.

۳۷- از واج­‌آرایی (تکرار منظم آواهای مشابه در یک بند) استفاده کنید. (مثل تکرار [چ] در مصرع «سرو چمان من چرا میل چمن نمی­کند…» از حافظ)

۳۸- از آواهای کلمات برای انعکاس احساسات خود استفاده کنید.

۳۹- همیشه هایکوی خود را به یک اسم ختم کنید.

۴۰- از هر الهام و شهود آنی به عنوان نقطه آغازی برای خلق یک هایکو استفاده کنید.

۴۱- از آوردن فعل­های زیاد خودداری کنید.
۴۲- هر جا که توانستید حروف اضافه را حذف کنید. (حروفی مانند: از، در، به، با، میان، روی و …)

۴۳- قیدها را حذف کنید.

۴۴- برای هر اسم، بیش از یک معرف ( توصیف کننده­‌هایی مانند صفات و …) نیاورید.

۴۵- با هایکوی خود مانند شعر برخورد کنید. هایکو جمله زیبای روی کارت­‌پستال نیست.

۴۶- هر هایکویی را که به ذهنتان رسید بنویسید. حتی بدترینشان را. زیرا می­‌توانند الهام‌­بخش آثاربهتر بعدی باشند.

 

 سید آیت حسینی

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 

میجیكاــ اوتا

 

"میجیكاــ اوتا" كه در اصطلاح زینوــ ژاپنی تانكا هم گفته می‌شود  یكی از فرمهای  قالب  كلاسیك و بسیار قدیمی ‌ژاپن است. شعر تانكا فرم ثابتی دارد كه تشكیل شده از پنج خط  كه به ترتیب دارای ۵ ۷ ۵ ۷ ۷ هجا می‌باشند. این پنج خط  دارای دو قسمت است و دومین قسمت یا جواب قسمت اول است یا به قسمت اول برمی‌گردد. سه خط اول معمولا  تصویری  طبیعی و واقعی است و دو خط  دیگر به احساسات اشاره دارد. تانكا شعر بسیار ظریف عاشقانه و آهنگینی است كه در آن احساساتی والا مانند عشق تنهایی و مرگ به صورت كاملا  ظریفی بیان می‌شود. اغلب این گونه اشعار دارای سبك بسیار بالا و فاخر ادبی هستند. در هایكو كه آن را می‌توان نهایت ایجاز شاعرانه محسوب كرد نوع نگاه شاعر به طبیعت و زاویهء دیدش كلید دست یابی به تجربهء حسی شاعر را كه مستور مانده است در اختیار خواننده قرار می‌دهد اما طبیعت در شعر تانكا عامل تداعی است تداعی تجربه ای كه خواننده نیز در آن سهیم می‌شود جدا از تفاوت طولی این دو فرم شاید بتوان ‌هایكو و تانكا را به رباعی و دوبیتی تشبیه كرد كه ویژگی بارز اولی ایجاز است و دومی ‌حس آمیزی و بیان عاطفی. از تانكانویسان معروف ژاپن می‌توان به اونو نو كوماچی" تویوتاما تسونو" ایزومی‌شی كی بو "ماتسوباشو" ایشی كاوا" و "تاكوبوكو " كه او را به عنوان رمبوی ژاپن می‌شناسند اشاره كرد.

در این قسمت به معرفی تویوتاما تسونو   و گزیده اشعار او می‌پردازیم.

میتویوتاما تسونو در‌ هاکایدو متولد شد.‌ هاکایدو، شمالی ترین جزیره از چهار جزیره بزرگی است که ژاپن را تشکیل می‌دهند. پدرش قایقران بود. از آنجا که تویوتاما دریا را خیلی دوست داشت اجازه داشت هر از گاهی به همراه پدر به سفرهای کوتاه دریایی برود. تویوتاما خیلی زود با یک آرشیتکتور ازدواج کرد. و به همراهش به توکیو و سپس به پاریس رفت.
در ‌هایکو‌های او افکار، احساسات و تصاویر ژاپنی و اروپایی ترکیب می‌شوند و به همین دلیل ویژگی تقریبا یگانه ای دارند.
تویوتاما در پاریس به علت بیماری سل و نبود امکانات درمانی در سن ۳۲ سالگی چشم از جهان فرو بست

خواب دیدم

بیدار شده ام و موی شانه می‌کنم

حال بیدارم

و بر موی شانه می‌زنم

یا شاید

رویاست این هم؟

  …………………………………..

تنها کسی

که چراغ را فرو می‌کُشد

بر چارچوب چنجره

درمی‌یابد عمق شب پر ستاره را.

…………………………….. 

بر توفان اعتنا نمی‌کند

درخت قان

وقتی بر گردش می‌پیچد،

اما غریب ترین عطرش را

می‌بخشد به نوازش لطیف باران.

……………………………..

چنانم اندوهگین می‌کند،

که پرنده می‌ترسد میان بیشه زار

اگر، نزدیک تر شوم.

………………………………………….

  دیگران

آنچه را می‌گویی، می‌شنوند

و من

آنچه را نمی‌گویی.

…………………………….

کمال

از آن درختی است

که تنها ایستاده.

  ………………………………………….

پیش تر

آستین مقابل چشمان می‌گرفتم

تا لبخندی را پنهان کنم.

حالا، پنهان می‌کنم

اشک‌ها را.

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 
                                                ۳۵ تانكا از شعر ژاپن
تماس دانه هاي برف 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
005007.jpg
Ishikawa Takuboku
 
تانكا

تانكا يكي از فرم هاي قالب شعري كلاسيك و بسيار قديمي ژاپن است.دوره اي كه از زمان پادشاه هي يان (Heian) شروع مي شود و به دوره صلح معروف است( ۱۱۹۲-۷۹۴ )در كشور ژاپن هنر و ادبيات به نقطه اوج خود رسيده و در شعرخواني و شعرسرايي پيشرفت بسياري حاصل شده است. اين دوره كه دوره هي يان نيز ناميده مي شود زمان شكوفايي شعر تانكا است. بنا بر اين سابقه اين فرم شعري حتي از هايكو (شعر سه خطي معروف ژاپني) هم پيشي گرفته و قديمي تر از آن است.
شعر تانكا فرم ثابتي دارد كه تشكيل شده از پنج خط و اين پنج خط داراي دو قسمت است و دومين قسمت يا جواب قسمت اول است يا اينكه به قسمت اولي برمي گردد. سه خط اول معمولاً تصويري طبيعي و واقعي است و دو خط ديگر به احساسات اشاره دارد. اغلب اوقات اين دو قسمت توسط يك شاعر نوشته مي شود. ولي در مواردي ديده شده كه شعر تانكا توسط دو شاعر نوشته شده باشد.در گذشته تانكاها در دربار سلطنتي سروده و خوانده مي شد و بدين علت اغلب اينگونه اشعار داراي سبك بسيار بالا و فاخر ادبي هستند.تانكا شعر بسيارظريف، عاشقانه و آهنگيني است كه در آن احساساتي والا مانند عشق، تنهايي و مرگ به صورت كاملاً ظريفي به رشته تحرير درآمده است.
در كشور ژاپن با وجود گذشت زمان نه تنها از محبوبيت شعر تانكا كاسته نشده بلكه همچنان به صورت مردمي و معروف باقي مانده و روز به روز به طرفداران شعر تانكا افزوده مي شود، تا جائي كه بيش از هشت ميليون كتاب با اين عنوان فروخته شده است.تا به امروز فرم هاي مختلف شعر ژاپني از مرز ژاپن گذشته و حتي از مشرق زمين پا را فراتر نهاده و به كشورهاي دوردست رسيده است. در اين ميان شعر هايكو گوي سبقت را از ديگر فرم ها ربوده و بسيار شناخته شده تر از تانكا است. شعر تانكا جزو فرم هاي نادر است. به عنوان دليل مي توان به سخت بودن ترجمه آن به زبان هاي ديگر از جمله فرانسه و انگليسي اشاره كرد. از آنجائي كه خواندن تانكا در زبان ژاپني تا حدودي كار چندان آساني نيست بدين جهت ترجمه آن به زبان هاي انگليسي و فرانسه دشوار بوده و زماني كه تانكا به زبان فرانسه يا انگليسي برگردانده مي شود خواندن اين نوع شعر آسان تر شده و وقتي كه ما از فرانسه و انگليسي به زبان فارسي ترجمه مي كنيم شعر سهل و قابل فهم مي شود.
تانكا نويسان معروف ژاپن، Ono no Komachi، Ki no Tsurayuki، Ikago no Ttsuyki، Teika Basho وIshikawa Takuboku هستند. Takuboku يكي از شاعران ژاپني است كه در ۲۰ فوريه ۱۸۸۶ به دنيا آمد و در اثر ذات الريه در ۱۹۱۲ در سن ۲۶ سالگي درگذشت. او را به عنوان رمبو ژاپن مي شناسند.
005004.jpg
1
به زبان
مردمان قديم
نمي توانم بخوانم
نامه هايي را كه پدرم نگه داشته است
از دوستهاي قديمي كه خيلي وقت پيش مرده اند.
۲
در گورستان
همه در مورد مرده حرف مي زنند
و مردن-
چقدر غريب است كه ناگاه
آرزو كني داشتن يك بچه را...
۳
نمي توانم بخوابم
در اين سرماي پاييزي پسرم به رختخواب مي آيد
و تعارف مي كند كه قسمت كنيم
پتوي نرم و راحتش را .
۴
به اتاق باز مي گردم
تماشايت مي كنم كه خوابيده اي
در آخرين نور شمعي
كه خود برايم روشن كردي.
۵
حواصيل آبي رنگ فرياد مي زند،
امواج سفيد شنل پوش ساحل را جستجو مي كنند
ما دست در دست هم قدم مي زنيم
با پيدا كردن سازگاري لطيفي
يك زندگي را با هم شكل مي دهيم.
۶
از ژاپن
دوستي كه سرطان دارد
بالاخره برايم مي نويسد كه «موهايم رشد كرده»
اشكهايم روي لبخندم مي لغزند.
۷
آفتاب تابيده بر روي برف ها
اكنون مدتهاست كه بدون تو
تقريباً مي توانم
كه لذت ببرم از خاطراتت
بدون ريختن اشكي.
۸
هميشه كمي از او ترسيده ام؛
اكنون او دارد مي ميرد
من گيسوانش را نوازش مي كنم
و كلمات آرامش بخشي مي گويم.
۹
پيرمردي كه آلزايمر دارد
ملاقات كننده اي ندارد
او بيشتر از همه عمر كرده
حتي از خودش.
۱۰
در قطعه زميني خالي
گل هاي كم رنگ بنفش
خار پنبه
تو سنگ كرده اي دلت را، اما
كسي چه مي  داند شايد روزي شكوفه بدهد.
۱۱
باقي مانده در جيب مادر
سوزن، نخ و يك دكمه
وسط دعا
فاصله بين مان را حس مي كنم.
۱۲
بسيار ساكت و آرام
قدم برمي داري در تاريكي  شب
من نه براي صدا
بلكه به خاطر رايحه اي كه
تو در آنجا بوده اي، برمي خيزم.
۱۳
خانه پدر و مادرم
خالي از هر چيزي كه متعلق به آنها بود
در را مي بندم
روي چوب ها و ميخ هاي رنگ شده
كليد را براي ديگران نگه مي دارم.
۱۴
در ساحل مهتابي
در حضور موجي كه به عقب مي برد
موج ضربه زننده را
دو قلب با هم مي تپند
با نظم آهنگي يكسان در دو وجود.
۱۵
تلالوي نور خورشيد
خيره كرده قسمت ساحلي را
و تابستان مي آيد
هنوز هم بازوان خالي ام مي طلبند
پسرم را كه سه سال است رفته.
۱۶
وقتي كه باز كردي
نامه ام را
تعجب نكردي كه قلبم
بيرون افتاد؟
۱۷
باران پاييزي
نامه اي ديگر مي اندازم
براي تو داخل آتش
ماجراي ديگري در زندگي ام
ناتمام ماند .
۱۸
گيسوانت
روزي صورتم را اين چنين لمس كرد
در باد
تماس دانه هاي برف هم خوشايند است.
۱۹
مي نوشم چايي
از فنجان چيني سفيد
به بيرون پنجره خيره مي شوم
به خيابان پوشيده از برف
و خاطراتم.
۲۰
آيا اين دست تو بود
كه با مهرباني دستم را نگه داشت
ديشب در رويا
درست مانند گل هاي داوودي كه
نگه مي دارند رد باران بهاري را.
۲۱
امروز صبح
متعجب شدم از اين كه در پشتي خانه
باز بود
ديشب بعد از مدتها تو دوباره يواشكي آمده اي
به روياهايم.
۲۲
همچنان روشن است
امروز صبح
چراغ ايوان
من روشن كردم ديشب
وقتي كه تو رفتي.
۲۳
با گفتن كلمه «او»
لبانت شكلي مي گيرد
مثل اين كه آماده مي شوي براي يك بوسه.
۲۴
چه چيزي باعث شد
آن صنوبر بلرزد
بدون وزش باد؟
شايد آن هم پريشان شده
به خاطر گذشته.
۲۵
رديفي از ابرها
پنهان مي كنند اشعه هاي آفتاب نيم روزي را
چه منظره زيبايي
تصاويري از سايه ها و نور
عوض مي شوند با هر وزش باد.
۲۶
نگاهي به بالا مي اندازم
ابرها عوض كرده اند شكل هايشان را
زماني كه در مورد عشق مي خواندم
و احوال آشفته.
۲۷
ديوارها پر از
آثار هنري
اما تنها چيزي كه مي بينم
دامن اش است كه تكان مي خورد
با نيسم ملايم.
۲۸
آخرهاي فصل
تماشا مي كنم آخرين غازهايي را كه به جنوب پرواز مي كنند
تنها در سوز و سرما
تصميم مي گيرم كه چگونه
بالاخره به تو بگويم خداحافظ.
۲۹
اگرچه تو هيچ گاه دور از ذهنم نيستي
اينجاست كه بيشتر احساس مي كنم تو را
جايي كه زمين مي چسبد به آسمان.
۳۰
از بالاي شانه هايم
درخواست او براي نسرودن شعرهايي
در مورد وداع
اما وقتي برمي گردم كه نگاهش كنم
حتي پرنده ها هم پرواز كرده اند.
۳۱
ما مرتب مي كرديم وسايل مادربزرگ را
زير بالشش
عكس يك مرد
كسي نمي شناسدش.
۳۲
دوباره فراموش كرده
روز تولدم را
براي سالگرد ازدواجمان
نهال گردويي را مي خرد.
و با هم منتظر ميوه دادنش مي مانيم.
۳۳
نگاهي به صورتت
اي كاش كلماتم
ناگفته
باقي مانده بود.
۳۴
آژير حمله هوايي
دوباره...
لگد مي زند. لگد مي زند
بچه
در شكمم.
۳۵
آيا اين باد است
يا كه مدت سكوت تو
كه مي آورد اين سرما را
برگ ديگري را تماشا مي كنم
كه از آسمان پاييزي افتاد.
|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هایکو چیست؟
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
امروزه اغلب مردم جهان شعر ژاپن را با هايكو مي‌شناسند. هايكو شعري است 17 هجايي كه در سه سطر نوشته مي‌شود. سطر اول و سوم هركدام پنج هجا و سطر دوم هفت هجا دارند. هايكو نه وزن دارد و نه قافيه و آرايه‌هاي كلامي در آن به ندرت به كار مي‌رود. حدود دو هزار سال پيش هايكو جزئی از يك فرم شعري 31 هجايي به نام تانكا بود كه از دو بخش تشكيل مي‌شد و معمولا آن را شاعران به شيوه پرسش و پاسخ مي‌سرودند. بخش نخست تانكا 17 هجا دارد و بخش دوم آن 14 هجا. تانكا به معني شعر كوتاه است و در مقابل آن چوكا قرار دارد كه به معني شعر بلند است. با اينكه در ژاپن به غير از تانكا و چوكا چندين فرم شعري ديگر هم وجود دارد شعرهاي كوتاه محبوبيتشان بيش از بقيه است. در قرن شانزدهم ميلادي به تدريج بخش 17 هجايي تانكا مستقل شد و آن را هاكايي يا هايكو ناميدند.هر هایکو بخشی خاص به نام گیگو دارد که اشارهای به فصل رنگ یا تصویری خاص است.هایکودر ذهن خواننده تصویری می نگارد که معمولآ همان مقصود شاعر است .در تاريخ ادبيات ژاپن چهار هايكوسرا بيش از ديگران نام برآورده‌اند: باشو, بوسون, ايسا, شيكي. اين چهار شاعر صاحب سبك, در خارج از ژاپن نيز چهره‌هايي شناخته شده‌اند و بعضي از پژوهشگران و شرق‌شناسان اختصاصاً در مورد هنر شاعري آنها تحقيق مي‌كنند. ماتسوئو باشو (1644 ـ 1694 م) بزرگترين و نام‌آورترين شاعر هايكوسراي ژاپني محسوب مي‌شود. وي تا 41 سالگي بيشتر به سرودن اشعار هزل‌آميز گرايش داشت و در دهه آخر عمرش بود كه مكتب باشو را در هايكو بنيان نهاد و شاگردان متعددي تربيت كرد كه از ميان آنها ده شاعر كه به ده شاگرد باشو مشهور شدند در اشاعه ويژگيهاي شعري او كوشيدند. پيش از باشو كار هايكوسرايان بازي با كلمات بود و همين امر باشو را بر آن داشت كه در اعتلاي هايكو بكوشد. معروفترين شعر باشو هايكو ی ”بركه كهن“ است كه سرآغاز حركت انقلابي او در فرم هايكو بود و در تفسير آن مقاله‌هاي متعددي منتشر شده است و بعضي معتقدند اين هايكو چكيده و لب لباب فلسفه ذن است:

برکه كهن
جهيدن غوكي
آواي آب.

پس از باشو شاعري كه در حد و اندازه‌هاي او باشد ظهور نكرد و هايكو براي مدتي در محاق افتاد و حتي بعضي از شاگردان باشو به گفتن سن ريو كه فرمي است شبيه هايكو و 17 هجا دارد توجه نشان دادند. در سن ريو از ژرفاي هايكو خبري نيست و شاعر بيشتر در كار طعن و ريشخند عواطف و محدوديتهاي انساني است. چند دهه بعد از مرگ باشو يوسا بوسون
(1716 ـ 1783 م) وارد عرصه شعر ژاپن شد و سبك جديدي را در هايكو پايه گذاشت. بوسون نقاشي چيره‌دست بود و هايكوهايش داراي ظرافت نايابي است و عشق به طبيعت در او از باشو نيز نيرومندتر است. اين هايكو از اوست:


سنجاقكها
و رنگ ديوارها؛
زادگاهم چه عزيز است!


كوباياشي ايسا (1764 ـ 1827 م) شاعر تهيدست و نامرادي بود كه تا مدتها به سبك باشو و بوسون شعر مي‌گفت ولي در چهل سالگي به كمال شعري خود دست يافت. وي زبان محاوره و لهجه‌هاي مختلف را در هايكوهايش به‌كار گرفت. ايسا چيزهاي كوچك و بي ارزش را دوست مي‌داشت و آنها را عميقاً درك مي‌كرد و به چيزهايي كه احترامي بر نمي‌انگيختند عشق مي‌ورزيد. مي‌توان گفت كه بيشتر هايكوهاي ايسا درباره حلزونها و قورباغه‌ها و پروانه‌ها و كرمهاي شبتاب و پشه‌ها و مگسها و زنجره‌ها و سنجاقكهاست. از جمله اين هايكوي او:


از براي من
فاخته مي‌خواند, و كوه
به نوبت.



ماساوكا شيكي (1867 ـ 1902 م) كسي بود كه هايكو را در دوره جديد احيا كرد و اين فرم كهنسال را كه پس از بوسون و ايسا به سراشيبي افتاده بود نجات داد. شيكي هم هايكو مي‌سرود و هم تانكا و در سال 1899 مجله فاخته را بنيان نهاد كه از مجله‌هاي معتبر شعر ژاپن به‌شمار مي‌رود. وي منتقد خوبي بود و نقد معروفي بر هايكوي ”بركه كهن“ باشو نوشت. از اوست:


در تاريكي جنگل
دانه توتي فرو مي‌افتد:
صداي آب.



 

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 
 

بعد از تحریر :
از سگِ مان بگويم ؛
¨ ساكورا پرپر میشود !¨
.....................
آكى سوزومى
..................... 

 


 بابا ، مامان !
وقتى كه بدنيا اومدم ،
از كجا فهميدين كه من ¨هيرومى¨ هستم ؟
...............................................
كودك سه ساله ، هيرومى
...............................................

 

 

زادگاه من !
كوهسارهايت از هر سو
سرشار شكوفه ى لبخند است

.......................
ماسااوكا شيكى
.......................

 

 

 

نهالى رسته بر كنده ى بجا مانده
و يكى تيغ در مشتى
حاضر در باغچه
.....................
سووها
.....................

 

 

 

هيبت زنم
وقتيكه ديگر از مساوات نميگوید
بس هراس انگيز است !
...........
ماسامى
...........

 

 

 

 

شمار كودكان، ثابت مانده ،
رفتارهاى كودكانه اما
عجيب رو به فزونى است !
...............
تاكادا ميه
................

 

 

همسرم ،

شريك دغدغه هايم ،

چقدر عميق مىخوابد !
.................
هيما كوساكو
.................

 

 

در سايه شكوفه ها
كليد را به فرمانى
در مشتش فشرده است
................
ايمايى سِي
.............

 

 

 

 سبز ! كوه به كوه
ميروم و ميگذرم
باز هم سبز !
.................
تانه دا سانتوكا
................

 

 

هستى سرشار بهار !
حتا دهانى كه
به خميازه گشوده ميشود !
..........................
اوميا ماساتو. هشت ساله
..........................

 

 

بچه گربه ى خواب آلود
بغلش هم كه ميكني
خواب آلود
..................
هينو سوجو
.................

 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 
 

 

آب ملایم می شود
یکی انگار پشت سرم ایستاده
..................
هاراكو كووهِى
..................

 

 

 

پنهان ز ديده ها
در محله ى بدنامى
سوسن آذين می كنند
.........................
ماتسوموتو تاكاشى
.........................

 

 

در دنياى رمان
سرخ وسياه هست
بين ماهى قرمزها هم همينطور
.........
آياكو
.........

 

 

 

پرستوى باران خورده
درون خانه را
به آشوب كشيد
.......................
ناتسوايشى
.......................

 

 

 

گلبرگى فروافتاد ؛
گوش هاى اسب نجيب
تكانى خورد
.........................
موراكامى كيجو
.........................

 

 

 

آفتاب بهار، لب بام
احوال روزگار ،
مثل سس مايونز !
......................
كواِدا اِميكو
......................

 

 

 

پيشينيان ما
بهار را با حسرت
مشايعت مىكردند !
................
اوريتو
................

 

 

 

همپاى پژمردن من
علف ها سر سبزتر مىشوند
خاموشى نزديك است
..........................
اوگورا ميوجى
........................

 

 

لاله
جانِ سرشار ِ
شادكامى ِ ناب است !
......................
هوسومى آياكو
......................

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

یک کلمه

اما هزار جور

باران

‌ـ‌ دیوید فینلی

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

سکوت!

صدای زنجره

در سنگ‌ها فرو می‌رود.

‌ـ‌ باشو [از کتاب صد و یک...]

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

فانوس مُرده است

صدای باد

در بین برگ‌ها

‌ـ‌ شیکی [از کتاب صد و یک...]

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

آنجا، انتهای

شاخه‌ی کاجی خم‌شده

دُم یک سنجاب

‌ـ‌ کیت کولمن [از کتاب صد و یک...]

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

«آه، ای پروانه!

رؤیایت چیست

وقت بال‌زدن.»

‌ـ‌ چیو نی [از کتاب نور ماه...]

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

«قزل‌آلایی برمی‌جهد،

ابرها در بستر رود

حرکت می‌کنند.»

‌ـ‌ تونی تسورا [از کتاب نور ماه...]

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 

«برکه‌ای کهن،

جهیدن غوکی،

صدای آب»

 

 

این هایکو که خواندید مشهورترین هایکوی تاریخ است و سراینده‌ی آن، باشوُ (1644ـ1694)، مشهورترین هایکوسرای تاریخ

 

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در جمعه ششم آذر 1388  |
 
شب زیبای بهار

محو شد ناگهان

وقتی نظاره کردیم شکوفه های گیلاس را

( باشو )

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 
مثل گل نیلوفر

چه به سرعت می گذرد زندگی ام

امروز...؟

( موریتاکه )

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 

ای شکارچی سنجاقک

امروز او

چقدر پرواز کرده بود ؟

(چینو _نی )

 

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق شهرضائی
|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....

ابر با آن پوستین سرد نمناکش....

باغ بی برگی....

روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش...

ساز او باران سرودش باد....

جامه اش شولای عریانی است.....

ور جز اینش جامه ای باید....

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست....

باغ نو میدان....

چشم در راه بهاری نیست....


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟


داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید


باغ بی برگی .....

خنده اش خونی است اشک آمیز....

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصل ها پاییز....

از مهدی اخوان ثالث (م.امید)

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 
باران

باز باران،
با ترانه،
با گهرهاي فراوان،
مي خورد بر بام خانه .

من به پشت شيشه تنها .
ايستاده .
در گذرها،
رودها راه اوفتاده .

شاد و خرم،
يك دو سه گنجشك‌پرگو؛
باز هر دم،
مي‌پرند . اين‌سو و آن‌سو .

مي‌خورد بر شيشه و در،
مشت و سيلي .
آسمان امروز ديگر،
نيست نيلي .

يادم آرد روز باران؛
گردش يك روز ديرين؛
خوب و شيرين،
توي جنگلهاي گيلان .

كودكي دهساله بودم .
شاد و خرم،
نرم و نازك،
چست و چابك .

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود ، جنگل گرم و زنده .

آسمان آبي ، چو دريا ؛
يك دو ابر اينجا و آنجا .
چون دل من،
روز روشن .

بوي‌جنگل تازه و تر،
همچو مي‌مستي دهنده .
بر درختان مي زدي پر،
هر كجا زيبا پرنده .

بركه‌ها آرام و آبي؛
برگ‌و‌گل هرجا نمايان،
چتر نيلوفر درخشان؛
آفتابي .

سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم‌به‌دم در شور و غوغا .

رودخانه،
با دو‌صد زيبا ترانه؛
زيرپاهاي درختان،
چرخ مي‌زد، چرخ‌مي‌زد، همچو مستان .

چشمه‌ها چون شيشه‌هاي آفتابي،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توي‌آنها سنگريزه،
سرخ و سبز و زرد و آبي .

با دوپاي كودكانه،
مي‌دويدم همچو آهو؛
مي‌پريدم از سر جو؛
دور مي‌گشتم ز خانه .
مي‌پراندم سنگ‌ريزه،
تا دهد بر آب لرزه .
بهر چاه و بهر چاله،
مي‌شكستم كرده خاله .

مي‌كشانيدم به پايين،
شاخه‌هاي بيدمشكي؛
دست‌من مي گشت رنگين،
از تمشك‌سرخ و مشكي .

مي‌شنيدم از پرنده،
داستانهاي نهاني .
از لب باد وزنده،
رازهاي زندگاني .

هرچه مي‌ديدم در آنجا،
بود دلكش، بود زيبا؛
شاد بودم .
مي‌سرودم:

روز! اي روز دلارا
داده ات خورشيد رخشان،
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودي زشت و بيجان .

اين درختان .
با همه سبزي و خوبي،
گو، چه مي‌بودند جز پاهاي چوبي!
گر نبودي مهر رخشان؟

روز! اي روز دلارا!
گر دل‌آرايي است، از خورشيد باشد .
اي درخت سبز و زيبا!
هرچه زيبايي است. از خورشيد باشد .

اندك اندك، رفته رفته، ابرها گشتند چيره؛
آسمان گرديد تيره.
بسته‌شد رخساره‌ي خورشيد رخشان.
ريخت باران، ريخت باران.

جنگل از باد گريزان
چرخ‌ها مي‌زد چو دريا
دانه هاي گرد باران
پهن مي‌گشتند هرجا.

برق چون شمشيربرّان
پاره مي‌كرد ابرها را.
تُندر ديوانه، غران
مشت مي‌زد، ابرها را.

روي بركه مرغ‌آبي
از ميانه، از كناره،
با شتابي
چرخ مي زد بيشماره

گيسوي سيمين مه را
شانه مي‌زد دست باران
بادها با فوت خوانا
مي‌نمودندش پريشان.

سبزه در زير درختان
رفته‌رفته گشت دريا.
توي اين درياي جوشان
جنگل وارونه پيدا.

بس دلارا بود جنگل.
به! چه زيبا بود جنگل!
بس ترانه، بس فسانه،
بس فسانه، بس ترانه.

بس گوارا بود باران .
به! چه زيبا بود باران!
مي‌شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني، پندهاي آسماني:
_ بشنو از من؛ كودك‌من!
پيش چشم مرد فردا،
زندگاني-خواه تيره، خواه روشن
هست زيبا؛ هست زيبا؛ هست زيبا.


|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 
کارو




تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ..


دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ، آهسته پاکش می کنم ...آنوقت ...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامی که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم : ببین ! ... تو خودت دیدی که همه ی آن اشکها بدون کفن مردند ...ولی تو ...؟...!

کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار « او» ست دیوانه وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت ، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان جان داد ...

و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت ..

من در تلاطم امواج آشفته ی سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :

ایزابل!...

آخ ....

ایزا......

بل ........

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 عطار،تمثیل و سمبولیسم عرفانی

عطار،تمثیل و سمبولیسم عرفانی

سیّد حسن حسینی

 

اشاره:

اگر روزي ژاپنيها همت كنند و ما در برنامه‌هاي مخصوص كودكان و نوجوانان در يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني خودمان، شاهد پخش اولين قسمت از كارتون‌ِ منطق‌الطير باشيم، شايد دست‌اندركاران نقاشي متحرك در ايران پي به ارزشهاي تصويري اين منظومة عرفاني بي‌نظير ببرند.
تمام شخصيتهاي منظومة منطق‌الطير پرندگان هستند و هر پرنده نماد يك «تيپ» بشري. سلوك اين مرغان به سمت قاف و به رهبري ه‍ُدهد و گذشتن از هفت وادي و سرانجام پي بردن به اين راز شگفت كه سي مرغ باقي‌مانده از آفات و بلاياي راه پرفراز و نشيب سلوك، فرق و فاصلة چنداني با «سيمرغ» پادشاه مرغان‌ ـ ندارند، بدنة منظومه‌اي عرفاني را تشكيل مي‌دهد كه در نهايت تفسيري مجسم و بصري از اين حديث مي‌تواند بود كه: م‍َن‌ْ ع‍َر‌َف ن‍َف‍ْس‍َه ف‍َق‍َد‌ْ ع‍َر‌َف ر‌َب‍َّه.
خودشناسي، پيش‌درآمد خداشناسي است.
پرواضح است كه براي اين داستان پرشخصيت و پرحادثه، پيامهاي ديگري هم مي‌توان ارائه كرد، اما قصد ما از طرح اين نكته در اين بحث تأكيدي جداگانه بر ميل شديد عطار به داستان‌پردازي در كلية آثار منظوم او و نيز داستان‌پردازي نمادين در منطق‌الطير است. گفتني است كه منظومة بلند منطق‌الطير در بطن خود حاوي حكايات كوتاهي نيز هست كه هر از چندي ه‍ُدهد ـ رهبر و راهنماي مرغان ـ براي رفع شبهات و توجيه ضرورت سلوك براي ديگر مرغان، ارائه مي‌كند.
به نظر نگارنده يك دوره مطالعة كامل آثار منظوم عطار براي قصه‌نويسان و نيز قلمزنان عرصة فيلمنامه‌نويسي مي‌تواند دربردارندة تجربه‌هاي گران‌قيمتي باشد كه بسياري از ما با عطش فراوان در لابه‌لاي متون نقد ادبي غرب شيفته‌وار به دنبال آنها هستيم .
براي مثال داستان بلند «زن صالحه» در الهي‌نامة عطار دربردارندة تمام عناصر داستاني و شيوه‌ها و شگردهايي است كه در متون كلاسيك قصه‌نويسي بر آنها تأكيد فراوان شده است و مي‌توان با كمي بذل ذوق و حوصله از اين داستان بلند فيلمنامه‌اي جذاب و پرنكته و مناسب براي به تصوير درآمدن‌ آماده و ارائه كرد. فيلمنامه‌اي كه قهرمان آن زن پاكدامني است كه در نهايت به مقام اولياء‌ اللهي مي‌رسد و اين زن براي رسيدن به اين مقام، آزمونهاي سختي را پشت سر مي‌گذارد كه هر كدام از آنها براي تباه كردن يك لشكر عظيم از مردان فيزيكي كفايت مي‌كند!
نگاه مثبت به زن در آثار عطار كه در ميان شاعران عارف ما مي‌توان گفت تقريبا‌ً به عطار اختصاص دارد، مي‌تواند دستمايه ارزشمندي براي زنان كارگردان و فيلمنامه‌نويس سرزمين ما باشد و موجد آثاري كه در ذات و كردار طرفدار «زن» باشد نه در صورت و شعار. در كتاب ارزشمند مصيبت‌نامه نيز فراوان به حكاياتي برمي‌خوريم كه هم مناسب تبديل به فيلمنامه براي نقاشي متحرك است و هم شايستة ديگر فيلمهاي داستاني براي مقاطع سني مختلف.
به نظر شما آيا حكايت زير ـ با كمي تغيير و تبديل ـ قابليت فيلمنامه‌ شدن براي كارتون ـ نقاشي متحرك ـ را ندارد:

گشت پيدا يك كبوتر نازنين
رفت موسي را همي در آستين
از پ‍َس‍َش بازي درآمد سرفراز
گفت: اي موسي به من ده صيد باز!
رزق من اوست از منش پنهان مدار
لطف كن روزي من با من گذار
گشت حيران موسي عمران ازين
مي‌توان شد اي عجب حيران ازين
گفت اين يك را امانم حاصل است
وان دگر يك گرسنه، اين مشكل است!
زينهاري پيش دشمن چون كنم
هست دشمن گرسنه من چون كنم
گفت: اكنون هيچ ديگر بايدت
گوشت يا خود اين كبوتر بايدت
باز گفتا: «گوشتي گر باشدم
راضي‌ام به از كبوتر باشدم!»
كاردي خواست از پي مهمان خويش
تا ببرد پاره‌اي از ران خويش
باز چون گشت اي عجب واقف ز راز
شد فرشته صورت و گم گشت باز
گفت: ما هر دو فرشته بوده‌ايم
تا ابد از خورد و خ‍ُفت آسوده‌ايم
ليك ما را حق فرستاد اين زمان
تا كند معلوم اهل آسمان ـ‌
شفقت تو در امانت داشتن
رحمت تو در ديانت داشتن!

شايد نخستين اشكالي كه در زمينة فيلمنامه كردن اين حكايت لطيف به ذهن مي‌رسد وجود شخصيت موسي(ع) است. داستانهايي از اين دست را مي‌توان به راحتي با تغيير دادن شخصيت از پيامبر حق به مردي متدين و مهربان يا احيانا‌ً گذاشتن يكي از شخصيتهاي عرفاني به جاي آن، از شعاع «اهانت به مقدسات» دور كرد.موقعيت نمايشي يا وضعيت دراماتيكي كه عطار در حكايت كوتاه زير به وجود مي‌آورد از توانايي عطار براي خلق قصه‌هايي كه بار بصري بالايي دارند و مناسب تصوير شدن نيز هستند، حكايت مي‌كند:

كشتي‌اي آورد در دريا شكست
تخته‌اي زان جمله بر بالا نشست
گربه و موشي بر آن تخته بماند
كارشان با يكدگر پخته بماند
نه ز گربه بيم بود آن موش را
نه به موش آهنگ آن مغشوش را
هر دو تن از هول دريا اي عجب
در تحير بازمانده خشك‌لب
زهرة جنبش نه و ياراي سير
هر دو بي‌خود گشته نه شر و نه خير!

عطار در اينجا داستان را ناتمام گذاشته و فقط از موقعيت نمايشي به دست آمده به عنوان تمثيلي براي روز قيامت استفاده مي‌كند:

در قيامت نيز اين غوغا ب‍ُو‌َد
يعني آنجا نه تو و نه ما بود!

اما بر اهل فن پوشيده نيست كه اين موقعيت داستاني ايجادشده، شايان بسط و توسعة بيشتر است. مي‌توان ماجراي اين موش و گربه را كه در ميان درياي هولناك ناگزير بر روي تخته پاره‌اي رودرروي هم قرار گرفته‌اند و از ترس دريا ـ‌ خطر مشترك ـ‌ زهرة جنبيدن ندارند، ادامه داد و به نتايج متنوع و مطلوب رسانيد.
فيلمنامه‌نويس قرن بيستم مي‌تواند به جاي موش و گربه ـ‌ نماد دو دشمن ـ‌ يك سرباز ژاپني و يك سرباز آمريكايي را انتخاب كند و به جاي تخته‌پاره، جزيره‌اي متروك در دل اقيانوسي بزرگ را قرار دهد، و اين دو را از كانال حوادث دراماتيك با هم درگير كند و در نهايت به نتيجه‌اي برسد كه با ديدگاه خود از جنگ و تأثير آن بر انسان، سازگار باشد.
٭٭٭
شخصيت «ديوانه» در منظومه‌هاي عرفاني و به‌ويژه در حكاياتي كه عطار مي‌آورد بي‌شباهت به شخصيت «دلقك» در آثار نمايشي شكسپير نيست. فردي كه بي‌پروا حقايق را باز مي‌گويد و در همه حال از گزند بزرگ و كوچك در امان است و خندة نابي كه بر لبها مي‌نشاند گاه از هاي‌هاي گريه نيز تلخ‌تر است. «ديوانه» در آثار عطار گاه با خدا هم چون و چرا مي‌كند و گاه به ضرورت ديوانگي و رهايي از قيد و بند‌ِ «عقل دورانديش» سخنانش با شطحيات عارفان بزرگ، عنان بر عنان مي‌رود:

شد به گورستان يكي ديوانه‌كيش
ده جنازه پيشش آوردند بيش
تا كه بر يك مرده كردندي نماز
مردة ديگر رسيد از پي فراز
هر زماني مردة ديگر رسيد
تا يكي بردند ديگر در رسيد
مرد مجنون گفت: بر مرده، نماز ـ‌
چند بايد كرد كارست اين دراز!
كي توان بر يك به يك تكبير كرد
جمله را بايد كنون تدبير كرد
هر چه در هر دو جهان دون‌ِ خداست
بر همه تكبير بايد كرد راست
بر در هر مرده‌اي نتوان نشست
چار تكبيري بكن بر هر چه هست!!

اين حكايت نغز و دلنشين همان‌گونه كه پيش از اين گفته شد به علت گره‌گشايي كلامي آن ـ كه كلام و عبارتي عارفانه و زيباست ـ اگر هم به «تصوير» بدل شود تأثير و گيرايي هنري چنداني نخواهد داشت. اما صرف آگاهي از اين نحوة حكايت‌پردازي و آشنايي با ظرافتهاي كلامي به يقين براي نويسندگان سودمند خواهد بود. خوانندة اهل ـ به‌خصوص آن كه دغدغه نوشتن دارد ـ با خواندن حكايتهايي از اين دست در مصيبت‌نامة عطار ناگاه به حكايتهايي مي‌رسد كه شايستگي بسياري براي بازنويسي به شكل داستان يا فيلمنامة امروزي دارد. مثل حكايت زير.
خاركني كه به سختي گذران معيشت مي‌كرد روزي حضرت موسي(ع) را مي‌بيند كه عازم كوه طور و گفت‌وگو با خداوند است:

ديد موسي را كه مي‌شد سوي طور
گفت از بهر خداوند غفور
از خدا در خواه تا هر روزي‌ام
مي‌فرستد بي‌زحيري روزي‌ام

حضرت موسي(ع) به كوه طور مي‌رود و پيام پير خاركن را به حق تعالي مي‌رساند. حق تعالي مي‌فرمايد كه به او بگو كه فقط دو حاجت مي‌تواند از من طلب كند:

باز آمد موسي و گفت از خدا
نيست جز دو حاجتت اينجا روا!

اگر تا همين جاي داستان به ذهن خواننده همان مشكل قديمي يعني حضور پيامبر خدا و از آن بالاتر صحبت با ذات حق، خطور كرده است بايد گفت كه در فيلمنامه مي‌توان اين بخش از داستان را با توسل به شيوه‌هاي سنتي در كارتونهاي «هزار و يك‌شبي» يعني پيدا كردن چراغ جادو يا شيشة عمر غول و نظاير آن به شكل ديگري تأمين كرد. به لحاظ داستاني، اهميت در روبه‌رو شدن مرد خاركن با دو آرزو است!

مرد شد در دشت تا خار آورد
و آن دو حاجت نيز در كار آورد
پادشاهي از قضا در دشت بود
بر زن آن خاركش بگذشت زود
صورتي مي‌ديد بس صاحب جمال
در صفت نايد كه چون شد در جوال
شاه گفتا كيست او را باركش
آن يكي گفتا كه پيري خاركش
در زمان فرمود زن را شاه دهر
تا كه در صندوق بردندش به شهر

وقتي پير خاركش از بيابان به كلبة خود باز مي‌گردد، اطفال خويش را گريان و نالان از دوري مادر مي‌بيند:

ديد طفلان را جگر بريان شده
در غم مادر همه گريان شده
باز پرسيد او كه مادرتان كجاست
قصه پيش پير برگفتند راست
پير، سرگردان شد و خون مي‌گريست
زانكه بي‌زن هيچ نتوانست زيست

در اينجا پير از درماندگي به ياد دو حاجتي كه خدا به او وعده داده بود، مي‌افتد. وقت آن است كه حاجت اول را از خدا طلب كند:

گفت يارب بر دلم بخشوده‌اي
وين دو حاجت را توا‌َم فرموده‌اي
يارب آن زن را كه مي‌داني همي
اين زمان خرسيش گرداني همي!

پير بعد از طلب كردن حاجت اول از خداوند، براي تدارك‌ِ نان اطفال و با اوقاتي تلخ‌تر از زهر، روانة شهر مي‌شود.
شاه ستمگر هم وقتي از شكار فارغ مي‌شود به خادم مخصوص دستور مي‌دهد كه صندوق را بياورد:

شاه چون در شهر آمد از شكار
گفت آن صندوق اي خادم بيار
چون در صندوق بگشادند باز
روي خرسي ديد شاه سرفراز

شاه وحشت‌زده و از بيم اينكه زن، پري يا جن باشد دستور به برگرداندن «خرس» به جاي اولش مي‌دهد.
از آن طرف هم مرد خاركن، بعد از فروش پشته‌هاي خار، براي اطفال خود نان مي‌خرد و به كلبة خويش بازمي‌گردد:

ديد خرسي را ميان كودكان
در گريز از بيم او آن طفلكان!
خاركش چون خرس را آنجا بديد
گفتيي يك تشنه صد دريا بديد

و در اينجا خاركش، حاجت دوم را هم از خدا طلب مي‌كند:

گفت يارب حاجتي ماندست و بس
همچنانش كن كه بود او آن ن‍َف‍َس
خرس شد حالي چنان كز پيش بود
در نكويي گوييا زان بيش بود
چون شد آن اطفال را مادر پديد
هر يكي را دل ز شادي برپريد!!

قصه و بدنة دراماتيك آن در اينجا به پايان مي‌رسد. اوضاع همچنان مي‌شود كه از اين پيش هم بود! اما پير خاركش به ناسپاسي خود ‌آگاه شده و با بيدار دلي تمام پي به كيمياي قناعت مي‌برد:

مرد را چون آن دو حاجت شد روا
آمد آن فرتوت غافل در دعا
ناسپاسي ترك گفت آن ناسپاس
كرد حق را شكرهاي بي‌قياس
گفت يارب تا نكو مي‌داري‌ام
قانعم گر همچنين بگذاري‌ام
پيش از اين از ناسپاسي مي‌گداخت
قدر آن كز پيش بود اكنون شناخت!

پيش‌تر نيز گفتيم كه طرح داستاني بعضي از حكايتهاي عرفاني را مي‌توان گرفت و بر اساس آن، طرحي گسترده‌تر و متناسب با پيامي كه خود در نظر داريم، بازسازي كرد.
في‌المثل مي‌دانيم كه شكستن ن‍َف‍ْس يا خودشكني از مشهورات عرفاني و مفهومي مشاع در اغلب وصاياي پيران راهنما و مرشدان طريق به مريدان و نوسفران عرصة سلوك است. عطار در مصيبت‌نامة خود براي تفهيم اين مهم به مخاطبان خود و به منظور هر چه حسي‌تر كردن آن، طرح داستاني پرتحرك و جذاب را ترسيم مي‌كند. وي طرح خود را با نهايت ايجاز در دو بيت بيان كرده و مابقي ابيات را به تفسير و تشريح مفهوم مزبور اختصاص مي‌دهد:

با مريدان شيخي از راه دراز
آسيا سنگي همي‌آورد باز
از قضا بشكست آن سنگ گران
شيخ را حالت پديد آمد بر آن

في‌الواقع در سه مصراع نخست طرح داستاني ـ كه به لحاظ سينمايي سخت درخور گسترش است ـ به پايان مي‌رسد و در مصراع چهارم تأثير شكستن سنگ بر شيخ به شكل «پديد آمدن حالت» بيان مي‌شود و در ابيات بعدي علت پيدايي حالت در ضمير شيخ از زبان وي براي مريدان، بيان مي‌گردد:

جملة اصحاب گفتند اي عجب
جان ازين كنديم ما در روز و شب
هم زر و هم رنج ما ضايع بماند
خود مگر اين آسيا ضايع بماند
اين چه جاي حالت است آخر بگوي
ما نمي‌دانيم اين ظاهر بگوي
شيخ گفت: اين سنگ از آن اينجا شكست
تا ز سرگرداني بسيار رست
گر نبودي اين شكستن اندكي
روز و شب سرگشته بودي بي شكي
چون شكستي آمد او را آشكار
دائما‌ً آرام يافت آن بي‌قرار
چون ز سنگ اين حالتم معلوم گشت
حالي از سنگي دلم چون موم گشت
چون به گوش دل شنيدم راز از او
اوفتاد اين حالتم آغاز از او
هر كرا سرگشتگي پيوسته شد
چون شكست آورد كلي رسته شد
هر كه او سرگشته و حيران بماند
درد او جاويد بي‌درمان بماند
از همه كار جهان نوميد شد
كار او خون خوردن جاويد شد

تمام توضيحاتي كه بعد از شكستن سنگ در توجيه و تبيين يك اصل و دستور عمل عرفاني آمده فاقد ارزش تصويري است. زيرا با شكستن و توقف سنگ، در واقع حركت در طرح داستاني نيز متوقف مي‌شود. اما نويسنده‌اي كه دغدغه و شم‌ّ داستاني دارد با الهام گرفتن از همان سه مصرع نخست اين حكايت مي‌تواند فيلمنامه‌اي متناسب با خواسته‌هاي امروزي جامعه و منطق بر ديدگاههاي خويش همچون فيلمنامه «سفر سنگ»، كار مسعود كيميايي، ساخته و پرداخته كند.
چند سال پيش از تلويزيون خودمان فيلمي داستاني پخش شد كه شناسنامة پاياني‌اش حكايت از آن داشت كه فيلم، توليد تلويزيون اسپانياست. داستان اين فيلم عينا‌ً در مصيبت‌نامة عطار در قالب حكايتي نيمه‌بلند ‌آمده است:
.... حضرت عيسي(ع) غرق در نور نبوت در راهي مي‌رود. از قضا مردي نيز با او همسفر مي‌شود. در طول راه حضرت كه سه قرص نان همراه دارد، يك قرص از نانها را به همسفر خود مي‌دهد و ديگري را خود مي‌خورد:

پس، از آن سه گرده يك گرده بماند
در ميان هر دو ناخورده بماند

وقتي حضرت عيسي(ع) براي آوردن آب به سمت روخانه‌اي مي‌رود، همسفر او سومين قرص نان را هم مي‌خورد. حضرت چون باز‌مي‌گردد سراغ آن قرص نان را مي‌گيرد. همسفر اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. آن دو به راه خود ادامه مي‌دهند تا به «دريا»يي مي‌رسند.
حضرت دست همسفر خود را مي‌گيرد و او را به نيروي معجزة خويش قدم‌زنان از روي آب عبور مي‌دهد. وقتي به ساحل مي‌رسند حضرت عيسي(ع) همسفر خود را به خدايي كه به يمن قدرت او اين معجزه صورت گرفته، قسم مي‌دهد كه بگويد نان آخرين را كه خورده است! همسفر باز هم اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند. حضرت به رغم نفرتي كه در دلش پديد آمده همچنان به راه ادامه مي‌دهد. ناگاه از دور آهويي ديده مي‌شود:

همچنان مي‌رفت عيسي زو نفور
تا پديد آمد يكي آهو ز دور

حضرت آهو را صدا مي‌كند. عطار اين قسمت از داستان را كاملا‌ً با شگردي سينمايي بيان مي‌كند تا ذبح آهو ـ كه علي‌الظاهر عملي خشونت‌بار است ـ لطف و مهرباني و رأفت ذاتي حضرت عيسي(ع) را مخدوش نسازد. به بيان عطار، در يك نماي كوتاه آهو در كنار حضرت ديده مي‌شود و در نماي بعد فقط خون آهو بر زمين ديده مي‌شود. در بيت زير اين مونتاژ قريحي دورنما كه در ذهن عطار صورت گرفته به بهترين شكل نمايان است:

خواند عيسي آهوي چالاك را
سرخ كرد از خون آهو خاك را

حضرت، آهو را كباب كرده اندكي مي‌خورد ولي همسفر شكم خود را تا خرخره از گوشت آهو پر مي‌كند:

كرد بريان اندكي هم خورد نيز
تا به گردن سير شد آن مرد نيز!

سپس حضرت استخوانهاي آهو را جمع مي‌كند و با دميدن بر استخوانها، آهو ديگر بار زنده شده به پيامبر حق اداي احترامي كرده دوان دوان راه صحرا پيش مي‌گيرد:

هم در آن ساعت مسيح رهنماي
گفت اي همره به حق آن خداي
كاين چنين حجت نمودت اين زمان
كآگهم كن تو از آن يك گرده نان!

همسفر اين بار هم با لحن توهين‌آميزي اظهار بي‌خبري مي‌كند. حضرت به راه خود ادامه مي‌دهد و همچنان مرد را هم به همراه مي‌برد:

همچنان آن مرد را با خويش برد
تا پديد آمد سه كوه خاك‌ِ خ‍ُرد
كرد آن ساعت دعا عيسي پاك
تا زر صامت شد آن سه پاره خاك

حضرت بعد از اظهار اين معجزه به همسفر خود مي‌گويد كه از اين سه كپة طلا يكي از آن توست و ديگري از آن من و سومي از آن‌ِ كسي كه سومين قرص نان را خورده است!
مرد را رگ‌ِ طمع مي‌جنبد و به انگيزة تصاحب طلا دست‌ از كذب برداشته و براي اولين بار «راست» مي‌گويد:

مرد را چون نام زر آمد پديد
اي عجب حالي دگر آمد پديد
گفت پس آن گ‍ِرده نان من خورده‌ام
گرسنه بودم نهان من خورده‌ام!

حضرت با شنيدن اين پاسخ مي‌گويد كه من از طلا بيزارم، هر سه كپه از آن تو! گفتني است كه فيلم داستاني توليدشده در تلويزيون اسپانيا از اين نقطه آغاز مي‌شود. يعني مردي به سه كيسة طلا مي‌رسد و...
شايد حذف ابتدا و انتهاي اين حكايت كه در آن شخصيت پيامبر خدا داراي نقش كليدي است به دليل پرهيز از «شعاع تقدس» يا پرهيز از سختيهاي به تصوير درآوردن معجزاتي چون عبور از روي آب و زنده كردن اسكلت آهو و يا به هر دو دليل ذكرشده، صورت گرفته باشد.
در ادامة حكايت حضرت عيسي كه مرد را لايق همسفري با خود نمي‌داند از او جدا مي‌شود:

اين بگفت و زين سبب رنجور شد
مرد را بگذاشت وز وي دور شد

در اينجا مرد طماع كه از همراهي با پيامبر خدا بازمانده با سه كپة طلا در «جلو صحنة حكايت» باقي مي‌ماند. چيزي نمي‌گذرد كه دو تن از راه مي‌رسند و برق طلا آنها را نيز مبتلا مي‌كند:

يك زمان بگذشت دو تن آمدند
هر دو زر ديدند دشمن آمدند
آن نخستين گفت: جمله زر مراست!
وان دو تن گفتند: اين زر آن‌ِ ماست!
گفت‌وگوي و جنگشان بسيار شد
هم زبان هم دستشان از كار شد
عاقب راضي شدند آن هر سه خام
تا به سه ح‍ِص‍ّه كنند آن زر تمام
گرسنه بودند آنجا هر سه كس
برنيامدشان ز گرسنگي ن‍َف‍َس
آن يكي گفتا كه: جان به از زرم
رفتم اينك سوي شهر و نان خ‍َر‌َم!
هر دو تن گفتند: اگر نان آوري
در تن رنجور ما جان آوري
تو به نان رو! چون رسي از ره فراز
زر كنيم آن وقت از سه حص‍ّه باز
مرد حالي زر به يار خود سپرد
ره گرفت و دل به كار خود سپرد!

اين «دل به كار خود سپردن!» گزارشي از درون پرغوغاي مرد است و تمهيدي براي ظهور نقشه‌اي كه او در سر مي‌پرورد: كشتن دو رقيب ديگر با زهري كه در طعامشان مي‌كند...

شد به شهر و نان خريد و خورد نيز
پس به حيلت زهر در نان كرد نيز
تا بميرند آن دو تن از نان او
او بماند وان همه زر زان‌‌ِ او

دو گرسنة باقي‌مانده نيز در غياب مردي كه به شهر رفته نقشه قتل او را مي‌كشند تا سهم او را تصاحب كرده بين خويش تقسيم كنند:

وين دو تن كردند عهد آن جايگاه
كان دو برگيرند آن يك را ز راه
پس كنند آن هر سه حص‍ّه از دو باز
چون قرار افتاد، مرد آمد فراز
هر دو تن كشتند او را در زمان
بعد از آن مردند چون خوردند نان!

فيلم مورد اشاره در همين نقطه كه محل ظهور مجدد عيسي(ع) در حكايت است به پايان مي‌رسد:

عيسي مريم چو باز آنجا رسيد
كشته را و مرده را آنجا بديد
گفت اگر اين زر بماند برقرار
خلق ازين زر كشته گردد بي‌شمار
پس دعا كرد آن زمان از جان‌ِ پاك
تا شد آن زر همچو اول باز خاك
گفت: ‌اي زر! گر تو يابي روزگار
كشته گرداني به روزي صد هزار!

مهم نيست كه اصل اين حكايت از جهان مسيحيت است يا از جهان اسلام يا اصلا‌ً ريشه در قصه‌هاي سنسكريت دارد، و آيا در زمان استيلاي مسلمين بر اندلس از جهان اسلام به غرب رفته يا از غرب وارد حوزة فرهنگي مسلمين گشته است.
براي قصه‌نويسان يا دست‌اندركاران فيلمنامه بايد طرح داستاني و پيام انساني و قابليتهاي نمايشي حكاياتي از اين قبيل، اهميت داشته باشد و مد نظر قرار بگيرد.
٭٭٭
در پايان بررسي برخي از متون منظوم بايد به اين نكته هم اشاره كنيم كه از گنجينة گرانبهاي شعر فارسي شايد كمترين كاربرد در عرصة مورد نظر ما را اشعار تغزلي ـ عرفاني و غير عرفاني ـ داشته باشد. اما در لابه‌لاي همين اشعار نيز گاه به تشبيهات يا استعارات و كنايه‌هايي برمي‌‌خوريم كه از پتانسيل‌ِ تصويري بالايي برخوردارند و مي‌توانند مايه الهام فيلمنامه‌نويس و در نتيجه غناي‌ِ بلاغي زبان سينمايي شوند. از ديگر سو مطالعة اين دسته از اشعار فارسي، دست كم مي‌تواند فيلمنامه‌نويسان ما را در نوشتن ديالوگهاي قوي و موجز و متناسب با حوادث سينمايي، ياري دهد و به رفع نقيصة ضعف ديالوگ منجر شود ـ ضعفي كه سالهاي سال است در سينماي ما همچنان به قوت خود باقي مانده! توجه به حوزه‌هاي مطالعاتي كارگردانان يا فيلمنامه‌نويساني كه شهرتي در نوشتن «ديالوگهاي قوي» دارند، گواه روشني بر مدعاي ماست.
نكتة ديگري كه اشاره به آن در اين جايگاه ضروري است توجه به اشعار روايي در عرصة شعر نو است. به عنوان مثال مهدي اخوان ثالث كه در بيشتر سروده‌هاي نيمايي‌اش لحن روايي را اختيار كرده و خود خويشتن را نقال و «راوي افسانه‌هاي رفته از ياد» مي‌خواند، آثاري دارد كه در آنها قابليتهاي تصويري و سينمايي به خوبي مشهود است. سروده‌هايي چون: قصة شهر سنگستان، خان هشتم، كتيبه و غيره.
و صاحب اين قلم در شگفت است از سينماگران حرفه‌اي و ‌آماتور ايران كه چرا هيچ يك تاكنون في‌المثل به صراحت «فيلم» ساختن از اثري مستعد‌ِ نمايش و سينما، چون «كتيبة» اخوان نيفتاده است.

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 شعر آلمان شرقی

شعر آلمان شرقی

ضیاءالدین ترابی

 

اشاره:

آنچه به‌عنوان شعر آلمان شرقي شهرت دارد، شعري است كه حاصل دوران كوتاهي از تاريخ آلمان است؛ و شامل شعر شاعراني مي‌شود كه در فاصله زماني بعد از جنگ جهاني دوم و تجزية آلمان به دو بخش شرقي و غربي، تا اتحاد مجدد اين دو، در سالهاي اخير، به سرودن شعر پرداخته‌اند.
بدين جهت پيشينة اصلي شعر آلمان شرقي را بايد در شعرهاي سنتي آلمان جست‌وجو كرد. گرچه تأثير شعر و نمايشنامه‌هاي شاعر و نويسنده معروف آلماني برتولت برشت را در شعرهاي اين دورة آلمان شرقي نمي‌توان ناديده گرفت؛ با اين وجود ريشه‌هاي مهم‌ترين شاخه شعر آلمان شرقي يعني شعرهاي غنايي‌اش را بايد در شعر شاعراني چون هلوپستاك، هولدرلين، تراكل و ريلكه يافت: شعرهايي كه از هر نظر به شعر شاعران غرب نزديك‌تر است.
از سوي ديگر شعر شاعران آلمان شرقي را با توجه به تاريخ تولد و زندگي و فعاليت هنري‌شان مي‌توان به سه گروه عمده قسمت كرد:
نخست گروهي از شاعران كه پيش از جنگ جهاني دوم و تجزية آلمان متولد شده، سنين نوجواني و جواني‌شان را پشت سر گذاشته‌اند و داراي ارتباط عميقي با شعر شاعران سنتي آلمان دارند، شاعراني مثل پ‍ِتر هاشل و يوهانس بابروسكي.
دوم، شاعراني كه پيش از جنگ جهاني دوم بسيار جوان بوده و تجربه‌اندوزيهاي شاعرانه‌شان به سالهاي آغازين جنگ يا بعد از آن برمي‌گردد، شاعراني كه اوج فعاليتهايشان در دوران تجزيه آلمان و در بخش شرقي صورت گرفته و به گونه‌اي تحت تأثير اوضاع اجتماعي رژيم سوسياليستي حاكم بر جامعه بوده است، كه شامل شاعران معتبري مي‌شود مثل: هانس سيبولكا، گونتر كنرت، راينر كونژه، هاينز چكووسكي و سارا كرش.
سوم گروهي از شاعران نسل جوان‌تري كه يا چند سال پيش از جنگ به دنيا آمده‌اند يا تولدشان در دوران پس از جنگ جهاني دوم اتفاق افتاده است و شعرهايشان در عين متفاوت بودن با نسلهاي قبلي، شعري است جوان و گاه بسيار فردي كه از اين ميان مي‌توان از كورت بارتش، لوتس راتنف، كريستف اينسهوت و توماس اروين نام برد.
كه در اينجا ترجمه شعرهايي از آنان را با هم مي‌خوانيم:
٭٭٭
پتر هاشل: Peter Huchel

در سال 1903 در برلن به دنيا آمد و در زمان مرگش در سال 1981 به‌عنوان برترين شاعر آلمان شرقي به شمار مي‌رفت. هاشل در سال 1948 نخستين مجموعه شعرش را با نام Gedichte چاپ و منتشر كرد و همين كتاب در سال 1949 مجدداً در آلمان غربي چاپ و منتشر شد. پتر هاشل بلافاصله پس از جنگ جهاني دوم مديريت را راديو برلن را به عهده گرفت و بين سالهاي 1949 تا 1962 مديريت مجله ادبي تأثيرگذار Sinn und Form را به عهده داشت و از سال 1971 به غرب مهاجرت كرد. سالي را در شهر رم به سر برد و بعد به آلمان غربي برگشت و در آنجا ساكن شد. كتابهاي هاشل در غرب چاپ و منتشر شده است و از آن ميان مي‌توان از: بزرگراه بزرگراهها (1963)، نيرنگ ستاره (1967)، روزهاي شمرده (1972) و آخرين مجموعه شعرش با نام «ساعت شب» (1979) نام برد. هنر هاشل هنري است متراكم و مخلوط كه با آفرينش متنهايي مركب از نماد و عاطفه، از زبان و معنا، به فراخوان انزواي بشر مي‌پردازد:
٭٭
الهة شعر
جنگل ناهموار و پر از راه‌بندان
نه نسيم ساحلي و نه دامنة كوهي.
رنگ سبزه‌ها تيره و تار مي‌شود
و مرگ با س‍ُم‌ضربة اسبها مي‌آيد
بي‌پايان در خاكريزهاي جلكه، به عقب برمي‌گرديم
به دنبال جايي مي‌گرديم تا قلعه‌اي بسازيم
كه ويران‌پذير نباشد
٭
دهكده‌هاي دشمن و
كلبه‌ها با شتاب پديدار مي‌شوند
دود برمي‌خيزد از پوستهاي دباغي‌شده
تور دامها گسترده است و طلسمهاي استخواني
با ترسي شيطاني بر سرتاسر دهكده
با كلة جانوراني در مه
براي پيشگويي با تركة بيد.
٭
بعدها، در شمال
مردان چشم آبي
سوار بر اسبها هجوم آوردند،
و ما كشتگانمان را به خاك سپرديم
٭
دشوار بود شكافتن خاك يخ‌زده
با تبرهايمان
خاكي كه بدان نياز داشتيم.
٭
خون خروسهاي قربانيمان
پذيرفته نشده بود.

رودخانة شرقي
نگاه نكن به سنگهاي مانده در مرداب
قايق رفته است.
و ديگر
تورهاي ماهيگيري و سبدها
رودخانه را خال‌خال نمي‌كند.
فتيلة خورشيد
ـ گل هميشه بهار مرداب ـ
در باران مي‌لرزد.
٭
تنها گواه باقي‌مانده
درختي است
كه در ريشه‌هايش نهفته است
راز مسافران سرگردان:
شلوارهاي مندرس
قلابهاي ماهيگيري زنگ زده
بطريهاي پر از ماسه
و قوطيهاي سوراخي
براي نگهداري
گفت‌وگوهاي بلند فراموش شده.
و در شاخه‌هايش
تورهاي ماهيگيري خالي
و چرخ ريسكهاي بياباني
و كفشهاي سبكي شبيه پرنده
كه هيچ‌كس آنها را برنمي‌دارد
براي پوشاندن پاهاي كودكي.

يوهانس بابروسكي Johannes Bobrowski

يوهانس بابروسكي در 1917 در پروس شرقي نزديك ليتواني به دنيا آمد و پانزده ساله بود كه همراه پدر و مادرش به گوينگزبرگ كوچ كرد و در رشته تاريخ به تحصيل پرداخت، كه با آغاز جنگ ناتمام ماند و در طول جنگ جهاني دوم به‌عنوان اسير جنگي در روسيه به سر برد و بعد از پايان جنگ در شهر برلن سكونت كرد. تنها در اواخر عمر بابروسكي بود كه آثارش مورد توجه اهل ادب قرار گرفت. او علاوه بر دو رمان و سه مجموعه داستان كوتاه چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر كرده است كه از آن ميان مي‌توان از: روزگار سارماتي (1961)، سرزمين سايه‌ها (1966)، نشان توفاني كه نزديك مي‌شود (1966) و زير قلم‌موي باد (1970) نام برد. يوهانس بروسكي يكي از تأثيرگذارترين شاعران آلمان شرقي به شمار مي‌رود:

جايگاه آتش
آسمان را ديديم
تاريكي در آبها تكان خورد
آتش زبانه كشيد
تاريكي با نورهاي لرزان
پنهان در پوست جانور
تا پيش درختان ساحلي پيش رفت
و از ميان شاخ و برگ درختان
صداي گفت‌وگوها را شنيديم.
٭
آسمان بي‌حركت ايستاد
آسماني كه ابري شد
و بر چشم‌انداز پيش رويمان باريد
فريادزنان ديديم كه زمين به پرواز درآمد
با كشتزارها، جنگلها و رودخانه‌هايش
و آتشهاي پرنده، گيج و ماتمان ساخت.
٭
رودخانة عميق بر جا ماند
علفهاي خيس خاردار روييدند
و صداي جيرجيركها پشت سرمان بر جا ماند
درختي پشت سرمان بود
درخت توسكاي سياه.
٭
آسمان را ديديم
كه در تاريكي ناپديد شد
آسماني از كشتزارها.
و بيشه‌زارهاي باستاني پرنده.
آدمهايي از مرداب بيرون آمدند
و آتش را زير پا له كردند.

خانة متروك
خيابانها را
رد پاي مرده‌ها روشن كرده است.
چه طنيني پيچيده است در درياي هوا
با عشقه‌هاي خزيده
زير درختها و ريشه‌هاي هويدا.
سكوت با صدايي سفيد
با پرنده‌ها در گفت‌وگو است.
٭
سايه‌ها قدم مي‌زنند
در خانه‌ها
و زير پنجره‌ها گفت‌وگوي عجيبي جاري است
موشها، هيجان‌زده در تكاپويند.
٭
از پشت پيانوي شكسته
پيرزني را ديدم
با شنلي سياه
بر صخره‌اي
در انتهاي جاده
به سمت جنوب مي‌نگريست.
٭
در شن‌زاري
پوشيده از برگهاي شكافته
خارشتري روييد.
آسماني روشن و گسترده داشت
سرزمين زيباي نياكاني من.

هانس سيبولكا: Hanns Cibulka

هانس سيبولكا در سال 1920 در منطقه آلماني زبان بين آلمان و چك‌واسلواكي به دنيا آمد و در برلن در رشتة كتابداري تحصيل كرد و در شهر گوتا به شغل كتابداري مشغول شد. افزون بر دو كتاب نثر، از سيبولكا چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر شده است كه از ميان آنها مي‌توان از «هجاها» (1959)، نشرية سيسيلي (1960)، آريو سو (1967) و چاقوي جهت‌ياب (1968) نام برد:

آسماني پر از گنجشك
سهل است
زيستن
در سواحل آفتابي
پرندة ظريف تيز پرواز من.
٭
وطن تو است
چشم‌انداز روشن گستردة برگهاي زيتون
بر فراز
بستر آبي رودخانه‌ها.
٭
چه اهميتي دارد براي تو
پرواز غرورانگيز
عقابها و
روشنايي
نهفته
در چشمان جغد.
در روشنايي نارون قرمز
شبانه
به دهكده
برمي‌گردي.
بومي است
آنچه تو بومي‌اش بخواني.
٭
ملكة كبود من
مي‌خواهم با تو
كنار رودخانه‌اي زندگي كنم
كه هرگز تاريك نمي‌شود.

كرمنز
زبانت را از ياد برده‌ام
وطن!
نحو زبانم بربري شده است.
اما وقتي باد پاييزي وزيدن مي‌گيرد
به «كرمنز» برمي‌گردم
به دهكده‌اي
كه هواي متفاوتي دارد.
٭
آنجا، انديشه‌هايم
خود را مثل پرنده‌هاي بي‌پناه
به شيشة پنجره نمي‌كوبند
و تو، برايم
خاني گسترده‌اي با واژگانت آنجا.
٭
جايي كه گندم و جو به راحتي مي‌رويند
حتي در جنگلهاي گرداگرد دهكده
زير پتوي خواب.

گونتر كنرت: Günter Kunert

در 1929 در برلن شرقي متولد شد و نويسنده‌اي است پركار كه در زمينه‌هاي گوناگون شعر، داستان، نقد ادبي و نمايشنامه‌هاي راديويي فعاليت مي‌كند، ولي در هر دو بخش شرقي و غربي آلمان به شاعري شهرت دارد. برخي از مجموعه شعرهاي منتشرشدة كنرت عبارت‌اند از:
در راه ناكجاآباد (1977)، دوربين عكاسي (1978) و پروژة شرمندگي (1980) و نيز كتاب «فرياد خفاشها» كه كتابي در بر گيرنده شعر، داستان و مقالات ادبي است كه توسط هانسزور لاگ در سال 1979 چاپ و منتشر شده است:

خبري از پشت هفت‌تپه
حتي اگر ندانيم نيز
هنوز نامه‌هايي به دستمان مي‌رسد.
آنچه در نامه‌ها نوشته
چيزي نيست جز شكايت
از وضع آب و هوا
و بدشگوني صداها.
٭
هر سلام بي‌ريا
فريادي است
و هر رسيد پستي
وداعي نهايي.
٭
چگونه مي‌توان به نامه‌ها پاسخ داد؟
با چه واژه‌اي؟
وقتي تمام واژه‌ها
نشانه‌هايي قراردادي‌اند
نشانه‌هايي از معاني معين
كه هر جايي كه رمزگشايي شوند
همانند رازي
افشا شده‌اند،
ساده
و ساده‌لوحانه نامفهوم.

هر روز
تنديس بزرگ خاكستري ورم‌كرده
همه چيز را مي‌خورد
و تغيير مي‌دهد تمام اضطرابهاي رقت‌بارش را
تازه انتظار تشويق هم دارد.
٭
تنديس بزرگ خاكستري ورم‌كرده‌اي
كه از قانون تغييرات پيروي مي‌كند
و هيچ توجهي به ما ندارد.
٭
همين كه سخن مي‌گويند
همة كلمات به هوا بدل مي‌شوند و
همة مخلوقات به رونوشتي از خود او.
به روشني
با خودش وداع مي‌گويد و جدا مي‌شود
بي‌هيچ جاذبه و دافعه‌اي
و هر روز
به‌طور آرام و يكنواختي
به عقب مي‌رود.

راينر كونژه: Reiner Kunze

در سال 1933 در خانواده‌اي فقير متولد شد و از دانشگاه كارل ماركس ليپزينگ فارغ‌التحصيل شد و در همان جا نيز به تدريس پرداخت. در سالهاي 1961 تا 1962 در چك‌واسلواكي زندگي كرد و با شاعران و نويسندگان چك، از نزديك آشنا شد و شعرها و نثر نوشته‌هاي كوتاهي از زبان چك‌واسلواكي به آلماني ترجمه كرد. شعرهاي كوتاه كونژه، در غرب نقش سازنده و تأثيرگذاري داشته است. از سال 1955 به بعد چندين مجموعه شعر از وي چاپ و منتشر شده است كه عبارت‌اند از: آينده پشت ميز نشسته است (1955)، پرندگان بالاي شبنم (1959)، راههاي احساساتي (1969) و كتابي با جلدي وارونه (1972). در سال 1973 گزيده‌اي از شعرهايش با نام «نامه‌اي با مهر آبي» در آلمان غربي چاپ و منتشر شد. آخرين كتاب شعر كونژه با عنوان «سالهاي شگفت‌انگيز» در سال 1976 چاپ و منتشر شد كه به‌عنوان پرفروش‌ترين كتاب سال شناخته شد. كونژه برنده جايزه‌هاي ادبي متعددي است كه از آن جمله مي‌توان از: جايزة ادبي دانشگاه هنر باوارين در 1973 و جايزة گئورك بوشنر در سال 1977 نام برد:

بهاري
پرنده‌ها، پرندة پيشتاز
وقتي آغاز به آواز خواندن مي‌كنيد
نامه‌ها، با مهرهاي پستي آبي رنگ از راه مي‌رسند
با تمبرهايي با نقش گلهاي شكفته
و با حرفهايي خواندني:
هرگز
هيچ‌چيز
پابرجا نمي‌ماند.

نوعي اميد
گوري در زمين
اميدي به زندگي دوباره
بر پهنة برگ گياهي.
(بي‌هيچ سنگ گوري:
و پايان راه را
سنگي سد كرده است.)

هاينز چكووسكي: Heinz Czechowski

در سال 1935 در شهر درسدن متولد شد و پيش از آنكه به كار نويسندگي بپردازد، در طراحي صنعتي و هنرهاي تبليغاتي و تجاري به فعاليت پرداخت. بين سالهاي 1958 تا 1961 در شهر ليپزينگ ادبيات خواند و سپس در درهاله در بخش انتشارات مشغول به كار شد. از ميان مجموعه شعرهاي چكووسكي مي‌توان از: بعدازظهر زوجهاي عاشق (1962)، سفر دريايي (1967)، و گوسفندان و ستارگان (1974) نام برد. در سال 1972 نيز مجموعه‌اي از مقالات ادبي چكووسكي تحت عنوان «نظر و تناقض» چاپ و منتشر شده است:

گردشي در شهر
(1)
رودخانه غرق شد
به خاطر زياده‌روي در خوردن آب.
گوي آفرينندة بزرگ
بر فراز سرم مي‌درخشد
چه اهميتي دارد
بگذار تمام شهر را
از ما بگيرند.
٭
شاعران در شهر ساكن شدند و
بازيگران و
مهندسان موفق.
كسي كه دوست من بود
اكنون با خودش حرف مي‌زند،
كسي
به حرفهايش گوش نمي‌دهد.
٭

(2)
شعر گفتن دشوار است
دربارة چه چيز بايد شعر بگويم؟
درختهاي دامنة كوه
چشم‌انداز خندان
يا سراشيبيهاي نجيب؟
بايد در اينجا ساكن باشم.

(3)
مرده‌ها
حرمت خيابانها را از بين برده‌اند
و دارند به آرامي زنده مي‌شوند:
صليب مرده‌ها، از پشت جنگل
با ديدة تحقير به شهر مي‌نگرند
به خاطر بي‌نامي.

(4)
من نيز بي‌نامم
اما زنده.
هميشه
به اينجا مي‌كشانندم مردگان
به جايي كه نور و نئون ندارد
و اثري از معماري باروك.

٭
افسوس اي شهروند عزيز
درستكار بودن و
خودنمايي نكردن.
بايد اين‌گونه زيست
بين زندگي و مرگ
نه به خاطر گذرگاهي مطمئن براي گذشتن.

(5)
هنوز
شاهان مي‌رقصند
پشت حصارهاي محكم:
اشعة ايكس زمان
استخوان را جدا كرده‌اند از گوشت و پوست
عاشقها رفته‌اند
پريشان‌خاطر زير درختهاي آزاد
خالكوبي شده و پوست بر پوست.

(6)
شهر
جزيرة شهروندان
به خاطر تاريخ اينجا زندگي نمي‌كنيم
از شهر بيرونم كرديد
برگشتم
بي‌نام
و خسته نمي‌شوم از ناميدن شما
از دشمنيهاي شما
كه پنهان شده است
زير پوستي كه برايم باقي مانده است.

سارا ك‍ِرش: Sarah Kirsch

يكي از چهره‌هاي مطرح شعر آلمان شرقي است كه در سال 1935 در ليملين‌گرود واقع در ايالت هارتس ديده به جهان گشود و در شهر هاله در رشته بيولوژي به تحصيل پرداخت. در سالهاي 1965 تا 1977 در هاله و برلن شرقي، به‌عنوان نويسندة آزاد به كار پرداخت و سفرهاي زيارتي به روسيه و ديگر كشورهاي بلوك شرق انجام داد و از سال 1977 در برلن شرقي ساكن شد.
ك‍ِرش افزون بر ترجمه آثار شاعراني چون تسووتاوا و آخاتووا و داستانهاي كوتاه و آثار منثور نويسندگان زن، چندين مجموعه شعر چاپ و منتشر كرده است كه از آن ميان مي‌توان از: اوراد جادويي (1973) و باد پشتي (1976) نام برد:

هفت پوست
پيازي سفيد و پوست‌كنده افتاده روي اجاقي
و مي‌درخشد زير پوستة نازكش كنار چاقو.
پيازي تنها
چاقويي تنها
و زني كه اشك‌ريزان مي‌دود به سمت پايين از پله‌ها
از تأثير پياز
يا خورشيد بالاي خانة همسايه.
برمي‌گردد زن، به زودي برمي‌گردد زن
و مرد پياز را ترد و نرم مي‌يابد و
چاقو را پيازآلود در بالا.

كورت بارتش: Kurt Bartsch

كورت بارتش در 1937 در برلن شرقي متولد شد و در زمينه‌هاي مختلفي از قبيل منشي‌گري، تلفنچي‌گري و كمك رانندگي به كار پرداخت و توانست با ادامه تحصيل از دانشگاه ليپزينگ فارغ‌التحصيل شود. او علاوه بر شعر، نثر هم مي‌نويسد و از ميان مجموعه شعرهاي منتشرشده‌اش مي‌توان از: آلبوم شعر (1965)، طرح هوا (1968) و ماشين خنده (1971) نام برد، كه كتاب اخير در آلمان غربي چاپ و منتشر شده است.

زن نظافتچي
علف مي‌رويد بر ريلهاي متروك
اينجا، قطارها يك بار از شرق به غرب مي‌روند و
يك بار از غرب به شرق
ـ درها را ببنديد و عقب‌تر بايستيد.
٭
زنگار مي‌بندد رد پاها و
سدي مي‌شود استوار ديوارها برابر خيابانها.
«پس من نمي‌توانم بگريزم» ترود مي‌گويد
هزينه‌اي گزاف براي كسي كه نمي‌تواند كاري بكند
جز جارو زدن راه‌پله‌ها و تميز كردن كف اتاقها،
ترود مي‌خندد:
پس همين جا بايد ايستاد
اين‌طور نيست؟

گواهي
تو نمي‌تواني هر كاري بكني
و جز اين چيزي به ياد ندارم.
من فراموش‌كارم
فقط مي‌دانم چيزي نمي‌دانم كه تو نداني.
با اين‌همه تو براي مردم چه كار كرده‌اي؟
خيلي مضحك بود اگر نمي‌دانستي
كه چرا از اولش مضحك بود.
لطيفه!
لطيفه مي‌گويم هميشه پيش دوستان
لطيفه‌هايي كه هيچ معنايي ندارند
لطيفه‌ها راهي به گريزگاه‌اند و بس.
اين يكي را شنيده‌اي: استالين به بهشت رفت!
مي‌دانم كه شنيده‌اي
خوب، نمي‌شود كاري كرد
اگر وسايلم را به من مي‌دهي
طناب را فراموش مكن.
مي‌داني كه ذاتاً بندبازم
از كي؟ از پانصد سال پيش
و نام من «يل نس پي‌گل» است
نه، همين‌طور تلفظش مي‌كنم من: يل نس پي‌گل.

لوتس راتنف: Lutz Rathenow

لوتس راتنف در سال 1952 متولد شد و در رشتة تاريخ به تحصيل پرداخت. در سال 1977 به برلن شرقي رفت و در آنجا به‌عنوان نويسندة آزاد به فعاليت پرداخت. او جزء پايه‌گذاران گروه ادبي بود كه در خانه شخصي گرد هم جمع مي‌شدند و به مطالعه و بحث و بررسي آثار نويسندگان بزرگ آلمان شرقي مي‌پرداختند. در سال 1980 مجموعه‌اي از داستانهايش را با نام «براي كارهاي بدتري آماده شده‌ايم» چاپ و منتشر كرد كه يادآور فضاي داستانهاي كافكاست. راتنف در شعرهايش به ستايش لحظه‌هاي زودگذر صلح و آرامش مي‌پردازد و جهان رؤياهايش را به تصوير مي‌كشد:

بي‌تصوير
چاقويي كه درسش را
خوب آموخته، باز
خونين
ـ انگار يك كوزة پر ـ
به زودي فروكش مي‌كند
خشمي
كه وحشت به دنبالش گذاشته:
قطعه خاكي و
قطعه مردي
كه با اكراه
بر جاي مانده‌اند.


پراگ
چرا اكنون
در چلة زمستان
بايد ديدار كرد
از اين شهري كه
به خوبي مي‌دانم
پيمان بسته است
با يخ‌بنداني كه انگار خستگي نمي‌شناسد.
٭
هر دهاني با شتاب خالي مي‌كند
جمله‌هاي تحريف‌شده را در هوا
و همراه با صاحبش سرازير مي‌شود
از خيابان
به سوي جايي گرم‌تر.
اما اين احساس خوش
از پيش
انديشه‌اي است جنبان
با قطاري در حركت
كه بر ريلها جاري است.
٭
مرزها را بسته‌اند.
بي‌هيچ تلاشي
خودت را به رؤيا بسپار
و ادامه بده هنوز به پيش‌روي‌ات
٭
اين تنها يقيني است
كه تسلي مي‌بخشد
و مي‌تواند دليلي باشد كافي
و در شهر چيزي هست
كه از تماس با آن مي‌ترسم
و تكاپو مي‌كنم: ايستگاه راه‌آهن
ازدحام خيابانها و برجها
چيزي كه وادارم مي‌كند
تا آرزوي بازگشتن كنم
فنجاني قهوه در قهوه‌خانه‌اي
و انتظار دوستي
كه نمي‌آيد
گفت‌وگوي دو بيگانه
و مطالعة كتاب «جتي ولكر»
چشمانت را قطعه‌قطعه مي‌كنم
از رنجي كه مي‌كشم.

٭
كسي پنجرة يخ‌زده‌اي را پاك مي‌كند
و بيرون از آهها و حسرتها
از گام زدن بر برف، زنده مي‌شود
كسي شال گردنش محكم بر چهره‌اش مي‌پيچد
و مي‌دود تا به ماشينها برسد.
و صداي گرامافونها
گويي پايان ندارد.
چرا اكنون درست چلة زمستان
بايد شعري سرود در اين شهر
شهري كه سالهاست
نديده‌امش.

كريستف ايسنهوت: Christoph Eisenhuth

كريستف ايسنهوت در سال 1949 به دنيا آمد و از شاعران نسل جوان آلمان شرقي است كه نخستين مجموعة شعرش با نام «گفت‌وگويي با مسيحيان» در سال 1977 چاپ و منتشر شد:

شب دهكده
از تاريكي مي‌آيد
صداي سگ
شبي كه از تپه‌ها برمي‌گردد
گوشي است
براي شنيدن صداي باغها.
٭
كاجهاي سياه
با دستهايشان
در بر مي‌گيرند روشنايي دهكده را
به هيئت فنجاني
و سقف انبارها خم مي‌شوند
زير سنگيني ستاره‌ها.
٭
صداي پارس سگ
مي‌پيچد در فضا
و حفاظت مي‌كند از خانه‌ها
اما دنبال نمي‌كند
مرد بي‌خانمان را.

توماس اروين: Thomas Erwin

توماس اروين، از شاعران جوان آلمان شرقي است كه در سال 1961 در برلن شرقي متولد شده است. پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به او اجازه ادامه تحصيل در دانشگاه داده نشد و به ناچار وارد بازار كار شد و به‌عنوان نگهبان موزه به كار و زندگي پرداخت. چند سال بعد به دليل فعاليتهاي سياسي دستگير شد و به آلمان غربي تبعيد شد. نخستين مجموعه شعر اروين تحت عنوان «روز هميشه مي‌خواهد صبح باشد» در سال 1981 چاپ و منتشر گرديد:

بازي مراقبت
نخست
به علامتهاي تعجب ايمان داشتم
بعد
با نقطه‌اي
به آن پايان دادم،
و اكنون
علامت سؤال را دوست دارم و
علامت تعجب را.

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفت غزل از علی سیران

 

 

اشاره:

دايره در دايره در دايره در دايره هي
دايره هي در در در، دايره در دايره هي

دور دگر دايره هي دايره در دور دگر
دور دگر دور دگر ، دايره در دايره هي

دايره‌اي تازه ببر ، تازه و هي دايره‌اي
دايرة تازه ببر ، دايره در دايره هي

دايره پر بسمل و هي بسمل و در دايره پر
بسمل و بسمل پر و پر دايره در دايره هي

دايره روح‌القدس از روح و قدس دايره از
دايره فرزند و پدر، دايره در دايره هي

دايره هي نيزه و سر دايره هي نيزه و هي
دايره و نيزه و سر ، دايره در دايره هي

ها! و خبر دايره هي هي و خبر دايره‌ها
دايره‌ها هي و خبر، دايره در دايره هي

***
جان آمدم جان آمدم جان اشهد وا ان لا اله
حالا به جانان آمدم جان اشهد و ان لا اله


از جان اشهد، اشهد از جان محمد جان و از
جانِ مسلمان آمدم جان، اشهد و ان لا اله

از جبرئيل اشهد، و جان ترتيل جان از جبرئيل
اشهد به قرآن آمدم جان اشهد و ان لا اله

جان، اشهد آن جان لا از جان الا الله، جان
از جانِ لا آن آمدم جان اشهد و ان لا اله

تا عيد قربان جانِ جان تا اشهد جان عيدِ عيد
تا عيد قربان آمدم جان اشهد و ان لا اله

داغان ال‍ّا جان و جان داغان اشهد لا و لا
داغان داغان آمدم جان اشهد و ان لا اله

از جان الان اشهد و از لا اله الان جان
از اشهد، الان آمدم جان اشهد و ان لا اله

***
دف دف دف دف ها ها دف و دف
دف هي هي و دف هيها دف و دف

دف اي دف آ دف آ اي دف
دف دف اي و آ اي آ دف و دف

يا دف دُدُ دف دُدُ دف دف يا
دد دف دد دف يا يا دف و دف

آ آ دف دف دف دف يا يا
آدف يا دف آيا دف و دف

دف لا دف و دف دف دف الا
دف دف دف لا الا دف و دف

دف طا ها دف طاها طاها
طا طا ها ها طاها دف و دف

حالا دف حا لا دف حالا
حالا حالا حالا دف و دف

***
حالا و يار، بُه بُه، حالا كه يار، بُه بُه
به به بيار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

گلنار و نار، گل گل؛ به به انار، گل گل
گل گل انار، بُه بُه، حالا كه يار به به

حالا بهار نو نو؛ نو نو بهار، حالا
نو نو بهار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

اما كمان و اما، اما نشان و اما
اما شكار به به، حالا كه يار به به

هي هي به باختن به، به باختن و هي هي
هي هي قمار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

به داغ و دار، حالا؛ حالا و داغ به دار
بُه داغدار، بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

به به، و به، و به به، به به، بُه و بُه و بُه
به به هزار بُه بُه، حالا كه يار بُه بُه

***
و اين خسرو، و آن شيرين و رقصي آن و رقصي اين
و مي‌رقصند آن و اين و رقصي آن و رقصي اين

و از تمرين و رقص از اين و رقص از آن و تمرين از
و تمرين از و از تمرين و رقصي آن و رقصي اين

و لاله، رقص و فروردين و لاله، اين و لاله، آن
و لاله، لاله فروردين و رقصي آن و رقصي اين

و آن خون رقص اين از خون و رقص از خون و اين از آن
و رقص از آن و اين خونين و رقصي آن و رقصي اين

و رقص از چين دامن رقص و چين از رقص و دامن چين
و دامن چين و دامن چين و رقصي آن و رقصي اين

و آمين رقص آن و اين و آن آمين و اين آمين
و آمين رقص و رقص آمين و رقصي آن و رقصي اين

و رقص از يس و ياسين رقص و ياسين اين و يس از آن
و يس از رقص و از ياسين و رقصي آن و رقصي اين

***
تو آن و آن و تو آن آن تو اربعين صباحا
صباح و صبح تو آنان تو اربعين صباحا

هزار صبح تو از تو و اربعين و هزار از
تو از هزار و هزاران تو اربعين صباحا

و صبح، از تو فراوان و اربعين و تو از تو
تو از تو از تو فراوان تو اربعين صباحا

تو چند صبح سبو آن تو اربعين و تو آن چند
سبو سبو تو و چندان تو اربعين صباحا

تو صبح يونس و ماهي تو ماهيان چهل صبح
تو اربعين و تو عمان تو اربعين صباحا
شهيد صبح تو اشهد و اشهد و ان صبح
تو اربعين شهيدان تو اربعين صباحا

تو صبح صبح و تو فيه تو اربعين نفخت و
تويي تويي تويي انسان تو اربعين صباحا

***
قمر در اين همه عقرب در اين قمر عقرب
قمر قمر و مرتب در اين قمر عقرب

قمر و امشب و عقرب قمر وُ اين امشب
و عقرب امشب و امشب در اين قمر عقرب

و اين سياه قمر اين و عقرب اين، و سياه
و اين سياه مركب در اين قمر عقرب

قمر لبالب و عقرب و لب به لب و قمر
و لب به لب و لبالب در اين قمر عقرب

هلا هلال و قمرعقرب و هلال، هلا
هلا هلال مجرب در اين قمر عقرب

و عقرب از رگ نزديك از اين قمر نزديك
و نحن‌ُ اقرب و اقرب در اين قمر عقرب

قمر و يا رب و عقرب قمر و يا رب يا
و يا و يارب و يارب در اين قمر عقرب

|+| نوشته شده توسط محسن محمدی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 
 
 
بالا